چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

بغلسلااااااااااااام صبح قشنگ و گرمتون بخیر. صبح یه نم بارون بهاری تون بخیر!!!!!!!قلب

شش و ربع که بیدار شدم، واقعا دیگه خوابم نمی اومد! پنج دقیقه صبر کردم بعد از رختخواب بیرون اومدم! رفتم واسه مانی کیک بردارم بذارم تو کیفش که دیدم کیک نداریم. زود ارایش کردم و همه چی رو آماده کردم بردم گذاشتم تو ماشین و کیف پولم رو برداشتم رفتم از سوپری، یه کیک براش خریدم. بعد دیدم یه خانم مسنی کنار ماشین وایساده. گفت: کجا میری؟ منم تا یه جایی برسون!

گفتم: باشه ولی بذار برم پسرمو بیارم! بعد رفتم شلوارک مانی رو عوض کردم و یه شلوارک نخی خنک پاش کردم و بغلش کردم و آوردمش تو ماشین. بیدار شد و از اینکه اون خانم غریبه کنارش نشسته بود، یه کم معذب شد. گفتم: چیزی نیست مامان. من هستم!

بعد خانمه میخواست بره پارک لاله که ازش عذرخواهی کردم. چون من به طرف شرق میرم. حالا اگه روز زوج بود، می بردمش و امروز مسیرم رو عوض میکردم ولی روز فرده و اونجا هم پلیس وایمیسه و قطعا جریمه میشدم.

بعد خانمه تا برسیم به یه جایی که پیاده بشه گفت: می بریش مهد؟ گفتم: بله. می برمش خانه بازی و شادی! گفت: خب بیار بذارش پیش من! تعجبگفتم: نمیشه! باید نزدیک محل کارم باشه. خلاصه پیاده شد و ما هم اومدیم سر راه یه موز براش خریدم و مانی هم اصلا گریه نکرد. در مهد رسیدیم و گفت: بغلم کن. بغلش کردم ولی امروز دیگه دهن کمرم صاف شد. چون دیروز هم بغلش کردم. باید از سرش بندازم این عادت رو.

تو رفتیم و کفشهاشو با دمپایی عوض کردم و رفت تو ولی هر سی ثانیه یکبار نگاه میکرد که من نشسته باشم تو سالن و بهم لبخند میزد. لبخند رضایت از حضور من! دیگه ساعت هفت و نیم بلند شدم و رفتم در کلاسش و گفتم: من دیگه باید برم سر کار! خداحافظ عزیزم. گفت: پس اگه رفتی، بازم بیا!!!!! گفتم: باشه عزیزم! خداحافظی کردم و اومدم اداره.

 ته نگاهش بغش داشت هنوز!

دیروز عصر دوباره داداشم اون طرفها کار داشت و قرار بود بیاد خونه مون. با خودم گفتم کشک بادنجون درست میکنم. که البته هیچیش رو نداشتم! ولی خب چند وقت بود نخورده بودیم! دیروز تا ظهر خیلی کار داشتم. روی یه قرارداد کار میکردم و صد تا کار دیگه. بعدش نزدیک ساعت یک که رئیسم بابت کاری میخواست بره، بهش گفتم که ساعت دو، مهد مانی اینا جلسه است. می تونم برم؟ گفت: حتما برو.

خلاصه منم ساعت دو رفتم و اول روانشناس اومد و بعد هم کارشناس تغذیه. نکات ارزشمندی رو گفتند هر دو که بعدا براتون میگم. قطعا به کار همه میاد.

ساعت بیست دقیقه به پنج دیگه جلسه ها تموم شد و من و مانی هم حرکت کردیم به طرف خونه. البته رفتیم از سوپر نزدیک مهد یه بسته کورن فلکس براش گرفتم. کارشناس تغذیه گفت سعی کنید شکلاتی اش رو نگیرید! یه دونه ساده گرفتم با یه قوطی شیر بزرگ! بعد اومدیم خونه.

مانی پرید بغل باباش و مهدی هم بغلش کرد و مانی گفت: بابا دستشویی دارم! مهدی بردش دستشویی و منم یه کاسه آوردم یه کم کورن فلکس ریختم توش و شیر رو هم گذاشتم کنار کاسه روی میز نشیمن که پدر و پسر بیان و بخورند! خودم هم چند تا از اونا گذشتم دهنم! خشک خشک!نیشخند

بعدش رفتم دیدم کشک هم نداریم! مانتومو عوض کردم و شال انداختم رو سرم و رفتم بیرون. به مهدی گفتم: زود برمیگردم.

رفتم کشک و بادنجون سرخ شده خریدم. بعد گفتم: برم نون تازه هم بگیرم. و از اونجا که نگرشم اینه که هرگز تو صف نون واینسم، دیدم هیییییچکی تو نونوایی نیست. دو تا سنگک خریدم و روانه منزل شدم!!!!!!!!!از خود راضی

مهدی گفت: کجا رفتی؟ میگفتی من برم بخرم! گفتم: آخه از صبح تصمیم نداشتم اینو درست کنم. عصر تصمیم گرفتم که اونم گفتم الان بگم، شاید شاکی بشی. خودم هم رفتم یه دوری هم زدم!

بعد نونها رو گذاشتم تو سفره و دیدم کاسه کورن فلکس خالیه! گفتم: همه اش رو خورد؟ گفت: آره! گفتم: خدا رو شکر!

بعدش پدر و پسر با هم مشغول کارتون دیدن شدند تو اتاق و منم  نونها رو تیکه کردم و گذاشتم تو کیسه فریزر ولی نذاشتم تو فریزر تا شب بخوریم و هر چی موند، شب بذارم تو فریزر. با خودم گفتم: به هیچی دست نمیزنم تا ساعت شش و نیم. اون موقع ساعت شش بود. رفتم دراز کشیدم رو کاناپه و کتابم رو دستم گرفتم. دیگه صفحات آخرشه و با خودم گفتم تو این نیم ساعت تمومش میکنم!

هنوز یه پاراگراف نخونده بودم که زنگ زدند. داداشم بود. مانی چنان پرید تو بغلش رو بوسش کرد، که چشمهای مهدی پر از اشک شد!!!!! بدون اغراق ها! خب خیلی این دو تا با هم رفیقند!

بعدش دیگه کتاب خوندن رو کنار گذاشتم و رفتم از دست داداشم کتری برقی رو گرفتم. یکی از سوغاتی هایی که مامانم از مکه آورده و ما جاگذاشته بودیم خونه بابام اینا!نیشخند

بعدش رفتم کتری رو زدم به برق و دو بار گذاشتم آبش جوش بیاد و بعد آبش رو ریختم و آخر سر باهاش چای دم کردم گذاشتم رو گاز! داداشم رفت سر یخچال و دیدم از خونه داره میره بیرون! گفتم: کجا؟ گفت: هیچی ندارید که!!!!!!! میرم یه چیزی بخرم!

من و مهدی خندیدیم و گفتیم: بیا بابا. گوجه سبز و زردآلو هست. گفت: نه، یه کار دیگه دارم!

خب با هم از این شوخی ها داریم. اون رفت بیرون و مهدی هم رفت حموم. منم رفتم تو آشپزخونه. با خودم گفتم: عیب نداره. کتاب خوندن رو می  اندازم واسه آخر شب. الان به کارهام میرسم. دیگه تا داداشم برسه، میوه شستم و آماده کردم گذاشتم رو میز.


داداشم برگشت با چاقاله بادام و دو بطری از این آب انگور قرمز گازدار و آب لیموی گازدار!

بعدش مهدی هم از حموم اومد و دید من آخرین کار مهران مدیری رو گذاشته ام: انتقاد! گفت: چند بار می بینی اینو؟ گفتم: اینو که نشد خوب ببینیم. شب آخر قبل از شمال خونه بابات اینا دیدیدم که اونجا هم اینقدر شلوغ بود که من نفهمیدم چی شد!

خلاصه دوباره نشستیم دیدیمش و واسه داداشم چای آوردم و به مهدی گفتم چای میخوای؟ گفت: نه! گفتم: مگه سردیت نشده؟ خب بذار چای نبات برات بیارم! گفت: بیار!

یه لیوان چای هم براش آوردم و رفتم سراغ شربت نبات و دیدم دیگه آخرشه. حالا امروز باید درست کنم و بذارم تو یخچال!

بعدش ساعت هفت و نیم بادنجون رو گذاشتم سر گاز و توش آب ریختم تا بپزه. ماشین ظرفشویی رو هم روشن کردم و رفتم پی جمع کردن خونه. دیگه ساعت هشت و نیم کشک ریختم تو بادنجون و گذاشتم حسابی غلیظ بشه و نعنا ریختم تو روغن و سفره رو دادم بچه ها پهن کردند و کشک بادنجون رو کشیدم تو ظرف پیرکس بیضی و با نون بردم سر سفره. خودم هم سعی کردم چهار پنج لقمه بیشتر نخورم! به مانی هم کتلت دادم!

شامشو که خورد، همون سر سفره سرشو گذاشت رو پام و چشماشو بست. داداشم گفت: واقعا خوابید؟؟؟؟؟!!!!!!! گفتم: آره. از توفیقات اونجاست! منظورم مهد بود! بعد مانی گفت: مامان! بیا تو اتاق کنارم بخواب! بعد همراهش رفتم تو اتاق و ده دقیقه کنارش دراز کشیدم تا خوابش برد. بیرون اومدم دیدم مهدی و داداشم سفره رو جمع کرده و نشسته اند سر ایکس باکس. رفتم تو آشپزخونه و غذاها رو جابجا کردم و نون رو گذاشتم تو فریزر و قابلمه و ماهیتابه رو شستم و آشپزخونه رو تمیز کردم و ساعت شد یکربع به ده! رفتم برای مسواک و پاک کردن آرایش و دوش!

بعد اومدم دراز کشیدم رو کاناپه و کتابم رو دستم گرفتم. بعد از نیم ساعت تموم شد و گذاشتمش کنار. بعد رفتم لباسهای فردا رو اماده کردم و گرفتم خوابیدم!

تمام شب خواب می دیدم من و مهدی یه جایی توی یه کوچه ای زندگی می کردیم که خیلی خیلی همدیگر رو دوست داشتیم. و همه خواب، در پی این بودیم که بهم محبت کنیم و کنار هم باشیم. مانی هم تو خواب نبود و دور و برمون هم خیلی شلوغ بود.

صبح با حس خیلی خوبی از خواب بیدار شدم. شاید به خاطر همین خواب بود.

دیروز عصر فهمیدم مهدی ناهار نخورده! بدون اینکه برادرم متوجه بشه گفتم: چرا ناهار نمی خوری؟ گفت: حسش نبود! گفتم: یعنی چی؟ خب منم نمیخورم! منم امروز ناهار نبرده بودم! گفت: تو چرا؟ تو که میری سر کار! گفتم: یعنی چی؟ اگه کسی نمیره سر کار، نباید ناهار بخوره؟ گفت: حوصله گرم کردن ندارم!

دیروز این روانشناسی که اومده بود مهد، حرفهای خوبی میزد. بحث در مورد خشونت و پرخاشگری بچه ها بود. و اینکه ما چه رفتاری داشته باشیم با اونا. مثلا به موردی اشاره کرد که خیلی جالب بود. گفت: اگه با بچه پرخاشگری بشه، بچه هم همونجوری میشه. اگه خیلی هم نازش خریده بشه و هیچی بهش نگیم، بازم بچه پرخاشگر میشه! چون میره تو اجتماع و فکر میکنه همه باید نازشو بخرند، بعد نمی خرند و دعواش میشه چون توقعش رفته بالا.

اگه نسبت به بچه بی تفاوت و خنثی باشیم و هر کار زشتی هم که کرد، هیچ عکس العملی نشون ندیم، بازم پرخاشگر میشه! چون می بینه در قبال کار زشتش، هیچ تنبیهی وجود نداره! پس باید عکس العمل نشون بدیم، ولی منطقی.

بعد یه موردی رو گفت که مثلا بچه ها میان پیش ما و میگن فلانی منو زد. خیلی ها میگن: تو هم بزنش!!!!!! این بدترین راه حله. چون بچه گیج میشه. فکر میکنه هرکی هرجا زدش، باید اینم اونو بزنه و تلافی کنه. حالا شاید مثلا یکی سهوا اینو زده باشه!

حالا باید چه کار کنیم؟! مثلا شما دارید ظرف میشورید و بچه میاد میگه: امروز تو مهد فلانی منو زد. شما باید بگید: الان میام ببینم چی شده! (با ارامش بگید!) بعد ظرف شستن که تموم شد، دستکش رو در بیارید و برید پیشش. این یعنی اهمیت دادن! بعد با هم بشینید و اجازه بدید براتون تعریف کنه. اون که تعریف کرد و مثلا گفت: دردم اومد. شما بگید: آخی. آره. درد داره خب.  این یعنی همدردی کردن. بعد به بچه بگید: به نظرت باید چه کار کنی الان؟ بعد اجازه بدید بچه چند تا راه حل بگه. مثلا ممکنه بگه:

منم فردا اونو می زنم. بعد باهاش صحبت کنیم که اگه تو اونو بزنی چی میشه و چی نمشه. بعد بچه میگه: اصلا جامو عوض می کنم. شما هم بگید: اینم راه خوبیه. که دیگه پیش این آدم نباشی. بعد بچه میگه: یا میرم به مربی میگم. شما هم بگید: آره. فکر خوبیه که بری با ایشون هم صحبت کنی.

منظور اینه که با بچه بشینید و همفکری کنید. یه دستور خاص صادر نکنید که بخواد همه عمر اونو اجرا کنه. خب بچه این همراهی و همفکری شما رو می بینه. بعد خودش میره این راه ها رو امتحان میکنه و خودش به نتیجه میرسه که کدوم راه در کجا مناسبه!

من از این بحث خوشم اومد. گفتم شما هم بدونید. شاید به کار کسی بیاد.

بعد در آخر جلسه مادرها سوالاتشون رو مطرح می کردند. منم در مورد انطباق مانی گفتم. اینکه هفت هفته است میاد مهد ولی هنوز گاهی بهانه میگیره. با وجود اینکه می دونم اینجا بهش خوش میگذره و واقعا هم خودم راضی ام. ایشون و اکثر مادرها گفتند بچه های دیگه هم همینطورند. یعنی طرف دو ساله داره میاد مهد و هنوز گاهی بهانه میگیره. گفتم که مثلا گاهی از لحظه ای که از مهد میریم تا فردا که بیاییم هی میگه: منو نبر!

ایشون گفتند: بچه میخواد شما رو به چالش جنگ روانی بکشونه. میخواد شما حس عذاب وجدان داشته باشید از اینکه دارید می بریدش به مهد. شما اهمیت ندید. هر وقت گفت نریم، شما بگید: ببین عزیزم! مهد رفتن یه قانونه. مثل چراغ قرمز و چراغ سبز. مثل سر کار رفتن من! دست من و شما نیست. همونطور که من باید برم سر کار، شما هم باید بری مهد!

دیشب مانی همین کار رو کرد. گفت: فردا منو نبر! منم عین جمله های اون خانم رو گفتم. در کمال تعجب دیدم مانی هیچی نگفت. گفت: باشه!!!!!!!!!

حالا اینکه اثر این دارو تا کی باشه، خدا داند!!!!!!!!نیشخند

کیک فنجونی رو نشد دیروز درست کنم. ایشالا اگه بشه امروز حتما می پزمش. مضاف بر اینکه شربت نباید هم امشب باید درست بشه و ماسک کاهو هم بذارم و شام هم نپزم. چون رشته پلو تو یخچال هست!

بهترین ها رو براتون میخوام از خدا و همگی رو به رحمت بی پایانش می سپرم!

[ سه‌شنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩۳ ] [ ٧:۱٩ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ