چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلاااااااااااااااام!!!!بغلبغلبغل صبح قشنگتون بخیر و شادی!قلب

من برگشتم! (نه بابا!!!متفکر)

خدا رو شکر که خیلی خوش گذشت و البته اگرم خوش نمیگذشت بازم جای شکر داشت! کلا همیشه همه چی جای شکر داره!چشمک

یکشنبه آخرین روزی بود که اینجا بودم و خونه که رفتیم، مشغول جمع کردن آخرین وسایل شدم و قرار بود شوهرخواهر مهدی هم بیاد واسه سمپاشی! چون فرصت خوبی بود از این نظر که چند روز آب نمی ریختیم و نسل سوسکها از ریشه در می اومد! با عرض پوزش از حیوان دوستان عزیز!!!!خجالت

خلاصه شوهرخواهرش اومد و یه لیوان شربت دستش دادم و رفتم سراغ بقیه کارها و به پیشنهاد ایشون، مهدی وسایل رو برد تو ماشین و وقتی دیگه چیزی نموند، گفت: خودتون هم برید بیرون که بوی سم اذیتتون نکنه! عاقا چشمتون روز بد نبینه که مانی چی به روزمون آورد! جیغ میکشید که: عمو نمونه تو خونه! اونم بیاد. اونو جا نذاریم!!!

ما هم میگفتیم: ایشونو جا نمیذاریم! داره کارشو انجام میده! خلاصه بلایی به سرمون آورد که واقعا من نفهمیدم چه طوری نشستیم تو ماشین! آخه بچه هم اینقدر بهانه گیر!!!!!کلافه بالاخره کار سمپاشی تموم شد و ترافیک هم سنگین بود آهههههههه! یعنی خیلی زیاد! بالاخره رسیدیم خونه مامان مهدی و ما که دیگه وسایلمون رو بیرون نیاوردیم. همون کیف من و مانی. شب خوابیدیم و صبح هم بیدار شدیم و همگی راه افتادیم و البته قبل از خارج شدن از تهران، چند تا نون بربری خریدیم و حرکت کردیم.

یه ساعتی رفتیم و بعدش یه جا نگه داشتیم واسه صبحونه! نیمروی شدیدی هم درست کردیم و زدیم تو رگ!! من البته از همون اول حواسم بود که به هوای مسافرت، خودمو خفه نکنم و الکی وزنم نره بالا. خب نیمرو اون وقت و اون زمان واقعا می چسبه ولی دیگه لزوم نداشت خودمو حلق آویز کنم!!!!!!!نیشخند مضاف بر این که من وقتی با خانواده همسرم هستم، خیلی کم نوک می زنم!!!!!!چشمک

حوالی ساعت یازده رسیدیم شمال و عاقا عجب هوابی!!!! البته شنیدم که هوای تهران هم عین بهشت بوده و خیلی هوا توپ بوده!!!!!!!بغل بعدش دیگه رفتیم ویلا رو تحویل گرفتیم و وسایل رو گذاشتیم و رفتیم رستوران ناهار خوردیم.

تو اون سه چهار روز هم صبحانه و ناهار میرفتیم رستوران مخصوص محل کار قبلی پدرشوهرم و شبها هم، هر شب شام مهمون یه نفر بودیم! البته به جز شب اول که همون باشگاه رفتیم. خب، چون خواهرشوهر بزرگه هم در حال حاضر شاغل اونجاست، از کارت رفاه ایشون هم استفاده میشد که من و مهدی مخالف بودیم که  ایشون سهم ما رو بده. چون گناه که نکرده بود و ما هم نمیخواستیم تحمیل بشیم. ولی هر کاری کردیم زیر بار نرفت. خلاصه یه شب شام مهمون ما بودیم و شب بعدش هم مهمون داماد کوچیکه شون و می موند ناهار روز پنجشنبه که دیگه کسی نبود مهمون کنه و داماد بزرگه شون به ناچار (!) به عهده گرفت که البته من راضی نبودم! چون به اندازه کافی از کارت رفاه خانمش داشت خرج میشد!

خلاصه ناهار روز پنجشنبه قرار شد بریم شیلات و ناهار اونجا بخوریم و اتفاقا چون مادرشوهرم اینا عاشق ماهی هستند خیلی خوششون اومد و به هر حال فضای جالبی داره و یه رستوران گرده که دور تا دورش شیشه است و از اونجا میشه فضای سبز و جنگل رو دید! البته منظور از جنگل، یه کم دار و درخته!

قبل از اینکه بریم اونجا، چون من از قیمتهاش خبر داشتم، گفتم مهمون من و داماد بزرگه. چون نمیخواستم بهش فشار بیاد. خلاصه سیصد و خرده ای شد! بعدا مهدی گفت: خوب شد تو هم شریک شدی. وگرنه به اون طفلی خیلی فشار می اومد!چشمک بعدش هم راه افتادیم به طرف تهران و حوالی ساعت ده دقیقه به هشت رسیدیم خونه خودمون. البته تو راه با داداشم حرفیدم و اونم گفت که چون دیر می رسید، شام بیایید خونه بابا اینا، من یه چیزی می پزم! منم ازش تشکر کردم و رفتیم خونه و من فوری لباسهای خودم و مانی و اونایی که ضروری بود رو انداختم تو ماشین و تا لباسها شسته بشه، ساکها رو تند تند باز کردم و مهدی هم رفت حموم و تا جایی که از دستم برمی اومد، خونه رو جمع و جور کردم و وسایل رو گذاشتم سر جاش. بعدش مهدی از حموم بیرون اومد و منم نرم کننده رو ریختم تو ماشین و پریدم تو حموم و یه ربعه اومدم بیرون!

لباسها رو پهن کردم و وسایل هم دم در آماده بود. دیگه حرکت کردیم و ساعت بیست دقیقه به ده رسیدیم خونه بابام اینا! البته سر راه رفتیم از خاله ام مواد خورش خلال رو گرفتیم.

بعد که رسیدیم، داداشم گفت که غذا ده دقیقه دیگه آماده میشه. منم از خدا خواسته، پریدم تو آشپزخونه و یه عالمه پیاز ریختم تو کاسه و با گوشتکوب برقی افتادم به جونش و شاید بدونید که پیاز خورش خلال باید دو برابر خورشهای دیگه باشه! باید خیلی زیاد باشه و البته میکس بشه بهتره چون من خودم هم بدم میاد پیاز تو خورش دیده بشه!یول

حالا بگذریم از اینکه بنده حواسم نبود و در حالیکه دستم رو شاسی بود، اومدم یه تیکه پیاز رو از لای پره های گوشتکوب بکشم بیرون و یه دفعه روشنش کردم و انگشت سبابه دست چپم رسما به فنا رفت!!!!!!! البته اون لحظه خیلی درد کرد ولی خون زیادی نبومد! خلاصه داداشم انگشتم رو بست و سفره رو انداختیم و من ترجیح دادم سرپا تو آشپزخونه باشم و به کارهام برسم. شام شوید پلو بود که خیلی خیلی خوشمزه شده بود!

بعدش در حالیکه داشتم پیازداغ درست میکردم، تو سه تا ظرف، سه تا ژله مختلف درست کردم و گذاشتم تو یخچال و آب جوش آوردم و ماکارونی رو ریختم توش و تا درست بشه، کالباس و خیارشور رو مخلوط کردم. ماکارونی رو آبکش کردم و دیگه پیازداغ هم آماده شد و گوشتها رو بهش اضافه کردم و گذاشتم حسابی تفت بخوره. بعدش خلال رو ریختم و یه کم هم آب و بعدش درش رو بستم و گذاشتم بپزه.

ماکارونی خنک شده رو با کالباس و خیارشور مخلوط کردم و دیگه سس نزدم و گذاشتم بمونه تا فردا. رو ظرفش سلفون کشیدم و گذاشتم تو یخچال. تا به گاز و آشپزخونه دستی بکشم، ساعت شد دوازده و ربع و من و بابام و داداشم رفتیم فرودگاه. مهدی و مانی هم تو خونه موندند. البته چون مانی خواب بود، دیگه مهدی موند پیشش.

از اونور هم دخترخاله ام و داداش هاش اومدند فرودگاه و شکر خدا مامانم اینا هم به سلامتی از مکه برگشتند و مامانم اینقدر تحت تاثیر این سفر بود که از فرودگاه تا خونه گریه کرد و گفت تا شماها رو نبرم، ول نمیکنم!!!!!!! حتما باید برید و اوجا رو ببینید!

 


خب یه چیزی رو هم باید بهتون بگم اینجا! خیلی از ماها وقتی ناراحتیم و دلمون گرفته، فکر میکنیم عین بچگی ها، می تونیم بریم پیش مامانمون و دردمون رو بهش بگیم! ولی من اینجا به همه عزیزانی که مامانشون بنا به هر دلیلی پیششون نیست میگم که من درد بزرگی رو دلمه! ولی وقتی مامانم رو تو فرودگاه دیدم، فقط بغضم ترکید و گریه کردم. نمیتونم دردم رو بهش بگم. چون یه نفر هرچی بیشتر براتون عزیز تر باشه، کمتر دلتون میخواد دلواپسی هاتون رو باهاش قسمت کنید! به خصوص کسی که دیگه خیلی خسته باشه!

القصه! اومدیم خونه و مامانم هی داشت از اونجا و حال و هواش تعریف میکرد و مهدی هم یه سر پاشد سلام و علیک کرد و دوباره گرفت خوابید! فردا صبح هم بیدار شدیم به انجام هماهنگی ها واسه مهمونی ناهار. خورش رو دوباره بار گذاشتیم و سس سالاد رو درست کردم و موارد رو مخلوط کردم و دوباره گذاشتم تو یخچال و ژله ها رو تیکه کردم و ریختم تو یه ظرف شیشه ای دالبری خوشگل و دو بسته ژله آلوئه ورا رو با شیر قاطی کردم و ریختم رو ژله ها و گذاشتم تو یخچال و بادنجون کبابی رو هم با ماست موسیر چکیده قاطی کردم و اونم گذاشتم تو یخچال. از شمال زیتون پرورده آورده بودم واسه مامان اینا که اونم ریختم تو ظرف و بعدش دیگه رفتم سراغ بشقاب و قاشق و چنگال و اونا رو هم رو اپن چیدم و مامانم هم برنج رو درست کرد. خاله ام و دخترش هم رسیدند و بقیه مهمونها هم کم کم اومدند و ناهار خوردیم و خیلی خوش گذشت.

همه کمک کردند و تا جایی که شد، ظرفها رو چیدیم تو ماشین و بقیه رو دخترخاله ام به اصرار شست و هر کاری هم کردم کمکش کنم، نذاشت! گفت: همه کارها با تو بوده، دیگه بذار من ظرفها رو بشورم! خلاصه همه چی رو بعد از ناهار جمع کردیم و میوه و چای آوردیم و چون یه سری بچه کوچیک داشتند، دیگه ساعت سه رفتند و البته دخترخاله ام هم ساعت چهار برگشت کرمانشاه!

ماها هم شام اونجا بودیم با خاله کوچیکه ام. البته عصر من  و خاله ام رفتیم از خونه شون قورمه سبزی آوردیم که شام کم نباشه! بعد از شام هم من و مهدی و مانی برگشتیم خونه خودمون. من هول داشتم که امروز صبح مانی راضی نشه بره مهد. البته هم صبح غر زد و گریه کرد ولی بعدش آروم شد. اینکه صبح پنج دقیقه تو مهد می مونم پیشش خوبه! یعنی حس آرامش داره.

خب بریم سر اصل مطلب!!!!! اینایی که گفتم گزارش سفر و بعد از سفر بود! ولی اصل قضیه یه چیز دیگه است. خب من و مهدی با این ذهنیت رفتیم که با برادرش همسفریم و قبلا هم گفته ام که فوق العاده بچه بی تربیتیه! مضاف بر  این، دائم با زنش در حال دعوا هستند! یعنی دیگه شما حالتون به هم میخوره از اینکه الان دارند با هم دعوا می کنند، بعدنیم ساعت دیگه تو جمع، چنان همدیگر رو بغل کرده اند که شما خودت خجالت میکشی و محل رو ترک میکنی. ولی شکر خدا ایشون با کسی برخوردی نداشت! یعنی اینجوری بگم که همه می گذرند ازش!

هرچند که مهدی حرص میخورد و میگفت: من بدم میاد از رفتار اینا! یعنی چی هی مثل سگ می افتند به جون همدیگه و بعدش می لاسند! البته اینم بگم ها، همه اش هم مقصر برادرشوهرم نیست. خانمش هم یه جور عجیبیه. طفلی به من جز احترام و محبت کاری نکرده و از منم سیزده سال کوچیکتره. ولی خب تعادل نداره. احساساتش غیرعادی افراط و تفریطیه!

خلاصه که مهدی از دستشون حرص میخورد ولی خب درد بدتر، درد کار مهدی بود. فکر کنید طرف تا هفته قبل، سرپرست یه شرکت بوده، حالا نه تنها کارش رو از دست داده، بلکه به خاطر اینکه سهامداران قبلی یه دفعه به ساختمون حمله کرده و اونجا رو تصرف کرده اند، یه عالمه اسناد و مدارک مونده دست اونا و از جمله کت مهدی!!!!!!

حالا این گروه جدید که البته قدیمی تر از مهدی اینان، چند بار یکشنبه و دوشنبه به مهدی زنگیدند که بیا با هم جلسه داشته باشیم که مهدی نرفت! چون اونا اطلاعات می خواستند و مهدی هم حسابی دمق بود چون میگفت: من میدونم این میرن شکایت می کنند. من نه سهامدارم نه عضو هیات مدیره. من فقط مدیر اجرایی بوده ام. یعنی بنا به تفویض اختیاری که هیات مدیره بهم داده بودند کار می کرده ام. ولی خب، اونا به عنوان یه اهرم فشار، از مهدی هم شکایت خواهند کرد.

شب قبل از سفر که خونه باباش اینا خوابیده بودیم، مهدی خیلی تو فکر بود. گفت: اشتی من حتی میترسم در جریان این شکایت بازیها، منو بازداشت هم بکنند. اونوقت چی میشه؟

گفتم: هیچی. تو که گناهی نداری. وثیقه میذاریم میاریمت بیرون. شرکتتون هم که وکیل داره. گفت: تا بخواد بی گناهی من ثابت بشه، خب من تو بازداشت بمونم؟ تو و مانی چی میشید؟ گفتم: آخه این چه فکریه که میکنی! اگرم این اتفاق بیقته، من اگه شده طلاهامو بفروشم، نمیذارم اونجا بمونی. چون بهت ایمان دارم! میدونم دله دزد نبوده ای و حساب و کتابهات صافه.

بعد براش حرف زدم که همه چی درست میشه و اینا همه جزیی از زندگیه و این مسیریه که باید طی بشه و بر فرض هم که بازداشت شدی، من تا جایی که بشه، نمیذارم خانواده هامون بفهمند و میگم که تو ماموریت رفته ای شیراز و اونجا هم دسترسی نداری به تلفن! تا ایشالا بتونی بیای بیرون! بعدش هم معلوم نیست که چی میشه.

گفت: اگه مامان بابام بفهمند من به خاطر همچین چیز مسخره ای بازداشت شده ام دق می کنند! گفتم: من نمیذارم بفهمند. بعدش هم، همچین میگی انگار الان آجان پشت دره میخواد ببرتت! ببین مهدی! این روزها داره میگذره. بذار سالها بعد که مانی این روزها رو به یاد میاره، بگه بابام مثل شیر وایساده بود و خم به ابرو نمی آورد و من اصلا هیچ غمی از اون روزها یادم نمیاد!

گفت: آشتی! میدونی این حرفات یعنی چی؟ یعنی اینکه تو یه آدم قوی هستی که همه شرایط سخت رو قبول میکنی. یعنی اگه این اتفاقات بیفته، تو همینقدر که داری میگی تحمل داری؟

گفتم: تا جایی که خدا بهم توان داده، تحمل دارم. پا به پات هم میام و همراهت هستم. بهت یاعلی گفته ام، پس تا آخرش باهاتم!

یا حتی تو شمال هم، مهدی با وجود اینکه عاشق شمال و اون محیطه ولی همه اش نگران بود. اون لعنتیها هم همه اش بهش می زنگیدند و ما هم نمی خواستیم بقیه بفهمند! یه جا هم مهدی داشت با تلفن می حرفید که خواهر بزرگه اش از من پرسید: مهدی از چی ناراحته؟ من نگران شدم. واسه کارش اتفاقی افتاده؟ که منم حواسش رو پرت کردم و گفتم: نه بابا چیزی نیست. مهدی همیشه نگرانه. کلا ماهیت کارش همینه. کار پر استرسیه!

ولی رابطه مون تو اون چند روز عالی بود. مهدی کلا آروم بود و منم سعی میکردم آرومش کنم. جلوی اونا خیلی بهم احترام میذاشت و حواسش بهم بود. روز آخر هم اومد ماشین رو از پارک دربیاره، که از پشت ماشین رو زد به میله برق تو محوطه. منم گفتم: فدای سرت! خودش خیلی ناراحت شد. کم مونده بود گریه اش بگیره. ولی بهش گفتم: اگه به آدم زده بودی، الان میگفتی کاشتی همه این تیر چراغ برقها خورده بود به ماشین! فدای سرت! به قول کرمانشاهی ها: جوون، مرگش نباشه!

وقتی هم که رسیدیم تهران و داشتیم میرفتیم خونه بابام اینا با خنده به مهدی گفتم: جالبه که بابام خیلی اصرار داشت حتما بریم فرودگاه واسه مامانم! از بابام بعید بود. همیشه فکر میکردم براش اهمیتی نداره! مهدی هم گفت: خب بابات هم مامانت رو دوست داره. ولی به زبون نمیاره. مثل من! و «مثل من» رو زیر لب گفت.

این روزها وظیفه خطیری دارم. میخوام همراهش باشم. رفیقش باشم. شرایط سختی رو می گذرونه. و البته خیلی هم حواسم هست که مامانش نشم! مثلا وقتی تو شمال خواست جت اسکی سوار بشه، خیلی خوشحال شدم و گفتم حتما این کار رو بکن. نگران هزینه اش نشدم. گذاشتم به عهده خودش. یه بار با شوهرخواهرش رفت، یا بارم اصرار کرد که حتما منم همراهش باشم. منم رفتم باهاش!

پناه بر خدا. من که امیدم خیلی زیاده. این روزها خیلی با خدا حرف میزنم و صداش میکنم. میدونم بنده هاشو تنها نمیذاره و بیشتر از ما به فکرمونه. ولی خب، ادمیزاده دیگه!

یه چیز جالب از مانی بگم و تمومش کنم:

گفته بودم که مانی یه همکلاسی جدید داره که یه سال و هشت ماهشه و خیلی نازه و گریه زیاد میکنه! اون روز به مانی گفتم: مانی! به دوستت گفتی گریه نکنه؟ گفت: آره مامان! من بوسش کردم، ولی نذاشت عمیق بوسش کنم!!!!!!

قهقههقهقههقهقهه

احتمالا دختره حوصله نداشته و داشته گریه میکرده، این رفته بوسش کنه، اونم پسش زده! و مانی فکر کرده که بوسش، عمیق نبوده!!!!!!!!!!خنده

[ شنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۳ ] [ ٧:۳٤ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ