چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلاااااااااااااام صبح تون بخیر و شادی و نیکی و هرچی چیز خوب تو دنیاست!بغل

ساعت هفت و نیمه و دیشب من اصلا فکر نمیکردم امروز صبح بتونم از جام پاشم! ولی خب، می بینید که بلند شده ام و از هر روز هم زودتر دارم می نویسم. 17:19 کارت زدم و اومدم دیدم کار آنچنانی نیست. اونا رو انجام دادم و نشسته ام به پست نوشتن!

دیروز حوالی ظهر بود که دیدم مهدی زنگید به موبایلم. عجیب بود. فهمیدم حتما کاری داری. جواب دادم و دیدم صداش درنمیاد! حتما فکر کردید گریه کرده و میگه: آشتی!!!!! من چرا تو رو اذیت کردم. بیا با هم کلبه عشقمون رو از اول بسازیم!!!! بغلبعد یه دفعه دوربین دو دور دور من می چرخه و صحنه عوض میشه در یک جنگل پر از درخت و من با ساری زرد و اونم با تی شرت و شال گردن پارچه ای، دور درختها می رقصیم!قهقهه

نه، اینجوری نبود!!!!!!!!!!!!چشمک

مهدی هم از این مریضی جدیده گرفته و برای همین صداش درنمی اومد!!!!!!!نیشخند گفت که اصلا نمیتونه از جاش بلند شه اینقدر که بدن درد داره!!!!!!! خب همه تون مستحضرید که امروز که چهارشنبه است، قراره من و مهدی با هم بریم عروسی برادر دوستم. و البته بدون مانی که میذاریمش خونه بابام اینا.

دیگه اون حال مهدی رو که دیدم، قید عروسی رو زدم!!!!!!! بهش گفتم اگه میتونه (!) چای درست کنه. چون یکی از مشخصه های این مریضی، خشکی گلو و عطش زیادشه. و البته با خودم گفتم عمرا اگه درست کنه!!!!!!!

بعد سراغ یه پیرهنشو ازم گرفت و گفت: چرا نشسته بودیش؟ گفتم آخه لباس سفید جمع نشده بود که با اونا بشورمش. بعدش هم نمیدونستم برای این هفته میخوایش. اگه میتونی الان بندازش تو ماشین! گفت: واسه خاطر ا ین یکی که نمیشه ماشین رو روشن کرد. گفتم: خب استثناست. طوری نمیشه که. اگرم نه، بذار خودم عصر بیام بشورمش!

خلاصه از مانی پرسید و منم بهش گفتم که از مربی اش صبح در مورد اخلاق و رفتار و کردار و گفتار و پندارش تو مهد پرسیده ام، اونم گفته: مانی به بچه ها، امر و نهی میکنه و حالت مبصرگونه داره!!!!!! بعد من از مربی اش پرسیدم: این توی این سن طبیعیه؟ یعنی همه بچه ها اینجوری اند؟ گفت: نه، فقط مانی اینجوریه. اونم چون از بقیه بچه های کلاس بیشتر می فهمه!!!!!!!!! مهدی هم کلی تو دلش کله قند آب شد و منم سفارش کردم حتما مواظب خودش باشه و استراحت کنه تا من عصر برگردم خونه!!!!قلب

حوالی ساعت سه هم رفتم بانک مسکن قسط دادم و بعدش رفتم بانک پاسارگاد و دو تا کارت هدیه پنجاه تومنی برای دو مربی مانی گرفتم و بعدش هم چند تا پاکت که اضافی هم باشه، همیشه به درد میخوره. بعدش عصر ساعت چهار رو ربع کارت کشیدم و تشریف مبارکم رو بردم به طرف مهد مانی.

ایشون رو تحویل گرفتم و با خوشحالی پرید بغلم و گفت: بابام کو؟ گفتم: پشت کوه!!!خونه ست. مریضه نتونست بیاد. ما زودتر بریم و بهش سربزنیم! یه ربع تو حیاط مهد، از تاب به سرسره و از سرسره به تاب، رفت و برگشت و آخرش رضایت داد دیگه بریم. واسش بستنی و دنت خریدم و واسه مهدی هم آب پرتقال. بعدش یه کم یه گوشه وایسادیم تا ساعت پنج بشه و ما بتونیم لااقل طرح اصلی رو رد کنیم. طرح اصلی رو نمیشه کاریش کرد چون ورودی های طرح، دوربین داره. ولی برای طرح زوج و فرد، پلیس وایمیسه که دیگه عمرا ساعت پنج، پلیس وایسه!!!!!! البته یه جاهایی هستند ها. ولی این مسیری که ما میریم، نیست.

منم آدم بی فرهنگی نیستم که بخوام به زور بیام تو طرح و هوا رو آلوده کنم. خیلی وقتها طرح می خریم. ولی خب ما خونه مون اونجاست. نمیشه که روزی بیست و چهارهزار تومن طرح خرید!!!!!!!!!یول

خلوصه! آقا مانی دستور میداد چه آهنگهایی بذاریم و آهنگ مرغک شانس فتانه رو دو هزار بار گوش کردیم و دیروز ترافیک هم زیاد بود و بالاخره ساعت 17:35 رسیدیم خونه.

دو تا آب پرتقالها رو دادم به مانی و گفتم :برو بده به بابا!

مهدی رو تخت دراز کشیده بود و مانی برد بهش داد و گفت: اومده ام حالتو بپرسم!!!

با همون لباس بیرون، رفتم سراغ کتری که دیدم گرمه!!!!!!!! یعنی مهدی واسه خودش چای درست کرده بوده! جل الخالق! چشمکبعد دوباره آب ریختم سرش و روشنش کردم که چای تازه دم کنم. آب هم ریختم تو شیرجوش و گذاشتم رو یه شعله دیگه.

 


بعدش رفتم لباسهامو عوض کردم و وسایل مانی رو از تو کیفش درآوردم و چک کردم ببینم مربیش چیزی تو دفتر نوشته که ننوشته بود. بعد خونه رو مرتب کردم و آب جوش اومده بود. دمنوش پنج گیاه دم کردم و مرغ هم بیرون گذاشتم که واسه شب شوید پلو با مرغ بخوریم.

خیلی خسته بودم ولی خیلی هم کار داشتم. نمیشد هیچ کدوم رو کاری کرد و بی خیالش شد. خوب بود وسایل مورد نیاز عروسی رو روز جمعه برده بودم خونه مامانم اینا.یه کمش مونده بود که تا شب جمعش کردم.

بعد با خودم گفتم اول برم حموم یا اول شام درست کنم؟ بعد دیدم اگه اول شام درست کنم بهتره. چون بعد ازحموم دلم میخواد دراز بکشم! چقدر هم دراز کشیدم!!!خنده

بنابراین رفتم تو آشپزخونه و مرغ رو گذاشتم تو ماکروفر که یخش آب شه و بعدش مرغها رو سرخ کردم و تو اون فاصله پیاز خرد کردم و ریختم تو زودپز برقی و دیدم روغن نداریم! خواستم زود برم روغن بخرم که مهدی گفت: من میرم. گفتم آخه تو مریضی. گفت: بهترم. رفت روغن و ماست خرید و برگشت. پیازداغ طلایی شد که بهش زردچوبه و رب زدم و ته استکان آب ریختم و سس که غلیظ شد، مرغهای سرخ شده رو توش گذاشتم و درش رو بستم و ساعت گذاشتم تا نیم ساعت. دیگه تقریبا نیم ساعتش میشد ساعت یکربع به هفت.

با خودم گفتم: تو این نیم ساعت برسم به داد لباس کثیفها. این کار چهارشنبه هاست، ولی چون امشب نیستیم، امشب باید انجامش بدم! لباسها رو ریختم تو ماشین و روشنش کردم.

مهدی خودش پیرهنش رو با یه سری لباس دیگه انداخته بود تو ماشین. بعد یه لیوان دمنوش با عسل واسه مهدی بردم که بخوره. دوباره دمنوش درست کردم که بازم داشته باشیم! بعد دیگه دواها و اسپری مانی رو یکی یکی می آوردم و بهش می دادم. البته یه کم ادا سرمون درآورد.

یه بارم مجبور شدم برم داروخونه برای شربتی که دکتر برای سینه مانی نوشته بود. خلاصه سیب زمینی هم نگینی کردم و دیگه داداشم هم رسید و منم شوید پلو درست کردم. دمکنی که انداختم روش، دیگه ساعت هفت و نیم بود. رفتم حموم و حسابی بشور بشور کردم و بیرون اومدم و از داداشم پرسیدم: تو شوخی کردم، قسمت اقتصاد رو دیده ای؟ گفت: نه. گذاشتم که ببینیم. چون خودم هم دفعه قبل، تو کارها دیده بودم و نصفه و نیمه بود.

دیگه تا فیلم اصلی شروع بشه، ظرفهای شام رو جمع کردم و هی می اومدم نگاه میکردم و یادم بود چه چیزهایی برای امروز میخوایم. شوهرخواهرم هم زنگید که آشتی! مدارک خونه رو بیار که برم دنبال به نام زدن!!!!!!! نمیدونم آفتاب از کدوم طرف دراومده ولی منم فوری رفتم سند و بقیه مدارک رو آوردم و گذاشتم تو یه کیسه و گذاشتم کنار در!!!!!!!!!!

اول باطری دوریبن رو گذاشتم برای شارژ. بعد یه کیف و کفش زرشکی ام رو گذاشتم تو یه کیسه و گذاشتم کنار در. این دوستم که امشب عروسی برادرشه، همونه که شوهر خواهرش مهدی رو برد اینجا سر کار. البته چون الان دیگه کار شرکت رو به آخره، این آقا چند ماه پیش جای دیگه ای براش کار پیدا شد و رفت. و البته اونم دنبال اینه که مهدی رو ببره پیش خودش. ولی فعلا موقعیتی پیش نیومده. وگرنه چند بار به مهدی گفته. خلاصه که این آقا، دو ماهه صاحب یه پسر شده که من قبلا یه کارت هدیه واسش گرفته بودم ولی دیگه نشد بریم خونه شون. و  البته یه دست لباس خواب راحتی هم واسه دختر بزرگشون که شش ماه از مانی بزرگتره. آخه نمیشد بریم دیدن بچه تازه دنیا اومده و واسه بچه بزرگتر چیزی نبریم. اینجور وقتها آدم باید حواسش به بچه های دیگه خونواده هم باشه. تو روحیه شون تاثیر بد میذاره!

خلاصه تا شام آماده بشه، تند تند لباس راحتی رو کادو کردم، یه کتاب هم واسه روز معلم بابام گرفته ام. اونم کادو کردم و هر دو رو گذاشتم تو کیسه و اونا رم گذاشتم دم در! البته اونو باید بیارم شرکت که از اینجا هفته دیگه بفرستم در مدرسه اش.

خلاصه سفره انداختم و زیتون و ماست هم گذاشتم سر سفره و جاتون خالی عجب برنج شوری شده بود!!!!!!!!!!نیشخند حواسم نبود میخوام کته اش کنم. نمکش رو زیاد ریخته بودم!!!!!! خلاصه شام میخوردیم و شوخی کردم می دیدیم و این داداشم خیلی خوش خنده است و واقعا حال میده آدم باهاش چیزهای خنده دار نگاه کنه! از بس که می خنده. مهدی هم خنده اش گرفته بود!

بعدش سفره رو جمع کردیم و دیگه ساعت حوالی نه بود!!!!!!!! از شدت خستگی پاهام ذق ذق میکرد ولی هنوز راه درازی در پیش بود!!!!! مهدی لباسهاشو تو کاور گذاشت و از بارفیکس آویزون کرد و خودم هم لباسهای مهمونی مانی رو آماده کردم. گفتم واسه احتیاط واسه مانی هم لباس بیارم. شاید شرایطی پیش بیاد که مجبور شیم مانی رو ببریم. کسی چه میدونه. بعد به مهدی گفتم:

تو میای بریم عروسی؟ گفت: آره الان خیلی بهترم.

خب هم چای و عسل بهش داده بودم، هم دمنوش. بعد لوازم آرایشم رو چک کردم و مثل همیشه کیف آرایش رو گذاشتم جلوی روشویی که صبح که آرایش کردم، کیف رو بذارم تو یکی از کیسه های کنار در!!!!!!!!!! دیگه شما ببینید کنار در، چند صد هزار کیسه بود واسه امروز!!!!!!!!!نیشخند

یه کم نشستم و بعدش رفتم آشپزخونه و ظرفهایی رو که میشد گذاشتم تو ماشین و گذاشتم رو 28 دقیقه! به خودم گفتم: آشتی! 28 دقیقه وقت داری همه کارهات رو تموم کنی!!!!!!!!! دگمه رو زدم و شروع کردم!

بعد یه سری ظرف بیرون مونده بود! اونا رو شستم که وقت باقیمانده 17 دقیقه بود!!! غذاها رو جابجا کردم و گاز رو تمیز کردم و دستی به کف اشپزخونه کشیدم و رفتم مسواک زدم و سشوار آوردم موهامو خشک کردم. وقتی سشوار رو خاموش کردم، بیست و هشت دقیقه تموم شده بود.

ولی من هنوز نماز نخونده بودم!!!!!!!!!!! اینم از کارهای احمقانه بنده هایی مثل منه که نماز همیشه می مونه آخر! البته خب همه اش میخواستم شام جماعت دیر نشه و نکنه به خاطر عبادت خودم، بقیه گشنه بمونند که اینم یه توجیه الکیه وگرنه نمازهای من که تازگی ها دوباره نشسته انجام میشه، چقدر وقت میگیره مگه؟؟؟!!!متفکر

نمازم خوندم و مانی دیگه خوابیده بود. بعدش هم خزیدم تو رختخواب! حس نداشتم دیگه قدم از قدم بردارم. خیلی خسته بودم. بعدش کم کم خوابم برد و البته قبل از خواب یه دور دیگه براشون چای دم کردم چون تازه ساعت یازده و ربع میخواستند دوتایی بشینند به دیدن بازی رئال! هر دو طرفدار رئال هستند. مهدی هم وعده داد که اگه رئال ببره، همه مهمون ما هستند یه شب شام!

من که بیهوش شدم و نصف شب مهدی که اومد بخوابه پرسیدم: رئال برد؟ مهدی گفت: آره. چهار هیچ. گفتم خدا رو شکر و دوباره بیهوش شدم. یکربع به چهار بیدار شدم و صدای اذون می اومد. دیدم نه، خدا میدونه من گرفتار زندگی ام اگه نمازمو دیر میخونم. واسه همین خودش هم گاهی صدام میکنه. بلند شدم نماز خوندم و تا نزدیک ساعت شش خوابم نبرد!!!!!!!!!! گریه

روده درازی میشه ولی بذارید اینو بگم:

جناب مولوی در کتاب فیه مافیه به داستانی اشاره میکنه که یه استادی با شاگردهاش از جایی عبور می کرده اند که یه پوست خرسی تو آب داشته میرفته. استاد میره پوست خرس رو از آب بگیره واسه خودش ولی نمیتونه و اب هی اونو داشته با خودش می برده! شاگردهاش میگن: خب ول کن اون پوست رو! استاد میگه: من ول کرده ام. اون منو ول نمیکنه!

اشاره به محبت خداست که یه بار که صداش کنید، از اون به بعد اون دیگه شما رو ول نمیکنه و هی میاد شما رو ببره پیش خودش!!!!!!بغلقلب

به هر تقدیر؛  شش و نیم برخاستم و وسایل رو بردم گذاشتم تو ماشین و مانی هم بیدار شد و با گریه رفت چسبید به باباش و شروع کرد به گریه! هی میگفت:

منو نبرید خانه بازی و شادی! به مامان بگو منو نبره خانه بازی و شادی! من دوست ندارم برم خانه بازی و شادی!!!!!

جالبه عبارت خانه بازی و شادی رو کامل میگفت. اگه من بودم میگفتم: منو نبرید اون خراب شده. نمیخوام بیام اونجا!!!!!! چرا باید برم اون خونه!!!!!!! ولی خب بچه ها اینجوری اند دیگه!!!!!!! قهقهه

بعد هم تو ماشین پنج دقیقه گریه کرد امروز صبح و منم گفتم: تا گریه کنی، به حرفت گوش نمیدم. بعدش ساکت شد و یه جا دیدم داره یه چیزی میگه! صدای آهنگ رو کم کردم و دیدم داره با ترانه میخونه!!!!!! از خود راضی بااین آهنگ نگرانت میشم هم همه رو کچل کرده! خودم دلم نمیخواد صبح اینو گوش بده. بالاخره حرف از نگرانیه و شاید فاز منفی بده به بچه. ولی خب، دوست داره دیگه. همه اش هم سوال میکنه. اونجا که ابی میگه:

دستام یخ کرده، تو سرم آتیشه، وقتی از من دوری، نگرانت میشه!

مانی میگه: چرا تو سرش اتیشه؟ چرا دستاش یخ کرده؟؟؟!!!!!

خلاصه که بردمش مهد و در ماشین رو که باز کردم پیاده اش کنم، دیدم یادم رفته کفشاشو بیارم!!!!!!! منتظر چون مهدی بغلش کرده، کفش پاش نمی کنیم. من همیشه شبها کفشهاش رو میذارم کنار در. منتها دیشب اینقدر وسایل کنار در زیاد بودند که دیگه این یکی از یادم رفته بود!!!!!!!!!!خنده

خنده نداره! مجبور شدم از در ماشین تا مهد، بغلش کنم!!!!!!! (کی خندید؟ خودت آیکون خنده گذاشتی!!!!!!!)یول

بعدش بردمش داخل و اونجا آروم شد و مربی اش هم اومد و بهش گفتم که مانی دیروز ماشینی رو که جایزه گرفته گم کرده تو مهد و با هم رفتند پیداش کنند، منم تشریفم رو آوردم شرکت و به مهدی اس دادم که بی زحمت کفشهای مانی رو با خودت بیار!!!!!!نیشخند

امیدوارم سرگیجه نگرفته باشید!!!!!!!!لبخند

[ چهارشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۳ ] [ ٦:۳۱ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ