چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلااااااااام صبح قشنگتون بخیر. هرچند که امروز از دیروز گرمتره، ولی صبح هوای خیلی قشنگی بود! البته مانی رو که گذاشتم تو ماشین و شیشه ها رو کشیدم پایین، لرزید و گفت: سردمه! خواستم سوئیشرتش رو تنش کنم، که گفت نه، شیشه ها رو ببر بالا! منم شیشه ها رو بردم بالا!چشمک

عارضم خدمتتون که آقا مانی امروز یه کم بدقلقلی کرد و از ساعت شش و نیم بیدار شد که من نمیام و منو نبر و اصلا چراغ رو خاموش کن! منم کورمال کورمال وسایل رو جمع میکردم و البته که همه چی رو شب آماده کرده بودم ولی خب، یه سری رو باید از تو یخچال در می آوردم و میذاشتم تو کیف خودم و خودش! بالاخره که حاضر شدم و اونم گریه میکرد که بابا هم بیاد! گفتم: بابا امروز باید بره سمینار و کار داره! بالاخره با هر ترفندی بود سوار ماشینش کردم و راه افتادیم اومدیم. تو مهد هم بیخودی هی میگفت: بغلم کن! با وجود اینکه نشسته بودم تو سالن و از تو اتاق منو می دید، ولی هی بغض داشت. خب یه روزهایی خود ماها هم حوصله نداریم! بالاخره هم گریه کرد و مربی اش هم گفت حالا که گریه کردی، مامان دیگه میره! بعد به من اشاره کرد که برم!!!!! دلم آتیش بود ولی خب، گوش کردم و رفتم!

یعنی اومدم اداره. یه چای ریختم و دستامو شستم و دیدم کاری ندارم، نشستم به نوشتن. البته دیشب تا شش و بیست دقیقه اداره بودم و دیگه کاری برای امروز نمونده بود!

دیشب همون شش و بیست دقیقه راه افتادم به طرف خونه. از ظهر هم از خواب داشتم می مردم. ای کسانیکه تو خونه هستید بنا به هر دلیلی! از این خواب نیمروز لذت ببرید. بهاره و خواب بعد از ناهارش!!!!!! آی می چسبه! آی می چسبه!!!!خواب

اینو نمیگم که الان بالش بیارید و بخوابید! من خودم خواب صبح برام مهم نیست و دوست دارم صبح زود بیدار بشم و روز رو شروع کنم. ولی تا ظهر به خیلی کارهام میرسم و برای همین دوست دارم بعد از ناهار، اگه شده نیم ساعت بخوابم! ولی خب، مگه روزهای تعطیل این امکان باشه. وگرنه که نمیشه روزهای دیگه این کار رو کرد! این روزها هم نسکافه بدون شکر میخورم ظهرها!

خلاصه دیروز عصر راه افتادم به طرف خونه و اول خواستم خرید کنم که گفتم بذار مهدی خودش بیاد واسه خرید. رفتم خونه و دیدم داره با تلفن با صدای بلند حرف میزنه. البته که صدای من و مهدی در حالت عادی خیلی بلنده!!!!!! ولی خب، وقتی هم مهدی هیجان زده میشه، دیگه بدتر.

تا لباسهامو دربیارم، فهمیدم داره با همون همسایه مامانش اینا می حرفه و چیزی شنیدم که واقعا قلبم میخواست از جا کنده بشه! یعنی شما فکر کنید یه خریدار لعنتی دقیقا پارسال همین اردیبشهت ماه  اومد و قرارداد بست که خونه رو میخره. همونطوری که بود. چون هنوز یه ذره از ساختش مونده که تکمیل بشه. بعد از پارسال تا حالا ـ دیگه شما خودتون واقفید ـ هی این هفته میخواد پول بده، ده روز دیگه میخواد پول بده، این این شرایط، هی اون شرایط و تا حالا تف هم کف دست اینا نذاشته!

بعد از همه بدتر اینکه این مرد حسابی (به قول مانی) با وکالتی که از اینا داشته، بدون اینکه سند دستش باشه، رفته سند رو تو کرمانشاه گرو گذاشته. ما تا دیروز فکر میکردیم در قبال پونصد میلیون تومن! ولی دیروز تو مکالمات مهدی فهمیدم در قبال هفت میلیارد تومن!!!!!!!!!! یعنی واقعا اگه مهدی دیشب قلبش از کار وایمیستاد (خدای نکرده) حرجی بر او وارد نبود! بعد مهدی مثل اسفند رو آتیش بالا و پایین می پرید که دیگه باید با این بی همه چیز یه برخوردی بشه و سر جاش بشینه.عصبانی

همچنان که داشتم لباسمو درمیآوردم با خودم فکر کردم که آدم نشسته سر خونه و زندگیش و حالا میخواد مثلا تبدیل به احسن کنه و با یکی شریک میشه که خونه اش رو بکوبه و دوباره بسازه! اونوقت نزدیک شش ساله که اینا درگیر همچین جریانی هستند و یه از خدا بی خبری هم میاد و اینجوری گره رو گره می اندازه!

به مهدی که هیچی نگفتم. فقط با سر اشاره کردم: هفت میلیارد؟؟!!! اشاره کرد که: آره!!!!!

بعد شارژ تلفن دیگه داشت تموم میشد و آلارم میداد و مهدی دیگه قطع کرد. بعد که قطع کرد شروع کرد به تعریف که چی شده و گفت که مامانش اینا زیاد هم در جریان نیستند و ریز ماجرا رو نمی دونند!

بعد خودم دیگه له و لورده بودم و رفتم دراز کشیدم رو مبل تا ساعت هفت و ربع. بعد پاشدم یه دور لباس سفیدهای خودم و مهدی رو انداختم تو ماشین و یه بشقاب آجیل واسه مهدی آوردم که بخوره و یه کم هم پسته مغز کردم و دادم به مانی. یه نوکی هم خودم زدم. ولی خب مواظبم دیگه. که زیاد پرخوری نکنم!یول

بعد گوشت بیرون گذاشتم که یخش آب بشه. رفتم سراغ سیب زمینی و پیاز که دیدم سیب زمینی ها همه شون جوونه زده اند. خیلی هم زیاد! بدم اومد. به مهدی گفتم: میری سیب زمینی بخری؟ گفت: بذار بپزه همینا، بعد جوونه هاش رو جدا کن!

گفتم: هر کاری میکنم دلم نمیخواد به اینا دست بزنم. خب یه سری چیزهای دیگه هم میخوایم! میری بخری؟

شاکی شد و لباس پوشید بره بیرون. بهش گفتم که چه چیزهایی میخوایم. اون که بیرون رفت، رفتم رو مبل ولو شدم. نا نداشتم از جام پاشم. ولی خب، وقتی پنجشنبه و جمعه خونه نباشیم، کار شنبه های من خیلی سخت میشه. چون شنبه ها شیفتم!

بعد موقع ریختن نرم کننده رسید و از جام پاشدم و نرم کننده ریختم و تا وقتی که کار ماشین تموم بشه، مامان مهدی زنگید و بابت اومدن مامان، چشمت روشن گفت! یه همچین چیزی! بعد گفت که پنجشنبه میخواد بره دیدن مامان. گفتم که زحمت نکشه، ولی گفت: ایشون از خونه خدا اومده و من خودم میخوام برم ببینمش. بعد بهش گفتم که احتمال داره مامانم بابت کاری بره کرمانشاه. گفت: اگه نرفت که خدمت میرسیم!

 

 


بعدش دیگه لباسهایی رو که شب قبل از رو رخت خشک کن برداشته بودم و انداخته بودم رو مبل رو تا کردم. پریشب وقتی از خونه بابام اینا اومدم، لباسها رو مرتب همینطور صاف انداختم رو مبل که زیاد رو رخت خشک کن نمونند و رد میله ها، رو لباسها نمونه. تی شرت رو که دیگه آدم نمیخواد اتو کنه! بیخودی وسطش خط می افته.

بعدش نشستم لباسها رو تا کردم و دسته دسته کنار گذاشتم و کار ماشین تموم شد. مهدی از راه رسید و سیب زمینی رو بار گذاشتم و لباسهای ماشین رو پهن کردم رو رخت خشک کن. بعد مهدی دوباره بیرون رفت. رفتم سراغ یخچال و دیدم همه اش یه تخم مرغ داریم. بهش زنگیدم که 5 تا تخم مرغ هم بگیر!

با ناراحتی گفت: تعارف نکن! بگو کل مغازه رو بار کنم و بیارم! هیچی نگفتم. بعد که اومد خونه گفت: من از صبح خونه بودم، خب میگفتی برم خرید. الان تو این شلوغی پدر آدم درمیاد بره بازار روز!

دیدم راست میگه. از صبح هم خونه رو تی و جارو کشیده بود و حتی روتختی رو هم مرتب کرده بود و تشک مانی رو هم از وسط اتاق برداشته بود! واقعا خونه تمیز و مرتب بود. من حق داشتم که خسته باشم، اونم حق داشت! پس هیچی نگفتم که ناراحتی اش تموم بشه.

بعد لباسها رو بردم گذاشتم سر جاش و رفتم تو آشپزخونه و فقط امیدم به این بود که ساعت نه، دیگه همه چیز تموم شده! کاهوها رو خیس کردم و تو یه کاسه دیگه، گوجه سبز و زردآلو رو هم ریختم و اب ریختم روش. بقیه میوه ها رو گذاشتم تو یخچال و یه دونه پیاز هم بیرون گذاشتم و سیب زمینی و پیاز رو هم جا دادم تو یخچال.

خیار و گوجه هم یه چندتایی گذاشتم رو کابینت و بقیه اش رو هم تو کشو یخچال گذاشتم. همه اش سعی میکردم جلوی دستم خالی باشه و آشپزخونه به بازار شام تبدیل نشه!

سیب زمینی ها پخته شد و انداختم تو آب سرد تا خنک بشن. یه تخم مرغ هم واسه امروز مانی گذاشتم بپزه. تو این فاصله کاهو ها رو شستم و گذاشتم تو سبد تا آبش بره. میوه ها رو هم شستم و از آب درآوردم. یه مقدار کاهو خیلی رسیده رو گذاشتم تو کاسه و دیدم امشب وقت ماسک کاهو گذاشتن نیست! چون نا ندارم. بردم گذاشتم تو یخچال احتمالا واسه امشب!

بعد خیار و گوجه رو هم شستم و یه کاسه آوردم و نشستم به سالاد درست کردن. سعی کردم یه شکلی بهش بدم و کاهوها رو ریختم زیر و خیار و گوجه رو هم خرد کردم و مثل گلبرگهای گل، چیدم روش. این از سالاد.

دیگه ساعت یکربع به نه، سیب زمینی ها رو رنده کردم و پیاز رو خرد کردم و با گوشت چرخ کرده و سبزیهای معطر و نمک و زردچوبه افتادم به جونش و ورزش دادم. ماهیتابه و روغن داغ هم رو گاز، منتظر بودند!

یه بشقاب و دو کفگیر تخت پلاستیکی هم آوردم گذاشتم رو گاز. صندلی ام رو کشیدم جلوی گاز و نشستم به سرخ کردن کتلتها. هر جای ماهتیابه که یه ذره خالی بود، اندازه یه سکه کتلت می انداختم که واسه مانی هم چیزی درست کرده باشم. بعدش زیر تخم مرغ رو خاموش کردم که خنک بشه.

دیگه تاجمع کردم و تموم شد، مهدی گفت: مامان آشتی! مانی گرسنه است. سیب زمینی سرخ کرده میخواد!

خب من دیشب به خاطر خستگی زیاد، قید سیب زمینی سرخ کرده رو زده بودم! گفتم: مانی! بیا ببین چه کتلتهای خوشمزه و خوشگلی! گفت: من نمیخوام! میخوام بخوابم!

مهدی زیرسفره ای رو برد و سفره رو هم انداخت روش و دو کاسه ماست هم آماده کردم واسه مانی و مهدی. چون خودم میخواستم سالاد بخورم. بعدش خیارشور هم ریختم تو بشقاب و همه رو بردم سر سفره و نشستیم به خوردن. غذای مانی رو دادم و خودم هم سالاد فراوون خوردم و روش هم ماست و نعنا خشک ریختم. یه دونه کتلت هم به خودم جایزه دادم به خاطر زحمت های زیادی که کشیده بودم!!!!!!نیشخند

بعد مهدی کمک کرد و سفره رو جمع کردیم و مانی گفت: مامان بیا پیشم بخواب! گفتم: بذار کارهامو بکنم، بعد! بعد رفتم براش بالش و پتو آوردم و کنار سفره خوابش برد! رفتم تو آشپزخونه و گفتم خدایا یه همتی بهم بده که اینا رو جمع کنم. واقعا دیگه نا نداشتم.

سه تا کتلت و خیارشور و دو بسته سس قرمز کوچیک گذاشتم تو ظرف غذای خودم و درش رو بستم. یه ظرف بزرگ سالاد هم واسه خودم کشیدم و روش ماست ریختم و ریحون خشک و درش رو بستم. این از ناهار امروز خودم!

بعدش بقیه کتلتها رو ریختم تو ظرف دردار و در اونم بستم و سالاد رو هم ریختم تو یه ظرف دیگه. به مهدی گفتم: این از غذاها. اگه دوست داشتی اینا رو بخور واسه ناهار فردا، اگرم نه، واست نون باگت خریده ام. اگه دوست داری سوسیس سرخ کن و بخور. گوجه و کاهو و خیارشور هم هست! ولی نیام ببینم ناهار نخوردی ها!!! گفت: باشه میخورم!

بشقابها رو گذاشتم تو ماشین و یکی دو تا قابلمه کوچیک بود که اونا رو شستم و یه دستی هم رو کابینت کشیدم و تخم مرغ مانی رو هم گذاشتم تو کیسه فریزر و یه سیب هم براش شستم و کنار گذاشتم تو یخچال!

قبل از اینکه از آشپزخونه بیرون بیام، یه شمع وارمر که توی سنگ نمک روی اپنه، روشن کردم و دیگه از آشپزخونه بیرون خزیدم و مهدی گفت: بسه دیگه هلاک شدی! بیا بشین. خسته نباشی عزیزم!قلب

منم گفتم: قربونت! بعد خواستم سفره رو از رو زمین بردارم که گفت: تو دست نزن. من اینو جمع میکنم. گفتم: حتما روش دستمال بکش چون یکی دو جا ماست روش ریخته. گفت: تو کاری نداشته باش من خودم تمیزش میکنم.

بعد رفتم رو مبل ولو شدم و ساعت ده دقیقه به ده بود. یه کم وایبر بازی کردم تا ساعت ده و نیم. ده ونیم از خدا یه همت خواستم که بتونم از جام بلند بشم. بعد با خودم گفتم: کافیه خودمو برسونم به در دستشویی! دیگه تمومه! بعدش رفتم آرایشم رو پاک کردم و مسواک زدم و دوش گرفتم و لوسیون کاری و زاج مالی و بعدش هم کرم مالیدم به دستهام و خواستم با کتاب برم تو اتاق که مهدی گفت: مانی خوابه! چراغ رو که نمیشه رو سرش روشن کنی.

منم خزیدم تو پذیرایی و تا یازده و نیم کتاب خوندم بعدش رفتم تو اتاق و بیهوش شدم.

چند وقته یه عادت جالبی پیدا کرده ام. عادت که نه، نمیدونم چی. مثلا نصف شب از خواب بیدار میشم و تو خواب و بیداری بدون اینکه متوجه باشم هی خدا رو صدا میزنم. تو دلم ها، نه با صدای بلند! هی میگم ای خدای مهربون! ای خدای عزیز! هیچی هم نمیخوام ازش ها. هی اسمشو میارم! شمال که بودیم یه بار اینجوری شدم. حس خوبیه. وسط روز هم هر وقت سرم خلوت میشه، هی اسمشو میارم.

شما که منو نمی شناسید که بخوام جلوی شما خودمو خوب نشون بدم. ذکر خدا گفتن هم که امتیاز نیست. آدم باید کارهاش به نفع خلق الله باشه و مردم ازش راضی باشند. که البته خدا هم راضیه. یعنی کارهای آدم خدا پسند باشه. منم که نمیخواید استخدام کنید که بخوام خودمو موجه نشون بدم. مژهدیگه همه چیزم رو می دونید. ولی از من اینو داشته باشید، هی اسمشو بیارید. و در عمل هم واقعا از خودش بخواهید. هرکی یه تصوری از خدا داره و من همه اش عین بچه ای که دستش تو دست بزرگترشه، هی سرمو بلند میکنم ببینم اون چی میگه و چی میخواد. میخواد منو کجا ببره.

برای همین تو این روزها که مهدی کارشو از دست داده و داغونه، دلم قرصه. نمیگم اصلا؛ قطعا یه کم دلشوره دارم. یه کم دلم یه جوریه. ولی همه اش یادش می افتم و میگم تو که حواست بیشتر از من، به منه. تو که مواظبمی. پس آرومم کن.

بعد در حالیکه دستهای مهربونش، دستامو گرفته، صورتمو می مالم رو دستش و آروم میشم. همینها دلمو گرم میکنه. اینکه میدونم هست، اینکه میدونم مواظبمه و بغلم میکنه. مثل بی پناهی مانی تو جمعیت زیاد که یه دفعه برمیگرده بهم میگه: بغلم کن! اون لحظه من با همه وجود کنار مانی هستم و هرگز تنهاش نمیذارم. خب خدا که از من برای مانی مهربونتره. پس میدونم اونم همون حس رو داره و مواظبمه.

به دستهای بزرگ و مهربونش می سپرمتون!بغل

[ یکشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۳ ] [ ٧:٠٥ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ