چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلااااااااااام صبح قشنگتون بخیر و شادی! تا هوا از این گرمتر نشده، از این صبح های دل انگیز کمال استفاده رو ببریم!بغل 

عاقو این مانی دیگه ساعت بدنش روی ساعت پنج دقیقه به شش صبح تنظیم شده! یعنی راس پنج دقیقه به شش، از خواب بیدار میشه!!!!!!!!!! چشمکحالا دیشب بر خلاف هر شب، یه کم دیرتر خوابید. یعنی ساعت ده شب!!!!!! ولی بازم همون ساعت بیدار شد. و البته اینم بگم که صبح تو مهد که میخواست از من جدا بشه، گریه کرد. اونم بعد از اینهمه وقت که گریه نکرده بود!!!!!!!! ولی خب، همه میگن که طبیعیه و هر چند وقت یکبار، بچه خسته میشه!

حالا شکر خدا برنامه امروزشون متنوعه و معمولا مهدها چهارشنبه ها یه نفر رو میارن که برای بچه ها بخونه و آهنگ بزنه! البته این پسر ما هر روز تو ماشین تا برسیم مهد، کلی آهنگ شاد گوش میده و روحش شاد میشه!هورا

عارضم خدمتتون دیروز تو اداره کارهای روتین رو داشتم ولی نمیدونم چرا اینقدر خسته بودم. تازه یه بسته نسکافه بدون شکر هم آورده ام اداره که ظهرها حتما میخورم. آخه میدونید دیگه، بهاره و لذت خواب ظهر بهار، کمتر از صبح پادشاهی نیست!!!! من دیگه اون یکی رو نمیگم!!!!!!!نیشخند

ما هم ظهر که میشه، هی با دهن بسته خمیازه می کشیم و این دهن بیچاره رو کششششششش میدیم و آخرش پاره میشه و ما همین شکلی می مونیم:نیشخند!

دیگه ساعت چهار رو بیست دقیقه کیفمو زدم زیر بغلم و رفتم به طرف مهدکودک. دیدم حوصله ندارم و عجیب حس خستگی داشتم! پس ماشین گرفتم و ناکس به جای پونصد، هفتصد گرفت! گفتم: تا همین چند ساعت پیش، قیمتش پونصد بود که! گفت: همین امروز عوض شده!شیطان

گفتم: عجب!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

پیاده شدم و رفتم طرف مهد. البته دیدم مهدی داره از اون دور میاد پیاده، بنابراین خودم دویدم که زودتر برسم!!!!!!!!!عینک خلاصه مانی رو تحویل گرفتم و کفشش رو پاش کردم و مهدی تو حیاط وایساده بود!

سه تایی رفتیم سوار ماشین شدیم و مانی گفت: بابا برام بستنی بخر! خب یه کم وقت بود تا زمانی که ساعت پنج بشه و بتونیم وارد طرح بشیم. بعد مهدی یه جا نگه داشت و رفت بستنی خرید واسه مانی و دو تا رانی هم واسه خودم و خودش! اونا رو خوردیم و راه افتادیم و رسیدیم خونه.

نمیدونم چی شده بود که من و مهدی هر دو خسته بودیم و خوابمون می اومد. بعد مهدی ازم خواست آخرین رزومه ای که براش درست کرده ام رو براش میل کنم که بده به یه اشنایی که گفته شاید بتونه تو اصفهان کاری براش پیدا کنه!!!!!!!ناراحت که خب نمیدونم تکلیف چی میشه و اگه این کار جور بشه، چه جوری میشه مهدی اصفهان باشه و ما تهران و چه جوری میشه که ما بریم اصفهان!

البته که کار داشته باشه تو اصفهان بهتر از اینه که تو تهران بیکار باشه. ولی حالا اینم فقط در حد حرفه و هنوز هیچی معلوم نیست. سپرده دست خدا ببینیم چی میشه!

رسیدیم خونه و مهدی در و باز کرد و من و مانی رفتیم داخل و خودش رفت بیرون که خرید کنه. به محض اینکه رفتیم تو، مانی یه بدمینتون برداشت و یکی هم داد دست من و گفت: بیا بازی کنیم!!!!!!!!!

گفتم: بذار مامان لباسشو دربیاره، بعد!!!! بعدش گفتم: بذار مامان بره دستشویی! بعدش بهش گفتم: من از بیرون اومده ام و دستام کثیفند! زیر ناخن هام هم پره از میکروب. بذار اونا رو بشورم! شما از بیرون اومده ای، نمیخوای دستتو بشوری؟ که میکروبها نره تو دهنت؟ گفت: چرا!

بعد اومد و دستاشو صابون کاری کردم و خودش هم یه کم دستاشو شست و آب بازی کرد و بعدش رفتم تی وی رو گرفتم و صداش کردم به هوای کارتون بیاد بیرون و بی خیال آب بازی بشه. بچه ها اینطوری اند دیگه. هی باید یه سرگرمی جدید براشون درست کنی که قبلی رو ول کنند!مژه

خلاصه بیرون اومد و نشست پای کارتون و بعدش هم رفت سراغ لپ تاپ مهدی و یه کم بازی کرد و منم رو کاناپه ولو شدم. ساعت شش و ده دقیقه بود. با خودم گفتم: بیست دقیقه بخوابم، تا شش و نیم!

مهدی اومد و با مانی رفتند تو اتاق به کشتی گرفتن! بعد من یه کم ولو شدم و خوابم نبرد! یعنی اصلا حس بلند شدن نداشتم ها! بعد خاله م زنگید و یه کم حرف زدیم و خاله ام پیشنهاد داد همه با هم پول رو هم بذاریم و واسه مامان و اون یکی خاله ام که رفته اند مکه، گوسفند بکشیم!
مخالفت کردم و گفتم: چه ارزشی داره که گوسفند رو بکشیم و سه وعده بشینیم خودمون بخوریم؟ گیرم ده بسته اش رو هم بدیم به چند تا مستمند که می شناسیم! بقیه اش رو میخوایم تو فامیل تقسیم کنیم! خب به جای این کارها، خود مامان و خاله میان و یه پولی میدن به چند تا مستمندی که می شناسیم! نمیخواد اینهمه هم هزینه کنیم!!!!!!چشمک

 

 


بعدش متوجه شدم که تلفنتمون یه طرفه شده. البته مبلغش کم بوده ولی چون وقتی اومده خونه نبودیم، دو بار بدهی رو هم اومده و حالا یه طرفه شده!!!!! حالا مهدی باید بره مخابرات و دوباره وصلش کنه!

بعدش مانی از اتاق بیرون اومد و موبایل منو برداشت که به بابام بزنگه. به بابام زنگیدم و گفتم که یه زنگ بزنه خونه ما. تا مانی داشت با بابام می حرفید، رفتم دو تا سیب زمینی گذاشتم بپزه و اومدم رو کاناپه روی پذیرایی ولو شدم. بابام خیلی حوصله داره واسه مانی و مانی ازش میخواست صدای گرگ بدجنس که دیگه خوش اخلاق شده (،) و صدای گرگ مهربون و در بیاره. بابام هم داشت برای مانی نمایش اجرا میکرد! وسط نمایش خوابم برد و بعد از ده دقیقه بیدار شدم و شنیدم بابام داره میگه: مانی من دیگه دهنم کف کرد! تازه میخوام برم کوه! مانی هم میگفت: نه، بازم قصه بگو!!!!!!

خلاصه مهدی وارد عمل شد و یه کم سر مانی رو گول مالید و بابای بیچاره ام خلاص شد!

بعدش رفتم تو اتاق و مهدی و مانی داشتند باهم کارتون می دیدند. یه کم دراز کشیدم و خوابم برد. هفت و نیم اومدم تو هال و دیدم اونا تو هال دارند با هم حرف می زنند! دوباره روی کاناپه دراز کشیدم! مهدی گفت: چته امروز؟ سرحال نیستی؟

گفتم: نمیدونم! اصلا حس ندارم!افسوس

بعد تو وایبر با یکی از دوستام چتیدم و دیدم اونم لرز کرده و بی حاله! یادم اومد خودمم از صبح چند بار لرز کرده ام!!!!

خلاصه ساعت هشت و ربع به زحمت بلند شدم و سیب زمینی پخته رو رنده کردم و دو تا تخم مرغ توش شکستم و نمک و فلفل و زردچوبه زدم و ماهیتابه گذاشتم رو گاز و با ملاقه کوچیک، چهار تا گوله انداختم تو ماهیتابه و صافش کردم!

تا کوکوها حاضر بشه، یه تخم مرغ واسه مانی گذاشتم بپزه. بعد سه تا کاسه کوچیک آوردم و تو یکیش زیتون ریختم و تو دوتای دیگه، ماست چکیده! بشقاب و قاشق چنگال رو هم آماده کردم و کنار گذاشتم. کوکوها رو برگردوندم و رفتم سراغ ظرفشویی و هرچی ظرف مونده بود رو شستم و اونم تمیز کردم.

کوکوها رو درآوردم و بقیه مواد رو در سه کوکو خلاصه کردم (!) و ریختم تو ماهیتابه! بعد رفتم نماز خوندم و برگشتم دوباره کوکوها رو برگردوندم و رفتم آرایش چشمم رو پاک کردم و برگشتم تو آشپزخونه و دیگه کوکوها آماده بود!

قطعا کوکو سیب زمینی غذای مورد دلخواه کسی نیست! منتها من خودم عصر یه کم ساندویچ سرد تو یخچال بود که خورده بودم و حسابی سیر بودم!!!!!!!!!!نیشخند

در طول زمان طبخ کوکوها (!) از مهدی پرسیدم اگه میخوای با غذا خیارشور بخوری، برو بخر! جواب نداد. حدس زدم نشنیده باشه! بعد از سه دقیقه دوباره گفتم: خیارشور میخوری؟ سرش تو موبایل بود و گفت: هووووووم! مگه غذا چی داریم؟

گفتم: کوکو سیب زمینی! گفت: چرا اینو درست کردی؟ گفتم: خب امشب حوصله شام پختن نداشتم. بعدش با این سلیقه تو در غذا خوردن، محدودیت ایجاد میشه! کلا دو تا خورش میخوری که اونم نهایت ماهی یه بار! یه شبم باید کوکو بخوریم دیگه!

و دیگه نگفتم که خودم کوکو سیب زمینی دوست ندارم و برای تو و مانی پخته ام!

خلاصه وقت شام شد و سفره رو انداختم و لااقل سعی کردم سفره رو خوب بچینم. مانی یکی و نصفی کوکو با سس قرمز خورد و بعدش دیگه نخورد. سفره رو جمع کردم و ظرفها رو گذاشتم تو ماشین و واسه مهدی توی یه ظرف چهارقفل، ماست چکیده ریختم و روش رو پاپریکا و افزودنی های ماست (من درآوردی خودم) ریختم و درش رو بستم و بقیه کوکوها رو گذاشتم توی یه ظرف و کنارش زیتون هم ریختم و همین الان یادم اومد که برای مهدی، سس قرمز نذاشتم!!!!!!منتظر ظرف غذاشو گذاشتم تو یخچال و دستی روی کابینت کشیدم و دیگه پژمان شروع شد و رفتم دوباره افتادم رو کاناپه! مانی هم جلوی تی وی دراز کشید و گفت: من پژمان جمشیدی ام!!!!!!!!قلب

مهدی گفت: چه خوب! پژمان رو دوست داری؟ مانی گفت: آره.

مهدی گفت: می دونی پژمان جمشیدی پرسپولیسیه؟ مانی گفت: اما من استقلالی ام!!!!

مهدی خندید و گفت: تو طرفدار هر تیمی که باشی، من عاشقتم!!!!!!بغل

یعنی بچه ها! واقعا این مفهوم خونه، اگه از طرف اعضای خانواده پذیرفته بشه، واقعا در پس زمینه ذهن آدم یه آرامشی همیشه هست. الان ما سه نفر واقعا از خونه و رختخواب و غذا خوردن و همه چیز خونه مون لذت می بریم.

من نمیدونم بهترین زمان برای مهد بردن بچه چه زمانیه. الان یه دختری تازگیها اومده تو کلاس مانی اینا که عین عروسکه! یعنی دیروز که من دیدم رو تاب نشسته، واقعا فکر کردم عروسکه! ولی از مامانش جدا نمیشد! از ما مانش پرسیدم چند سالشه؟ گفت: یک سال و هشت ماه!!!!!!!!

جگرم آتیش گرفت! بعد مامانش گفت: تا الان دیگران نگه می داشتند، الان دیگه کسی نیست نگه داره! مجبورم بیارمش مهد.

به نظر من واقعا زوده! ولی خب، باید چه کار کرد؟ خب کار ما هم، شاید از نظر مهد نبردن زود مانی، به نفع مانی بود، ولی از اونور دهن رابطه من و مهدی سرویس شد. الان تازه داره یه کم بهتر میشه.

آدم واقعا نمیدونه باید چه کنه. زن بره سر کار، یه محاسنی داره، یه معایبی! بچه بره مهد، یه محاسنی یه معایبی!!!!!!!!

چه میدونم والا خواهر!!!!!!!!!!چشمک

چند شب پیش با مهدی می حرفیدیم در مورد یکی از دوستام که ازم در مورد مشاور پرسید و گفت که بچه شون خیلی بد و بهانه گیر شده! بعد گفت: آشتی شما رفتید مشاور راضی بودید؟ مهدی گفت:

بهش بگو، اصلا نمیخواد بچه رو ببرید! مشاور مال پدر و مادره! پدر و مادر شناخت در مورد بچه پیدا می کنند و می فهمند چه خبره! من دیگه از وقتی که رفتیم مشاور، با مانی بدرفتاری نمی کنم!!!!!!!!!!

راست میگه! دیگه سر مانی داد نمیزنه! مثلا دو سه بار بوده ولی انگار من و مهدی فهمیده ایم رفتارهای مانی طبیعیه و دیگه احساس عجز نمی کنیم و مثل کلاف سردرگم تو دست و پای هم نمی پیچیم! همدیگر رو هم مقصر نمی دونیم و به هم نمی پریم! دیگه میدونیم در برابر بهانه گیریها ها باید بی محلی کنیم و نهایت سرشو به یه چیز دیگه گرم کنیم!

خلاصه کلوم اینکه مشاور برای ما خیلی خوب بود! خدا رو هزار مرتبه شکر.

پژمان که تموم شد، مانی خوابیده بود و مهدی برد گذاشتش سر جاش. خودم هم مسواک زدم و هر کاری کردم، حس حموم رفتن نداشتم!

مهدی رو کاناپه جلوی لپ تاپ نشسته بود. بهم چشمک زد و گفت: بیا اینجا! گفتم: الان میام!

و خیلی شیک رفتم تو اتاق و خوابیدم!!!!!!!!! تعجبواقعا خودم هم نمی دونم چرا این کار رو کردم! بعد از شاید نیم ساعت مهدی اومد تو اتاق و من متوجه اومدنش شدم، ولی به روی خودم نیاوردم! خب حوصله نداشتم! بعد مهدی بیرون رفت و نصف شب، شاید حدود ساعت دو و سه که اومد بخوابه، اومد سرشو گذاشت رو دستم. دیگه بیدار شدم و بغلم کرد. بعدش رفتم حموم و لوسیون کاری کردم و لباس خواب پوشیدم و اومدم بیرون!!!!!!! یعنی همه کارها سر و ته شد!!!!!!!قهقهه

بعدش اومدم خوابیدم تا وقتی که صبح شد و مانی بیدارم کرد! با هم اومدیم بیرون و الان هم که درخدمت شمام.

صبح یه لیست نوشتم از چیزهایی که قراره درست کنم برای ناهار یا شامی که میخوایم بدیم بعد از اومدن مامان و خاله ام. کلا حدود بیست نفریم. همین خودمونی ها! که البته خاله ام از قبل تو کرمانشاه همه مواد خورش خلال رو کنار گذاشته و دخترش تو تعطیلی های هفته دیگه میاره تهران و قراره ببره بذاره پیش خاله کوچیکه. سالادها و دسرها رو هم خودم درست میکنم. منتها من دوشنبه صبح زود دارم با خانواده مهدی اینا میرم شمال! و پنجشنبه ظهر از اونجا راه می افتیم و شب باید همه اینا رو درست کنم. جمعه صبح هم خورش خلال و برنج رو درست می کنیم. چون فضای خونه خاله کوچیکه ام، بزرگه، اونجا برگزار می کنیم!

دیروز خاله ام در مورد آش پشت پا پرسید که آیا درست می کنیم یا نه؟ که گفتم: نه بابا حوصله داری! به نظرم قدیم این اش رو درست می کرده اند که به این بهانه، برن پیش کسانی که عزیزشون رفته بود سفر که احساس دلتنگی نکنند. نه اینکه الان آدم این آش رو درست کنه و کاسه کاسه ببره دور تهران بچرخونه با بنزین لیتری هزار تومن!!!! قدیم همه تو یه کوچه و خیابون بودند و همه دور هم بودند! این روزها پول یه کاسه اش رو کارت به کارت کنیم، دردسرش کمتره! حالا شاید خودم یه اشی پختم که همین دور و بریها با هم بخوریم! چشمک

[ چهارشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۳ ] [ ٦:٥۸ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ