چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام به روی ماهتون!!!!!!! صبح قشنگتون بخیر و شادی!بغلقلب 

روز معلم به همه معلم ها مبارک باشه! من که لیاقت نداشتم معلم بمونم! ولی خب هنوزم اون دوران تدریس برام جز بهترین دورانه و خیلی با خاطراتش حال میکنم. دیروز هم یکی از شاگردهای اون دوران که الان دانشجویه بهم اس داد و تبریک گفت بهم!بغل

چهارشنبه شب عروسی برادر دوستم بود. تو اداره با این همکارم از همه بیشتر جورم و بیرون از شرکت هم با هم برنامه ها داریم! قبلا هم گفته ام که شوهرخواهرش این کار اخیر مهدی رو جور کرد و رابطه مون نزدیکتر شد. حالا این دوستم رو ببینید دو کلمه هم حرف نمی زنه ها!!!! اینقدر ساکته!!!!!! من که تو این دوستی مونده ام! نیشخند خب ما تو اداره هم نمیخواستیم بگیم که منم میرم!!!!!!!!! یعنی همه توقع داشتند که این دوستم، همه رو دعوت کنه!!!!!!!

خدا شاهده که من خودم به دوستم گفتم که منم دعوت نکن که تو این اوضاع، واقعا توقع ندارم. خلاصه من با هزار زور همون چهار رو ربع رفتم بیرون از اداره و با مهدی و مانی رفتیم خونه بابام اینا. من دیدم یه کم وقت دارم، رفتم آرایشگاه سر کوچه بابام اینا که موهامو سشوار بکشه. البته که سشوار کشیدن کاری نداره ولی یادمه پارسال رفتم یه جا کله ام رو کرد کله باب اسفنجی. یه پست ام به این اسم دارم!!!!!!!

خلاصه تا طرف داشت مشتری قبلی رو راه می انداخت، به  اون یکی همکارش گفتم: یه دستی می کشی دور لب من؟ گفت: چرا که نه. بعد گفتم: ابروهامم میشه تمیز کنی؟؟!!!!!!!! بعد هر سی ثانیه یه بار میگفتم: نکنه نازک برش داری ها!!!!! فقط آت و آشغالهای دورش رو بردار!!!! که خداوکیلی یه ابروی خوب و نسبتا پهن شد!!!!! بعدش موهامو سشوار کشید و صاف کرد و خیلی از کارش خوشم اومد! بعد هم برگشتم خونه و خودم آرایش کردم و آماده شدیم و البته که مانی رو گذاشتیم پیش بابام اینا!

و من و مهدی مثل یه جفت شیک راهی عروسی شدیم. عروسی هم همون غرب تهران بود. یه خونه که به همین منظور درست شده بود و چقدر من از جاش خوشم اومد. جون میده واسه این عروسی های قاطی! اولا فضایی که برای شام اختصاص داده بودند، خیلی بزرگ بود و دیگه نیاز نبود مردم همدیگر رو هل بدن و چند نفر زیر دست و پا له بشن!!!!!!!!!! البته فضاش نهایتا برای صد و پنجاه تا دویست نفر بود!

خلاصه وارد شدیم و منم کت و  دامن مشکی پوشیده بودم که خیلی رسمی باشم و البته خودم میدونستم دیری نمی پایه این وضعیت!!!!! عینکبعد دوستم اومد و بعد از یه کم دیگه موزیک شروع شد و البته که چیزی که در این عروسی باعث ارامش بود، این بود که صدای موزیک بسیار متعادل بود! اخه اکثر عروسی ها، اینقدر صدای موزیک بیخود و بیجهت بلنده، که آدم بعد از یه ساعت میخواد بذاره بره بیرون!گریه

خلاصه ارکستر شروع کرد و بعد از دو سه آهنگ، من دیدم دیگه نمی شه نشست! به مهدی گفتم: بیا بریم!

ابروشو انداخت بالا و گفت: کجا؟!! گفتم سر کوچه سبزی بخریم!!!!! خب بیا بریم برقصیم دیگه!!!!!!! بعد دوستم گفت: آشتی بیا!!!!! بعد مهدی خندید و گفت: تو برو!

خلاصه منم رفتم و یکی دو آهنگ رو با کفش رقصیدم. دی جی خیلی باحالی داشت و ما دیگه خیلی گرم شدیم و منم دیگه با اجازه تون کفشم رو درآوردم تااااااااااااا آخرش که میخواستیم شام بخوریم!!!!!!
خب با این وضعیت کمر من، نمیتونم که با کفش پاشنه بلند برقصم! ترجیح میدم بدون کفش برقصم، تا کفش پام باشه و نرقصم!!!!!یول

یارو آهنگ میزد و میگفت: اینم واسه دهه شصتی ها! بعد من و یکی دیگه از دوستامون می گفتیم: واسه دهه پنجاهی ها هم بزن!!!!!!!نیشخند یارو هم میزد!!!!!!!!

خلاصه هی رقصیدیم و رقصیدیم و مهدی هم اومد یه کم مثلا قر داد ولی دیگه کنار وایساد و دست میزد! من و دوستم هم حسابی حال میکردیم و من به دوستم گفتم: دیگه وقتشه الان کتمو دربیارم و دور سرم بچرخونم و بپرم رو میز و کافه ای برقصم!!!!!!!!!! یعنی فکر کنید!!!!!!!!!!قهقهه

خلاصه که خیلی خوش گذشت. به خصوص اینکه یکسال و نیم من نصف این جماعت رو عزادار فوت مامان دوستم دیده بودم و الان همه شون شاد بودند! دوست داشتم موقع عزا و عروسی کنار دوستم باشم. خدایی هم خیلی خوش گذشت.

موقع شام هم من و مهدی مثل یه زن و شوهر دست و پا آزاد، رفتیم شام کشیدیم و آوردیم یه گوشه نشستیم خوردیم! من خودم میگم عروسی مال بچه هاست. ولی نه بچه سه چهار ساله که ممکنه سر و صدا یا هر چیز دیگه ای اذیتش کنه. بچه شش هفت ساله خوبه که بیاد عروسی! عروسی خواهرشوهر بزرگه ام، مانی سه ماهش بود. ارکستر که شروع کرد، مانی زد زیر گریه از سر و صدای زیاد!

منم همه عروسی رو توی راهروی ورودی نشسته بودم!!!! اولش مادرشوهرم فکر کرد من عمدا این کار رو میکنم! ولی خب، بعدش دید که مانی واقعا اذیت میشه!

بگذریم. خلاصه بعد از شام برگشتیم خونه بابام اینا. و تصمیم گرفتیم بعد از مدتها شب خونه بابام بمونیم.

مانی هم البته از ساعت نه شب، خوابیده بود! پسرم اقا شده بلانسبت! چشمک


فردا صبحش که میشد پنجشنبه، مهدی ساعت ده برای جلسه خونه باباش باید میرفت. اینم بگم که مانی از ساعت هفت صبح بیدار بود! خب دیگه عادت کرده بدنش به این زمان بیدار شدن! بعدش مهدی با آژانس رفت و ماشین رو گذاشت واسه من و مانی. مامانم ظهر میخواست بره برای کلاس مکه شون. منم دیگه تا ظهر موندم.

ساعت یازده بابام گفت: آشتی بیا منو و مانی رو ببر تا بالای این کوه شهران. اینهمه من برای مانی از روباه های توی کوه تعریف میکنم، بذار بچه بیاد و این کوه رو به چشم ببینه!

بعدش داداشم هم اومد و مامانم بهش گفت: تو بشین پشت فرمون! من میترسم آشتی نتونه!!!!!!!!! داداشم گفت: چرا نتونه؟! پس هر روز چه طوری داره میره و میاد؟

یعنی خوشحالم بچه ها که اعتماد به نفسم رو نه از مهدی میگیرم نه از مامانم! همیشه هم به مامانم میگم: که نمیدونم با اینهمه ترس و لرزی که داری، من چطوری درس خوندم و شوهر کردم و رفتم سر کار! باید همیشه از ترس، ته خونه می موندم! حالا خودش خیلی با عرضه ست ها!!!!!! منتها در من نمی بینه! لابد جوهره کافی رو ندارم از دید ایشون!!!!!!!!چشمک

خلاصه من نشستم و رفتیم بالای کوه ها و منم برای اولین بار این جور رانندگی رو تجربه کردم. از پیچ و واپیچهای کوه های شهران!!!!!!!! از نظر روانی بابام میخواست مسیری رو که هر روز دو سه ساعت میره پیاده روی رو به مانی نشون بده!!! بعد یه جا ماشین رو پارک کردیم و دست مانی رو گرفت و برد یه ساعت چرخوندش و باهم سنگ پرت کردند و کلی بازی کردند!

بعدش برگشتیم خونه و ناهار خوردیم و بعد از ناهار، مانی همونجا کنار سفره سرشو گذاشت رو زمین و خوابش برد! من و مامان هم حاضر شدیم و مانی رو بغل کردم و رفتیم نشستیم تو ماشین. مامان رو بردم ستارخان یه جا وایسادیم تا داداشم بیاد و مامان رو ببره. بعدش من و مانی رفتیم خونه مون. همونجا به مهدی زنگیدم و گفت که کارش حالا حالا ها طول میکشه. میخواستم برم دنبالش که اینطوری گفت و منم دیگه نرفتم دنبالش!

بعدش رفتم خونه و پارک کردم و یه عالمه هم وسیله داشتیم. وسایل رو کم کم بردم داخل و مانی هم دیگه بیدار شده بود. بردمش داخل و گفت: خوابم میاد! لباسشو عوض کردم و یه رکابی تنش کردم و سر جاش خوابوندمش و رفتم پنج دقیقه رو کاناپه دراز کشیدم. بعد پاشدم پتو و ملافه مانی رو که مهد داده بشوریم رو انداختم تو ماشین و روشن کردم و بقیه وسایل رو جابجا کردم و تو این رفت و آمدها، دیدم یه جفت چشم سیاه از تاریکی اتاق از زیر پتو، داره نگاه میکنه!!!!!! دو تا دستی هم که بند رکابی رو شونه اشه و از پتو بیرون اومده!!!!!!!

کارام که تموم شد، رفتم تو اتاق و مانی گفت: نخواب!!!!!!!! گفتم: نمیخوابم. ولی بذار مامان یه کم دراز بکشه! خلاصه ساعت سه و نیم دیگه پاشدم حاضر شدم و زنگیدم به مهدی که گفت: سر خیابونم!

یه ربع به چهار مانی رو به مهدی تحویل دادم و خودم رفتم بنگاه، برای فروش خونه بریانک. یعنی یه مشتری اومده بود و قرار بود من و خاله ام بریم ببینیم شرایطش چه طوریه.

خلاصه من راه افتادم و حالا بنگاه کجاست؟ خیابون نواب. تو شلوغی بعدازظهر پنجشنبه که مسیر بهشت زهراست به هر حال. تو راه بودم که خاله ام زنگید که: شوهرم رفته دنبال دخترم نمایشگاه کتاب و هنوز نیومده!!!!!!!!!!!

گفتم: خب خودت چرا نیومدی؟؟؟؟ گفت: آخه کلید دست منه و اونا کلید ندارند!

یعنی طرز زندگی کردن اینا، جماعتی رو به شعاع پنج کیلومتر دق کش میکنه! قطع کردم و رفتم بنگاه و خریدار اومد. یه مرد جوونی که تازه از خواب بیدار شده بود و همه منفی های عالم رو داشت با خودش حمل میکرد! یعنی یه چیزی میگم، یه چیزی می شنوید ها. خلاصه بنگاه دار مدارک رو از من گرفت و چک کرد و حرفها رو زدیم و سر قیمت یه کم به اختلاف خوردیم. اونم سر اینکه بنگاه به خریدار گفته بود خونه چهل متره، متری دو تومنش میشه هشتاد تومن. ولی تو سند، سی و هفت متر و نیمه! پس میشه هفتاد و پنج تومن! این آقا نظرش رو هفتاد و دو بود و قیمت ها نزدیک بود.

من همونجا به خاله ام زنگیدم و البته شرایط اون اقا رو هم گفتم که بیچاره خونه اش تو وارمین رو فروخته بود و پولش نقد تو بانک بود. نه هفتاد تو من ها! چهل و خرده ای اش نقد بود و بقیه رو میخواست وام بگیره!

به خاله ام زنگیدم و گفت: نع، بنگاه به من گفته هشتاد تومن. گفتم خب متری دو تومن چهل متر میشه هشتاد تومن! بعد خاله ام گفت: ببین آشتی! تو که تا اونجا رفته ای! برو چند تا بنگاه دیگه هم سر و گوش آب بده؛ بعد!!!!!

دیگه میخواستم دست بندازم دهن خودمو پاره کنم! عصبانی تنبل خانم نشسته ته خونه، میخواد از اونجا، همه دنیا رو رهبری کنه!

 خلاصه به اونا گفتم: بذارید ما هم فکرامون رو بکنیم به بهتون خبر بدیم! خداحافظی کردم و اومدم بریانک و ماشین رو همون اول خیابون بریانک پارک کردم. راه افتادم از اولین بنگاهی که باز بود، قیمت خونه رو پرسیدم. بعد به همه شون گفتم که یه همچین مشتری دارم. همه شون میگفتند: اگه میخوای با پولش دست به نقد ملک بخری، معطل نکن و بفروش! وگرنه صبر کن دو ماه دیگه قیمت ها در بیاد!

خب من که میخوام قرارداد ساخت ویلای شمال رو ببندم، خاله هم پول داره و میخواد اینو روش بذاره و خونه بخره! از طرفی هم خونه بیست سال ساخته و دیگه امسال باید ردش کنیم بره! همه هم همینو می گفتند.

عزیزانی که شما باشید، خیابون بریانک رو تا آخر رفتم و از چهار بنگاه استعلام کردم. بعد اونجا زنگیدم به خاله ام و ایشون گفت: خب بیا وام رو منتقل کنیم به خونه مامانت اینا که ضرر نکنیم! گفتم: اونوقت من و تو باید هر ماه بهش این قسط رو بدیم.

گفت: خب میدیم! گفتم: تو الان یه ساله اصلا قسط این خونه رو داده ای؟ گفت: خب اگه چیز باشه میدم! گفتم: چیز باید باشه که قسط بدی؟ تا حالا چه چیز نبوده که نداده ای؟ گفت: خب مستاجر اجاره نداده! گفتم: ببین خاله ربطی نداره. من فکر نمیکنم مامان زیر بار بره که وام رو بهش منتقل کنیم!

یعنی بچه ها راستش رو بخواهید، من اجازه نمیدم مامان بدبختم گیر بیفته. من که میدونم این قسط بده نیست! منم به خاطر سود خودم و خاله ام، حاضر نیستم پای مامانم رو بکشم وسط. به خصوص که تا به حال مامانم خیییییییییلی زیاد بابت خاله ام ضرر داده و الان دیگه خاله ام انتظار بیخودی داره!

خلاصه با عصبانیت برگشتم خونه. تو ترافیک خیابون خوش و اون طرفها که دیگه واقفید! بعد دیدم مهدی هم داره با مامانش اینا می حرفه! اون بابت یه ملک سی چهل میلیاردی و منم بابت یه ملک پف تومنی!!!!!!!!!!نیشخند

بعد از خونه زنگیدم به خاله ام و شوهرش گوشی رو برداشت و گفت: من نمیدونم زنم چی بهت گفته و برنامه اش چیه. ولی ما که الان نمیخواهیم خونه بخریم!!!!!!!!! ما شهریور خونه می خریم!!!!!!!!!!!!!
اولش من یه جمله راجع به شوهر خاله ام بگم: همه مردم ایران همه تلاششون رو می کنند که خونه بخرند ولی این شوهرخاله ام همه تلاشش رو میکنه که خونه نخره!!!!!!! به شرفم اگه دروغ بگم!!!!!!!! بارها پول داشته و از زیرش در رفته. من نمیدونم این چه بیماریه حادی که ایشون بهش دچاره!!!!!!!!!
منم یه دفعه ترکیدم و گفتم: خب اگه نمیخواین خونه بخرید، چرا خاله میخواد خونه رو بفروشه و خودش هم نمیاد و پنجشنبه عصر من بدبخت رو هم خراب میکنه. همه هفته من عین خر دارم کار میکنم به امید استراحت پنجشنبه و جمعه! اونوقت امروز منو تو بنگاه کاشته و نیومده و منو ویلون این بنگاه و اون بنگاه کرده که آخرش بگه من شهریور میخوام خونه بخرم؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!گریهگریه شوهرش گفت: اینجوریه دیگه.

قطع کردم و یه کم فکر کردم و دوباره زنگیدم به خاله ام! گفتم: تو که میدونی من دارم قرارداد ساخت ویلا رو می بندم. بی زحمت اگه نمیخوای خونه رو بفروشی، سهم منو بخر و خونه رو واسه خودت بردار. وام هم نصف به نصف!

بعد از چند دقیقه دوباره بهم زنگید که: آشتی! شوهرم نمیذاره. جلوی اون نمیتونستم بحرفم. بذار این داره یه سفر یه جایی میره. به محض اینکه رفت، خونه رو می فروشیم و من میرم خونه میخرم. گفتم: دیگه خود دانی!

شب هم دیگه شام نپختم. مهدی گفت: بریم بیرون! رفتم سودا جاتون خالی ساندویچ خوردیم و ساندویچ رو همونجا تو پیاده رو یه نیمکتی بود که روش نشستیم و خوردیم. بعد به مانی گفتم: از بابا تشکر کن!

گفت: بابا مهدی متشکرم!

گفتم: خدا رو هم شکر کن!

دستاشو برد بالا و کج به آسمون نگاه کرد و گفت: خدایا شکر! بازم بهمون همبرگر خرچنگی و دوغ میدی؟؟؟!!!

قهقهه

جریان همبرگر خرچنگی رو هم که میدونید! مانی به خاطر باب اسفنجی، به همه ساندویچ ها میگه: همبرگر خرچنگی!!!!!!!!!

خلاصه شب برگشتیم خونه و خوابیدیم و جمعه صبح دوباره مانی هفت صبح بیدار شد و دهن منو تا یازده سرویس کرد و بعدش دیگه یازده مهدی رو بیدار کردم و گفتم پاشو ما داریم میریم حموم! بعدش مهدی پاشد و ما هم رفتیم حموم و بعدش اومد مانی رو گرفت و بیرون برد و خشک کرد و لباس پوشوند.

قرار بود ناهار بریم خونه مامان مهدی که بعد از اونم بریم خونه عمه مهدی که ختم انعام بود. حاضر شدیم و رفتیم اونجا و بعد از ناهار مانی رو گذاشتیم اونجا و دیگه با ماشین خواهرشوهر بزرگه راه افتادیم. یعنی نمیدونید چه رانندگی میکنه!!!!!!!!!! اینقدر تند میره که من هرگز اجازه نمیدم مانی تو ماشینش بشینه! واقعا اجازه نمیدم! تا حالا هم خر بودم که گذاشتم یکی دو بار مانی رو ببره و بیاره! من اصلا منطق اینهمه تند رفتن رو نمی فهمم. دو سه بار نزدیک بود تصادف کنیم.

جالب اینجاست که مامانش یه کلمه هم نگفت که تند نرو!!!!!!! اونوقت مامان من، از دنده یک میرم دنده دو، ذکر یواشتر میگیره!!!!!!!!! چشمک

خلاصه رفتیم و با وجود اینکه من کلا حرف خانم جلسه ای ها رو اکثرا قبول ندارم چون از خودشون خیلی می بندند به امام و پیغمبر و تفسیر به رای می کنند، ولی ایشون خیلی منطقی صحبت میکرد و منم که کلا تمام مدت داشتم معنی آیه های سوره انعام رو می خوندم ببینم چی میگه! بعدش عمه مهدی یه عالمه هم خوردنی داد بیاریم واسه مردهایی که خونه مونده بودند! علی الخصوص مانی!!!!!!!

اونجا مامان و خواهرهای مهدی به من گفتند: آشتی! از عمه واسه مهدی حلوا بگیر! گفتم: مگه مهدی حلوا دوست داره؟ همه شون گفتند: آره! مگه نمیدونی؟؟؟!!! گفتم: تا حالا که به من نگفته! متفکربعدش که دیگه عمه دیس حلوا رو زد زیر بغل ما که بیاریم.

اومدیم خونه دیدیدم مانی و مهدی خوابیده اند و بقیه هم دارند ورق بازی می کنند. از جمله جاری که با ما نیومد. بعد اومدم به مهدی گفتم: تو واقعا حلوا دوست داری؟ چرا تاحالا نگفته بودی برات بپزم؟ گفت: خیلی کارت کمه، وایسی واسه منم حلوا بپزی؟؟!!

بعدش همه از خوردنی ها خوردند و مانی هم از ساعت شش خوابیده بود تا ساعت ده که اومدیم خونه خودمون.

تو خونه بیدار شد و منم دیگه وسایل رو جابجا کردم تا کارها تموم بشه، شد ساعت یازده و نیم! مانی هم دیگه خوابش نمی برد! همه اش هم میگفت: فردا منو نبر خانه بازی و شادی.

آها اینو بهتون بگم: تو خونه که بیدار شد، از شله زرد عمه براش آوردم که بخوره. یه قاشق دهنش گذاشتم. یه کم فکر کرد و گفت:

معرکه است!!!!!!!!!!!!!

آخه تو چه میدونی معرکه یعنی چی؟؟؟؟!!!!!!!!!!قلبخنده

بعد خوابیدیم و صبح مهدی گذاشتش تو ماشین و منم کادوهایی که واسه دو تا مربی اش خریده بودم رو گذاشتم تو کوله اش و سوار شدیم. مانی گفت:

مامان! مگه من به شما قول نداده بودم منو نبری خانه بازی و شادی؟؟؟؟؟؟؟؟!!

قهقهه

گفتم: مانی! امروز روز معلمه! بریم گل بخریم؟

گفت: نه! ولی گل بزرگ بخریم!!!!!!!!!!!نیشخند

بعد دو شاخه رز خریدم و بریدم در مهد و گلها رو دادم دستش و برد داد به مربی هاش و خیلی هم شاد رفت داخل مهد!

اینم از آخر هفته ما. خدا رو شکر. درسته نشد زیاد استراحت کنم. ولی خب غذا پختن هم نداشتم!!!!!!!چشمک

[ شنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩۳ ] [ ٦:٥۳ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ