چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام به روی ماهتون صبح قشنگتون بخیر!قلب  ممنون از اینهمه همدلی و مهربونی. من که زبونم قاصره. واقعا خیلی لطف دارید.ماچ

در راستای اهمیت به خود و خودپروری (!) ما یه کم بیشتر مواظب خودمونیم! یعنی دیگه دیروز این گلودرد لعنتی رو جدی گرفتم و وقتی رسیدم خونه، پونه دم کردم.

دیروز اینقدر تو اداره خوابم می اومد که نگو. نه که کم خواب باشم، خواب مریضی. مثل اون خوابها که آدم سرما خورده و دلش دراز کشیدن بخواد. شکر خدا رئیسم دیروز چند ساعت رفت بیرون. حالا جریان اینم براتون میگم.

ولی وقتی رفت، دیگه بعد از ناهار بود. منم رفتم تو یه اتاقی، سجاده پهن کردم و نمازم رو نشسته خوندم. بعدش رو همون سجاده دراز کشیدم و واقعا نیاز داشتم یه کم بدنم رو بذارم رو زمین! منتها بعد از پنج دقیقه بلند شدم از جام. رفتم یه چای برای خودم ریختم و اومدم با یه نصفه شکلات تلخ خوردم. کاری برای انجام نداشتم و کله ام هم شده بود اندازه یه اتاق! خب عوارض مریضیه دیگه. خدا رو شکر که رو به اتمامه و دوره اش دیگه داره تموم میشه.

بعدش ساعت چهار و ربع کیفمو انداختم رو دوشم و رفتم طرف مهد مانی اینا. سر راه هم دو تا پاکت خوشگل گرفتم. که دو تا کارت هدیه پنجاه تومنی توش بذارم و شنبه بدم به مربی و کمک مربی مهد مانی. واقعا براش زحمت می کشند و من ازشون ممنونم! قلب

رفتم دیدم مانی و مهدی تو ماشین دم مهد منتظر من نشسته اند. سلام کردم و رفتم مانی رو بوس و بغل کردم و نشستم سر جام. همین جا یه چیزی از حرفهای مشاور مانی بزنم.

مشاورش معتقد بود که برای بچه، یه چیزی تعریف شده به نام خانه امن. که شامل خونه خود بچه و معمولا منزل پدر بزرگ ها و ما دربزرگهاست. منظور ا ز خانه امن، جاییه که پدر و مادر بدون رودربایستی اونجا حس راحتی دارند. حتی اگه سالی یه بار برن اونجا! ممکنه آدم هر هفته به یه جا سر بزنه. ولی اگه اونجا راحت نباشه و رودربایستی داشته باشه، برای بچه خانه امن نیست.

بعد مشاور میگفت وقتی کسی وارد خانه امن میشه یا خود بچه بهش وارد میشه، تا نیم ساعت همه حوادث و جمله ها و حرکات تو ذهن بچه شکل میگیره و بچه همه اونا رو به ذهن می سپره. مثلا بچه و مامانش تو خونه هستند و پدر وارد میشه. مادر می بینه که پدر خرید نکرده. بهتره تا نیم ساعت چیزی نگه. بره به استقبال پدر و پدر رو به گرمی بپذیره. بعد از نیم ساعت، به صورت خبری بگه: راستی سیب زمینی نداریم!

حالا فکر کنید اکثر ماها، طرف تا پاشو میذاره تو، شروع میکنیم به غرزدن! که چرا فلان چیز رو نگرفتی و ....

خلاصه منم دیگه الان میخوام همون نیم ساعت اول حواسم باشه که چه رفتاری میکنم. نیم ساعت اول برخورد با مانی و مهدی.

القصه، نشستیم تو ماشین و مهدی بازم رفت در آبمیوه فروشی. من گفتم: آب کرفس و آب پرتقال میخورم. مانی و مهدی هم شیرموز خوردند. بعدش راه افتادیم طرف خونه و مانی ماشین قرمزش دستش بود و خیلی خرسند بود.

نزدیک خونه که رسیدیم گفتم: وای...... الان تازه باید برم خونه و صندل خاله رو ببرم  عوض کنم. مهدی گفت: الان با هم میریم در خونه و تو زود برو صندل رو بیار، یه دقیقه می بریم سه راه جمهوری عوضش میکنیم!!!!!!!!!!!!

خب کلا مهدی از پریشب روحیه اش بهتر شده! نمیدونم به کشف جدیدی نائل شده یا کلا چی. بعدش رفتیم در خونه و من رفتم بدو بدو صندل رو برداشتم و البته سری هم به موال زدم و بعدش رفتیم سه راه جمهوری و صندل رو عوض کردیم و مانی هی میگفت: بریم خونه خودمون!!!!!!!!!!

رفتیم خونه خودمون و من دیگه ولو شدم. البته قبل از ولو شدن، آب جوش آوردم و یه قوری پونه دم کردم بلکه این چرکهای گلوم، یه ذره به درک واصل بشن! بعد تو جاشمعی که جاری ام بهم داده هم یه وارمر روشن کردم و رفتم وسایل رو بردارم برم حموم.

مهدی اعتراض کرد که: بسه دیگه. هر روز هر روز حموم!!!!!! مگه تو مریض نیستی؟


گفتم: فقط بدنمو میشورم. حواسم هست که موهام خیس نشه. بازم غر زد که بدتر میشی!

بعدش رفتم حموم و این آب داغ رو که باز میکنم رو پشت و کمرم، انگار حالم بهتر میشه. بعدش لوسیون کاری کردم و اومدم بیرون. تاپ  یقه کج زرد قناری با شلوارک آبی روشن.

بعدش خواستم کیف مانی رو بیارم که ببینم چی به چیه که شیشه شربت زوفا که مال سرفه است از دستم افتاد رو سرامیک و شکست و کارمو چند برابر کرد!!!!!! کلافه

بعدش مهدی تو وایبر واسم پیغام فرستاد و منم جوابشو دادم و هی نیم ساعت در حالیکه هر دو تو خونه بودیم، بهم پیغام میدادیم. همون حرفهای شب قبل. البته مهدی میگفت: بیا شانس خودمون رو امتحان کنیم و واسه دو سال رو رابطه کار کنیم و بعدش اقدام کنیم واسه خارج رفتن. نمیدونم والا. فعلا هیچ جوابی بهش نداده ام.

بعدش، دخترعمه ام تو وایبر بهم پیغام داد که نی نی داره. همون که تازه از ایتالیا اومده ایران. اونم تو تهران تنهاست و خانوده اش کرمانشاه هستند. یه خواهرش تبریز و یه خواهرش ایتالیاست. واقعا من از خدامه این بره تو یه دانشگاه استخدام بشه یعنی استاد بشه و منم ببره اونجا که بشم کارمند اونجا. آخ خدا یعنی میشه؟خیال باطل

بعد من هر روز واسه این دختر عمه باردارم، ویارونه بپزم و ببرم. وقتهایی هم که اون میره کلاس، من نی نی شو واسش نگه دارم و باهاش بازی کنم. واقعا حس میکنم دارم خاله میشم. آخه با این دخترعمه هام سری از هم سواییم. اینقدر که همدیگر رو دوست داریم.قلب

بعد تو ذهنم همه اش داشتم برنامه ریزی میکردم که وقتی دیگه چهار پنج ماهش شد، برم براش کلی لباس نی نی بخرم و عجالتا یه پیرهن خنک نخی واسه تابستونش بخرم. جالبه که با محاسبات ما، همون آذر دنیا میاد به امید خدا. یعنی دقیقا چهارسال از مانی کوچیکتره! ایشالا که همه نی نی ها سالم و صالح باشند. بعد نی نی دختر باشه و من بگیرمش واسه مانی!!!!!!!!!!! یعنی ببینید تا کجا رفتم من!!!!!!!!قهقهه

خلاصه خبرهای مربوط به بارداری رو به مامان و بابای خودم هم دادم و البته دلم هم یه جا شکست و گریه کردم. حالا بماند. بعدش تو همین زمانهای تلفن بازی، عدس پختم و برنج خیس کردم و آب برنج گذاشتم و بعد از تلفن بازی ها هم عدس پلو رو دم انداختم.

بعد یه ذره کاهو و یه دونه گوجه داشتیم که دو تا خیار زدم تنگش و یه بشقاب سالاد درست کردم و مهدی و مانی داشتند تو اتاق کشتی می گرفتند. صداشون کردم واسه شام. مانی گفت: نمیخورم! گفتم: نمیشه. همه مون باید شام بخوریم.

البته یه مقداری از این مخالفتهاش طبیعیه طبق نظر مشاورش. بعد زیرسفره ای رو انداختم و سفره رو بهش دادم که بندازه. بقیه وسایل رو هم بردم سر سفره و مهدی گفت:

مانی بیا مثل یه خانواده سه نفره خوشبخت شام بخوریم!!!!!!!!!قلب

بعد مانی گفت: من میخوام تو بغل مامانم بخورم! نشست تو بغلم و منم در حالیکه براش قصه میگفتم بهش شام دادم و خودم و مهدی هم یه ذره خوردیم!

خب، واسه ما  ایرانیها خوردن واقعا لذت بخشه. همه اش میخوایم به هر مناسبتی شیرینی بخوریم، یا حتی به شوخی بگیم: کی حلواتو میخورم؟؟!!! یه آشی بپزیم و با هم و دور هم بخوریم و دائم همه لذتهامون تو خوردن خلاصه میشه!

حالا دیگه هر شب بساط شام رو به پا میکنم که واقعا ازش لذت ببریم!بغل

بعد از شام مانی کنار سفره ولو شد و داشت خوابش میبرد که گفتم: باید حتما مسواک بزنیم. پاشو پاشو!

مهدی کمک کرد سفره رو جمع کردیم و منم مانی رو بردم تو دستشویی و اول رفت دستشویی و تو اون فاصله کرم دور چشمم رو زدم و بعدش اومد با هم مسواک زدیم. صورتش رو هم شستم و گفتم: برو بابا ببینه دهنت چقدر خوشبو شده! بدون شلوار همونطوری ک.. لخت دوید طرف مهدی و دهنشو کرد تو دماغ مهدی و گفت: ببین چه خوشبو شده! مهدی هم بغلش کرد و بعدش شورت و شلوارشو پاش کرد.

بعد از ده دقیقه خواستیم شربت زوفا عسلی رو ـ که مهدی رفت دوباره خرید ـ بهش بدیم که مهدی گفت:

اشتی! ببین اینجا چی نوشته! نوشته بچه های زیر چهار سال اینو نخورند! خب پس چرا دکتر اینو بهش داده؟ میگم بهش ندیم تا تو فردا بزنگی به دکتر و ازش بپرسی! گفتم باشه.

بعدش زمان دادن آنتی بیوتیکش شد و خواستیم بهش بدیم که یه دفعه حال مانی بهم خورد و همه رو با هرچی شام خورده بود برگردوند رو لباسش!!!!! مهدی عصبانی شد و سرش داد کشید! بهش اشاره کردم که الان دست خودش نبود و تعمدا این کار رو نکرد.  از منم شاکی شد ولی هیچی نگفت. شلوارک خودم هم کثیف شد. ولی لباسهاشو درآوردم و بچه لخت وسط اتاق بود. دلم میخواست بپرم و بغلش کنم!

بعد لباس دادم دست مهدی و تنش کرد. خودم هم رفتم لباسهاشو بادست شستم و شلوارک خودم رو هم عوض کردم. بعدش دیگه بهش دارو ندادم. باید داروهاشو حتی الامکان عصر بهش بدم. بعدش رفتم تو آشپزخونه و غذاها رو ریختم تو ظرفهای غذامون و کشمش سرخ شده هم ریختم کنارش و در ظرفها رو بستم. بقیه سالاد رو ریختم تو یه ظرف مربعی شیشه ای و واسه مهدی کنار گذاشتم.

یه سیب واسه مانی شستم و با آب پرتقال و کیک گذاشتم تو کیفش و اشپزخونه رو تمیز کردم و گذاشتم تو ماشین ظرفها رو و کف آشپزخونه رو دست کشیدم و حالا فکر کنید مانی هی داشت گریه میکرد که دلم میخواد مامانم پیشم باشه.

منم از تو آشپزخونه میگفتم: تا گریه تو قطع نکنی، نمیام پیشت. اونم میگفت: به من احترام بذار و بیا پیشم. گفتم: میام ولی باید گریه نکنی!

یعنی فکر کنید پنج دقیقه لاینقطع داشت گریه میکرد. ولی مشاور گفت در برابر گریه هاش مقاومت کنید. وگرنه یاد میگیره همه چی رو با گریه به دست بیاره! البته دل خودم ریش شده بود ها. ولی خب مقاومت میکردم. بعد از این مدت، مهدی رفت پیشش و گفت: ببین موهای مامان سفید شد از بس گریه کردی. مانی گفت: نباید سفید بشه.

مهدی هم گفت: برو پیشش و دیگه گریه نکن! مانی اومد تو آشپزخونه و پامو بغل کرد و دیدم یه قطره هم اشک نریخته!!!!! متفکربعد گفت: بیا پیشم. بدون گریه گفت. گفتم: حالا که گریه نمیکنی، باشه. میام.

کار اشپزخونه تموم شد و رفتم دو تا بالش آوردم و جلوی تی وی ولو شدیم و بعد از چند دقیقه مانی خوابش برد و مهدی برد گذاشتش تو اتاق سر جاش.

بعد برگشت نشست پای برنامه نود و منم رفتم خوابیدم تا امروز صبح.

از عدس های پخته هم امروز صبح به عنوان صبحانه خوردم و خدا پدر پونه رو بیامرزه که واقعا دیشب حالمو خیلی بهتر کرد.نیشخند

وضعیت رابطه هم فعلا همونه. یعنی اینجوری که دیگه راجع به اون موضوعات باهم رودررو حرف نزدیم. ولی نمیدونم چرا حال مهدی دیروز بهتر بود. مدرسه ازش دعوت کرده اند روز معلم بره اونجا تو جشن باشه. به خودش نمیگم ولی دلم نمیخواد بره مدرسه. هیچ اینده ای نداره.

خواستم اسم پست رو بذارم: خدا پدر پونه رو بیامرزه، بعد دیدم شاید در لحظه اول فکر کنید دارم خبر فوت کسی رو میدم!!!!!!!چشمک

[ سه‌شنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩۳ ] [ ٧:۱٢ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ