چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام. صبح قشنگتون بخیر. قلب خدا رو شکر که امروز خوبم. ایشالا شما هم بهتر از دیروز باشید. البته در کل ماجرای زندگیم تغییری حاصل نشده ولی دیشب من و مهدی دو سه ساعت با هم صحبت کردیم و مهدی حرفهایی زد که نشنیده بودم. خالی از لطف نیست براتون بگم.

خب دیروز عصر ما دو جا وقت دکتر داشتیم واسه مانی. یکی دکتر آلرژی و یکی دیگه هم مشاور. ما راه افتادیم و رفتیم و دکتر آلرژی که مانی رو دید، گفت: من کلا به آموکسی کلاو اعتقادی ندارم. دیگه چه برسه به اینکه بچه ده روز اینو بخوره. جز اینکه دل و روده بچه رو داغون کنه، عارضه دیگه ای نداره!!!!!!!! یه سری دوای دیگه نوشت از جمله یه آنتی بیوتیک دیگه که فقط مانی سه روز اونم روزی یه بار بخوره و یه سری قرص جویدنی و اسپری! که همه اش شد هشتاد و سه هزار تومن ناقابل!!!!

بعدش ساعت شش با مشاور وقت داشتیم که ایشون ساعت بیست دقیقه به هفت تشریف آوردند و مهدی کلی عصبانی شد و من دیگه بهش گفتم: اصلا ولش کن. بیا بریم خونه. البته تو اون فاصله مهدی رفت یه ماشین قرمز واسه مانی خرید چون مربی مهدش قول داده بود که اگه مانی تو مهد گریه نکنه، بهش ماشین قرمز بده. هرچند که ماشین قرمز رو ما تو دهن مانی انداختیم. چون عاشق ماشین قرمزه!!!!!!!!

خلاصه ماشین رو مهدی خرید و یواشکی که مانی نبینه برد گذاشت تو ماشین. بعد که من رفتم به پذیرش بگم که ما دیگه از خیر مشاور گذشتیم، مشاور تشریف آورد و ما هم رفتیم مطب ایشون. و البته این مشاور بنده خدا تصادف کرده بود و ماشینش افتاده بود تو جوق!!!!!!

خب حرفهای شنیدنی زیادی بهمون گفت و من خدا رو شکر میکردم که این حرفها از زبون یکی غیر از آشتی داره به مهدی گفته میشه. اولا ایشون خیلی تاکید رو رابطه من و مهدی داشت و میگفت: تا شما رابطه درستی نداشته باشید، نمیتونید انتظار یه بچه سالم رو داشته باشید. به هیچ عنوان بچه رو بین خودتون نخوابونید و اصلا اجازه ندید بیاد رو تخت شما. اگه خواست پیش شما باشه، شما برید پیشش. بعد گفت: صادقانه بهم جواب بدید: اگه قرار باشه بین مانی و همسرتون یکی رو انتخاب کنید، کدوم رو انتخاب می کنید؟ مهدی گفت: مانی. منم گفتم: مانی!

گفت: هردوتون اشتباه میکنید. این میره و شما می مونید!!!! پس اولویت برنامه هاتون رو واسه خودتون بذارید. هرچی بیشتر بلد باشید اینو سرگرم کنید، در حقیقت دارید برای خودتون وقت می خرید.

یه نکته جالبی گفت که من اینجا میگم. مثلا گفت: سبد اسباب بازی رو یه دفعه خالی نکنید جلوی بچه! هر اسباب بازی میتونه نیم ساعت سر بچه رو گرم کنه. اونا رو یکی یکی بهش بدید و هر وقت دیگه خسته شد، بگید: مثلا اگه دیگه از ماشین خسته شدی، بذارش کنار دیوار تا یکی دیگه بهت بدم! اینجوری برای خودتون وقت می خرید، بچه هم قدر اسباب بازیهاش رو میدونه!!!!  مثل شماها که الان عروسک هاتون یادتونه. چون تعدادشون محدود بود و ساعتها باهاش بازی می کردید!!!!!!!!

این نکته واسه یکی مثل مهدی خیلی خوب بود که فکر میکنه باید از سر و کول بچه، اسباب بازی بالا بره!!!!!!!! بگذریم!

خب یه سری چیزهای دیگه هم گفت که من الان همه اش رو اینجا نمیگم. خرد خرد میگم. فقط به نظرم یه نکته مهمش، نشستن بچه سر سفره یا میز بود! که میگفت: این سفره معجزه میکنه! وقتی مانی ببینه پدرش بشقاب رو توی سفره میذاره، نه بیرون سفره، یاد میگیره حد و مرزهای زندگی رو رعایت کنه. وقتی بچه خم میشه از اونور سفره یه چیزی برداره، بهش میگن، مثلا  از داداشت بخواه بهت بده. پس بچه خواهش کردن رو یاد میگیره.

خلاصه که ما هم همونجا تصمیم گرفتیم شبها حتما یه چیزی سر سفره بخوریم و سفره ای پهن کنیم. ولو روی میز!

خلاصه ساعت هشت بیرون اومدیم از مطب و چه بارونی هم می اومد! مهدی رفت ماشین رو آورد جلوی کلینیک و من و مانی هم زود سوار شدیم. مانی دیگه خیلی خسته بود خوابش برد. بعد مهدی یه کم مهربون شد و گفت: واقعا فکر کردی مانی واست گل خرید؟ من گفتم بخریم!!!!!! بعد دستمو گرفت. هیچی نگفتم!!!!!!! حالا حالاها خیلی جا داشت!

بعد رسیدیم خونه و مانی دیگه خوابیده بود. بی شام! البته خب خیلی خسته بود. پس دیشب که نشد برنامه شام خوری داشته باشیم! ایشالا از امشب اگه عمری بود!

دیگه خسته و هلاک بودیم. من نشستم دواهای مانی رو بررسی کردم و دوتاش رو گذاشتم تو کیف مانی و برای مربی اش یادداشت نوشتم تو دفترچه که هر کدوم رو چه ساعتی بهش بدن. بعد یه دست لباس برای ژیمناستیک امروزش گذاشتم تو کیفش به همراه یه سیب و آب پرتقال. در کیفش رو بستم و کنار گذاشتم. بعدش رفتم سراغ کارهای خودم و ارایشمو پاک کردم و یه سری اسباب بازیهای مانی رو که از شب قبل رو میز ولو بود رو جمع کردم و خونه جمع و جور شد.

بعدش یه بالش گذاشتم رو کاناپه و دراز کشیدم. کم کم سر حرف باز شد و با مهدی شروع کردیم به حرف زدن.


از اینجا شروع کردم خطاب بهش گفتم که مهدی تو غیرعادی بهانه گیر شده ای! عین همون بهانه هایی که مانی از ما میگیره و ما دیگه به خاطرش رفتیم پیش مشاور. بهش گفتم:

من خودم  خیلی وقته که حس میکنم داری بهانه میگیری! نمیدونم خودت هم میدونی همه اش بهانه است و هیچ دلیلی نداره؟ یا نه، دیگه باورت شده و به این شیوه عادت کرده ای. من می بینم که گاهی از شدت ناراحتی به منم نگاه نمیکنی. خودم انرژی های منفی رو اصلا می بینم که ازت ساطع میشه. چطور ممکنه که من، هم مادریم ایراد داشته باشه، هم شوهرداریم، هم خونه داریم، هم آشپزیم!!! چطور قبلا اینجوری نبود؟

مهدی گفت: خب همه این ایرادها و بهانه ها، به خاطر دلخوری زیادیه که ازت دارم! خودت هم میدونی بابت چی!

گفتم: آره میدونم. بابت اینکه من باهات نیومده ام خارج! بعد یه سوال ازت دارم. درست میگی. من اولش بهت گفتم میام، ولی بعدش نیومدم. تو هم شرایطش رو نداشتی. تو نه پول داشتی، نه تونسته بودی شرایط رو فراهم کنی. از حدود چهارسال پیش تا حالا هی داری روز به روز بهانه گیر تر میشی. زندگی رو به من زهرمار میکنی و روز به روز هم بدتر میکنی. دیگه شده ای عین یه زندانبان. داری منو عذاب میدی؛ ولی بدون خودت هم داری عذاب میکشی. به خدا زندگی زناشویی خیلی لذت بخش تر از اینیه که تو داری.

خب من بد بودم، پست بودم، بی شرف بودم که زیر قولم زدم. ولی تو هم دیگه تو این سالها تلاش نکردی. فقط داری همه تقصیرهاتو می اندازی گردن من! خب من تا کی باید تقاص پس بدم؟ تو تا کی میخوای تو این شرایط زندگی کنی؟

گفت: تا وقتی که تو تصمیم بگیری که بیای خارج.

گفتم: اگه نیام؟!

گفت: شرایط همینه که هست.

گفتم: ولی منم تا یه جا میتونم تحمل کنم. بالاخره ظرفیت اون کاسه صبر یه روزی تموم میشه. زنی که به شوهرش خیانت کرده هم اینقدر عذاب نمیکشه تو زندگی. من چرا باید اینقدر تقاص پس بدم و بدبختی بکشم. عمرم تباه بشه بابت اینکه تو میخوای از من انتقام بگیری؟ خب بدبخت! خودت هم داری میسوزی تو این آتیشی که واسه من درست کرده ای! همون سالهایی که مانی هم نبود و ما معلم زبان داشتیم، هر هفته معلم زبان به تو میگفت چرا درسهای هفته قبل رو تمرین نکرده ای. تازه اون سالها ما بچه نداشتیم و این همه تو ترافیک نبودیم و تو دیگه نهایت ساعت سه، خونه بودی. ولی من تا هفت و هشت سر کار بودم و با این حال، هر هفته درسها رو میخوندم! پس میبینی که تو هم دوست داری بری. ولی تلاش نمیکنی. منتها بنا به یه خصلت خانوادگی، همه تقصیرها رو می اندازی گردن یه نفر دیگه که خودتو تبرئه کنی. الانم انداخته ای گردن من! خب اگه خیلی برات مهم بود، یه کاری میکردی تو همه این سالها.

به جای اینکه به تاریکی زندگیت ( که من باشم) لعنت بفرستی، یه شمع تو زندگیت روشن کن. زندگی ات رو یکسره کن. به جای شغل زندانبانی من، از این زندانی که داری روز به روز بدترش میکنی بیرون برو و دنبال یه شغل دیگه ای باش. همه این سالها داره از عمرت میره. اگه بفهمی و متوجه بشی.

گفت: من تو رو به آرزوت که ازدواج با من بود رسوندم!!!!! ولی تو زیر قولت زدی و منو به آرزوم نرسوندی. خودت دیدی من یه قدم فاصله داشتم برای رفتن به آمریکا. ولی موندم با تو ازدواج کردم!

گفتم: اگه با من ازوااج کردی، شهد و شکر تو حلق من نریختی. دو سه سال اول که از دست خانواده ات شب و روز داشتم و خون به جگر خودم و برادرم کردید! اون سالها تو خوب بودی ولی من از خانواده ات میکشیدم. و این چهارسال اخیر هم که دارم از خودت میکشم. بد هم میکشم!!!!

گفت: تو به عهدت وفا  نکردی. این اون قولی نبود که به من دادی.

گفتم: این مهدی هم اون مهدی نبود که من آرزوشو داشتم. تو اینقدر بد دهن نبودی. تو اینقدر عصبانی نبودی. تو به خاطر من، بارها با خانواده ات درگیر شدی. تو یه دقیقه هم نبودن منو تحمل نمیکردی. ولی الان یه کلمه میگم راستی فلان چیز خرابه، میگی اگه ناراحتی بذار و برو!

گفت: تو باعث شدی من بددهن بشم!! تو هی به خواهر من فحش دادی، تو منو از خونه بیرون کردی و تو بهم فحش دادی. بعدش هم، این ارادی نیست. عمدی نیست. من تو ضمیر ناخودآگاهم تو رو مقصر نرسیدن به آرزوهام میدونم. اینه که این رفتارها رو باهات میکنم.

تو چشماش نگاه کردم و گفت: پس بالاخره خودت هم داری می بینی که رفتارت با من عادی نیست. پس می دونی که زندگی مون مثل بقیه نیست. پس اینه که من هر کاری میکنم و هر روشی رو به کار می بندم که رابطه مون بهتر بشه، نمیشه. نباید هم بشه. چون تو نمیخوای!

گفت: خب برای زندگیت تلاش کن.

گفتم: تنهایی پارو زدن، باعت میشه قایق یه وری بره. اینه که زحمتهای من به نتیجه نمیرسه.

گفت: اینجا چی داره که دلتو بهش خوش کرده ای؟ من دوست ندارم کار کنی.

گفتم: روز اول که من کارمند بودم. خودت ژست میگرفتی که من زن کارمند و ا جتماعی می پسندم. اون روزی که تو دانشگاه دو تا از پسرهای دانشگاه داشتند در مورد دختر خوب صحبت می کردند و اون یکی به اون یکی گفت: اگه دنبال دختر خوب و شاغل میگردی، آشتی گزینه مناسبیه! خودت گفتی که همونجا گفتم: چرا آشتی رو تو بگیری، خودم میگیرم!! تو خودت منو می خواستی! این نبود که تو از من متنفر باشی و به خاطرا ینکه منو به آرزوم برسونی رو همه چیزت پا گذاشته باشی. چشماتو باز کن! من از تو کمتر نبودم. یه دختر خراب نبودم که بخوام خودمو گردن کسی ببرم. تنها جرمم این بود که تو رو دوست داشتم و میخواستم با عشق ازدواج کنم و هم چیزمم رو هم گذاشتم سر همین. خودمو دست کم گرفتم و فکر کردم قدر این عشق رو میدونی. که ندونستی.

امروز که به کار من ایراد میگیری، یادت باشه همه این سالها من با همین کارم تونستم همراه تو باشم که دستمون جلوی کسی دراز نباشه. وگرنه برای منم راحت بود بشینم خونه و همه مخارج رو بندازم گردنت. من زندگی مون رو دوست داشتم و میخواستم همیشه همراهت باشم. عشقم رو اینجوری بهت ثابت کردم. ولی امروز دیگه همه چیزم اخی شده.

گفت: تو خودت ببین هر روز مریضی. کجات سالمه؟ کار تو اون شرکت، تو رو داغون کرده. من میخوام بریم و تو دیگه راحت بشی.

گفتم: ایشالا اونجا چی در انتظارمونه که کار نکنیم و خوش بگذرونیم و از صبح تا شب و از شب تا صبح تو کازینوهای لاس وگاس باشیم؟ از کجا میدونی اگه بریم به چیزهایی که میخوای، میرسی؟

گفت: لااقل تلاشم رو میکنم.

گفتم خب بکن. تو همه این سالها، حتی دنبال زبان هم نرفته ای. همه اش نشسته و همه تقصیرها رو گردن من انداخته ای. غیر از این، چه اقدامی کرده ای؟

گفت: تو دعا کن واسه من کار پیدا بشه. وگرنه میزنم به آب و آتیش و میریم با هم.

گفتم: میریم نه، من نمیام. تو برو.

گفت: ببین آشتی! تو راضی شو به رفتن، منم قول میدم باهات بیام مشاوره و رابطه مون بهتر بشه. تلاش میکنم که باهات خوب باشم!!!!!!!!!!!

اینو که گفت، همه دنیا رو کوبیدند تو سرم. خیره بهش نگاه کردم و گفتم: پس همه این سالها می تونستی خوب باشی و بیای مشاوره و رابطه رو بهتر کنی. پس همه این مدت می دونستی که اخلاقت گهه و دارم به زور تحملت میکنم. پس همه این سالها میدونستی داری عذابم میدی و به حساب خودت داشتی ازم انتقام میگرفتی.

بعد یه بغضی نشست تو گلوم و واقعا دلم شکست!!!!! من کاری رو که اون میخواست نکرده بودم. ولی هیچ جای زندگی هم کم نذاشته بودم! همون مریضی هم که میگه، بابت اعصابمه. دکتر دو بار بهم اینو گفت که مریضی هات، بابت ناراحتی فکریه. این هی چوب تو آستین من میکنه و دریغ از یه آرامش و رفتار خوب، اونوقت توقع داره من سالم باشم و اگه مریضم، می اندازه گردن کار کردنم. یعنی می دونید، هی میخواد تقصیر هر چیری رو بنداز گردن یه چیز دیگه. بدون اینکه ریشه ها رو بشناسه.

گفتم: بازم که نگاه ابزاری بهم میکنی. یعنی اگه من حاضر بشم با تو بیام خارج و تو رو به آرزوت برسونم، اونوقت تو باهام خوب میشی؟ خب خودت هم قبول داری که این سالها چه دماری از روزگارم درآورده ای. متاسفم مهدی! ولی همه این سالها دیگه خیلی بین و تو فاصله افتاده. قشنگترین سالهای عمرم به خاطر پس دادن این تقاص تباه شده. الانم اگه میخوای رابطه خوب بشه، به خاطر حتی لذت بردن خودت نیست. من که دیگه هیچی. تو فقط میخوای من بشم وسیله که تو به خواسته ات برسی. تو منو به خاطر خودت میخوای. نه به خاطر خودم!!!!!!!!!!

متاسفم هرگز پا نمیذارم مشاوره. به این شرط و شروطهایی که میگی.

گفت: نیا مشاوره. منم اخلاقم همینطوری می مونه.

گفتم: بمونه. فکر میکنی تا کجا تحمل میکنم؟ یه روزی این کاسه صبر لبریز میشه. تازه اگه رفتارت تو این سالها تعمدی بود، که اصلا و ابدا نمیتونم با کسی که عمدا باعث زجر و عذابم شده راه بیفتم که به آرزوش برسه!

گفت: خب خیلی هاش تعمدی نبوده. تو ضمیر ناخودآگاهم بوده!

گفتم: خب دیگه بدتر. پس چطوری میشه با مشاوره رفتن خوب بشه رفتارت؟ تو که میگی تعمدی نبوده و دست خودت نیست. پس ممکنه بازم دست خودت نباشه و رفتارت خوب نشه.

گفت: نه، خوب میشه!!!!!!!

گفتم: بیشتر از این دیگه حالم رو خراب نکن! همه این سالها که داشتی ازم انتقام میگرفتی، خرد خرد ازم دور میشدی. منی که اونهمه دوستت داشتم، تو باعث شدی خیلی ازت دور بشم. خب خیال نکن تو هی بدی میکردی و من از ط.خ.م.ات آویزون می موندم! منم کم کم از تو دور شدم. حالا این فاصله خیلی زیاده. الانم تو نمیخوای فاصله، به خاطر رابطه خودمون دو تا کم بشه، میخوای رابطه درست بشه که به آرزوی خودت برسی. منم این کار رو نمیکنم. چون خیلی بیشتر از اینا ازت دلخورم...........

بحث همینطوری ادامه داشت و منم دیگه پرده ای که باید، از جلوی چشمم کنار رفته بود. طرف دیگه به زبون اومده بود و حلقه مفقوده پیدا شده بود. البته خودم تا قبل از این یه حدسهایی میزدم. ولی اینکه به زبون آورد که این همه سال، این کارها رو میکرده که انتقام بگیره، دلمو از همه چی سیاه کرد.

این فرمول جهانی نیست و از آدمی به آدم دیگه فرق میکنه. ولی حقیقت زندگی من این بود که زیادی واسه این آدم مایه گذاشتم. اینهمه زن کارمند. هیچ کدوم اینقدر بدن درد و مریضی ندارند. همه اینا روحیه. چون بدون اینکه بدونم، داشته ام هم بار زندگی رو به دوش میکشیدم، هم تقاص پس میدادم!!!!!!!!همه این سالها، این دقایق.

بهش هم گفتم. گفتم: پس همون زمانی که تو اون جریان شکست مالی خوردیم و من پشتت بودم، بعد حامله شدم و کنار نکشیدم از کار کردن و زندگی که همراهت باشم. همه اون سالها من فکر میکردم دارم مشارکت میکنم و باچنگ و دندون اون زندگی رو نگه می داشتم. همه روزهایی که ویار داشتم و از خونه تا میدون انقلاب سه بار عق میزدم از ویار ولی کار رو ول نمیکردم که زندگی مون سر جاش بمونه، همه روزهای اوایل زایمان که دپرس میشدم ولی خودمو شاد نگه میداشتم که بیکاری داغونت نکنه، تو فکر میکردی که اونا حق منه و باید تقاص پس بدم ولی من خوشحال بودم که کنارتم و به این زندگی امید داشتم. ولی ناخودآگاه داشتم مکافات پس میدادم........ فقط به خاطر اینکه باهات نیومد بودم خارج!!!!! فقط به خاطر همین!!!!!!

گفت: همه آینده ای که برای خودم متصور بودم، در خارج رفتن بود. ولی تو اونو ازم گرفتی.

گفتم: الانم دیر نشده. اینجوری که تو میگی، من آخری واسه این زندگی نمی بینم. تو همچنان میخوای انتقام بگیری و من دیگه رمقی ندارم. نذر نکرده ام بازم بمونم و عذاب بکشم. منتها آدمی هستی که شروع کننده نیستی. ظاهرا اگه بمونی میخوای به این روند ادامه بدی که بهت مژده بدم که دیگه کاسه صبر نزدیک پر شدنه. دیر یا زود، تو تصمیم نگیری، من تصمیم میگیرم. اگرم بخووای بری که دیگه به سلامت. خدا پشت و پناهت. امیدوارم اون آینده ای که میخوای، برات پیش بیاد.

گفت: خب مانی چی؟ گفتم: تو الان منو فقط برای این مخوای ببری که مواظب بچه ات باشم. که دلت قرص باشه وقتی میری دانشگاه یا هر جای دیگه تو کشور غریب، که بچه ات پیش یکی هست.

گفت: اینهمه بچه پیش بیبی سیتر می مونند. مانی هم یکیش. پس کار نگهدای مانی با بیبی سیتر هم راه می افته. منتها من میخوام تو باشی.

گفتم: همه این سالها، به قول خودت آرزویی که بهش رسیده بودم رو زهرمارم کردی! حالا توقع داری مثل فلان خل ها به روت بخندم و بگم: باشه عزیزم. میام. هرچی تو سرتاپای من و زندگیمو قهوه ای کردی، ولی من میام که به آرزوت برسی!!!!!!!

متاسفم. همه حرفهایی که کوبیدی تو صورتم و به قول خودت گفتی که برم تو کما، خیلی از هم دورمون کرده. من دیگه خیلی خسته تر از اونی ام که دنبالت راه بیفتم که به آرزوت برسی در حالیکه زندگیمو سیاه کردی.

گفت: ولی من تو رو به زور می برم!

لباسها و حوله رو برداشتم و رفتم حموم. دوش گرفتم و لوسیون کاری کردم و بیرون اومدم. یه تیکه زیر چشمم سیاه شده بود از آرایشی که مونده بود گوشه چشمم. دوباره با شیرپاک کن تمیزش کردم و به صورتم نگاه کردم. یعنی واقعا حقم بود همه چیزی که این سالها کشیده بودم؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!

خب اگه منم با یه خواستگار ازدواج میکردم و زندگیم تم آرومی داشت و اینهمه بلا به سرم نمی اومد، که دیگه این کتاب نوشته نمیشد. کتاب زندگی آشتی. با اینهمه فراز و فرود. مثل فیلم حادثه ای که نگاه می کنیم و همون اولش میگیم، کاشکی دختره اینجا این کار رو نمی کرد! خب اگه نمیکرد که کل فیلم یه ربع بود!!!!!!!! ولی این فیلم باید ادامه داشته باشه. این کتاب باید هی نوشته بشه و نوشته بشه تا از بقیه کتابها مشخص بشه.

رفتم دراز کشیدم و اینقدر فکرم درگیر بود که یادم رفت موبایل رو بذارم رو ساعت شش و ربع. صبح وقتی بیدار شدم که ساعت شش و چهل دقیقه بود. خود مهدی هم بیدار شد و مانی رو آورد گذاشت تو ماشین. اومدم مهد و مربی اش جلوی بچه ها به مانی ماشین قرمز رو داد و منم یه کم وایسادم و بعد مربی اش به مانی گفت: با مامانت خداحافظی کن.

اونم خداحافظی کرد و من اومدم.

از روز جمعه گلوم درد میکنه و بالاخره امروز صبح شروع کردم به خوردن آنتی بیوتیک. از صبح دوباره و صد باره دارم به حرفهاش فکر میکنم. و البته می نویسم. نمیدونم چی میشه ولی الان دیگه خیالم راحته هرچی تلاش کردم، اگه به نتیجه نرسیده، ایراد از دارو نبوده. اون بدن کشش او ن داروها رو نداشته!!!!!!!!

ولی دلم باهاش صاف نمیشه. که این سالها پاره شده ام و الان بعد از چهار سال میگه تقاص این بوده که نیومدی خارج!!!!!!! دیشب بهش گفتم. گفتم فکر نکن الان بریم تو میشی عاشق دلخسته من. لابدهر مشکلی که داشته باشی، میخوای بکوبی تو سرم که اگه فلان سال رفته بودیم، دیگه این مساله نبود!!!!!!!! من دیگه کشش ندارم و کلا نخواهم آمد!!!!!!!!!

دیشب به مانی نگاه میکردم..... تنها چیزی که ما دو تا کنار هم نگه داشته، همین مانیه. که اگه نبود، خیلی سال پیش راهمون از هم جدا شده بود.......

قربون حکمت خدا!

[ دوشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳٩۳ ] [ ٧:٢۳ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ