چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام و صبح قشنگتون بخیر و شادی. حالم خیلی خوبه. چون یه خدای مهربون دارم که همین صبح سرمو گذاشتم رو پاش و بیست دقیقه خوابیدم رو پاش و حال کردم! از بس مهربونه و مواظبمه. آخه خودش می بینه چقدر دیشب خسته شده بودم! ولی مواظبم بود!قلب دیگه مگه آدم چی میخواد به جز یه حامی تو زندگیش؟بغل

جونم براتون بگه که به خاطر شیفت شنبه ها، مجبور شدم تا شش و بیست دقیقه بمونم تو اداره. خدا شاهده هییییییییییچ کاری هم نبود. ولی یه قانون چرته دیگه. با خودم فکر کردم که بادنجون سرخ شده ها رو که روز قبل پخته ام رو با کشک قاطی میکنم و میشه کشک بادنجون و شب دیگه کاری ندارم. مامان مهدی هم برای مانی، قورمه سبزی داده بود و اونم از همون میخوره.

تازه دیروز هم به همکارهام گفته بودم که امروز کشک بادنجون میارم. پس حله. چشمک

مهدی منتظر یه کتابی بود که تو نمایشگاه قرار بود رونمایی بشه. میدونستم هنوز نخریده. فکر نکنم امسال بشه یه سر برم نمایشگاه. هرچند نزدیک محل کارمه. برای همین زنگیدم به یه انتشاراتی که نزدیک خونه مونه تو انقلی و میدونستم ممکنه اون کتاب رو داشته باشه.

بعد آقا گفت که دارند! منم ساعت 06:20 راه افتادم به سمت منزل و خیلی هم خسته بودم. چون شب قبلش به نسبت هر شب کم خوابیده بودم و هرچند که قهوه دو در یک هم تو اداره زده بودم تو رگ، ولی بازم خوابم می اومد اساسی!!!!!خوابخواب تو اداره که اینقدر خمیازه کشیدم که عصر فکر میکردم گوشه لبهام چاک خورده! دنبال نخ و سوزن بودم که دو تا کوک بزنم بهش!!!!!!!!!خنده

خلاصه رسیدم  انقلی و از اون کتاب، دو تا خریدم. چون میدونستم هم مهدی مخواد این کتاب رو تو آرشیوش داشته باشه، هم بابام. و این کتاب رو فردا به همراه یه کتاب دیگه می فرستم مدرسه بابا اینا به عنوان هدیه روز معلم. بعدش قل خوردم طرف خونه و دیدم مهدی رو تخت ولو شده! کتاب رو دادم مانی بهش داد و مهدی خیلی خوشحال شد. بهش گفتم: چته؟ گفت: گلوم درد میکنه هنوز. گفتم: پس شام کشک بادنجون میتونی بخوری یا نه؟؟!! گفت: به نظر خودت میتونم؟ گفتم: قطعا نه!!!!!!!!زبان

بعد یاد وب هانی شف افتادم و دیدم هیچی نمیتونم درست کنم به جز پیراشکی!!!! یعنی هرچی فکر کردم دیدم هرچی بخوام درست کنم، یه انقورتی توش میاد. و اینکه واقعا دیروز هم تصمیم گرفتم برنامه غذایی رو یه تغییری بدم و یه غذاهایی رو بهش اضافه کنم! یکیش همین پیراشکی که فکر کنم از وقتی مانی رو حامله شده ام، درستش نکرده ام!!!!!!!!

آخه دردسرش زیاده! البته من خودم  در همون دوران شدید حمالی، خمیرش رو درست میکردم و از این خمیر برای رولت هم میشد استفاده کنم. اینکه به نظرم کار سختی بود به نسبت مثلا یه غذایی مثل قورمه سبزی که همه رو با هم می ریزیم تو قابلمه و آماده است!!!!!!!!

خلاصه دیروز دوباره لباس پوشیدم برم خمیر آماده پیراشکی بگیرم. مهدی گفت: بذار من میرم. گفتم: آخه یه چیزی میخوام که خودم میدونم! راستش تا حالا با خمیر آماده درست نکرده بودم و اصلا نمیدونستم چه جوریه.

رفتم از دو سه تا سوپر پرسیدم نداشت. رفتم تره بار سر خیابون اردیبهشت و از سوپر اونجا دو بسته خریدم. دیدم هر بسته اش، 15 تا خمیر داره. گفتم حالا ضرر نداره دو تا بگیرم. شاید کم اومد!!!!!!! بعد رفتم دو کیلو هم سیب زمینی خریدم و به فروشنده گفتم: بیشتر نشه که نمیتونم ببرمش!!!!!!!

بعدش اومدم خونه و دیدم اگه بخوام یه استراحت کوچیک بکنم، تا صبح میخوابم!!!!!!!

قبل از بیرون رفتن، گوشت چرخ کرده بیرون گذاشته بودم. گذاشتم یخش تو ماکروفر آب بشه. بعد یادم افتاد که کبریت نداریم!!!!!!!!!!منتظر به مهدی گفتم: رفتی بیرون، کبریت میخری؟ گفت: اینهمه رفتی و اومدی چرا نخریدی؟ گفتم: یادم رفت.

بعد بروشور یکی از داروها رو تا کردم و با شمع آبگرمکن روشنش کردم و دو تا شعله گازرو روشن کردم. اول آب جوش آوردم و واسه مهدی، پونه دم کردم. بعد پیاز خردکردم و ریختم تو ماهیتابه سرامیکی و گذاشتم سرخ بشه. حالا فکر کنید روی کابینت، پر بود از خریدها و بقیه وسایل! ولی به خودم گفتم: آشتی جونم صبور باش همه اش تمیز میشه!

 


بعد تا پیاز تفت بخوره، نشستم رو صندلیم و سیب زمینی پوست گرفتم و نگینی کردم. بعدش ریختم تو ماهیتابه چهارگوش چدنی که سرخ بشه. تو این فاصله هم یخ دو تا سوسیس رو آب کردم و نگینی خردشون کردم. مهدی رفت بیرون که خرید کنه.

سوسیس که سرخ شد، گوشت و سوسیس و سیب زمینی رو قاطی کردم و رب زدم و یه کم هم نمک و فلفل. بعد که آماده شد، ریختم تو یه بشقاب تا سرد بشن و بشه بذارمون لای خمیرها. مهدی از خرید برگشت و خریدهای اونم گذاشتم رو کابینت. دیگه جای سوزن انداختن نبود روی کابینت! بعد مهدی گفت: من هنوز کمک خرجی این ماه رو بهت نداده ام. میرم از  ای تی ام، پول بگیرم. بقیه اش رو هم میریزم به حسابت.

ساعت هشت و نیم بود و مانی میخواست بخوابه. تند تند یه پیراشکی درست کردم و براش بردم که بخوره. تا پیراشکی سرد بشه، یه سر زدم به کوله مانی و به دفترچه اش که ببینم مربی اش چیزی برام نوشته یا نه! که ننوشته بود.

بعد که مانی پیراشکی اش رو خورد، مهدی از ای تی ام برگشت و پول رو گذاشت رو کیفم. نشد با هم شام بخوریم!!!! مانی جلوی تی وی دراز کشید و بعدش گفت: مامان بیا با هم بریم تو اتاق بخوابیم! رفتم تو اتاق و بعد از سه دقیقه خوابید.

منم بیرون اومدم و رفتم تو آشپزخونه و آرد پاشیدم کف سینی و تند تند خمیرها رو باز کردم و موارد گذاشتم لای خمیرها و با چنگال درشون رو بستم، بعد که همه خمیرها رو پیچیدم، زیر ماهیتابه گرد تفلون رو روشن کردم و شروع کردم به سرخ کردنشون.

بعد در شیشه رب رو بستم و یه سری خرید مهدی که باید میرفت تو یخچال و کیسه آرد رو گذاشتم تو یخچال، بقیه کیکها و کلوچه ها رو هم گذاشتم تو سبد کلوچه ها که روی ماشین ظرفشوییه!ظرفها رو گذاشتم تو ماشین ظرفشویی و دو تا ماهیتابه رو با دست شستم و موند یه ماهیتابه که پیراشکی ها داشتند سرخ می شدند.

یه سری پیراشکی سرخ شدند و سری دوم رو چیدم تو ماهیتابه و دیگه کار آشپزخونه تقریبا تموم شد.

به مهدی گفتم: حال خواهرم خوب نیست!!!!!! بعد دوباره اون بغض لعنتی نشست تو گلوم!نگران

گفت: خواهرت؟؟؟؟؟؟؟

دمنوش پونه رو ریختم تو لیوان و یه قاشق عسل هم بهش اضافه کردم و واسه مهدی بردم و گفتم: آره. دختر عمه ام! امروز باهاش میحرفیدم و گفت که ویارش شروع شده و از همه چی بدش میاد. شوهر میره سر کار و خودش هنوز کار پیدا نکرده. بهش گفتم بره پیش مادرشوهرش چون خانواده خودش کرمانشاه هستند. گفت که مادرشوهرش از این مریضی جدیدها گرفته و میترسه که بره. الان نی نی تو شکمش شش هفته اشه. و من از دیروز عصر تا دیشب همه اش فکر میکردم چطوری میتونم براش غذا ببرم. خونه شون فلکه دوم تهرانپارسه.

بعد به مهدی گفتم: فردا غذا درست میکنم و دوشنبه براش می فرستم حتی اگه شده با پیک. و البته خیلی دلم میخواد میشد وسط روز مرخصی ساعتی بگیرم و اگه شده، یه ساعت برم پیشش. و البته که بهش گفتم شوهرش رو عادت بده که تو این دوران حسابی کمک حالش باشه و بدون اون، اصلا دکتر نره. یه دکتر هم تو تهرانپارس بهش معرفی کردم. البته خواهرشوهرم بهم شماره داد وگرنه خودم نمی شناسم ایشون رو.

اسکاچ رو کشیدم روی سنگ کابینت و یه دستمال هم کشیدم روش و خشکش کردم و حالا یه بشقاب پیراشکی داشتم و یه تن لهیده و خسته!

مهدی گفت: واقعا می ارزه هر روز اینقدر خسته و داغون باشی؟ گفتم: خب شنبه ها اینجوری شده. البته ما هم دیگه نباید جمعه ظهر ناهار جایی بریم. آدم خوشحاله که جمعه غذا نمی پزه، ولی در عوض شنبه که شیفتم، دهنم صاف میشه. این هفته اینجوری شد. از هفته دیگه، یه فکری به حال شنبه میکنم.

بعد اومدم یه بالش گذاشتم جلوی تی وی و ساعت نزدیک ده بود. قبلش مهدی گفت: یه پیراشکی میاری بخورم؟ بشقاب پیراشکی رو با سس قرمز جلوش گذاشتم و دراز کشیدم. کمرم میسوخت!!!!!!!!! از اون بدتر چشمام. فقط از خدا یه همتی خواستم که از جام پاشم و مسواک بزنم.

یه کم دراز کشیدم و دیدم الان متلاشی میشم از خستگی!!!!!! یه همتی کردم و بلند شدم مسواک زدم و آرایشم رو پاک کردم و تی شرتم رو عوض کردم، بعد تو فیس بوک به دختر عمه ام که پنجشنبه پیش تولدش بود تبریک گفتم و بعدش هم تشریف بردم رو تخت و تقریبا بیهوش شدم!!!!!!!!!!!

صبح ساعت شش و پنج دقیقه بیدار شدم و رفتم نماز خوندم و یه کم اینور و اونور کردم و بعد دراز کشیدم رو کاناپه و انگار که سرمو گذاشته باشم روی پای خدا. گفتم: خدایا من بیست دقیقه میخوابم، ولی خواهشا وقتی بیدار شدم، کمرم درد نکنه دیگه! که بتونم امروز رو از پیش ببرم! و اون بیست دقیقه واقعا معجزه کرد و وقتی بیست دقیقه به هفت بیدار شدم، کمرم خیلی بهتر بود. البته پشتم رو هم چسبونده بودم به پشتی کاناپه.

چشمامو که باز کردم دیدم یه کله با موهای لخت با تی شرت نارنجی از لای مبلها داره میاد تو پذیرایی! گفت: منو نبر خانه بازی و شادی! گفتم: سلام، صبح بخیر. گفت: منو نبر!!!!!

گفتم بذار مامان کارهاشو بکنه! یه دفعه یادم افتاد تخم مرغی که واسه امروز صبح مانی پخته بودم، همون دیشب با سیب گذاشته ام تو کیفش!!!!!!!!!! نیشخندتخم مرغ رو انداختم دور و سیب رو گذاشتم تو کیفش. رفتم تو دستشویی که آرایش کنم که مانی دنبالم اومد و خواست بره دستشویی. بردمش و خواستم شلوارلی پاش کنم که نذاشت و گفت: نمیام.

بعد گفتم: بلدی کفشاتو خودت پات کنی؟ گفت: آره. و نشست کفشاشو پاش کرد! بعد لباس پوشیدم و آماده شدم و زنگیدم به آژانس که بیاد دنبال من و مانی. امروز مهدی میخواست سمینار و چند جای دیگه بره که قرار شد ما با آژانس بریم و ماشین دست خودش باشه.

خلاصه تا ماشین بیاد رفتیم از سوپر شیر و تی تاپ و یه پف فیل خریدیم و البته من پف فیل رو گذاشتم تو کیف خودم که مانی  اول صبح نخوره!!!!! عصر بهش میدمش. بعد ماشین اومد و مانی سوار شد و هی میگفت: منو نبر!!!!!!! تا رسیدیم در مهد و گفت: پیشم می مونی؟ گفتم: اره. رفتیم داخل و اون با مربی اش رفت تو اتاق و منم اومدم سر کار.

یه چیز جالب میخوام بهتون بگم:

پریروز که خونه مامان مهدی بودیم، چند دقیقه قبل از ورود ما، مامانم زنگیده بود که از مامان مهدی خداحافظی کنه. و خب اینا خیلی خیلی با هم رسمی حرف می زنند. همیشه هم مثلا کسی اگه بمیره یا کسی عروسی کنه اینا با هم روبرو میشن. رابطه سوپر رسمیه. خلاصه ما که از در وارد شدیم، تا وسایل رو جابجا کنیم، مهدی و مامانش رفتند تو آشپزخونه. من بعد از چند دقیقه رفتم که یادم نیست چه کار کنم که مامانش گفت: بیا اینجا! رفتم پیشش و بغلم کرد!!!!!!!!! اصلا سابقه نداشت این حرکتش! گفتم: آخه چرا؟ گفت: همینجوری!!!!!!!!!!!!

خب خدا رو شکر که همینجوری بغلم کرد! والا..........

بعد از مهد مانی پرسید و ما هم اون جریان رو گفتیم که مربی اش گفته مانی رفتارش مبصرگونه است. یه دفعه مامانش دستشو گرفت طرف مهدی و گفت: عین مهدی! عین خود مهدی، مدیره! تازه، به من و شوهرم هم رفته! ما هر دو هم چون مدیریم دعوامون میشه و توی یه خونه نمی تونیم با هم بسازیم. اینم به ماها رفته!!!!!!!!!!!

چشمک

خب اونجا من یه هوا شاید ناراحت شدم که دارم زندگی پسرش رو می چرخونم و کلا مدیریت من به چشمش چند تار مو اومد!!!!!!!! ولی بعد با خودم فکر کردم که خب اون مادره! یه مادری هم هست که خدا رو می فروشه به خاطر بچه هاش! یعنی بارها حق رو ناحق کرده که از بچه هاش طرفداری کنه. وقتی این آدم رو اینجوری بپذیرم، دیگه نباید توقع داشته باشم منم به چشمش بیام! اون ممکنه منو به چشم یه عروس خوب بینه. همین. دیگه هم اینکه شاغلم و خیلی به نظر ایشون، کار نمیکنم!!!! چون همونطور که تو یکی از کامنت ها نوشتم، چون خودش به خاطر مهدی، دیگه نرفته سر کار و خونه موندنش باعث شده چهار تا دیگه غیر از مهدی بچه به دنیا بیاره، اینه که نسبت به خانمهای شاغل یه حساسیتی داره، مضاف بر اینکه خواهرشوهر خودش هم معلم بوده! یعنی همیشه وقتی میخواست از زنهای شاغل بگه، یه خانم شلخته بی عرضه (دور از جون همه تون) بی مسوولیت میگفت که مثلا وقتی که مریضه، ول میکنه و میره! خب دیگه نمیگفت کجا میره! میره سر کار ولی از نظر ا یشون، همین که تو خونه نیست، جنایتکاره!!!!!!!!

خب منطقش مال خودشه. وگرنه وقتی هم الان حرف خانمهای شاغل میشه، حساب دو دختر شاغل خودش از بقیه جداست. ولی میخوام اینو بهتون بگم که من برای ایشون زندگی نمیکنم. ایشون مجازه هر تفکری داشته باشه. مثل من که اجازه دارم هرجوری میخوام قضاوت کنم و فکر کنم. مثلا ایشون تو حرفهاش همیشه بچه هاش برای ارجح هستند. مثلا داره یه چیزی تعریف میکنه میگه: یه دختر جوونی تو خیابون دیدم خیلی خوشگل بود؛ عین دختر بزرگه من!!!!!!!!!نیشخند خب طرز تفکرش همینه. اوایل که با ذهنیت بهش نگاه میکردم میگفتم: ترکها همینند. خیلی بچه پرستند! بعد که ملایم شدم دیدم دو تا خاله خودم هم که کردند، دهن دنیا رو واسه خاطر بچه هاشون سرویس می کنند. پس هر کسی با هر قومیت و تفکری میتونه اینجوری فکر کنه!

و اینو میخوام به شماها بگم! به خاطر اینکه خانواده شوهر، قابلیت های شما رو نمی بینند، با شوهرهاتون نجنگید! اخه به اون بدبخت چه مربوطه. اگه ازشون طرفداری هم کرد، محلش ندید. بذارید طرفداری کنه! بذارید بگن. شما قابلیت هاتون به خاطر خودتون اهمیت داره. پس نه منتش رو سر دیگران بذارید، نه از دیگران توقع تمجید و تعریف داشته باشید. فقط احترام بذارید و احترام بخواهید. همین!!!!!!!چشمک

[ یکشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩۳ ] [ ٧:٠٦ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ