چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلااااااااام به روی ماهتون! صبح قشنگ شنبه تون به خیر و شادی و نیکی و همه چیزهای قشنگ! قلببغل

آخر هفته شلوغ ولی خوبی داشتم. یعنی یه جورایی بهم فشار اومد ولی الان حالم خوبه. فشار کار اگه آدم حالش خوب باشه، زیاد اذیت نمیکنه!!!نیشخند

چهارشنبه که رفتیم خونه، من کلی برنامه داشتم. یه عالمه چیز میز (!) یادداشت کرده بود که بخرم و واسه کارهای مختلف به کار ببرم. یه سری مواد برای مسافرت و یه سری هم برای وعده غذایی برگشت مامانم اینا!

خلاصه رسیدیم خونه و وسایل رو گذاشتم و یه دور ماشین رو زدم و لباسهای خودم و دودوش رو انداختم توش و رفتم بادنجون کبابی خریدم و اومدم حبوبات آش رو خیس کردم و ریختم تو زودپز برقی! تا وقتی که از خونه برم بیرون، سه تا بیست دقیقه گذاشتم بجوشند و آبش رو ریختم. بعدش وقت نرم کننده ماشین لباسشویی رسید و ریختم توش و تا به بقیه جمع و جورها برسم، کارش تموم شد. لباسها رو پهن کردم و رفتم بیرون از خونه. فوری رفتم میدون جمهوری. البته با ماشین خودم! واقعا که شلوغ بود! ولی خب چاره نبود.

دو زیر سارافونی قرمز و خردلی و دو تا شلوار نخی سرمه ای و خردلی و یه سارافون سرمه ای خریدم. یه کفش بندی قرمز هم خریدم واسه ساحل!!!! یعنی هم قرمز داشت، هم سفید هم سرمه ای! ولی خب، کنار ساحل، آدم باید قرمز بپوشه! امام آشتی!!!!!!!!قلب

یعنی من میگم آدم تو مسافرت هرچی رنگه باید باد خودش جمع کنه و ببره!!!!!!! نیشخند بعدش سر راه هم ناگت مرغ خریدم که واسه شام اون گشنه بیچاره درست کنم بخورند!!!!! خب گیر ندید دیگه! اینهمه غذای خونه، تو این ازدحام کار، حالا یه شب هم غذای حاضری بخورند!!!!!!!خجالت

خلاصه رسیدم خونه و ساعت هشت و ربع بود!!!!!!! بدو بدو ناگت ها رو انداختم تو ماکروفر که یخشون آب بشه و  بعدش تند تند سیب زمینی پوست گرفتم و خلالی درشت خوردشون کردم و ریختم تو ماهیتابه که سرخ بشه. بعدش رفتم نماز خوندم و اومدم سیب زمینی ها رو بیرون آوردم و ناگت ها رو ریختم تو ماهیتابه. تا سرخ بشن، وسایل شام رو آماده کردم و سفره انداختم و به مانی گفتم برو بابا رو صدا کن با هم شام بخوریم!

مهدی بیدار شد و گفت: کجایی تو؟ گفتم: همین جا!!!!!!چشمک گفت: دو ساعته بچه رو گذاشته ای و رفته ای!متفکر

گفتم: خب منم آدمم. همه هفته رو که نمیشه یا کار کنم، یا آشپزی. منم واسه سفر یه سری وسایل میخواستم! حالا اصلا خرید هیچی! فکر کن من رفته ام سینما و یه فیلم نود دقیقه ای دیده ام! به نظرت حق دارم یا نه؟؟؟!!!

نگام کرد همینطوری! ولی هیچی نگفت!!!!!!!!!

شام خوردیم و البته من دو تیکه بیشتر نخوردم! بعدش دیگه جمع کردم و هم چی رو مرتب کردم و این لرز و بدن درد هم امانم رو بریده بود. دمنوش درست کردم و تا آرایشم رو پاک کنم و آشپزخونه رو جمع و جور کنم، دمنوش هم حاضر شد و خوردم. بعدش یه سر زدم به حبوبات و دیدم حسابی پخته اند! قابلمه شون رو عوض کردم تا خنک بشن.

رفتم سراغ کتابم و رو مبل ولو شدم به خوندن! بعدش دیدم هی حالم داره بدتر میشه. تشک آوردم انداختم تو پذیرایی که اگه مریضم، مانی نگیره! یادم نیست سر چی از مهدی ناراحت شدم که فکر کرد من به خاطر دوری از اون دارم یه جای دیگه میخوابم! ولی خب خودم این کار رو دوست ندارم که به حالت قهر برم یه جای دیگه بخوابم. واقعا بدنم درد میکرد و میخواستم خدای نکرده خودش یا مانی مریض نشن.

نشون به اون نشون که از ساعت دو مانی شروع به گریه کرد که مامان بیا پیشم!!!! و من مجبور شدم تا صبح کنار مانی بخوابم!!!!!!!منتظر صبح هم طبق روال هر روز، ساعت شش و هفت بیدار شد و رفتیم تو هال جلوی تی وی و من حالم اصلا خوش نبود! حالا قرص هم میخوردم ها! ولی بدنم درد میکرد. همه اش فکر میکردم این حبوبات رو چطوری تبدیل به آش کنم!

خلاصه چای گذاشتم و با مانی صبحونه خوردیم و دوباره قرص خوردم و دیگه ساعت نه رفتم تو آشپزخونه و لباسهای سفید رو ریختم تو ماشین و حبوبات رو ریختم تو یه قابلمه بزرگ و زیرش رو روشن کردم و چند تا پیاز درشت آوردم و یه سری رو ریختم تو غذاساز که له بشه و بعدش گذاشتم سرخ بشه و با زردچوبه، ریختم تو آش که غلیظ بشه! بعدش تا اینا آماده بشه، یکی دو تا پیاز هم آوردم و خلالی درشت خرد کردم و آب گذاشتم جوش بیاد و بعد پیازها رو ریختم توش و ده دقیقه بعد آبکشش کردم و بعدش که آبش رفت، پیازها رو گذاشتم لای دستمال نخی که حسابی خشک بشن. بعدش تو روغن سرخشون کردم و حسابی پفکی شدند! بعد پیازها رو از ماهیتابه درآوردم و ریختم تو کاسه و تو همون روغن، نعنا ریختم و یه کم بعد زیرش رو خاموش کردم.

لباس سفیدها رو پهن کردم و دیدم جا داره لباس تیره ها رو هم بریزم. اونا رو هم ریختم تو ماشین و بعد مهدی رو بیدار کردم که حواسش به مانی باشه و خودم رفتم سبزی آش خریدم  و از آقای سبزی فروش خواهش کردم که اگه میشه بهم چهار پنج تا سطل دردار بده!!!!!!! بعدش  رشته خریدم و برگشتم.

قبل از اینکه سبزی رو بریزم، مواد رو توی دو قابلمه ریختم که جا داشته باشه. بعدش سبزی رو به قابلمه ها اضافه کردم و مواد رو هی اندازه میگرفتم که یه قابلمه کم مواد نمونه! خلاصه رشته رو هم ریختم و دیگه ساعت یازده و ربع بود که آش حاضر شد.


چهار تا سطل رو پر کردم و گذاشتم یه کم خنک بشه و بعدش زود رفتم حموم چون بدنم حسابی عرق کرده و چسبناک شده بود!!!!!!گریه یه کم که زیر آب داغ موندم، بهتر شدم و زود اومدم بیرون و روی آشها رو تزیین کردم و تند تند قابلمه بزرگ آش رو گذاشتم توی یه کیسه زباله بزرگ و گره اش زدم و اونم پیچیدم تو ملافه و گذاشتم دم در. هر سطل آش رو هم گذاشتم توی یه کیسه و گره زدم و گذاشتم دم در. موهامو تند تند سشوار کشیدم و آرایش کردم و واسه خودم و مانی هم لباس آوردم و دیگه ساعت دوازده و نیم راه افتادیم به طرف خونه بابام اینا و البته قبلش باید آشها رو تقسیم میکردیم.

و البته دخترعمه ام شرق تهران بود و مادرشوهرم هم که شمال! دیگه به اونا نرسیدم که بخوام براشون آش ببرم. مادرشوهرم اینا که کلا اش دوست ندارند و آدم فقط سنگ رو یخ میشه. اینم بگم که یه احمقی مثل من ماه رمضونها دعوشون میکرد و سبزیهای آش رو هم با دست خرد میکردم که بهتر باشه!!!!!!! کلافهپدر صاحب خودم و بدنم رو در می آوردم و به جز پدرشوهرم، هیچ کدوم لب نمی زدند! چون مامانشون دوست نداشت، بقیه شون هم نمیخوردند!!!! دریغ از یه قاشق!!!!! منم دیگه اگه عمه اش اینا نبودند اش نمی پختم و دهن کمرمو صاف نمیکردم!

پنجشنبه هم براشون آ ش نبردم! ول کن بابا! میخوای ببری و بگن ما که نمی خوریم و بریزنش تو سطل آشغال! منم نبردم و خیال خودمو راحت کردم! آخه یه بار مادرشوهرم گفت که سوپ شیر رو دیده تو مهمونی ها ولی نخورده! منم مثل احمقها واسش درست کردم و بردم و دو روز بعد دیدم قابلمه ام شسته شده است. فهمیدم همه اش رو ریخته اند دور و نخورده اند! چون از لحن مادرشوهرم فهمیدم خوشش نیومده! حالا اجباری نیست همه دستپخت منو دوست داشته باشند! من باید آدم باشه و تا هرکسی دهنشو باز کرد و هوس چیزی کرد، نپرم واسش بپزم که یارو هم ناز کنه و بریزه سطل آشغال!!!!!!!

خلاصه با مهدی رفتم غرب تهران و به پسرخاله هام آش دادیم و تند تند برگشتیم خونه بابام. دیگه ساعت یک و نیم بود! سر راه هم خاله ام رو از سر کوچه شون سوار کردیم و رفتیم خونه بابام اینا و زود سفره انداختیم و نشستیم به آش خوردن!!!! شوهرخاله ام هم رسید و بچه ها یه کم سر به سرهم گذاشتند و بعدش هم بابام ظرفها رو شست!!!!!!!تعجب و مانی هم آتیش می سوزوند ها!!!!!!!! یعنی هر لحظه مشغول خراب کاری بود! منم هی دنبالش بودم!

همون شب هم خاله ام و شوهرش و دخترش میخواستند برن عروسی و قرار بود مهدی و داداشم و اون یکی پسرخاله ام برن خونه اونا.

بابام گفت: آشتی! نرو خونه تون. تو هم بمون اینجا! گفتم: آخه کار دارم. هم باید غذا بپزم واسه شنبه که شیفتم، هم باید عصر برم واسه مانی یه کم لباس بخرم، هم بمونم اینجا پیش کی؟ بچه ها که دارن میرن خونه خاله به بازی کردن، شما هم که عصر میری کوه و تا شب برنمیگردی. لااقل خونه خودم، چند تا کار انجام میدم!

خلاصه بابا رفت خوابید و یه کم با بچه ها حرف زدیم و خندیدیم و آخرش هم ساعت چهار و نیم با مانی رفتم از جنت آباد براش دو دست تاپ و شلوارک و یه دست هم تی شرت و شلوارک خریدم. یه کم هم مواد شوینده. که البته یه دسری هم دیدم برای اولین بار تو عمرم: دسر گل گاوزبان و زنجبیل!!!! خریدم که شب مزه اش رو امتحان کنم! خلاصه وسط راه مانی خوابید و رسیدم خونه و وسایل رو بردم داخل و مانی رو هم که خواب بود بغل کردم و بردم گذاشتم سر جاش!

آب جوش آوردم و اسه دمنوش و دمنوش دم کردم و دیگه رفتم ولو شدم رو مبل!

ساعت شش و ربع بلند شدم به غذا درست کردن و با خودم گفتم نهایت تا هفت می پزم دیگه!

گوشت بیرون گذاشتم و پیازداغ درست کردم و زعفرون ریختم و گذاشتم بپزه. بعدش لپه رو اضافه کردم و تو این فاصله گوشت چرخ کرده رو با پیاز قاطی کردم و کبابها رو سرخ کردم و سس درست کردم و ریختم روش که بپزند! برنج سفید هم درست کردم. سیب زمینی هم سرخ کردم.

ساعت یکربع به هشت، آشپزخونه شسته و رفته و غذا هم حاضر بود. منتها مانی بیدار نمیشد که. منم رو مبل دراز کشیدم و دمنوش میخوردم و کتاب می خوندم! آرامش خونه، خیلی آرومم میکرد ولی اینم باید اینجا بهتون بگم که اتو این دو سه هفته ای که رابطه بهتر شده، برای اولین بار بود که جای مهدی، تو خونه خالی بود! یعنی اگه کسی آزار نداشته باشه، وقتی خونه نیست، جاش معلومه!

بعدش شب بهش زنگیدم و گفتم که جاش خالیه و اونم قربون صدقه ام رفت!!!! ساعت نه و نیم هم آقا مانی از خواب ناز بیدار شد و دیگه سرحال بود و با هم بازی کردیم و شکر خدا منم مریض نشدم! یه کم کارتون نگاه کرد و من با خودم گفتم این دیگه بدبختم میکنه امشب و تا صبح نمیخوابه.

بازم دمنوش درست کردم و اسه خودم و این بار چون موجهای میگرن می اومد تو سرم، اسطخودوس و به لیمو دم کردم. به مانی شام دادم و غذاها رو جابجا کردم و دستی کشیدم رو کابینت و مانی گفت: بریم بخوابیم!!!!!!!!!

لیوان دمنوش رو گذاشتم رو میزتوالت کنار تخت و مانی گفت: چراغو خاموش کن! تو تاریکی دمنوش رو سر کشیدم و خوابیدم!!!!!!!نیشخندخواب

بازم دیروز صبح مانی صبح زود بیدار شد و منم پاشدم و صبحونه بهش دادم و نشستم به کتاب خوندن. بعدش خواستم مانی رو ببرم حموم که دیدم معذورم!!!!!! زنگیدم به عمه اش و دیدم میخواد بره حموم! در لحظه تصمیمم رو گرفتم و به مانی گفتم: میری پیش عمه؟ گفت: آره! بعد فوری حاضرش کردم و لباس تنش کردم و بردمش خونه مادرشوهرم. اونا هم اصلا منتظر نبودند و خواهرشوهرم هم حموم بود. منم مانی رو لخت کردم و فرستادم تو و خودم برگشتم خونه.

مواد قیمه پلو رو بیرون آوردم و برنج که آبکش شد، لابلا ریختم تا دم بکشه. تو ظرف غذا هم واسه ناهار خودم و مهدی غذا کشیدم. مهدی زنگید که من دارم میام خونه!!!! گفتم: چرا؟ گفت: بچه ها کار دارند و منم اینجا بمونم چه کار کنم. میام خونه. خلاصه اومد و با هم ناهار خوردیم و ساعت دو و نیم هم حاضر شدیم با هم رفتیم مسجد ختم برادر همسایه مهدی اینا. همونی که مهدی روزی دو سه ساعت در مورد خونه باباش اینا باهاش می حرفه. خب حالا برادرش فوت کرده و نمیشه که آدم به روی خودش نیاره.

من با خواهرها و برادر مهدی کار ندارم که کلا دور خودشون حصار کشیده اند. من میگم آدم باید تو همچین مراسمی حتما باشه که تسلای خاطر بازمانده ها بشه. خلاصه رفتیم و کلا بیست دقیقه آخر رسیدیدم و ما دیگه باید تا آخرش می موندیم. منتها مادرشوهر و پدرشوهرم زودتر اومده بودند و پنج دقیقه آخر بلند شدند رفتند!!!!!! منم دیگه کم کم اومدم جلوی قسمت مردونه و مراسم تموم شد و ما هم رفتیم خونه پدرشوهرم!!!!!!!!

عصر هم تولد جاری ام بود!!!!!!! خب به من چه! هر هفته تولد یکی شونه. یولخدا رو شکر که همه چی به شادیه! بعد هم سر شمال رفتن بحث شد و نظر همه این بود که صبح زود حرکت کنیم که به گرما نخوریم. خب می دونید دیگه. ما داریم میریم ویلاهایی که مال اون ارگانیه که پدرشوهرم اونجا بازنشسته شده و سالانه سهمیه داره. خواهرشوهر بزرگه هم همونجا کار میکنه. منتها دفعه قبل ده نفری چپیدیم تو یه ویلا، این بار خواهرشوهرم گفت: از سهمیه منم استفاده کنیم! که البته گفته ام قبلا اینو.

بعد دیشب سر ساعت حرکت حرف زدیم که مادرشوهرم گفت: یکشنبه شب، همه اینجا باشید که صبح دوشنبه، صبح زود حرکت کنیم. همه موافق بودیم به جز همون خواهرشوهرم که گفت: من میخوام بخوابم!!!!! من که گفتم: من بچه کوچیک دارم و بهتره به گرما نخوریم! بقیه هم نظرشون روی صبح زود بود که خواهرشوهرم گفت:

شما دارید نظرتون رو به من تحمیل می کنید!!!!!!!!!!تعجب

خلاصه هی حرف و اینور و اونور، تا ببینیم کی بالاخره موفق میشه تحمیل کنه. خب مسافرت دسته جمعی این چیزها رو هم داره دیگه. ولی من از همون دیشب به این موضوع فکر کردم که چون مانی صبح زود بیدار میشه، و ما هم تو همین ویلای خواهرشوهرم هستیم، پس شاید نشه همون صبح زود مانی رو برای صبحونه ببرم رستوران. چون باید صاحب کارت باشه. که خب اون طفلی هم گناه نکرده که اومده مسافرت، اسیر ما بشه برای صبحانه.

خود خواهرشوهرم هم دیشب گفت: صبحانه های رستوران خوب نیست و خودمون بخریم یه چیزی رو بخوریم. خب دیر هم میخواد بیدار بشه. در نتیجه من خودم از اینجا پنیر بسته ای می برم و دیشب به مهدی هم گفتم که صبح زود که مانی بیدار میشه، صبحونه رو می برم با مانی لب دریا می خوریم! اصلا شاید خواهرت نخواد از سهمیه صبحانه اش استفاده کنه و اصلا از مامانت اینا بپرس که این مسافرت به عهده کیه. آیا تقسیم شده بین مامانت و خواهرت یا فقط جا با خواهرته. ببین که به خواهرت اجحاف نشه!

چون خواهرشوهرم رو می شناسم که اینجورجاها یه کم امساک میکنه و اصلا هم دلم نمیخواد تحمیل بشیم! و شاید از سهمیه اش بخواد بذاره واسه وقتی که برگشتند تهران با شوهرش بره رستوران ارگان محل کارش!!!!!!!!

بعد که رسیدیم خونه، مهدی خیلی قشنگ زد تو دهن من که: شربت سیتریزین مانی رو ندادی بهش و خوابید، ولی حواست هست که کی کجا داره خرج میکنه و خواهرم فلان وقت چه حرفی زده!!!!!!!!!!

تعجبتعجب

گفتم: تقصیر خودت نیست! ذاتا بی ناموسی!!!!!!! باید یه زن بنداز و ولخرج گیرت می افتاد که هی از خانواده ات بکنه!!!!! اینکه من حواسم باشه به خواهرت اجحاف نشه و فکر همه جا رو میکنم، چه ربطی به این داره که مانی زود خوابیده و سیتریزین نخورده!!!!!!!

بعد هم رفتم خوابیدم و با خودم گفتم: تو که همه حرفهای منو مو به مو میری اجرا میکنی! حالا گیرم الان لگد پرت کنی! پرت کن عزیزم! میخوره به دیوار!!!!!!!!چشمک

[ شنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۳ ] [ ٧:۳٠ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ