چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام به روی ماهتون. صبح قشنگتون بخیر و شادی!بغلقلب به نیکی و خوشی و همه خوبی ها و خیرهای دنیا!بغل

خب، امروز مانی دیگه خیلی بدقلقلی کرد. یعنی از شش صبح بیدار شد به گریه که منو نبر. حتی میگفت چراغ رو هم روشن نکن. به منم گفت: نرو دستشویی!!!!! گفتم: نمیشه پسرم. باید برم!

بعدش رفتم دستشویی و آرایش و جمع کردن وسایل و گذاشتنشون تو ماشین. برگشتم دیدم داره گریه میکنه که نمیام! میخوام پیش بابا بمونم. گفتم: بابا هم میره سر کار! بعد بغلش کردم و گذاشتمش تو ماشین! لگد میزد ها!!!!!!!! به زور در ماشین رو بستم و نشستم تو ماشین و قفل کردم ماشین رو که یه وقت نزنه به سرش و در و باز کنه! یه عالمه هم گریه کرد. تا رسیدیم مهد! اونجا هم بغلش کردم و همین که رفتیم تو، دوباره گریه کرد. مربی اش گفت: مامانش خداحافظ! چون گریه میکنه، شما نباید بمونی!

زیر لب بهش گفتم: آخه بهش قول داده ام! گفت: چون قول دادی بمون. ولی از فردا، همون دم در تحویلش بده و برو! خلاصه رفتیم تو و مانی دیگه گریه نکرد. باید روش رو عوض کنیم. ده دقیقه ای نشستم و اومدم اداره. امروز هم ساعت دو، روانشناس میاد تو مهد و باید برم اونجا. ببینم میتونم مرخصی بگیرم یا نه!

از دیروز بگم که ظهر داداشم زنگید و گفت که شب میاد خونه مون. ولی گفت حوالی ساعت ده میاد چون اون حوالی کار داره و ممکنه کارش طول بکشه و صبح هم میخواد بره همون طرفهای خونه ما و کار داره. گفتم بیا! گفت: فقط منتظر من نمونید. من دیروقت میرسم.

خلاصه ساعت چهار و نیم رفتم دنبال مانی و واسش یه دنت هم  خریدم که بهش بدم. از در رفتم تو مهد، اومد جلوم. گفت: این قاشق چیه؟ گفتم: مال شماست! چی باهاش میخورند؟ گفت: یه چیز خوشمزه. گفتم: مثلا دنت؟ گفت: آخ جون! بریم دنت بخریم!

گفتم: بیا بریم تو ماشین! برات خریده ام. خلاصه سوار شدیم و دنت رو دادم دستش و اونم داشت میخورد. البته یه کم تو خیابون موندیم که ساعت پنج بشه و بتونیم بریم تو طرح اصلی. خلاصه رفتیم و تو ماشین همه اش داشتیم یه آهنگ گوش می کردیم. اگه بهتون بگم، می خندید!

یکی از فیلمهای خیلی قدیمی یه آهنگی داره که شاید شنیده باشید:

آقا دزده سلام، حالت چطوره، سلام!

اگه هفت تیر بکشی منو بکشی، حبس میشی، حبس میشی، حبس میشی!!!!

مانی هم هی میخوند و سلام میکرد به آقا دزده و غش غش می خندید!!!!! یعنی یه شش هفت باری شنیدیم اینو!!!!! بعد هم رسیدیم خونه و بازم بهانه گیری کرد و دیگه من به حرفش گوش نکردم.

خونه که رسیدیم، لباسمو درآوردم و رفتم آشپزخونه و دیدم رشته پلویی نداریم. گفتم: بی زحمت مرغ بگیر، رشته پلویی هم بخر. ماست هم تموم کرده ایم.

گفت: باز گذاشتی عصر بهم بگی؟ چرا صبح نگفتی؟ گفتم: همه اینایی که میگم بخر، فاصله اش تا خونه بیست قدمه!!!!! دیگه صبح و عصرش چیه؟ من عصر تصمیم گرفتم شام رشته پلو بپزم. صبح هنوز نمیدونستم میخوام چی بپزم.

چشم و ابرو اومد و غرغر کرد و نرفت! تا شش و نیم دراز کشیدم و گفتم: زودتر برو بخر میخوام غذا رو بار بذارم بعدش برم حموم!

بعد از چند دقیقه رفت خرید و برگشت و من کم کم پاشدم لباس سفیدها رو از رو رخت خشک کن جمع کردم و دسته کردم بردم گذاشتم تو کمد.

مهدی خیلی سرحال نبود. هرچی میگفتم، بهم می پرید! کلا رو مود نبود! گفتم: چیه؟ امروز با ما زیاد مهربون نیستی! گفت: نه، کاری ندارم باهات!

منم دیدم زیاد حالش خوش نیست، سر هب سرش نذاشتم.

رفتم تو آشپزخونه و مرغها رو شستم و گذاشتم آبش بره. دیگه اول سرخش نکردم. دفعه قبل مهدی گفت: بعد از پختن سرخ کن.

پیازداغ درست کردم تو زودپزبرقی و زردچوبه زدم و مرغها رو ریختم توش تا تفت بخوره. بقیه رو هم بسته کردم گذاشتم تو فریزر. اومدم توش رب بریزم که دیدم سر شیشه رب کپک زده! قبلا که تو قوطی فلزی بود، کپک نمیزد. تا اینکه گفتند رب شیشه ای بگیرید!!! به نظرم تو شیشه زودتر کپک میزنه!

منم کپک دور شیشه رو گرفتم و با دستمال هم پاکش کردم و از ربهای ته شیشه ریختم تو غذا و آبلیمو هم زدم بهش و گذاشتم بپزه! بعدش رفتم حموم و دل سیر، خودمو شسشتم.

بیرون اومدم و حوله سرمو عوض کردم. بعدش رفتم تو آشپزخونه و آب برنج رو گذاشتم و جوش که اومد، برنج رو ریختم و تو اون فاصله خیار و گوجه شستم و با کاهوهای از دیشب مونده، یه ظرف هم سالاد درست کردم. دو دقیقه آخر رشته رو به برنج اضافه کردم و بعدش هم آبکشش کردم. دم انداختم و مرغها رو از تو سوپ بیرون آوردم و گذاشتم تو آبکش که آب اضافیش بره.

بعد آشپزخونه رو جمع کردم و شستم همه چی رو و بعدش رفتم تو نشیمن و از مهدی خواستم شاهگوش هفده و هجده رو بذاره. اونم اول غر زد و بعدش گذاشت. منم رو مبل ولو شده بودم و با گوشیم ور میرفتم!

واقعا خودم هم نمیدونم چرا این سریال مسخره رو می خرم. همه قسمتها عین هم! همه ها!!!!!!! احتمالا دیگه نخرم! واقعا نمیدونم کارگردان چی تو مغزشه. به خصوص قسمت زندانش که میان ادای بهروز وثوق رو در میارن! به خدا دیگه سی چهل ساله کسی اینطوری لات و جاهل نیست! آخه این چه ادبیاتیه!


خلاصه انگار تو رودروایسی مونده بودیم! البته من، چون مهدی خیلی نگاه نمیکرد!

دیگه ساعت هشت و نیم اومدم وسایل سفره رو پهن کردم و مرغها رو سرخ کردم و کم کم همه چی رو آوردم سر سفره و نشستیم به شام خوردن. بعدش جمع کردم و  نشد زیاد جمع و جور کنم. چون داداشم می اومد و وایسادم اون شام بخوره، بعدا!

دیگه شاهگوشها تا ساعت ده تموم شد. رفتم موهامو سشوار کشیدمو مسواک زدم و نماز خوندم. بعد رفتم دراز کشیدم رو کاناپه به کتاب خوندن. از خواب هم داشتم می مردم. داداشم زنگید که منتظر من نمونید برای شام!!!! من احتمالا دیر میام!!!

همونطور روی مبل دراز کشیده بودم که مهدی اومد تو پذیرایی! بهش اشاره کردم بیاد پیشم. اومد سرشو گذاشت رو سینه ام و گفت: رفیق روزهای سخت!

سرشو بوسیدم و نازش کردم. گفت: جالبه رابطه مون تو سختی ها بهتر میشه!

خندیدم و گفتم: آخه دشمن مشترک داریم!

گفت: من همه روزهایی که مانی رو صبح می بردم خونه بابات اینا، هرگز ناراحت نبودم. چون مانی رو دوست دارم. الان هم دلم میخواد روزها پیشم بمونه که حوصله ام سر نره!

گفتم: نباید این کار رو بکنیم! اگه فقط یک روز مانی تو خونه باشه و ببینه تو نمیری سر کار، دیگه فرداش حضرت فیل باید مانی رو ببره مهد کودک! باید همین روال ادامه داشته باشه. تازه معلوم نیست که، شاید تو همین چند روز دیگه کار برات جور شد و رفتی سر کار. بچه اذیت میشه دوباره بخواد شرایطش عوض بشه.

گفت: آره میدونم حق با توئه. تو منطقی نگاه میکنی. خوبه دست من نیست!!!نیشخند

بعد گفت: باید یه ماشین قدیمی هم بخرم!

گفتم: بیخود!!!!!!!!! من اجازه نمیدم. بذار ببینیم چی میشه!
خندید! فهمید فکرش رو خونده ام. گفتم: تو به  من تا دهم خرداد فرصت بده، مطمئن باش درست میشه!

خودم هم نمیدونم این تاریخ رو از کجا آوردم!!!!!!!! یلخی هم نگفتم. یکی از اون کسانی که بهم قول داده، یه کاری داره که تا پنجم جمع میشه. گذاشته ام سرش خلوت بشه، بعدا!

اسم ماشین رو که آورد، جگرم آتیش گرفت! فکر کنید یه نفر تا هفته پیش مدیرعامل یه شرکت بوده، الان بره مسافر کشی! من خیلی احترام میذارم به مسافرکش ها! ولی آخه طرف مدیرعامل بوده!

مهدی گفت: بحث مالی نیست. تو خونه دیوونه میشم! گفتم: حالا چند روز استراحت کن، ببینیم چی میشه!

درسته عصر یه کم غر غر کرد و باهام بداخلاقی کرد. ولی شرایطش رو کاملا درک میکنم. خیلی زور داره. در مملکت که به گل اومده! خوبه در دکون خدا هنوز تخته نشده. چند شب پیش هم وقتی میخواستم از تو کابینت چیزی بردارم، چشمم افتاد به ظرفهای غذا که روی هم چیده بودم! یادم اومد چقدر سر همین ظرفها حرص میخوردم که مهدی نمیاره. همین الانم چند تا از ظرفهای نازنین مونده تو شرکت دست غاصبان!!!!!! حتی کت مهدی هم اونجاست. منتها چون میخوان تخلیه اطلاعاتی اش کنند، دیگه نرفت اونجا و از خیر وسایلش گذشت!

جهنم از کت و ظرف غذا و هرچیز دیگه ای! مهم خودشه که تو خونه است. خراب شه این مملکت. که البته شده! دیگه خرابتر از این چیه که اینهمه نیروی متخصص بیکارند و دارند ول می گردند!

باید به خدا امید داشت ولی اینم نشد مملکت و این نشد زندگی که مردم بدبخت دارند!

بهش امید دادم و باهاش مهربونی کردم. بعد هم یه کم خوش گذروندیم! از داداشم که خبری نبود، منم گفتم: بیا یه کم حال کنیم! خندید!

بعدش هم من دیگه داشتم از خواب له میشدم! گفت: تو برو بخواب، من هستم. فکر کنم ساعت از دوازده گذشته بود که صدای در رو شنیدم. ولی دیگه بیدار نشدم. صبح هم که بیدار شدم دیدم داداشم فقط ظاهرا ته دیگها رو خورده! بیچاره تا اون وقت شب گشنه بود!! شاید هم چیزی خورده بود!

خلاصه که این روزها، برای ما یه جوریه! برای بار سوم داریم بیکاری مهدی رو تجربه می کنیم. ولی خب، دلامون خیلی به هم نزدیکه. اون می فهمه که من درکش میکنم. دیروز عصر بحث سر کیک و شیرینی بود، گفتم: حالا می پزم! مهدی گفت: لازم نکرده. کم کار داری، اینم میخوای به کارهات اضافه کنی.

گفتم: تو کمکم کن! گفت: من میرم خرید و تی و جارو میکشم. دیگه چه کار کنم؟ گفتم: نه، اینا رو نمیگم! تو هم بیا با هم کیک درست کنیم! گفت: باشه!

حالا احتمالا امروز عصر با هم سه تایی کیک فنجونی درست کنیم. اگه درست کردم، عکسش رو میذارم حتما. میخوام از این کارهای سه تایی یادگاری داشته باشم حتما.

بازم همه رو به دستهای مهربون اون دوست عزیز می سپرم. همون که امروز میخواد با ما سه تا، کیک فنجونی درست کنه و کنارمون باشه که غم روزگار رو نخوریم! که بهمون میگه من هستم، دیگه گور بابای همه چی!!!!!!!!!!بغل

 

[ دوشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۳ ] [ ٧:٤٠ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ