چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام به روی ماهتون. صبح قشنگتون بخیر!قلببغللبخند

نه دیگه، راستی راستی هوا گرم شده! البته این بارونه، حال آدمو خوب میکنه! خب اینقدر سرد میشه و گرم میشه که به قول قدیمی ها، آدم می چچچاد!ابله

دیروز همون طبق روال همیشه، رفتم دنبال مانی. اومد به استقبالم و خودشو پرت کرد تو بغلم. حس کردم یه کم بدنش گرمه ولی خب، خیلی سرحال بود. گفت: بازی کنیم؟

گفتم: آره. گفت: زیاد بازی کنیم! گفتم: باشه! با خودم گفتم تا ساعت پنج میخوام برم بشینم تو ماشین پشت طرح، تا باز بشه. خب تو مهد می مونم که مانی هم حسابی تو حیاط بازی کنه. مثلا شما فکر کنید سی و پنج دقیقه.

نشستم رو پله ها و مانی رفت سوار تاب و سرسره تو حیاط مهد شد. خودم هم حواسم بهش بود. حالا اگه مهدی بود میخواست سرویسم کنه که حتما کنارش وایسا! ولی خب، منم خسته بودم. بعدش هم باید خودش یاد بگیره دیگه. فقط موقع تاب سوار شدن، کنارش بودم که هولش بدم.

خلاصه ساعت پنج شد و راه افتادیم به طرف خونه. هوای مطلوبی بود و  سر راه هم رفتیم گوشت چرخ کرده خریدیم. بعدش رسیدیم خونه و مانی پرید بغل باباش و مهدی هم بغلش کرد. بعد گفت که داداشم ساعت چهار دیگه رفته. گفتم: نفهمید تو چرا نرفتی سر کار؟ گفت: نه، من بهش گفتم منتظر یه تلفنم که برم جلسه، بعدش هم که رفتم عکاسی و برگشتم. با هم ایکس باکس بازی کردیم و ناهار خوردیم، بعدش هم رفت.

رفتم تو آشپزخونه و دیدم بله، ظرفها تو ظرفشوییه. البته اینم بگم ها، شب قبلش که براشون آجیل برده بودم و میوه هم خورده بودند، دیروز صبح که بیدار شدم، میز رو عین دسته گل تمیز کرده بودند و آشپزخونه هم شلم شوربا نبود. فقط ظرفشویی پر از ظرف بود که اونم میذارند به امید ماشین ظرفشویی. البته به امید من که برم ظرفها رو بچینم تو ماشین ظرفشویی!یول

یه کاسه شیر آوردم و توش کورن فلکس ریختم و دادم به مانی که بخوره. بعدش تو برنامه ام این بود که شام نپزم اصلا. چون یه کم رشته پلو مونده بود که شب مانی میخورد و مهدی هم گفت که چون ناهار خورده، دیگه شام نمیخوره! ما هم گفتیم حالا یه شب به خودمون استراحت بدیم و کلا شام نخوریم! چی میشه مگه!

امروز صبح تو اداره یه برنامه ای بود که من خودم تقبل کردم یه سری چیزهاشو بگیرم. اینجا یه پرانتز باز کنم که یه دلیل اینکه من خیلی از کارهامو خودم میکنم، رفتاریه که در بچگی با من شده. و شاید با خیلی از شماها! حالا بهتون میگم.

به مهدی گفتم ماشین بنزین نداره، کارت بنزین رو بده به من که داشته باشم. گفت: یعنی اگه کارت داشتی، بنزین میزدی؟ گفتم: آره خب، چرا نزنم؟ میخوای الان بده برم بزنم. خندید و گفت: نه نمیخواد. خودم میزنم. راستی! فردا تو و مانی با آژانس برید، چون من باید برم خونه بابام یه کاری دارم و بعدش از اونجا هم باید یکی دو جای دیگه برم. بدون ماشین برام سخته. گفتم: باشه. موردی نداره.

بعد خواست بره بیرون که عکسهاشو بره بگیره که بهش گفتم: از معجون فروشی سر کارگر، یه لیوان آب پرتقال طبیعی بخر، یه بسته هم نون تست و دویست گرم زیتون هم برام بگیر! اخماش رفت تو هم و دستاشو پرت کرد اینور و اونور و گفت: نون تست، اینوره، زیتون، اونوره!

گفتم: مورد نداره. تو برو کارتو بکن و برگرد، من خودم میرم میگیرم. اون از در رفت بیرون و منم رفتم تو آشپزخونه. دیدم کاری ندارم که، اگه برم ولو بشم، دیگه تا شب هم ولو می مونم! پس بهتره کارهامو بکنم، بعد واسه خودم ولو بشم.نیشخند

رفتم تو آشپزخونه و یه سری ظرف گذاشتم تو ماشین و روشنش کردم و یه سری قابلمه بود که شستم و بعدش رفتم سراغ درست کردن کیک فنجونی. قبلا در نظر داشتم سه تایی با هم بپزیم، ولی دیدم مهدی حوصله نداره، گفتم بذار خودم بپزم. دستورش هم خیلی راحت بود و چند روز پیش یه جا نوشته بودم که از روی اون درست کردم ولی الان هرچی می گردم، نمی تونم ببینم مال کدوم سایت بوده! حالا پیدا کردم حتما لینک میدم!خجالت

رفتم تو آشپزخونه و مواد رو درست کردم و ریختم تو سه تا فنجون و گذاشتم تو قابلمه و گذاشتم سر گاز. تا آماده بشه، گوشت رو بسته کردم و گذاشتم تو فریزر. خونه رو جمع و جور کردم و مهدی برگشت و گفت: رفتم تا نون فانتزی کنار قنادی رضا، ولی نون تست نداشت. بعد گفت: مانی چرا آبریزش داره؟ گفتم: چه میدونم. حتما مال حساسیتشه.

 


بعدش یه لیوان آب پرتقال دستم داد که یه کمش رو ریختم تو یه بطری واسه امروز مانی و بقیه رو ریختم تو لیوان و یه کم سیتریزین ریختم توش و دادم مانی بخوره.

کیک آماده شد و فنجونها رو از قابلمه دراوردم و گذاشتم خنک بشن. به مهدی گفتم: کیک گرم میخوری؟ با اخم گفت: نه!

کلا ناراحت بود. در کل ها! در جز هم که بابت یه سری چیزها از من دلخور بود. مثلا نبستن در دستشویی، دستوردادن خرید نان تست!!!!!!! جالبه که نون تست که نبود، زیتون هم کلا یادش رفته بود. منم هیچی نگفتم.

فنجون کیکها رو که از قابلمه بیرون گذاشتم که سرد بشه، لباس پوشیدم سوئیچ رو برداشتم رفتم خیابون فلسطین که دو تا نون فانتزی می شناختم. هیچ کدوم نون تست نداشتند. یعنی اصلا اونجا نون تست پخت نمی کردند!!!! گفتند برو از سوپری ها بگیر.

دو سه تا سوپر هم سر زدم که نداشتند. اخرین جایی که رفتم سوپر در خونه مون بود که داشت!!!!!!!آخ بعدش رفتم زیتون و یه دونه موز هم واسه امروز مانی خریدم و برگشتم خونه. وسایل رو گذاشتم رو کابینت و دیدم کیک ها خنک شده اند. از مانی پرسیدم، گفت: نمی خورم!

کیک ها رو از فنجون درآوردم و گذاشتم تو ظرف و درش هم کنارش گذاشتم که خنک تر بشه. با خودم گفتم: اینا که نخوردند. بذارم لااقل فردا مانی با مربی هاش بخوره!

بعدش ساعت هشت و نیم به مانی شام دادم و همراه با شام، آب پرتقالی که توش شربت سرماخوردگی بود! آخه بدنش داغ بود البته درجه تب، چیزی رو نشون نمیداد! مهدی همینطور که تو آشپزخونه می پلکید، یه دونه از کیکه رو گذاشت تو دهنش و گفت: خوشمزه است!!!!!!!!

مانتو و مقنعه قهوه ای رو اتو کردم و آویزون کردم و بعدش مانی خوابید و منم رفتم آرایشم رو پاک کردم و کاهوهای رسیده تو یخچال رو گذاشتم سر گاز و رفتم دوش گرفتم.

از حموم که بیرون اومدم، مانی خواب بود و منم دراز کشیدم و کاهوها رو گذاشتم رو صورتم. هنوز پنج دقیقه نشده بود که مهدی از اتاق بیرون اومد و گفت: مانی مریضه. بدنش داغتر شده!  قید کاهوها رو زدم و از رو صورتم برش داشتم و رفتم صورتم رو شستم و رفتم پیش مانی. دیدم کلافه است. خوب هم نمی تونه نفس بکشه.

اینجور وقتها مهدی تبدیل میشه به یه پیرزن غرغروی بی دست و پا! یعنی اگه خجالت نکشه، می شینه های های گریه میکنه!!!!!! درجه گذاشت و دیدیم سی و هشته!

شربت استامنوفن ریختم تو سرنگ و با آب آوردم بهش بدم. مهدی بغلش کرده بود و اونم نمیذاشت بهش دوا بدم. تو خواب هم بود! صدای بارون هم می اومد. به مانی گفتم: ببین مانی جان! صدای بارون میاد. این بارون سلامتیه. این بارون میاد که همه نی نی هایی که مریضند، خوب بشن. بیا دواتو بخور که نریم دکتر! تو سه قسط بهش دادم و بعد از هر بار هم بهش آب می دادم و باهاش حرف میزدم. یه دفعه مهدی هوار کشید که: لعنتی بخور دیگه!!!!!!!

مانی هم تو خواب پرید و گریه کرد!!!! به مهدی گفتم: یعنی واقعا شعورت نمیرسه که بچه تب دار رو نباید اینطوری بیدار کرد و سرش داد کشید؟ نمی فهمی تشنج می کنه؟

اونم چند تا بد و بیراه بهم گفت و منم جوابشو دادم. دوا رو دادم به مانی و بغل خودم خوابوندم! مهدی دوباره رفت بیرون که واسش پد ضد تب بخره. تا بره، چند تا توهین هم بهم کرد که منم جوابشو دادم.

بعد دیدم یکی از دوستام تو وایبر آنلاینه. بهش گفتم که مانی تب داره که اونم گفت حتما پاشویه اش کنیم و خودش و نامزدش هم اینطوری بوده اند! مهدی برگشت و منم رفتم یه حوله آوردم و خیس کردم و گذاشتم رو پاهاش. نمیذاشت بذاریم رو گردنش. تو خواب بود و چندشش میشد. یه کم هم شکمش رو خنک کردم. بعدش دیگه ساعت حوالی دوازده بود که خوابمون برد.

ساعت نزدیک چهار دوباره بیدار شدم و دیدم مانی تبش رفته بالا و دوباره بهش استامنوفن دادیم و خنکش کردیم و دیگه اذان دادند و پاشدم نماز خوندم و واسه سلامتی همه بچه ها و آرامش همه مردم دعا کردم! دیگه از ساعت چهار تا شش و ده دقیقه که ساعتم زنگ بزنه، هی ده دقیقه یکبار مانی ناله میکرد و کلافه بود! مهدی هم پایین کنارش خوابیده بود ولی مانی اومد بالا رو تخت خوابید.

آخرش هم پاشدم حاضر شدم و اومدم اداره. مهدی هم با وجود اینکه امروز خونه مامانش اینا و اون حوالی کار داره، ولی مجبوره مانی رو ببره بذاره پیش مامان من! چون مامانش نمیتونه بچه مریض رو نگه داره!!!!!!!! اونوقت بحث حرف که میشه، سینه اش رو میده جلو که من مدیرم!!!!!!!!!

اینو از حرصم گفتم وگرنه نباید تا این حد هم دلخور می بودم. خب  نمی تونه نگه داره دیگه. چه کار کنه!

آخر شب هم مهدی اومد ازم  عذرخواهی کرد و گفت:  اگه حرفی زدم که ناراحت شدی، ببخشید. منم جوابشو ندادم.

اون خصلتی که بهتون میگم از بچگی تو خانواده مون پیدا کردم این بود که، بابای من یه آدمیه که کلا هر وقت و هر زمان بهش بگی فلان کار رو بکن، صد تا سوال می پرسه که میخوای چه کار و حالا اگه نشه چی میشه و چرا گذاشتی الان بکنی و خودت بکن و .... که دیگه شما اصلا نری بهش بگی این کار رو بکن.

سالها ما ماشین داشتیم ولی هرگز بابت هیچ کاری ما رو جایی نمی برد!!!! مثلا اگه راه دور بود میگفت: اوووووووووه کی میره این همه راهو! اگه راه نزدیک بود میگفت: خب نزدیکه، خودت برو!!!!!!! کلافه

خب به خاطر همین خصلتهاش، مامانم همه کارها رو میکرد و هرگز هم دعوا نکرد که تو چرا نمیکنی و اصلا چرا همکاری نمیکنی! همیشه میگفت: به جای اینکه بگم و دهنمو خسته کنم، دستمو خسته میکنم! حرف هم نمی شنوم!

خب الان جای این حرف نیست که بابام فوق العاده منضبطه و تو خونه خیلی جمع و جور می کنه و کارهای شخصیش هم با خودشه ولی خب، تو کارهای جمعی یه کم تنبله. یه کم که چه عرض کنم!متفکر

شاید همین خصیصه بابام باعث شد ما سه تا بچه خودساخته و مستقل بشیم. چون  می دونستیم اگه بمیریم، مثلا بابام شب ما رو نمی بره از دوستمون دفترشو بگیریم، یا هرگز نمی تونستیم بگیم ما مثلا واسه کاغذ دیواری، مقوا میخوایم. همه چی رو خودمون تهیه می کردیم چون از داد و بیدادش می ترسیدیم.

همون سالهای مدرسه، برای من خیلی خیلی عجیب بود که مثلا همکلاسی هام، با باباشون می رفتند لوازم تحریر می خریدند و یا نصف شب می رفتند دفتر دوستشون رو می گرفتند. ماها از این جرات ها نداشتیم! خودمون می کردیم که صداش در نیاد که چرا گذاشتی شب یادت افتاد!!!!!!

من یکی که یاد گرفتم خودم کارمو بکنم بدون گله. الانم وقتی مهدی غر میزنه، فکر میکنم خودم بکنم بهتره. که البته دیگه خیلی از چیزها رو باید اون بکنه. چون زندگی مشترکه. منتها اگرم خودم بکنم، دردم نمیاد. چون عادت کرده ام.

برای همین من تو زندگیم سعی کرده ام برعکس بابام باشم. اگه مثلا ساعت یازده کسی چیزی میخواد، بهش نمی پرم که چرا اینقدر دیر میری! فوری فکر میکنم که اون وسیله اگه از داروخونه تهیه بشه، خب میرم داروخونه شبانه روزی. اگه از سوپر، خب سوپری ها اغلب تا دوازده بازند. یعنی دلم میخواد اینجور وقتها، کار طرف انجام بشه و استرسش کم بشه. نه اینکه منم یه هوار بزنم و اعصابش بدتر خرد بشه. خب چیزی که تو زندگی دوست داشتم برای خودم می بود و هرگز نبود!

یه مورد دیگه اینکه، این روزها خیلی بیشتر به کارهام دقت میکنم. مثلا اینو شنیده اید که هر روز، یه کیسه پلاستیکی کمتر. تا جایی که بشه، اصلا کیسه پلاستیک نمی گیرم. درسته تبدیل میشه به کیسه زباله. ولی هر روز یکی کمتر استفاده بشه، بهتره!

یا وقتی میرم حموم، واقعا وقتی دارم لیف میزنم، آب رو می بندم. یعنی با خودم عهد بسته ام، هر بار، آب کمتری هدر بدم. اصلا من با مملکت و بقیه آدمها کار ندارم. کار بد بهتر انست که مطلق نکنیم! اگه اسراف بده، خب نکنیم دیگه! مواظب باشیم. حالا حتی اگه از الان تا سال دیگه، بارون همینطوری هی بباره و منابع آبی ما هم تکمیل بشه!

یا وقتی شبها دارم آشپزخونه رو جمع میکنم و آشغالها رو می بندم! من یه عادتی دارم که خیلی ها هم مسخره ام می کنند و اصلا برام مهم نیست. ما ماست رو سطلی می خریم. از این دبه ها که در هم دارند. وقتی تموم میشه، من اول می شورمش بعد میذارمش دم در! اون رفتگر عزیز شاید این سطل به کارش بیاد. تا جایی که بتونم زباله ها رو تفکیک میکنم. شیشه های نوشابه و پلاستیکها، حتما تو یه کیسه جدا. هرگز مواد غذایی رو قاطی بقیه آشغالها نمیکنم. شاید اون برنجی که دو روز تو یخچال بوده و ما دیگه نمیخوریم، یکی باشه که بخواد بخوره! اونو تو یه کیسه فریزر تمیز میذارم و کنار بقیه زباله ها، میدم مهدی بذاره دم در.

خب امیدوارم هرگز کسی نخواد از تو زباله ها، غذا پیدا کنه. ولی همه مون می دونیم هستند همچین عزیزانی. گاهی تو همون کیسه فریزری که غذا رو میریزم، یه دونه میوه هم میذارم. دعا هم میکنم که گربه ها پاره نکنند کیسه ها رو!

یا مثلا هرگز پاکت شیر یا آب میوه نیم خورده رو قاطی بقیه آشغالا نمیکنم. بوی تعفن میگیره. تا جایی که بشه، مواد غذایی رو یه جوری میریزم که کمتر بو بگیره! که رفتگر عزیز، بابت بوی بد آشغالها کمتر اذیت بشه. هر روز، بوی بد کمتر!

در کل مواظب بسته ای که برای دوستهامون میذارم، هستم!

در ضمن مانی به کیسه زباله میگه: کیسه ذغاله!!!!!!قهقهه

[ چهارشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩۳ ] [ ٦:٥٢ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ