چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

یه دوستی داریم من و مهدی که بیشتر دوست منه. یعنی یکی از همکارهامه. خیلی با هم رفیقیم و کلا آدم با مرامیه. این آدم روانشناسی خونده و کلا به احوالات روحی آدما خیلی واقفه. دیدم بهترین کسی که میتونه کمکم کنه، همینه. چون مرده و میتونه از منظر یه مرد به قضیه نگاه کنه بعدش هم چشم پاکه و آدم اطمینان میکنه این مسائل خیلی خصوصی رو بهش بگه. خلاصه روز چهارشنبه باهاش حرفیدم و البته میدونید که تو محیط اداره خیلی سخته و دائم هی تلفن آدم زنگ میخوره و این میره و اون میاد و ... خلاصه سربسته مطلب رو بهش گفتم. باورش نمیشد. هر دو بعد از پنجاه دقیقه، به این مطالب رسیدیم مشترکا:

اول اینکه مهدی مشکل داره. این دوستم معتقد بود اون زمانی که زن بارداره و بعدش که بچه دنیا میاد، کلا بین زن و شوهر، یه بحران رابطه به وجود میاد. و گفت که همه دچارش میشن. ولی مهدی دیگه تو اون بحران مونده و بیرون نیومده. بعد به این نتیجه رسیدیم که مهدی خودش مشکل داره منتها چون نمیخواد خودشو از تک و تا بندازه، هی به چیزهای دیگه متوسل میشه و فرافکنی میکنه. مثلا به خاطر مشکل خودش، ناخودآگاه نمیتونه منو از خودش بالاتر ببینه. مثلا در حالی که من هم سر کار میرم، هم تحصیلاتم اندازه خودشه (فوق لیسانس) هم تو کارم همیشه موفق بوده ام، هم از پس خونه و بچه برمیام، مهمونی میدم که اصلا مهدی نمی فهمه کی پخته و از کجا اومده و به قول خودش مهمونداریم بیسته و .... ولی با همه اینا به من میگه: بی عرضه!!! یا دائم  ـ بی دلیل و با دلیل ـ هی منو سرزنش میکنه. هی میخواد از موضع بالا با من برخورد کنه. هی به من توهین میکنه.

به من!!! منی که پا به پاش تو سختیها اومده ام. شما که منو نمی شناسید. ولی بهتره بدونید مهدی دو بار و هر بار 15 ماه بیکار بوده. من توی این پونزده ماه، اجازه ندادم مهدی کارهایی بکنه که دوست نداره. مثلا نذاشتم بره آژانس کار کنه. با وجودی که میدونم آژانس ها پره از لیسانس و فوق لیسانسه، و اینکه احترام زیادی برای همه راننده ها قائلم، ولی خودم به تن خریدم کار کردن رو ولی نذاشتم بره آژانس! یعنی اینطوری باهاش ندار بودم. همه ماههایی که بیکار بود، یه بار به جونش غر نزدم، همیشه با لبخند وارد خونه شدم. همه اش گفتم: خدا بزرگه، عیب نداره. من و تو مقصر نیستیم. مملکت وضعش خرابه. تو ناراحت نباش، تو غصه نخور! (که البته شاید هم اشتباه کردم و باید میذاشتم بره و از خونه بیرون بیاد. ولی این کار با روحیاتش سازگار نبود و بدتر دیوونه اش میکرد!)

خب، زنی که اینجوری همپای آدمه، چرا آدم باید اینقدر جلوش موضع بگیره؟ برای اینکه ضعف خودشو بپوشونه. دست پیش میگیره که پس نیفته. این دوستم میگفت: یه مدت بی محلش کن که نسبت بهت حریص بشه. ولی بهش گفتم مهدی برعکس همه مردهاست. همیشه میگه تو اول بیا سراغ من. تو بیا به من محبت کن! البته اون بیچاره هم باور نمیکرد. ولی بهش گفتم که ما دیگه کاری به کار هم نداریم. وقتی مهدی به من توهین میکنه، من کلا دیگه باهاش کار ندارم.

خلاصه نشد نتیجه ای بگیریم از حرفهامون. و اینکه چه کار کنیم بهتره. تا اینکه چهارشنبه من رفتم خونه و اون اتفاقاتی که توی پست قبل نوشتم افتاد.

یه چیز جالب:

مدتیه متوجه شده ام که آدمها، چیزهایی که تو بیداری ندارند، توی خواب اونها رو می بینند. مثلا کسی که بچه نداره، شبها خواب بچه می بینه! یا یکی مثل من که دلم میخواد بین خودم و شوهرم محبت باشه، شبها خواب محبت می بینم. بعد جالبه که توی خواب، مثلا فلان خواستگارم که خیلی سال پیش ازم خواستگاری کرده، یا فلان کسی که سالها عاشقم بوده، هنوز دوستم داره و من از اول مقابلشم و اون توی خواب بهم محبت میکنه!!!

حتما خدا میخواد آدم توی خواب چیزهایی رو که تو بیداری نداره رو ببینه تا لااقل یه کم آروم بشه. البته برای من دیدن کسی که سالها پیش دوستم داشته و الان تو زندگیم نیست، هیچ جاذبه ای نداره. ولی این حس که یکی به آدم محبت میکنه، ولو در خواب، شاید از نظر روحی یه کم آدم رو سبک کنه، شاید هم بیشتر اعصاب آدم رو خرد کنه و درد آدم رو به یادش بیاره!!!

حالا محبت سرم رو بخوره، زندگی عاشقانه بخوره تو سرم! به خاطر اینکه با عشق ازدواج کنم و توی زندگیم همیشه انرژی عشق جریان داشته باشه، از خیلی از موقعیت های مالی گذشتم. خیلی خواستگارها رو رد کردم که با مهدی ازدواج کنم. همیشه یکی از ویژن های ذهنم این بود که مثل پیردمرد و پیرزنهای عاشق زندگی کنم. جفت هایی که با وجود اینکه پنجاه شصت سال از زندگی مشترکشون می گذره، ولی هنوز همدیگر رو دوست دارند. بدون هم جایی نمیرن، دلشون برای هم تنگ میشه و کلا بدون هم می میرند!

ولی نشد. برای من نشد. به خاطر عشق اینهمه رفتم و اومدم، ولی مثل ماهی از دستم لیز خورد و افتاد!!! حالا عشق بماند، طرف روزی صد بار بیخود و باخود بهم توهین میکنه. شده لاتهای چاله میدون، جناب آقای فوق لیسانس!!!

[ شنبه ٧ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ۱:۱٠ ‎ب.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ