چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

چهارشنبه که از اداره رفتم خونه، توی راه مهدی بابت توهینهایی که بهم کرده بود عذرخواهی کرد. بعد گفت قول میدم که دیگه بهت توهین نکنم. منم گفتم چند بار این کار رو کردی ولی بازم نتونستی سر قولت بمونی. گفت: این بار دیگه قول مردونه میدم. خودم هم میدونم کارم زشته. بعد دستش رو آورد جلو و باهام دست داد. گفتم این دست مرده؟ گفت آره. قول میدم. بعد به شوخی بهش گفتم: من  اگه با یه دهاتی ازدواج کرده بودم که خودم هم همون فرهنگ رو داشتم که از صبح تا شب فحش بشنوم، دلم نمیسوخت. ولی من، اینجا تو پایتخت، کارمند یه اداره، با تحصیلات، چرا باید از شوهرم توهین بشنوم؟ بابت هیچی. عذرخواهی کرد و تموم شد.

بعدش رفتیم خونه مامانم و آخر شب که برگشتیم خونه خودمون. پنجشنبه از صبح با مانی بازی کردم و پخت و پز و شستن لباسها و تمییز کردن خونه که خیلی برام لذت بخش بود. اینکه توی خونه خودم باشم و همه جاشو مرتب کنم. بعد ازظهر هم مانی که خواب بود رفتم حموم، بعدش مهدی رفت حموم که مانی هم خواست با اون بره. خلاصه پدر و پسر با هم رفتند حموم و مانی کلی بازی کرد و بهش خوش گذشت.

اوضاع خوب بود تا بازی روز جمعه. مهدی خیلی استرس داشت. من ولی خیلی ریلکس و راحت بودم. واقعا معتقدم این چیزها واسه سرگرمی و لذت بردنه. نه استرس و عذاب و سکته! همه کارهام رو هم تا قبل از بازی کردم. حتی مسواک زدم! آخه به خاطر اینکه تو اداره بعد از ناهار مسواک میزنم، تو خونه هم این عادت رو دارم! ساک لباسهای خودمون و مانی رو هم پیچیده بودم. دیگه هیچ کاری نبود واسه انجام. قبل از بازی هم واسه خودم و مانی جلوی تلویزیون بالش و پتو آوردم و مانی کم کم خوابید و اینقدر بازی هیجان نداشت که منم خوابم برد!!! وقتی بیدار شدم، دیدم مهدی خوشحاله! گفتم چی شد؟ پرسپولیس برد؟ گفت: نه بابا مساوی شدند! گفتم: پس واسه همین خوشحالی! حتما انتظار باخت داشتی که حالا که مساوی شده اینقدر خوشحالی!

یه کل کل کوچیک کردیم و مانی که بیدار شد، راه افتادیم به سمت خونه مادرشوهرم. این هفته نوبت اونجاست. البته دیروز تولد مادرشوهرم بود و اول قرار بود از صبح بریم که مهدی گفت میخوام بازی رو خونه خودم ببینم. البته اونا همه پرسپولیسی اند ولی مهدی حالا شاید به خاطر من یا هر چیز دیگه ای خواست خونه باشیم.

توی راه که می رفتیم، مهدی دو سه بار سبقتهای خیلی بدی گرفت. بیخود و بی جهت. یعنی فکر کنید وسط شهر، توی خیابونهای جمعه بعدازظهر که خلوته، چه لزومی داره آدم بیخودی سبقت بگیره و عصبانی بشه!!! وقتی افتادیم تو اتوبان صیاد، مهدی دوباره با یه ماشین کل کل کرد. من ترسدیم و گفت: «چته؟ چرا اینجوری رانندگی میکنی؟ بچه تو ماشینه!» یه دفعه پرید به من که: «این چه طرز حرف زدنه؟ چته یعنی چی؟ فکر نکن بلد نیستم جوابتو بدم!»

منو می گید تعجبتعجبتعجب یعنی بار معنایی «چته» اینقدر زیاد بود؟؟؟!!! هیچی نگفتم تا نزدیک خونه مامانش اینا. قرار شد من به خواهرش اس بدم که کیک خریده اند یا نه. اس دادم و جواب نداد. مهدی گفت: خب چی شد؟ گفتم: اس دادم منتظر جوابم. گفت: خب چرا نمی زنگی؟ گفتم: خب خودت گفتی اس بده.

شما ببینید چه جریان ساده ای. یه سو تفاهم. یه دفعه عصبانی شد و گفت: من گفتم بزنگ !این یه چیز ساده است. از پس همینم بر نمیایی؟؟؟!!! منم گفتم: بس کن دیگه! از صبح هی میخوای همه رو تربیت کنی. مگه این چه حرفیه؟ یه سوتفاهمه! بین زنگ و اس ام اس. چه چیز بزرگ و غیر قابل جبرانیه. خب الان میزنگم.

حالا هی می زنگیدم و خواهر برنمیداشت. گفتم: شکر خدا اینا هم موبایل رو واسه قبل از ازدواج میخوان بعد از ازدواج دیگه گوشی رو دور می اندازند. ( و واقعا هم همینه. تا قبل از ازدواج، خواهر ها و برادر مهدی، همه شون عین مرغ روی تخم، دایم موبایلشون گردنشون بود. ولی بعد از  ازدواج اصلا نمیدونند موبایل کجاست. یه بار در اعتراض به اینکه چرا موبایلتو نبردی، داداش مهدی گفت: من با خانمم بیرونم. وقتی اون پیشمه، دیگه احتیاجی به موبایل نیست. میتونید با ایشون تماس بگیرید اگه کاری دارید!!!!!!!!)

خلاصه زنگیدم به خواهر دومی اش که ایشون شکر خدا جواب دادند و گفتند که کیک بخرید!! بعدش رسیدیم در خونه. من مانی رو بردم تو. همیشه مانی می پرید بغل عمه هاش. این بار من دادمش به اونا. مانی هم رفت پیششون. منم برگشتم تو ماشین که وسایلم رو بیارم. یه دفعه دیدم مهدی از تو خونه دراومد بیرون با عصبانیت به طرف من که:

بیا برو بچه رو بگیر. دنبال تو گریه میکنه!!!!! بعد بهم توهین کرد!!!!!!!!!!!!

آخه گریه مانی چه ربطی به من داره؟ منم جوابشو دادم. گفتم خودتی هرچی میگی. بیخود میکنی فحش میدی! مگه تو آدم نیستی؟ اصلا تو گ... میخوری به من خرف میزنی.

اونم فحش داد و منم یه ریز بهش فحش میدادم! آخه چقدر سکوت کنم و اینم آدم نشه و روز به روز گند تر بشه؟ حالا فکر کنید ما دم در وایسادیم و هی داریم به هم فحش میدیم. خوشبختانه مانی داشت گرفت میکرد و  اونا از داخل صدای ما رو نشنیدند. بعد رفتم می بینم مانی پشت سر من گریه کرده. بغلش کردم و رفتیم تو. ولی من چه حال خرابی داشتم. فکر کنید از دعوا یه دفعه وارد یه جمع بشید که روحشون هم خبر نداشته باشه ! منم از این متنفرم که تلافی دعوای کس دیگه ای رو سر بقیه که خبر ندارند در بیارم. رفتم داخل. حالا فکر کنید تولده مثلا. از اعصاب خردی داشتم می ترکیدم ولی به روی خودم نیاوردم. وسایل رو جابجا کردم و نشستم. بعد از چند دقیقه به خودم مسلط شدم.

دیگه اصلا نه نگاهش کردم، نه باهاش حرف زدم. تا آخر شب هم، خواهرها و برادر مهدی که ازدواج کرده اند، کنار هم نشسته بودند، با هم می حرفیدند، بغل هم بودند و من واقعا از این نظر خوشحال بودم که شکر خدا رابطه اونا به گند کشیده نشده. اینکه شوهر خواهرش به خواهر مهدی التماس میکرد که شب دیرتر بخوابه چون اون خوابش نمیبرد. خواهرش هم میگفت من فردا اداره دارم. ولی اون میگفت من دوست دارم تو پیشم باشی! می بینید چه رابطه قشنگیه؟ آدم واقعا لذت می بره. اینا جفت های واقعی هستند که از کنار هم بودن لذت می برند نه اینکه همدیگر رو تحمل کنند به خاطر بچه!

حالا یه اتفاق دیگه هم افتاده که تو پست بعدی می نویسم.

[ شنبه ٧ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ٩:٤٥ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ