چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلااااااااااااام. خدا رو صد هزار بار شکر که یه صبح دیگه رو به چشم دیدیم.

امروز یه انرژی مضاعفی دارم. یعنی حالی دارم ها!!!!!!!!!بغلقلب من هی میگم منو ببرید بشم گوینده رادیو، شما هی تعلل کنید!!!!!!!نیشخند

امروز صبح مانی همون ساعت شش بیدار شد و چون دیشب ساعت نه و نیم خوابیده بود، سیرخواب بود ولی نمیخواست بیاد مهد. هی رفت پیش باباش و هی گریه کرد که نمیام. بعدش تا من آرایش کنم، رفت دستشویی و گفت: میخوام پیش بابا بمونم.

گفتم: بابات میخواد بره سر کار. گفت: نره! گفتم: پس از کجا پول بیاره من و تو خرج کنیم. اون لباسهای قشنگ رو بابا پول داد برات خریدم.

خلاصه وسایل رو بردم گذاشتم تو ماشین و با گریه سوار شد. بعد هی میگفت: از این خیابون نرو! از اون خیابون نرو!

مثلا فکر میکنه اگه از خیابونهایی که منتهی میشه به مهد، نرم، دیگه نمیتونم ببرمش مهد!!!!!خنده

بعدش از اون روزی که با آژانس اومدم اداره، یه مسیری رو یاد گرفته ام که منتها تو طرح اصلیه. یعنی میدونید که. ورودیهای طرح اصلی دوربین داره. پس پلیس نداره. منم که کلا تو طرحم. یعنی خونه مون تو طرح اصلیه. در نتیجه خیابونها رو اینقدر میرم که برسم به هفت تیر و از اونجا هم بیام اداره. هیچ پلیسی هم نیست. چون دارم از طرح خارج میشم!

شاید  اختلاف زمانی کمی داشته باشه با مسیرهای قبلی ولی خعلی خلوت تره!

بعدش مانی گفت: آهنگ نذار. گفتم: واسه خودم میذارم. فتانه یه آهنگ قدیمی داره که نمیدونم اسمش چیه. ولی تو کلیپش هم بود که چند تا آدم آهنی بودند!

یک و دو و سه .... تنبلی بسه! چهار و پنج و شیش... پاشو بیا پیش!

هفت و هشت و نه.... یه قدم جلو! ... نوبت تو هست، تو هم بیا برقص سر پا و رقص، دست دست دست دست!!!!!!!!! تا تنت گرم و سرت سبز و دلت شاده، تا دلت از خون سرخ باده، آباده! یه شبی را که گذارت اینجا افتاده، لحظه رو از دست نده که زندگی شاده!!!!!!!!!نیشخندهورا

در مورد تشویق به رقصه!!!!!! قلب

بعد مانی اولش گفت: نذار این آهنگو!عصبانی

 بعد دیدم داره میخونه باهاش!!!!!! چشمک کلا اهنگ شادیه و مانی خیلی دوستش داره. خودم هم تو ماشین یه کم دستامو تکون میدادم که شاد بشه! مسیر هم که خلوت بود و کسی ما رو نمی دید! تا آوردمش مهد و بعد هم رفتیم داخل و گفت: پیشم بمون. گفتم باشه.

ساعت هفت و شش دقیقه بود و منم یه کم پیش مربی اش موندم و بعدش اومدم اداره. در اتاق رو باز کردم اسم خدا رو آوردم و دلمو سپردم دست خدا. چراغ رو روشن کردم و کشوها رو باز کردم و کلید رو انداختم تو کشو.

بعدش غذامو بردم گذاشتم تو یخچال و دستمو شستم و یه چای ریختم و اومدم نشستم پشت میزم. یه نگاهی به نظرات انداختم و الانم که در خدمت شما هستم!

و اما دیروز!!!!!!!!!!! که بالاخره آنچه شد که باید میشد!!!!!!!


دیروز حوالی ظهر زنگیدم به مهدی. الان یادم نیست چه کاری باهاش داشتم. آها، بذارید اینو بگم.

دیروز یه سر رفتم بیرون یه جا نزدیک اداره مهدی اینا. یه ساعت هم نشد و زود برگشتم. با خودم گفتم: مهدی شاید هنوز نرسیده باشه. برم یه سر؟ نه بابا ول کن. زود برم اداره ناهار بخورم!!!!!!!!!!

حتی صبح هم که ماشین رو گذاشتم در مهد مانی، یه لحظه از دلم گذشت که ببرم ماشین رو بذارم تو پارکینگ ادره مهدی اینا. بعد گفتم: ولش کن بابا. خودش عصر میاد از مهد سوئیچ رو میگیره و مانی رو می بره. خب شنبه بود و من باید شیفت می موندم. خلاصه اصلا دلم راضی نشد ماشین رو ببرم بذارم تو پارکینگشون! حتی با خودم گفتم اگه مهدی غر زد، میگم: دیرم شده بود و نشد ببرم!!!!!!!!!

خلاصه، بعد از ناهار زنگیدم به مهدی بابت همون کاری که الان یادم نیست، مهدی گفت: یه حالی از ما نمی پرسی آشتی خانم! به شوهر بیکارت یه زنگ بزن!!!!!چشمک

گفتم: جااااااااااااااااااان؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!تعجب

گفت: امروز صبح، صاحبان قبلی شرکت ریخته اند ساختمون شرکت رو تصرف کرده اند!! گفتم: مگه قوم مغولند؟ گفت: همینو بگو! بیست نفر یه دفعه وارد شده اند و بیچاره سرایدار داشته سکته میکرده و دیگه کسی رو هم راه نداده اند از بچه ها و رفته اند نشسته اند تو اتاقها!!!!!!!!! بعد ما هم نیروی انتظامی آوردیم ولی اونم کاری نکرد! ما هم برگشتیم خونه و زنگیدیم به هیات مدیره و دیگه همینی که می بینی! راستی زنگ بزن خونه! من خونه م!!!!!!!!!!!

آب دهنم رو قورت دادم و زنگیدم خونه!!!!!!!! یه کم دیگه حرفیدیم و من گفتم: خب تو که یه کارمند بوده ای. درسته که مدیراجرایی و سرپرست شرکت بودی ولی پستت اجرایی بوده و نه سهامدار بودی نه صاحب امضا. پس با تو کار ندارند. گفت: معلومه که ندارند. منم حساب و کتابهام شفاف شفافه. فقط اسناد و مدارک تو شرکته و دست اونا!!!!!! با مقداری پول نقد که اونجاست. حالا باید دید چی میشه!

اینم از مملکت و قانونش! اینکه میگم اونا صاحب قبلی شرکتند، اینجوری نیست که مثلا مهدی اینا مال اونا رو تصرف کرده باشند! یه پروسه چند ساله داره قبل از اینکه مهدی اصلا بیاد اینجا. فقط بدونید همه چی خیلی بی صاحبه و معلوم نیست کی به کیه.

منم گفتم: مهم نیست و حالا بذار ببینیم چی میشه و ما از همون ماه اول که تو رفتی اینجا، منتظر بودیم این اتفاق بیفته و خود تو هم تا آخر اردیبهشت گفتی که اینجا برچیده میشه.... الان یه وقت غصه نخوری ها!!!!!!!!!

ولی خب، حال خودم بدتر بود! وسط  اینکه داشتم باهاش می حرفیدم، پسرخاله ام زنگید به موبایلش و پیگیری نمیدونم چی چی اینترنت رو ازش کرد. وقتی قطع کرد گفتم: ببین مهدی! الان درسته نمیخوایم خانواده هامون شرایط رو بدونند. ولی دیگه تو هم نمیخواد مثل سابق سرویس بدی! به خاطر منم نمیخواد تو رودربایستی گیر کنی. الان با این اعصاب خراب......... بقیه جمله ام رو نگفتم.

زد زیر خنده و گفت: ظاهرا اعصاب تو خرابه! گفتم: نه، خب میدونستیم پیش میاد این وضعیت. ولی نمیخوام به خاطر ظاهرسازی، بهت فشار بیاد. مثلا بهش بگو فلانی که کارمو میکرد، دو هفته خارج از کشوره یا نیست، یا چه میدونم، یه چیزی بگو!

بعدش دیگه خداحافظی کردم و زنگیدم به دفتر اون کسی که تو ارگان اصلی شرکت خودمونه و  به مسوول دفترش گفتم: همسرم امروز کارش رو از دست داد. رئیستون دفعه قبل که پییگری کارهای همسرم رو کردم، گفت فعلا که سر کاره! بهش سلام منو برسونید و بگید دیگه سر کار نیست. خوشحال میشم دوباره کارش رو پیگیری کنه! اونم ناراحت شد و گفت: یه بار دیگه رزومه اش رو برام فکس کن که دوباره بهش بگم.

منم پریدم و رزومه رو فکس کردم و تا فکس بشه، به این فکر کردم که دارم به بنده خدا میگم، ولی خود خدا چی؟ بعد یه دفعه انگار یه آب گرم، رو دلم اومد. مثل زمانی که مثلا وارد دریا میشیم و آب دریا گرمه و هرچی جلوتر میریم، یه آب گرمی میخوره به شکممون! حتما این حالت رو تجربه کرده اید و میدونید چقدر لذت بخشه! قلب

رو صندلی جلوی دستگاه فکس نشستم و تا رزومه فکس بشه دلمو دادم دست خدا. گفتم: سپرده دست خودت! تو هستی دیگه خیالم راحته. هرجا تو خیر بدونی و صلاحت باشه حتما خودت جورش میکنی.

و واقعا دلم آروم شد!بغل

بعدش ساعت سه و نیم زنگیدم به مهدی که بره دنبال مانی. اولش مهدی گفت: میتونی ساعت چهار بری دنبالش و ببریش شرکت؟ گفتم: واقعا نمیشه. اگه نیم ساعت باشه آره. ولی دو ساعت نمیتونم تو شرکت نگهش دارم. اگه بیای دنبالش و ببریش ممنون میشم. سوئیچ هم دست مربیان مهده.

بعدش نشستم تا ساعت شش و خرده ای و راه افتادم به طرف خونه و یه سره رفتم خونه. سرراه از سوپر محل، شیر گرفتم واسه مانی. بعدش رفتم خونه و مهدی با مهربونی سلام کرد و مانی گفت: چی برام گرفتی؟ مهدی گفت: بیا پیش من! مامان میخواد برات آب پرتقال بیاره!

منم رفتم دستامو شستم و فوری تو آب پرتقال مانی سیتریزین ریختم و دادم دستش که بخوره. بعد رفت پیش مهدی و در حالیکه آب پرتقال میخورد، با هم بازی کردند. منم لباسهامو درآوردم و رفتم در یخچال و دیدم مهدی ناهار نخورده!

رفتم گفتم: چرا ناهار نخوردی؟ دوباره شروع نکنی از این اداها دربیاری ها!!!!! خندید و گفت: باشه! گفتم: خدا رو شکر که هست و میخوریم. چند جا هم که هم من سپرده ام، هم خودت! خدا هم هنوز هست و نمرده! پس اعصاب خودت و منو خرد نکن. و قبلا هم بهش گفته بودم که از قضیه چیزی جلوی مانی نگیم چون به شدت حواسش هست و دیگه شده ضبط و پخش و میره اینور و اونور خبر پراکنی میکنه. نه که فکر کنید فضوله! الان اقتضای سنش اینه و نمیدونه که نباید بگه!

بعدش رفتم دوش گرفتم و بیرون اومدم و غذا هم که داشتیم. مهدی اومد تو پذیرایی رو مبل دراز کشید و منم رو زمین ولو شدم. داشت با موبایلش بازی میکرد. بعد دوباره با هم حرف زدیم و برام تعریف کرد که از صبح چی شده و جریان کارش چی بوده.

مانی خواست ببرمش دستشویی. رفتیم و یه سوسک گنده اونجا بود. به مهدی گفتم: تو دستشویی سوسکه! و واقعا داشتم از ناراحتی می ترکیدم که قصه سوسکهای این خونه کی میخواد تموم بشه! تا بیرون بیاییم با مانی، مهدی گفت: زنگیدم به شوهرخواهرم قرار شده فردا عصر بیاد سمپاشی کنه!

گفتم: راستی مهدی! فردا وسایل رو بذاریم تو ماشین و یه سره بریم خونه مامانت اینا یا می اییم خونه و از اینجا میریم؟ گفت: اصلا معلوم نیست. شاید من مجبور بشم به خاطر کارم بمونم تهران! اصلا شاید نریم شمال!

گفتم: هر جور خودت صلاح بدونی. برای من مهم نیست.

بعد رفتم کتابم رو آوردم و رو کاناپه ولو شدم و شروع کردم به خوندن. واقعا هم برام مهم نیست که بریم. خب اگه بریم خوبه، ولی اگرم نریم، طوری نمیشه. سه شنبه رو پیش هم می مونیم خونه و بعدش من چهارشنبه میرم سر کار و پنجشنبه هم میتونم مقدمات اومدن مامانم اینا رو فراهم کنم. در هر صورتی، برای من خوبه! هرچه پیش آید، خوش آید.

بعد داداشم زنگید و خبر فوت یکی از اقواممون رو تو مشهد بهم داد. فوق العاده ناراحت شدم و زنگیدم به خانمش و زدم زیر گریه و حالا ایشون یه خانم خیلی با ایمانه و همه اش میگفت: هرچی خدا بخواد! بعد اون منو دلداری میداد که گریه نکنم!!!!!!!!!نیشخند بعد بهش گفتم که مامان نیست و وقتی برگرده، میاد پیشتون حتما!

بعد که قطع کردم به مهدی گفتم: اگه نرفتیم شمال، عیب نداره. مرخصی ام رو میذارم هفته دیگه سه چهار روز میریم مشهد. مهدی گفت: بدبختی راهش دوره و نمیشه با ماشین رفت! گفتم: نه، اگه بریم، با قطار میریم. من از جاده مشهد خوشم نمیاد. مهدی گفت: نه بابا درستش کردند. گفتم: به هر حال ماشینمون هم آنچنانی نیست که راحت باشیم تا اونجا. تو هم پدر کمرت در میاد. هزار کیلومتر رانندگی!!!!!! چه کاریه خب، با قطار میریم. حالا بذار ببینیم چی میشه!
و اینگونه شد که ما هنوزم نمیدونیم این هفته میریم شمال یا هفته دیگه میریم مشهد! تا قسمت چی باشه و خدا چی بخواد. چشمک

 

[ یکشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩۳ ] [ ٦:٥٢ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ