چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام. روز قشنگتون بخیر و خوشی! همونطور که خودتون هم متوجه
شدید، پرشین بلاگ، دیروز کلا تعطیل بود! یعنی هی خطا میداد و میگفت: گزارش خطا رو بدید به ما! ما چه گزارشی بدیم وقتی خودتون میدونید چه خبره! خلاصه من هم شروع کردم به نوشتن این پست و البته توی برنامه ورد! ولی تا آخری که اداره بودم، پرشین درست نشد. بنابراین دیگه رفتم خونه. حالا این مطالبی رو که می خونید، مال
دیروزه:

عاقو من امروز (دوشنبه) ساعت بیست دقیقه به ده اومدم سر کار!!!!!!! یه کم به کارهام رسیدم و  اون وسط وسط ها یه سر زدم به سایت پرشین، دیدم نمیذاره وارد بشم و خطا میده! منم رفتم به بقیه کارهام رسیدم تا الان که دیدم دوباره نمیشه وارد بشم. خلاصه کلوم که الان دارم تو ورد می تایپم تا کی بشه این پست رو بذارم. به هر حال واجبه دیگه! که اگه سایت درست شد، ایکی ثانیه ثبتش کنم!یول

عاقو دیروز رئیس ما ساعت دو و نیم رفت و منم اول خواستم برم دنبال مانی و بعدش گفتم برم نمایشگاه و بعدش دیدم هیچ کاری نکنم جز اینکه بمونم تا ساعت اداره تموم بشه و بیخودی مرخصی رو هدر ندم!!!! چون نمایشگاه رفتن هم اون وقت روز فایده نداشت و باید یه ساعته برمیگشتم. و بنا به چند دلیل دیگه نرفتم که در این مقال نمی گنجه!!!!!!!

باورم این بود که مهدی کار داره و البته دیروز سمینار دعوت داشت و از اونجا هم قرار بود با همکارهای مدرسه بره بیرون. یعنی اونا دعوتش کرده بودند! بعد گفتم ماشین که دست مهدیه، همون ساعت چهار برم دنبال مانی و ماشین بگیریم و بریم خونه من یه ذره کپه مو بذارم!!خواب

خلاصه تا پایان وقت اداری برسه، یه کم دکتر هولاکویی گوش کردم! برنامه تربیتی بچه های سه تا هفت سال. البته نمیدونم مشکل هت سته یا چی، خوب صداش نمی اومد. و باید برم یه هت ست دیگه بخرم! متفکربالاخره رفتم دنبال مانی و تا برسم مهد، مهدی زنگید که کجایی؟ گفتم: زیر سایه دوست!!!!! دارم میرم مهد دنبال مانی!نیشخند
گفتم منم شرکتم! برنامه روز معلم زود تموم شده و منم اومده ام شرکت! تو برو، منم
الان میام دنبالتون!

خلاصه رفتم دنبال مانی و اومدم سر خیابون که مهدی بیاد، که آقا مانی دستشویی اش گرفت و دوباره برگشتیم مهد. کارش که تموم شد، مهدی دیگه رسیده
بود در مهد و راه افتادیم به طرف خونه.سر راه هم یه کم خرید کردیم! وقتی رسیدیم،
پریدم در فریزر و باز کردم و دیدم لوبیا ندارم. یه لیست دیگه از بقیه چیزهایی که
میخواستم رو به ذهن سپردم و رفتم از آقا سبزی فروش، یه کیلو سبزی پلویی و یه بسته لوبیا و نیم کیلو هم آلوچه جنگلی خریدم. خواستم واسه دوستم هم عسل بگیرم که بهم سفارش داده بود، که ترجیح دادم برم شیشه از خونه بیارم. تا برام اینا رو آماده
کنه، رفتم نیم کیلو فیله مرغ استدم!!!!!!!!!! بردم گذاشتم خونه و یه شیشه جای رب
آوردم و دادم عسل رو ریخت توش!

بعضی از شیشه های جای رب رو میشورم و نگه میدارم. خب به درد همچین روزهایی میخوره دیگه! آشغال جمع کن هم نیستم!!!!!!نیشخند

بعد رفتم بقیه خریدها رو هم از مغازه گرفتم و آوردم و قبل از اینکه برم خونه، از دو تا سوپر پرسیدم که هیچ کدوم تمبرهندی نداشتند. خریدها رو گذاشتم خونه و خواستم دوباره برم دنبال تمبرهندی که مهدی گفت: نذر داری هی میری و میای؟ !!!گفتم: خب اون دختر ویار ترشی جات داره. میخوام براش تمبرهندی پلو درست کنم. دعا کن گیر بیارم!!!!!!!فرشته

خلاصه دو بسته خریدم و برگشتم خونه. ساعت شش و ده دقیقه بود! با خودم گفتم: تا شش و نیم دراز بکشم و بعد پاشم به پخت و پز ویژه! البته قبل از اینکه دراز بکشم، آب جوش اوردم واسه مهدی دمنوش دم کردم و زعفرون هم دم کردم و یک بسته تمبرهندی ریختم تو یه کاسه آب جوش و کنار گذاشتم. دیگه رفتم ولو شدم. میخواستم واسه دخترعمه ام دو سه جور غذا درست کنم و براش بیارم امروز.

خلاصه شش و نیم از جام بلند شدم و رفتم تو آشپزخونه! اول سبزی پلویی رو ریختم تو ماهیتابه و گذاشتم یه کم آبش گرفته بشه. بعد تن ماهی رو ریختم تو کاسه و با چنگال ریش ریشش کردم. بوی سبزی تو خونه پیچیده بود! بعد تا سبزی یه تفت کوچیک بخوره، تمبرهندی رو تو آب جوش چنگ زدم تا باز بشه. تو دو کاسه، برنج خیس کردم.

قابلمه بادنجون پخته رو گذاشتم رو گاز و دوباره توش آب ریختم و گذاشتم دوباره بپزه. بعد مقداری از لوبیا رو ریختم تو آبکش و شستم و یخش که باز شد، گذاشتم آبش بره. صندلی رو کشیدم جلو و نشستم به خرد کردن فیله مرغ.
پیاز از یخچال درآوردم و انداختم تو غذاساز و پوره که شد، ریختم تو صافی کوچیک که
آبش بره. بعدش ریختمش تو زودپزبرقی و گذاشتم تفت بخوره.

تو این فاصله رفتم تن ماهی رو ریختم تو سبزی و گذاشتم مزه هاشون به خورد هم برن. بعدش تمبرهندی رو از صافی رد کردم و عصاره اش رو ریختم تو سبزی و تن ماهی و گذاشتم حسابی با هم مخلوط بشن. دوباره برگشتم سراغ زودپر برقی و به پیازداغ، زردچوبه و فلفل سیاه و دارچین زدم و فیله ها رو بهش اضافه کردم و چند تا گوجه ریختم تو غذاساز و پوره که شد، بهش اضافه کردم و گذاشتم گوجه حسابی رنگ پس بده، یه قاشق رب هم بهش اضافه کردم.

یه قابلمه برداشتم و آب برنج رو گذاشتم و تا جوش بیاد، مواد
لوبیاپلو رو فیکس کردم تو زودپز برقی و گذاشتم رو نیم ساعت که حسابی بپزه. بعد آب
جوش اومد و برنج رو ریختم توش و تا آماده بشه، میوه از یخچال درآوردم و تو بشقاب
خرد کردم و بردم گذاشتم رو میز و مانی رو صدا کردم که بیاد کنار مهدی، جشن میوه
برگزار بشه!!!!!!! خنده دوباره برگشتم تو آشپزخونه و خیلی هم حواسم به برنج بود که طبق شیوه مادرشوهرم عمل بیارمش. خلاصه برنج آماده شد و آبکشش کردم و لابلاش هم از مواد تمبرهندی و سبزی و تن ماهی ریختم و گذاشتم دم بکشه. این از غذای اول!چشمک

دوباره آب برنج تو یه قابلمه دیگه ریختم، این بار واسه لوبیاپلو. بعد کشک ریختم تو قابلمه بادنجون و زیرش رو کم کردم و البته با چنگال هم تا جایی که میشد، لهش کردم. بعد برنج رو ریختم تو قابلمه آب جوش و دیگه موادش هم آماده بود.

این وسط مسطها هم با مهدی که رو کاناپه نشسته بود، می حرفیدم.
دستم هم، همه اش به نظافت بود و هرچی که نمیخواستم، زود میذاشتم سر جاش که تو اون آشپزخونه کوچیک، لااقل قلبم نگیره!!!! ظرفهای تو ماشین رو هم بیرون آوردم و هر ظرفی رو هم که میشد، توش می چیدم! بعد دیدم جای مایع ظرفشویی هم خالی شده و اونم پر کردم و بالاخره برنج رو آبکش کردم و با لوبیاپلو قاطی کردم و لابلا هم زعفرون ریختم و دیگه اونم دم انداختم . این از غذای دوم! چشمک بعدش زیر کشک بادنجون رو هم خاموش کردم! این از غذای سوم!!!!!نیشخند و خزیدم تو هال!!!!!!!

اون لحظه حس کردم الان همه تون تو هال نشسته اید و یکصدا دارید فریاد می زنید:

آشتی! حیا کن! آشپزی رو رها کن!!!!!!!!!!!زبان


بعد من میگم: خواهش میکنم، من متعلق به شما هستم! بغلبعد سیل گوجه و تخم مرغ گندیده به طرف روون میشه و پرت می کنید طرفم و میگید: بسه دیگه!
حالمون رو از آشپزی به هم زدی!!!!!!!! بیا بتمرگ دیگه!!!!!!!!!!!!گریه

ساعت هشت و ربع بود و به مهدی اینا گفتم که ساعت هشت ونیم، شام میخوریم! مهدی گفت: خیلی گشنه امه و بوی غذا بدجور میاد. گفتم: از هر کدوم که
میخوای، بهت میدم بخوری. گفت: مگه اینا مال دخترعمه ات نیست؟ خندیدم و گفتم: خب حالا اگه یه بشقاب از سرش برداریم تو بخوری، کفر خدا میشه؟؟!! غذایی رو که تو ازش نخوری، از این خونه بیرون نمی برم!قلب

نیشش باز شد!!!!!!!!!!! کاشکی همیشه بشه همه رو با این چیزها خوشحال نگه داشت!چشمک

خلاصه تا ساعت هشت و نیم، یه کم رو مبل لمیدم و بعدش رفتم آشپزخونه و زیرسفره ای رو آوردم انداختم و سفره جدیدمون رو هم که اون روز از بریانک خریده بودم رو پهن کردم. واسه مهدی یه بشقاب تمبرهندی پلو کشیدم و واسه مانی هم یه پیراشکی گرم کردم.

یه کاسه زیتون هم بردم سر سفره. تمبرهندی پلو دیگه آماده
بود. تا اینا بیان سر سفره، ریختمش تو کاسه شیشه ای و  گذاشتم که خنک بشه. بعد یه کم هم ته دیگ تمبرهندی پلو واسه خودم آوردم سر سفره و شروع کردیم به خوردن!

از مانی براتون بگم که از عصر تا آخر شب، داشت با موجودی به نام هلاهول بازی میکرد! بعد هی می گفت: هلاهول قهوه ایه و بزرگه ولی من غذا میخورم و میتونم باهاش بجنگم! ولی گوگیل سیاهه! منظور از گوگیل، گوریله!!!!!!!!!!!!قهقهه

خلاصه الک رو کرده بود توی یه میله پلاستیکی بلند قرمز و داشت شمشیر بازی میکرد!!!!! بعد هی پیراشکی میخورد و بازوش رو باد میکرد و میگفت: مامان! زورم
زیاد شده؟ منم میگفتم: یه کم دیگه بخوری، دیگه تکمیل میشه!!!!!!!!!چشمک

بعدش که شامش رو خورد، رفت بالش و پتوشو از تو اتاق آورد و جلوی تی وی پهن کرد و خوابید. من و مهدی هم سفره رو جمع کردیم و من دیگه نرفتم سراغ آشپزخونه! تنها کاری که کردم، زیر لوبیاپلو رو که دم کشیده بود رو خاموش کردم و ریختم تو یه کاسه شیشه ای دردار دیگه که خنک بشه.

بعد رفتم دراز کشیدم رو کاناپه! مهدی گفت: بالش داری؟ بعد دید یکی از کوسن ها رو گذاشته ام زیر سرم. شبکه فایو ماهواره داشت سریال پژمان رو نشون میداد. من و مهدی دوستش داریم. یه کم پژمان نگاه کردیم و بعدش ساعت ده دقیقه به ده، رفتم آشپزخونه و پیراشکی واسه امروز مهدی و لوبیاپلو واسه امروز خودم گذاشتم. کشک بادنجون رو هم گذاشتم تو یخچال که بمونه برای فردا ناهارمون. یه کم کشک بادنجون ریختم تو ظرف واسه دخترعمه ام. بعد غذاها و خوراکی هایی رو که میخواستم براش ببرم و یه جا جمع کردم و عکس انداختم که بهتون نشون بدم. منتها الان هر کاری میکنم حجم عکس پایین نمیاد!!!!!!!!گریه

بعدش آشپزخونه رو جمع کردم و ماشین ظرفشویی رو روشن کردم. همه غذاها رو گذاشتم یه طبقه که صبح هیچ کدوم یادم نره! بعدش رو سنگ کابینت رو هم اسکاچ و دستمال کشیدم و یه جارو هم کف آشپزخونه و رفتم سراغ مسواک و پاک کردن آرایشم
که دیدم شیرپاک کنم تموم شده! چشمم رو پاک کردم و حوله و لباس خواب نخی که تو
اسفند خریده بود با مهدی رو بردم حموم و یه دوش گرفتم و لوسیون زدم و از حموم که
بیرون اومدم، دیدم یه ذره زیر چشمم سیاهه!!!!! به زور قوطی شیرپاک کن رو فشار دادم یه ذره بیرون اومد و زیر چشمم رو باهاش پاک کردم و رفتم نماز خوندم و دیگه خودمو پرت کردم رو تخت.خواب

بعد از چند دقیقه مهدی اومد کنارم خوابید و بغلم کرد.............

بعدش دیگه من بیهوش شدم تا صبح! صبح چند دقیقه قبل از ساعت شش مانی بیدار شد و گفت: بیا بریم تو هال! رفتیم تو هال و من رفتم نماز خوندم و مانی
گفت: بیا پیشم بخواب. رفتم کنارش خوابیدم و گفت: منو ببر خانه بازی شادی!!!!!!!!!!!
نگاش کردم تعجبو گفت: منو نبر!!!!!!!!

بی وجدان!منتظر

بعدش کم کم بلند شدم به آرایش و حاضر شدن و بعدش وسایل رو بردم گذاشتم تو ماشین و مانی رو هم بردم بیرون و چون بیدار بود، بغل کردن نمیخواست. رفتم گذاشتم مهد و از اونجا هم رفتم خونه دخترعمه ام که تهرانپارس بود! خب من اصلا شرق رو بلد نیستم!!!!!! ولی آدرس سرراست بود و منم با دو سه بار پرسیدن، رسیدم در خونه شون!

قربونش برم! باور نمیکردم اون وقت صبح من در خونه اش باشم.بغل
خلاصه رفتم بالا و غذاها رو جابجا کردم براش و اونم چای گذاشت و کلی با هم حرف
زدیم و البته من بیشتر ور زدم! چون اون کلا آدم کم حرفیه!!!!!نیشخند صبحونه آماده شد و
من احمق یادم رفت از این صبحونه خوشگل، یه عکس بندازم!!!!!!  بعدش صبحونه خوردیم و من دیگه ساعت نه، راه افتادم به طرف اداره!

البته دست من بود، اصلا دلم نمیخواست دل بکنم! ولی خب چاره ای نیست دیگه! یه شلوار ایتالیایی خوشگل هم بهم داد که البته مدلش کوتاهه و زیر مانتو نمیشه پوشیدش. مگه مثلا آدم یه جا با ماشین بخواد بره. ولی واسه تو خونه معرکه است! به قول مانی البته !!!!!!!!!!چشمک

الان دوباره سر زدم به پرشین بلاگ! ظاهرا ترکیده! الان ساعت 11:50قبل از ظهره! شما شاهد باشید که پست من حاضره! هر وقت پرشین درست بشه، پست هم ثبت یشه!

خب، تا اینجا مال دیروز بود!!!!! الان سه شنبه است و میخوام چند خط هم امروز بنویسم!!!!!!!چشمک

دیروز بالاخره ساعت کاری تموم شد و طبق قرار قبلی مون رفتیم
خونه بابام اینا. چون دیشب مامانم به قصد مکه، پرواز داشت! و از اونجایی که کلا
اهل این نیست که مردم رو به عذاب بندازه به خاطر خودش، به همه مون گفت که نمیخواد بیاییم و همون خداحافظی تلفنی کفایت میکنه. ولی ما خودمون دلمون میخواست بریم.
خلاصه من و مهدی و مانی رفتیم خونه بابام اینا و مامانم بعد از درست کردن شام،
مانی رو برد حیاط و گلها رو آب داد و خاله کوچیکه ام هم اومد اونجا. شب شام خوردیم
و بعد از شام هم رفتیم فرودگاه. منتها چون مانی ساعت نه شب خوابیده بود، مامانم
گفت که دیگه شماها نیایید. ما هم تا همون پارکینگ فرودگاه رفتیم و اونجا باهاش
خداحافظی کردیم و برگشتیم خونه مون!

میگم اگه همه پست هام رو بخوام اینجوری کلی بنویسم، هر پستی میشه ده خط نهایت!!!!!!!نیشخند

خب دیشب شام و ناهار پختن نداشتم و خونه خودم هم نبودم و فقط نشسته بودم روی یه مبل و حتی مامانم همه کارهاشو کرده بود و بهش کمک هم نکردم!!!!!! فقط تو همون سفره بردن و آوردن. حالا ببینیم امروز چی میشه!!!!!!

[ سه‌شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۳ ] [ ٦:٥٩ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ