چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام به روی ماهتون. صبح قشنگتون بخیر.قلببغل خدا رو شکر به خاطر امروز. به خاطر اینکه خدا هست و هنوز میشه به حضورش دل خوش کرد و تنهایی ها رو حس نکرد!قلب

دیروز درد کمرم خیلی زیاد بود. خودم میدونم. باید حتما چند روز استراحت کنم. ولی الان اصلا موقعیتش رو ندارم. یه روزی مثل دیروز که شیفتم بود دیگه حسابی کمرم به فنا رفت. چه فنا رفتنی!!!!!!!!!خجالت

دیروز تا قبل از ظهر، دو بار به مهد زنگیدم که ببینم مانی چطوره. که گفتند بی تابی میکنه و هر نیم ساعت یه بار میگه میخوام برم!!!!!!! و اونا هم تصدیق کردند که خوردن دارو و مریضی اش، همه مزید بر علت شده. بعد با مربی اش صحبت کردم که گفت: مانی از بقیه بچه های کلاس، فهمیده تره! من صبح ساعت هشت اومده ام و مانی تا منو دیده زده زیر گریه و گفته: چرا دیر اومدی؟؟!! منم گفتم: کار داشتم. مانی هم گفته:

پس باید گریه منو تحمل کنی!!!!!!!!!!!!!تعجب

مربیه گفت: شاخ درآوردم وقتی اینو گفت!!!!!

البته من خودم مادری نیستم که بگم بچه من از همه باهوشتره. همه بچه ها باهوشند! ولی این حرف مربی اش بود!

و گفت که من امروز دارم ساعت سه و نیم میرم. اگه بتونید تا قبل از رفتن من ببریدش خیلی خوبه چون دیگه بیشتر از این اذیت نمیشه.

خلاصه منم ساعت دوازده یک زنگیدم به مهدی و بهش گفتم که مانی رو باید ساعت سه برداریم از مهد. من که امروز شیفتم و نمی تونم. تو ببرش خونه مامانت یا ببرش اداره تون.

گفت: آره میدونم آبی از تو گرم نمیشه!!!!! گفتم: آب من همون صبح گرم میشه که با این کمر درد، بغلش میکنم می برمش مهد. بذار عصرها آب تو براش گرم بشه!!!!!!!!

آخه چرت میگه که ببرش سر کار! من اینجا کارمندم. چه جوری میتونم بیارمش اینجا! تو رئیسی و میتونی ببریش!

بعدش هم یه کم حرفیدیم که گفت: حوصله موعظه ندارم! حرفی نداری قطع کن! منم قطع کردم.

حالا فکر نکنید داشتم موعظه اش میکردم ها!!!!!! فقط بهش گفتم که یه دکتر برای حساسیت و یه مشاور براش پیدا کرده ام که وقتشون مال یکشنبه است. بعد اونم شروع کرد به اعتراض که چرا میخوای بچه رو ببری مشاور!!!!!!!!!!

منم محلش ندادم و قطع کردم! به اندازه کافی این چند روز اعصابم رو قهوه ای کرده! حالا اینم بدونیدکه از جمعه صبح زود گلوم درد میکنه و سرفه هام داره شدیدتر میشه هر روز. کلا خودمو گذاشته ام کنار! یعنی به ضرب دمنوش و عسل و درمانهای خانگی دارم با مریضی ام می سازم. چون نه وقت دارم، نه دیگه میخوام برم دکتر. خودش خوب میشه.

بعد دیروز عصر یکی از همکارهام، به طور معجزه آسا بهم یه هت ست داد!!!! هرچی گفتم باید خودم برم بخرم، گفت: حالا این مال تو! این که هست. چرا بری بخری!

ما هم خوشحال شدیم و منم یه کم آهنگهایی که دوست دارم و آرومم می کنه رو گوش کردم! بعد هم ساعت شش و ربع جنازه ام رو برداشتم و رفتم خونه!!!!!!!! خیلی کمرم درد  میکرد.

ساعت هفت و ربع رسیدم خونه و فقط تونستم لباسهامو دربیارم. بعد مانی اومد بغلم و بوییدمش! داشت تو اتاق کارتون می دید! بعد خزیدم تو آشپزخونه و تو یه کاسه ماست و خیار که از مهمونی مونده بود، سالاد خالی کردم و واسه اینکه زیادی سردیم نشه، یه مشت کشمش هم ریختم توش!!!!! یادمه بچه که بودیم، خیلی وقتها ماست و خیار رو با کشمش می خوردیم!

خلاصه اومدم نشستم رو کاناپه و شروع کردم به خوردن! البته بیشتر دراز می کشیدم. چون درد کمر، امانم رو بریده بود. 

از در هم که وارد شدم، فقط سلام کردم و اصلا یادم نیست مهدی جواب سلامم رو داد یا نه. سرش تو لپ تاپ و گوشیش بود! بعدش مانی اومد پیشم و یه کم بغلش کردم و یه بالش گذاشتم رو زمین و با هم نشستیم به نقاشی کردن. تی وی هم روشن بود و گاهی کارتونی هم با هم می دیدیم.

بعد مهدی گفت: مامان آشتی! مانی برات گل خریده!

دیدم رو میزناهارخوری سه تا گل رز هست! مانی گفت: ما واسه شما خریدیم! گفتم: دست شما درد نکنه!!!! بعد مانی گفت: بیا بذاریمش تو گلدون!

منم بلند شدم و یه گلدون آوردم و با کمک مانی آب توش ریختیم و گلها رو گذاشتیم توش. دیگه مهدی هیچی نگفت! کلا سرش تو موبایلش بود!!!!!!!

دیگه حوالی ساعت هشت، رفتم یه غذایی واسه مانی گرم کردم و آوردم دادم خورد و البته یه عالمه هم قصه گفتم که بخوره. همچنان هم داشتیم با تکه های پازلش، فرودگاه و هواپیما درست می کردیم!!!!!! شکر خدا غذاش رو خوب خورد و بعدش من دیگه کم کم رفتم تو اشپزخونه.

کم کم که میگم، یعنی اهسته! بعد یه سری ظرف گذاشتم تو ماشین و غذا واسه خودم کشیدم که امروز بیارم اداره و از مهدی پرسیدم: ظرف غذاتو نیاورده ای؟ با طلبکاری گفت: مگه تو اصلا برای من غذا گذاشته بودی؟

گفتم: صبح که رفتم ماشین رو به سرایدارتون تحویل بدم، ظرف غذا و ماستت رو دادم بهش! گفت: عجب گیجیه!!!!!! اصلا بهم نگفت!!!!!!!!!! همه گیجند، همه احمقند، فقط این یکی عاقل و حواس جمعه!!!!!

واسه خودم غذا گذاشتم و ماست و خیار هم درست کردم و چاشنی هم زدم بهش و گذاشتم تو یخچال! بعد یه دفعه سیاتیکم گرفت و تو هوا خشک شدم!!!!!!!!! یه کم صبر کردم تا خودمو برسونم به پذیرایی.

لنگ لنگان رفتم پذیرایی که همونجا بتونم دراز بکشم و نمازمو بخونم، که یادم اومد از روز مهمونی، چادرنماز رو برده ام تو اتاق!!!!!! دوباره لنگ لنگان رفتم تو اتاق و چادر نماز رو کشیدم سرمو یه نمازی خوندم که باید تو تاریخ بنویسند. نشسته رو زمین، به حال کج!!!!! خدا رو شکر که خدا عین بنده هاش نیست و رئوف تره!!!!!!!

بعدش یه کم دراز کشیدم رو تخت و دردش که یه کم بهتر شد، رفتم لباسها رو از رو رخت خشک کن بداشتم و یواش نشستم رو کاناپه و تا کردم و دسته کردم. بعد یه سری رو بردم تو  اتاق تو کشو و بقیه رو دیگه نتونستم!

بعد مانی خواست بره دستشویی و بردمش و بعدش خودم آرایشمو پاک کردم و مسواک زدم و لباسهای مانی رو عوض کردم و خوراکی هاش رو کنار گذاشتم که امروز بیارم.

بعدش واسه مانی یه تخم مرغ پختم و تا اون پخته بشه، رفتم تو اتاق و رو تخت دراز کشیدم. در همه این مدت که می لنگیدم و راه میرفتم، مهدی یه بار پرسید: چته؟

گفتم: کمرم درد میکنه.

همین!

 


تو اتاق رو تخت که دراز کشیدم، از خودم دلخور بودم! از اینکه همه این سالها نتونستم به مهدی یاد بدم وقتی آدم زنش داره می لنگه و درد میکشه، سرشو از لای لنگش و تو موبایلش در بیاره و نگران بشه که چی شده. که این بغل کردنهای مانی، این درد رو تشدید میکنه! که........ که........

خودم گه بارش اوردم و خودم هم دارم تاوانش رو پس میدم. اینکه الان هر شب خونه خودمونیم و زندگی مون داره تم عادی خودشو پیدا میکنه یه چیزه، اینکه یه نفر بفهمه تو زندگی داره با کی زندگی میکنه و بهتره به جای طلب حق خون باباش، با زنش زندگی کنه و همراهش باشه، یه چیزه!!!!!!!!

دراز کشیدم رو تخت و کتابم رو از میزتوالت برداشتم و شروع کردم به خوندن. نیم ساعت بعد لنگان رفتم آشپزخونه و زیر تخم مرغ رو خاموش کردم و گذاشتمش بیرون تا خنک بشه. دوباره برگشتم رو تخت و کتاب رو دست گرفتم.

مهدی خواست بره دستشویی. از رو مبل بلند شد و گفت: لباسهای خودت رو میذاری تو کشو، لباسهای منو نمیذاری؟

گفتم: خوب نگاه کنی می بینی کمرم چشه!!!! همه کارهام نصفه نیمه مونده!!!!!

خوب کوره بیچاره. چه کار کنه. نمیتونه ببینه! صد تا عینک هم داشته باشه، لنز طلبکاری رو چشمشه و نمیذاره خوب ببینه.

راستی دنبال یه حسابدار می گردم. که طلب منو به مهدی حساب کنه. شاید بتونم یه دفعه بپردازم. اگرم قبول کنه و قسطی ازم بگیره خیلی خوبه. بالاخره امیدی هست که باهام راه بیاد و طلبش رو خرد خرد ازم بگیره. البته یه عمره داره خرد خرد میدم وتموم نمیشه. لامصب هی میخوره به تورم سال بعد و الانم که بنزین گرون شده، شرایط سخت تره. ولی شاید بتونم یه جایی یه وامی جور کنم و طلبم رو یه جا بهش بدم و خلاص بشم!!!!!!!!!!!

پریشب که داشتیم از خونه باباش می اومدیم و هنوز هیچ حرفی بین مون رد و بدل نشده بود، از همون کوچه باباش اینا که پیچیدیم تو بزرگراه صدر، گفت: یه ساعت پیش که واسه خرید قطره مانی رفتم داروخونه، از این کوچه ها رد میشدم. چی میشد یه خونه اینجا داشتیم. محله خوب، ساکت، آروم!

گفتم: آره واقعا خوبه. ولی اگه بخوایم با پولمون اینجا بخریم، باید یه دونه چهل متری بخریم وگرنه کجا از اینجا بهتر.

و در لحنم هم هیچ تمسخری نبود. خب معلومه که بهتره آدم تو کامرانیه باشه تا تو انقلاب. اینو دیگه هر کسی می فهمه.

بعد بهش گفتم: واقعا هم مهدی همه دوست دارند اینجا باشند. خیلی خوبه محلیتش. ولی خب هرکی اندازه جیبش مجبوره خرج کنه!!!!!!
گفت: میتونی بهتر از این حرف بزنی! این چه طرزحرف زدنه. می تونی بگی: آره اینجا خوبه. کاشکی ما  اینجا باشیم. به جای اینکه مسخره کنی!!!!!!!!!!!!

گفتم: مگه من چی گفتم؟ نه، تو میخوای همه رو تربیت کنی که کلمه کلمه رو طبق سلیقه تو بگن!!!!!!!! من نظرمو گفتم. تازه اگه خوب می شنیدی، من حرف تو رو تایید کردم!!!!!!!! بعدش هم به تو چه مربوطه من چی میگم؟ مگه تو طبق نظر من حرف میزنی که من طبق نظر تو حرف بزنم؟؟!!
اونجا دیگه منفجر شدم! آخه یکی از عزیزان بهم میگفت که جملاتت مهدی رو ناراحت میکنه. خب اینکه آدم بدونه طرفش از چی ناراحت میشه و اونا رو نگه خیلی خوبه. ولی این دیگه میخواد همه رو تربیت کنه! میخوواد به من یاد بده چطوری حرف بزنم و نکته بدتر و بدبختی بزرگتر اینکه:

من همون حرف خودش رو زدم!!!!!!! منتها این دوست داره ایراد بگیره. بدبخته دیگه. اینم خدا اینجوری زده تو سرش!!!!!!!!

دیگه خیلی وقته به هر حرف من آلرژی داره. به خدا بابت همینه که تا مثلا میگم: واسه سوسکهای خونه یه کاری بکنیم، میگه: ناراحتی بذار برو!!!!!!! میگم: فلان کار چی شد؟ میگه همینه که هست، بذار برو اگه ناراحتی. چون واقعا تو ضمیر ناخودآگاهش نسبت به همه حرفهای من حساسیت پیدا کرده و همه رو مسخره کردن می بینه. شاید چون به نظر خودش، مسخره است!!!!!!!!!!

بعد از اونم که حرف روز مادر پیش اومد و بحث تبریک نگفتن به مامانم و اصلا هم نپرسید کادو به مامانم چی دادم. حالا خودش همون روز گفت: می برمت عینک فروشی و یه عینک دودی طبی برات میگیرم.

میدونید بچه ها! کادو از نظر من یه چیز ارزشیه. به یه مناسبتی، من دلم میخواد یه چیزی به کسی که دوست دارم بدم. اینکه بیام خط و نشون بکشم که فلان چیزو بده یا چرا گرون نیست و ارزونه و چرا به فلانی اینو دادی و به من اینو دادی، به نظر من از ارزشش از بین میره.

آخه شما نمی دونید چطوری صداشو برده بود بالا و میگفت: تو به من عیدی ندادی. تو به من ولنتاین ندادی. گفتم: همین یه ماه پیش سیصد و پنجاه تومن دادم گذاشتی رو پول موبایلت!!!!!!!

بعد همون پریشب بهش گفتم: من اگه از گردن به پایین هم فلج بشم، از کار کردن دست نمیکشم. چون اونوقت از کجا باید بیارم طلبهامو با تو صاف کنم. زیر دست تو از گشنگی می میرم!!!!!!!

بعد گفت: تو زور بهت داره که من واسه شوهرخواهرم کیک خریدم! گفتم: تو خودت میدونی من این آدمو دوست دارم. خریدی که خریدی. نه عزیزم. زور این چیزها به من نیست. این به شماها زور میاره که خواهرت بنا به هر بهانه ای، تولد منو تحریم میکرد و یا نمی اومد، یا کادو نمی فرستاد و میگفت: به فلان دلیل، امسال به آشتی کادو نمیدم!!!!!!!!! وگرنه این چیزها، از هرچیزی هم برای من بی ارزش تره! وگرنه هزار بار که تو نمی دونی، من برای خواهر وسطی ات کادو گرفته ام و اون رابطه بین خودمون بوده!هرگز هم نخواسته ام تلافی چیزی رو در بیارم.

شما فکر میکنید اگه من بشینم خونه، این درست میشه؟ یا اگه بریم خارج درست میشه؟ قطعا نه. هی میخواد بگه: اگه ازاول نرفته بودی سر کار بهتر بود. اگه زودتر رفته بودیم خارج بهتر بود.

منم حقیقت دیگه گوش به حرفاش نمیدم. چون سه روزه سکته میکنم. بذار هی زر بزنه. کار ما برعکس شده. من شده ام عین مردهایی که زنهای غرغرو دارند. بعد از یه مدت دیگه غرهای زنه واسه شون عادی میشه.

اینقدر ماشاءاله فهیمه که صبح می بینه من کمرم داره دو نصف میشه. نمیگه لااقل من مانی رو بیارم تو ماشین تو یه بار کمتر بغلش کنی!!!!!! خب شعور دیگه با دوا و دکتر درست نمیشه. از تربیت آدم تو خانواده شروع میشه که آدم بچه هاشو طلبکار عالم و آدم بار بیاره و همه شون فکر کنند دنیا به خاطر این هفت تا خلق شده!!!!!!! و اینا منت به سر زمین و زمان می ذارند که قدم برمیدارند!!!!!!!!!

گه بزنه به افکار و تربیتشون و گه بزنه به بخت و چاره من که اینو انتخاب کردم. یعنی دیشب وقتی داشتم خودمو می کشیدم رو تخت، هرچند که میگم آدم نباید حسرت گذشته رو بخوره و نباید فکر کنه اگه فلان انتخاب رو داشتم شاید وضعیتم بهتر از این بود. ولی با خودم گفتم: یه بار دیگه اگه دنیا بیام با یکی از اونایی که سینه شونو واسم چاک می دادند و به پام می افتادند ازدواج میکنم و قید عشق و عاشقی رو میزنم. احمق بودم که فکر میکردم دنیا یعنی اینکه من با کسی که دوستش دارم ازدواج کنم. توجیه نشده بود که باید با کسی که منو دوست دارم ازدواج کنم تا همیشه منتمو بکشه و لااقل دردهام واسش ناراحت کننه باشه. نه یه چیز طبیعی!!!!!!!!

[ یکشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩۳ ] [ ٧:۳۱ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ