چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام به روی ماهتون! قلبصبح قشنگتون بخیر. اونایی که تهران هستید، حتما دیشب حسابی حال کردید. عاقو عجب هواییه!!!!! عجب بارون قشنگی دیشب می بارید . من که کلی زندگی کردم با اون بارون! با اون هوا! با اون.......

خب، چهارشنبه صبح مهدی، مانی رو برد خونه مامانم اینا گذاشت که خودش بره به کارهاش برسه. البته که هیچکی نمیدونه مهدی دیگه سر کار نمیره! مامانم فکر کرده بود مهدی رفته شرکت. بعدش رفته بود خونه و از اونجا هم به من زنگید که چی بیارم و منم یه سری وسیله مورد نیاز رو گفتم بیاره. بعدش اومد دنبالم و رفتیم خونه مامانم اینا.

وقتی رسیدیم، مامانم گفت که سه ساعت پیش به مانی تب بر داده و سه ربع پیش هم واسش شیاف گذاشته، ولی وقتی مهدی درجه تب براش گذاشت، سی و نه و شش اوشن تب داشت!!!!!!آخ

تند تند لباس عوض کردیم و حاضرش کردیم و بردیمش دکتر. تو کوچه که مهدی داشت دور میزد، داداشم از راه رسید و اینقدر خسته بود که من دلم نیومد بهش بگم بیاد. خب اصلا می اومد چه کار میکرد. خودش گفت: بیام باهاتون؟ من گفتم: نه بابا تو بیای چه کار. برو خونه تا ما برگردیم! مهدی گفت: آره بیا! شاید کاری باشه! و مستاصل نگاش کرد! منظورش از کار، این بود که تو کنارمون باشی!

یعنی وقتی مانی مریض میشه، کسی نمیدونه من چقدر دلم میخواد یه تور سه روزه واسه دورترین جای دنیا واسه مهدی بگیرم که بره. فقط بره و وقتی مانی خوب شد برگرده! آدمو روانی میکنه!!!!!!!گریه

خلاصه داداشم ماشین رو پارک کرد و اومد سوار شد و همه با هم دسته جمعی رفتیم زیارت! یعنی رفتیم بیمارستان. من خودم از تو اداره زنگیده بودم به بیمارستان که ببینم خود دکتر مانی هست یانه. که شکر خدا گفتند تو بیمارستانه. بعدش هم رفتیم دیدیم تو کلینیکه و یه عالمه آدم هم قبل از ما اومده اند. مجبور شدیم بریم تو اورژانس و از ساعت یکربع به هفت تا هشت و بیست دقیقه تو اورژانس بودیم تا دکتر اومد!!!گریه

دیگه تب مانی پایین اومد تو اون مدت!! خیلی پسر خوبی بود و گذاشت دکتر حسابی معاینه اش کنه و گفت که احتمالا لوزه سوم داره و تا قبل از پنج سالگی نباید عمل بشه. با همین داروها میشه کم و بیش کنترلش کرد.

خلاصه اومدیم خونه و شروع کردیم به دادن داروها. دیگه مهدی بدبختمون کرد از بس هی نگران، رفت و اومد و گفت: یعنی این بچه چشه! منم میگفتم: خب سرماخورده. یه مریضی ویروسی.

خب مانی هم حال ندار بود و این تب، واقعا آبش کرده بود. ولی من ترجیح میدادم آروم باشم که لااقل مانی از یه نفر، آرامش بگیره. بابام هم همه اش میگفت: این بچه چرا غذا نمی خوره، این بچه چرا نمیتونه راحت بخوابه؟! هی خر خر میکنه! بعد همون شب، مامانم انگشتشو گذاشته بود لای لب مانی که لااقل کمتر خر خر کنه!

اون شب  رو خونه بابام اینا موندیم و مانی همچنان هر چند ساعت یکبار تب میکرد و ماهم دواهاشو بهش میدادیم. روز پنجشنبه صبح بیدار شدیم و با مامانم رفتیم خرید کردیم. واسه عصرش که مامان و بابای مهدی میخواستند بیان پیش مامانم که از مکه اومده بود! بعد از خرید برگشتیم خونه و من جاروبرقی کشیدم و مامانم هم گردگیری کرد و ظرف و ظروف پذیرایی رو آماده کردیم و ناهار و بعدش هم یه چرت و بیدار شدیم.

عصر مهدی حاضر شد بره دنبال مامانش اینا. قبلا هم گفته بود که ماشین ندارند. داشت حاضر میشد که ازش پرسیدم: راستی داداشت پنجشنبه عصر هم کلاس داره مگه، که ماشین رو برده؟ یه دفعه مهدی توپید بهم که: فکر نمیکنم به تو ارتباطی داشته باشه!!!

تعجبتعجبتعجب

هیچی نگفتم! یه کم گذشت و رفتم تو هال و مهدی داشت از در میرفت بیرون که گفت: من برم صندلی مانی رو از تو ماشین بردارم!

آخه صندلی مانی عقب ماشینه و پراید هم یه ماشین جمع و جوره و اینه که دو نفر به راحتی نمی تونند عقب بشینند. به خصوص که خواهر وسطی مهدی، یه کم تپله و با مامانش جا نمی شدند عقب ماشین ما بشینند! حالا فکر کنید درآوردن صندلی ماشین، کار حضرت فیله! یعنی یه کار خیلی خیلی سخته.

مامانم گفت: چرا صندلی رو دربیاری؟ مهدی گفت: آخه مامانم اینا جا نمیشن! مامانم گفت: خب ماشین ما رو ببر! مهدی تعارف کرد: نه،.. خب در میارم صندلی رو! مامانم گفت: پسرم تعارف نداره که. ماشین ما رو ببر و بیارشون!

من که هیچی نگفتم اول. تا یاد بگیره وقتی با زنش حرف میزنه تربیت داشته باشه و تلافی چیزهای دیگه رو سر زنش درنیاره! بعد مهدی به من نگاه کرد. زیر لبی گفتم: خب وقتی میگه ببر، ببر دیگه!

حالا فکر کنید خود خانواده مهدی، به مهدی هم ماشین نمی دادند!!!!! چه برسه به اینکه مثلا این اتفاق وارونه می افتاد و مثلا خانواده مهدی از مکه اومده باشند و مهدی بخواد با ماشین خودشون، بیاد دنبال پدر و مادر من!!!!!! اولا بابای من اگه شده کلیه اش رو می فروخت، با آژانس میرفت و می اومد. ولی خب، خانواده ها با هم فرق دارند دیگه. این چیزها برای خانواده من مهم نیست!

خلاصه مهدی رفت و پدر و مادر و خواهر وسطی اش رو آورد و من واسه مادر مهدی بستنی سنتی هم خریده بودم چون خیلی دوست داره. یکی دو ساعت بودند و گفتند و خندیدند و یه دفعه حال مانی بد شد.

یعنی یه دفعه سرفه کرد و سرفه کرد! مامانم دوید یه کاسه آورد و داد دستم. مانی تو بغل من نشسته بود و یه دفعه بالا آورد. اون موقع من تو نشیمن نشسته بودم و وقتی مانی بالا آورد، یه جوری کج نشستم که پشت مانی، به حضار محترم در پذیرایی باشه. خب صحنه جالبی نیست دیگه!

مانی که بالا آورد، مهدی دوید تو اتاق و دستشو گذاشت رو سرش! خب غیر از مساله حال به هم خوردن، کلا آدم ناراحت میشه. به خصوص که خیلی به مانی فشار می اومد و با چشماش بهم التماس میکرد که یه جوری از اون حالت خلاصش کنم! رگهای پیشونیش هم زده بود بیرون. من هی پشتشو می مالیدم و میگفتم: عیب نداره مامان! خوب میشی. اینا مریضی اند که از دلت داره میاد بیرون. مامانم هم از بالا پیشونی مانی رو گرفته بود که کمتر بهش فشار بیاد.

بچه واقعا اذیت شد. ولی من همه اش آرومش میکردم تا تو بغل من، احساس آرامش کنه. آخه مامانش بودم!!!!!!!لبخند

بعدش بردم لباسشو عوض کردم و دست و روشو شستم و یه کم بعد، مهمونا رفتند. یعنی مهدی بردشون و برگشت. کم کم حال مانی جا اومد و دیگه بعد از شام، رفتیم خونه مون.

مهدی هنوز تو قیافه بود واسه من! خوب منم ازش ناراحت بودم. چون شب که داشتم وسایل رو جمع میکردم، یکی دو بار برگشت گفت: تو که عین خیالت نیست از اینکه مانی مریضه! گفتم: یعنی اگه عین تو یه طرف غش کنم و چهار نفر هم بخوان منو جمع کنند، به نظر تو مامان خوبی میشم؟ بس کن دیگه!

اونجا دیگه بحث رو ادامه ندادم و اومدیم خونه مون و خوابیدیم تا جمعه صبح.


صبح جمعه ده دقیقه به نه بلند شدم و رفتم واسه مانی چای درست کردم و تو آبمیوه براش تب بر ریختم و دادم دستش و حالش یه کم بهتر شده بود. گفت: نون پنیر چای شیرین میخوام. بعد تا چای حاضر بشه، لباسهای خودم و مانی رو انداختم تو ماشین و یه بسته گوشت و آخرین بسته سبزی قورمه رو گذاشتم بیرون و یه بسته ژله پرتقال هم درست کردم و ریختم تو قالب و گذاشتم تو یخچال. با مانی رفتیم و یه صبحونه دو نفری خوردیم. مهدی هم طبق روال عادی برنامه، تو اتاق خواب بود!

شکر خدا اشتهاش از دو روز قبل یه کم بهتر بود. تو همون نشیمن مشغول بازی شد و منم تو آشپزخونه ظرفهای ماشین رو درآوردم و یه سری دیگه ظرف گذاشتم توش و نرم کننده ریختم تو ماشین و تا کار ماشین تموم بشه، حوله های رو رخت خشک کن رو برداشتم و تا کردم و لباسهای ماشین رو پهن کردم و بعدش رفتم تو آشپرخونه و افتادم به جون کف آشپزخونه و سرامیک به سرامیک رو با اسکاچ سابیدم. چون دو سه تا لکه بد روش افتاده بود و با تی نمیرفت! بعدش پیاز ریختم تو غذاساز و پوره کردم و ریختم تو زودپز برقی و تا تفت بخوره، رویه آلومینیوم گاز رو برداشتم و یه دستی به گاز کشیدم و زردچوبه زدم به پیاز و گوشت رو بهش اضافه کردم و تا تفت بخوره، آلومینیوم جدید رو کشیدم رو گاز و سبزی رو به گوشت اضافه کردم و لیمو و لوبیا رو هم ریختم و نمک هم اضافه کردم و درش رو بستم.

مهدی بیدار شد و البته با هم سرسنگین بودیم. بعدش رفتم دو کیلو و نیم دیگه سبزی قورمه خریدم و اومدم ریختم تو قابلمه که سرخ بشه. ساعت یازده و بیست دقیقه بود.

رفتم حموم و بیرون که اومدم آب برنج رو گذاشتم و حوله موهامو عوض کردم و یه بسته گوشت هم بیرون گذاشتم و دوباره پیاز ریختم تو غذاساز و برنج رو که آبکش کردم و دم انداختم، کباب ماهیتابه ای درست کردم و سسش رو هم زدم روش و گذاشتم بپزه. سبزی سرخ شد و زیرش رو خاموش کردم که خنک بشه.

مهدی اومد تو هال و گفت: چیه! تو قیافه ای!

گفتم: نباشم؟ یه کلمه سوال ات می پرسم، میخوای خفه ام کنی!

بعد یه بحث مسخره راه افتاد سر اینکه من مادر خوبی نیستم! گفتم: شاخص خوب بودن یه مادر چیه از نظر تو؟

گفت: پریشب که حال مانی بد بود، تو عین خیالت نبود و خندیدی!!!!!!!!!

تعجبتعجبتعجب

گفتم: من به عنوان یک مادر، وظیفه خودم میدونم جو رو آروم کنم. اگه منم از اون مادرها باشم که یه طرف غش کنم و هی نگرانیمو به دیگران منتقل کنم، اونوقت مادر خوبی میشم؟ بچه داره رو پای من بالا میاره و چشماش قلنبه زده بیرون! منم عین تو حالم به هم میخوره از این صحنه! ولی می مونم و سعی میکنم آرومش کنم. چون اون لحظه هیچکی مثل من نمیتونه بهش آرامش بده! اینکه به مانی لبخند میزنم و میگم اینا چیزی نیست، دلیل بی خیالی منه؟ تو از دل من خبر داری؟ تو اصلا میدونی من چقدر ناراحتم؟

گفت: بابت چی مثلا؟!

گفتم: یه چیزی رو بدون. اگه گریه یا بغض یه زنی رو نمی بینی، دلیل نمیشه اون زن بی خیاله. من وقتی می بینم تو سر جریان کارت، یا خونه بابات ناراحتی و اعصابت خرده، دیگه من نمیخوام نگرانت کنم. اینه که وقتی مانی مریض میشه، سعی میکنم آرامشم رو حفظ کنم! سعی میکنم جو خونه آروم باشه. ولی تو هی نگرانیتو داد میکشی! هی اعصاب خودتو بقیه رو خرد میکنی. بعد من که اینجوری نیستم، به تو و به وظیفه مادری بدهکار میشم!

خب تو اونجوری مراقب مانی هستی که شب تا صبح ده بار پامیشی چک میکنی که تب داره یانه! منم امروز که روز تعطیله، پاشدم بهش دوا دادم، بهش صبحانه دادم و لباسهاشو شستم و ناهار درست کردم و خونه رو تمیز کردم. منم چهارشنبه که رفتم سر کار، شب قبلش چند بار سر تب مانی بیدار شده بودم. تا عصر هم که از سرکار برگردم، از خواب داشتم می مردم.

بعد بغضم رو خوردم و گفتم: اینکه من پریشب به یه موضوعی خندیده ام، اینقدر برات مهمه که چهل و هشت ساعته اخمات تو همه؟

گفت: خب مامانت پریشب خیلی نگران بود. بابات هم بابت اینکه مانی نمی تونست خوب نفس بکشه ناراحت بود. ولی تو خندیدی!!!!!!!

گفتم: به تو چه مربوطه که من خندیدم! مگه تو قیم خنده و گریه مردمی؟ دیگه دیکتاتوری هم حدی داره! چطور من یه کلمه می پرسم ماشین بابات اینا کجاست که تو میری دنبالشون، تو فوری میگه به تو چه مربوطه! بعد من خندیده ام، باید به تو جواب پس بدم؟؟!!

دیگه بحث همونجا تموم شد و اونم ادامه نداد. ساعت یک و خرده ای نماز خوندم و سفره انداختم و ناهار خوردیم. از جاش بلند نشد یه دونه ظرف بیاره یا حتی جمع کنه. منم هیچی نگفتم. به مانی غذا دادم و خودم هم غذا خوردم.

بعد از ناهار دیگه پاهام زوق زوق میکرد. ولی با اینحال ظرفها رو چیدم تو ماشین و غذاها رو جابجا کردم و دیگه خسته و هلاک رفتم موهامو سشوار کشیدم و مانی رو صدا کردم که کنار هم بخوابیم. مانی اومد تو اتاق و خواست رو تخت بخوابه که گفتم: اینجا جای شمانیست. پایین سر جات بخواب!

طبق معمول مهدی مانع شد و گفت: بچه مریضه! بذار بخوابه رو تخت!

یعنی خب فایده نداره ادم هرچی مشاور بره! وقتی قراره بازم کار خودشو بکنه. خلاصه مانی خوابید وسط من و مهدی و اونم اومد خوابید اون طرف. یه کم گذشت، مانی گفت: مامان! من گشنمه!

اینقدر از این حرف خوشحال شدم، که پریدم مانی رو بغل کردم! مهدی گفت: آخی....... مانی ببین چه مامان مهربونی داری!

تو دلم گفتم: همه ببینند مامان مانی باهاش خوبه و مهربونه، ولی بابای مانی نبینه!

که البته برام اصلا اهمیت نداشت! چون من مادرم واسه خودم، لزومی نداره به کسی جواب پس بدم!

بعدش مانی گفت: بیا بریم تو هال بخوابیم! با مانی اومدم تو هال و تو آبمیوه اش دوباره تب بر ریختم و با کیک دادم بخوره. بعد اون بازی میکرد و منم رو کاناپه دراز کشیدم. بعدش کم کم خوابم برد و اونم رو زمین خوابش برد. وقتی بیدار شدم، ساعت پنج بود و دیدم مهدی رو زمین پتو انداخته و مانی رو خوابونده رو پتو. خودش هم رفته تو اتاق.

دوست نداشتم از جام پاشدم. دیروز و پریروز یه خیریه بود که خیلی دلم میخواست برم. از این بازارچه های خیریه. میدونستم یه سری هنرپیشه و فوتبالیست هم میان. بیشتر به خاطر دیدن دوستام میخواستم برم و همچنین یه کم لباس و برنج کنار گذاشته بودم که ببرم که بهترین فرصت بود. ولی خب، مهدی گفت: نمیشه بریم و مانی مریضه و البته بهانه اش این بود که چون ظهر جلسه خونه باباش بود و پیچونده بود و نرفته بود، دیگه عصر نمیخواست یعنی جرات نداشت بره یه جای دیگه! چون مامانش ازش متوقع میشد. اینم که باج بده! البته به خانواده اش!!!!! وگرنه از من یکی که تا آسمون طلبکاره!

ساعت یکربع به شش مهدی از اتاق بیرون اومد و گفت: دیگه اشتی پاشو بریم. دیر میشه. البته اگه میخوای بیای!!!!!!!!!

منم بلند شدم و رفتم مسواک زدم و آرایش کردم و دواهای مانی رو گذاشتم تو کیفش و همه چی رو حاضر کردم و مانی رو بغل کرد و گذاشت تو ماشین و راه افتادیم.

مانی خواب بود و تو راه دوباره حرفمون شد و همون ادامه بحث ظهر. که چرت ترین بحث دنیاست. رسیدیم و جالبه که مامان مهدی رو کرد به مهدی و گفت: چه کار می کنین با اینهمه زحمت ما!!!!!! و خندید!

منظورش این بود که مهدی رفته دنبالشون و آوردتشون! یه کلمه هم به من نگفت که دست شما درد نکنه که باماشین شما، ما رو برد و آورد! که البته برای من مهم نیست. اینا همینطوری اند! بیشتر از این بلد نیستند. خب، خود مهدی هم وقتی مامانش اینا رو برد و آورد، یه کلمه از مامانم تشکر نکرد. نه که من عقده تشکر داشته با شم. برام جالبه که اینهمه دم از آداب معاشرت می زنند، خوبه رعایت هم بکنند!!!!!

خلاصه اونجا هم بچه ها مشغول ورق بازی بودند و من اصلا حوصله نداشتم. البته یه گوشه نشسته بودم ولی اعصابم واقعا خرد بود. مرتیکه اعصابم رو به هم ریخته بود. وقت نماز شد و رفتم تو اتاق خواهرشوهرم و چراغ رو خاموش کردم و نماز خوندم. خیلی بهم چسبید. تنهایی، تاریکی، من و خدا......

بعد بابام بهم اس داد که شنبه مانی رو چه کار می کنید. منم از مهدی پرسیدم و البته مهدی سعادت آباد کار داشت و نمیدونست مانی رو باید چه کار کنه. ما هم ترجیحمون این بود که مانی امروزم نره مهد و استراحت کنه. ولی خب، مامانش قبلا گفته بود مانی مریض رو نگه نمیداره. بعد بهش گفتم: بابا میگه اولویتمون مانیه و بیارینش اینجا. بعد مامان مهدی گفت: خب بیارینش اینجا! (بچه دیگه تب نداشت و بازی میکرد!) بعد قرار شد مانی رو امروز ببریم خونه باباش اینا.

من و مهدی که شام نخوردیم. به مانی شام دادم و بعد از شام هم راه افتادیم به طرف خونه خودمون.

بارون می اومد و یه هوای بهشتی بود که نگو! مهدی هم آهنگ جدید تتلو رو گذاشته بود. خیلی قشنگه. (بذار تو حال خودم باشم) بارون میخورد به شیشه و منم همینطوری مات داشتم نگاه میکردم. حال و هوای آهنگ هم با اون لحظه خیلی هماهنگ بود. چشمم خیره چراغ قرمز ماشین روبرویی بود و برف پاک کن هم میرفت و می اومد!

مهدی ولی حالش خوب بود. گفت: نمیخوای درست بشی آشتی! همینطوری میخوای ناراحتی رو ادامه بدی؟

گفتم: تو تعیین میکنی درستی چیه؟ تو آهنگ غمگین گذاشتی، بارون هم میاد، منم رفته ام تو خودم. چیه! وقتی تو میخوای باید بخندم وقتی تو تعیین میکنی باید ناراحت باشم؟؟؟!!!!!!!!!

هیچی نگفتم تا خونه و تو خودم بودم.

جالبه وقتی داره با مانی حرف میزنه میگه: مامانت خیلی مهربونه. ولی خودش واقعا باور داره که من یه مادر اهمال کارم!!!!!!!! بهش گفتم تو باید یه زنی داشته باشی که همه اش نگران باشه و هی سر کار و وضعیت خونه و مریضی بچه و کلا همه چی، هی غر بزنه. زنی که فضای خونه رو آروم میکنه به درد تو نمیخوره. چون اصلا اون ارامش رو درک نمیکنی. من نمیگم کاملم. ولی تا حد توانم سعی میکنم خونه آرامش داشته باشه. ولی خب، اون درک نمیکنه. برام مهم نیست. بذار هرچی که میخواددر مورد من فکر کنه. مهم اینه که خودم میدونم چی میخوام و چه کار دارم میکنم!

مهدی هنوزم معتقده که کارهای من همه اش بیهوده است و ارزشی نداره. یه غذا درست کردنه دیگه، لباسها و ماشین ها رو که ماشین میشوره، بقیه کارها هم چیزی نیست که!

اینا رو نمیگم که بیایید اینجا مراتب خشم و نفرتتون رو از مهدی بنویسید! اون یه آدمه با یه سری تفکرات. بذار داشته باشه اونا رو. فقط لطفا نیایید بگید که خب تو هم کار خونه نکن.

من به خاطر خودم و وظیفه مادری ام، این کارها رو میکنم. به خاطر یه بی نماز که در مسجد رو نمی بندند. اون باید یاد بگیره. اگرم یاد نگرفت مهم نیست. بذار تو تفکرات خودش باشه.

 دیروز هم بهش گفتم: یکی از دلایلی که خیلی ازت دور شده ام، اینه که همه اش کارهای منو سبک می شمری، منم برای اینکه بهم فشار نیاد، به حرفات اهمیت نمیدم! همون تو باید فلانی زنت بود که هر لحظه از شبانه روز که بهش می زنگی، می ناله از اینکه چی درست کنه و چه کار کنه و زندگی چقدر یه نواخته و خونه کوچیکه و چرا کار دلخواهش نیست و چرا هیچ تنوعی نداره زندگی و ..... یا فلانی باید زنت باشه که هفته ای دو بار بیشتر غذا درست نمیکنه و با وجود اینکه خونه داره ولی معتقده به دنیا نیومده که کلفت خونه یه مرد باشه و از صبح تا شب یا داره کتاب میخونه یا سریال می بینه و ناف بچه اش دو روز بیرون بود و این میگفت: تا شوهرم از ماموریت نیاد، نمی برمش دکتر! یعنی بدون شوهرش تا سر کوچه هم نمیره!

بعد یادم اومد که اون وقتی که من حق شیر داشتم، یه بار ساعت سه و نیم رسیدم خونه مادرشوهرم و دیدم مانی از صبح چهار بار شکمش روون کار کرده! ماشین دست مهدی بود و فوری آژانس گرفتم از دیباجی، بردمش بیمارستان پیامبران که غرب تهرانه. هیچکی هم باهام نیومد. تا برم اونجا، دوبار دیگه شکمش کار کرد و فکر کنید دست تنها تو بیمارستان چه جوری بچه هشت نه ماهه رو شستم و پوشک کردم!! بعد دوباره آژانس گرفتم و برگشتم خونه مادرشوهرم. مانی رو گذاشتم و رفتم دواهاشو گرفتم و دنبال ماست مخصوص گشتم و چیزهایی که دکتر گفته بود رو خریدم و برگشتم. تا اومدم مهدی هم رسید خونه.

خب فکر میکنه همه همین جوری اند!!!!!!!! خوشحال میشم بنا به هر دلیلی، زودتر از خودش، از زندگیش حذف بشم که اونوقت بزنه تو مغز خودش و گیر کسی بیفته که بفهمه یه من ماست، چقدر کره داره!!!!!!!

البته اینم تقصیر خودمه. از بس که این آدم رو پرتوقع کردم. دیروز هم بهش گفتم. یادمه وقتی دوست بودیم، محل کار من جردن بود. یه بار مریض بود. عصر که از شرکت بیرون اومدم، براش موز خریدم و بردم در خونه شون! کجا؟ دیباجی!!!!! بعد یادمه مهدی حموم بود و من تا وقتی که از حموم بیرون بیاد، تو مسجد نزدیک خونه شون نماز خوندم و چقدر هم اون نماز بهم چسبید و تو خیال خودم، چه کار خوبی کرده بودم از اینکه واسش موز برده بودم!!!!!!! بعد مهدی زنگید که کجایی؟ گفتم مسجد در خونه تون! بعد بردم در خونه شون و بهش موز دادم که بخوره قوت بگیره!!!!!!!!!!!!سبز بعد اونم دعوام کرد که حالا چه جوری برمیگردی شهران؟

خب من احمق هم راه برام هیچ بود و ماشین هم نداشتم و کورس کورس برگشتم خونه مون. یادمه وقتی رسیدم تو کوچه مون، مهدی بهم زنگید که کجام. گفتم دیگه رسیده ام. بعد صدای مامانش از اونور می اومد که میگفت: آشتی! دیگه فردا نمیتونی جمعش کنی ها!!!!!!!!!!

واقعا راست گفت. دیگه نمیشه جمعش کرد!!!!!! اون بیچاره یه چیزی می دونست!گریه

اینا به کنار، یه چیزی بگم بخندید! مانی چند وقته عادت داره میره جورابهای منو از رو رخت خشک کن برمیداره و اسباب بازیهاشو میریزه توش و بازی میکنه! دیشب در به در دنبال جورابهام می گشتم که آورد بهم داد!

توش یه ماشین لامبورگینی بود با کلید بوفه!!!!!!!!!!خنده

[ شنبه ۳ خرداد ۱۳٩۳ ] [ ٦:۳٧ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ