چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلاااااااااام. خدایا شکر به خاطر این صبح قشنگ! یعنی اگه رفتید بهشت یه روزی، یاد این هوا بیفتید که مطمئنا همینطوره! قلببغل

صبح ساعت شش و ربع بیدار شدم و یه کم اینور و اونور کردم و نهایتا پاشدم و آرایش و برداشتن وسایل و البته وقتی رسیدم مهد، یادم اومد تخم مرغ مانی رو یادم رفته بیارم!!!!!!آخ

همه رو بردم گذاشتم تو ماشین و بعدش اومدم مانی رو بغل کردم. مهدی بیدار شد و گفت: کمرت درد میگیره. بذار من بیام.

بردمش تا دم در و کفشامو پوشیدم و مهدی خودش اومد در رو پشت سرم بست. مانی رو گذاشتم تو ماشین و خواب بود. البته خواب و بیدار. بعد که حرکت کردیم بیدار شد و نالید که منو نبر! گفتم:  امروز میخوام زیاد پیشت بمونم.

خودم فکر میکردم امروز مکافات داشته باشم با بردنش. بعد از چهار روز که مریض هم بوده و همه خیلی هم نازش رو خریده اند! ولی خدا رو صد هزارمرتبه شکر که اذیت نکرد.

بعد رفتیم در یه میوه فروشی و دو تا موز خریدم. واسه امروز و فردا. اومدم تو ماشین و حرکت به سوی مهد. تو راه هم بازم اون آهنگ تتلو رو گوش میدادم. یعنی تا خودمو خفه نکنم ول نمیکنم!!!!!

در مهد رسیدیم و یه جایی هست روبروی مهد که جای پارک دو تا ماشینه. منتها ماشین اولی که پارک میکنه، باید یه کم مهربون پارک کنه که ماشین دومی هم جا بشه. من خودم خیلی رعایت میکنم. البته امروز مجبور شدم از ته بیام و داشتم عقب جلو میکردم که مربی مانی هم از راه رسید و مانی با دیدنش زد زیر گریه!

به مانی گفتم: گریه نکن که بذاره زیاد پیشت بمونم. گفت: باشه. بعد از چند ثانیه آروم شد. پیاده شدیم و البته مانی منو سفت بغل کرده بود! یعنی من بغلش کرده بودم! تا رفتیم داخل و بهش اطمینان دادم که می مونم. مربی اش گفت: خوش گذشت؟ گفتم: مریض بود. منتها نشد بهتون بزنگم و اطلاع بدم.

ناراحت شد و در مورد لوزه سوم یه کم با هم حرف زدیم و گفتم که هرکی رو دیده ام عمل کرده راضی بوده. فقط تو نت که سرچ میکردم دیدم یه بچه سه ساله در اثر عمل، مرگ مغزی کرده و همین یه کم دلمو آشوب میکنه. البته اینا رو به اون نگفتم.

بعد مانی رفت بغل مربی اش و اونم بوسش کرد و بدنشو مالید و فرستادش تو کلاس که کارتون ببینه. مانی اینقدر محو کارتون بود که فقط یه بار برگشت منو نگاه کرد. دیگه ساعت هفت و بیست و پنج دقیقه پاشدم رفتم از مانی خداحافظی کردم. خیلی راحت خداحافظی کرد و سرگرم کارتونش شد!!!!!چشمک منم از مربی اش تشکر کردم و بیرون اومدم.

هوای بهاری، بچه سربه راه که راحت رفته تو مهد! کاری که دارم و میرم به طرفش! خدایا صد هزارمرتبه شکر.قلب اگه یه جاهایی یه خاری تو دلم میره و شرایط و آدمها اونجوری نیستند که دلم میخواد، ولی تو هستی. دیگه گور بابای همه چی. هنوز چیزهایی هست که دلم باهاشون گرم بشه. اگه هیچی هم نباشه، بازم تو هستی. مثل همیشه بغلم کن!

رسیدم اداره و الان هم در خدمت همه شما هستم.

دیشب هم تا شش و ربع اداره بودم. یعنی اینجوری که یکی از رئیس هام داشت رو یه قرارداد کار میکرد و منم درگیر بودم. هی جمله بندیها رو پس و پیش میکردیم. دیگه مغز هر دو هنگ کرده بود. این وسط صد تا کار دیگه هم بود. ولی شکر خدا تموم شد و این رئیسم گفت: کار دو ماه رو توی پنج روز کردم و حسابی خسته شدم!!!!!! تو دلم گفتم: آره خب، تنهایی کردی!!!!!!!یول

اون که خداحافظی کرد، تا من فایلها رو ببندم و جمع کنم، دیگه شش و ربع شد و حرکت کردم به سوی خونه. یکربع به شش زنگیدم به مادر مهدی و گفت که مهدی و مانی خیلی وقته که رفته اند. من از صبح نرسیده بودم حال مانی رو بپرسم.

بعد سر راهم یه آقایی از این سبزی دسته ای ها می فروخت. شش دسته واسه سبزی خوردن خریدم و گفتم حالا که غذا پختن ندارم، سبزی بخرم. لااقل هفته ای یه بار سبزی بخوریم. اون که تموم شد، سالاد بخوریم!!!!! این سبزی خیلی خاصیت داره منتها دم دست من نبود که بتونم بخرم. دیروز که سر راهم دیدم کلی خوشحال شدم!

کلید انداختم و رفتم تو، مهدی رو کاناپه نشسته بود و با لبخند مهربون، بهم سلام کرد. منم خیلی عادی جوابشو دادم. دودوش خواب بود تو اتاق! کیسه سبزی رو گذاشتم رو کابینت و رفتم دستامو شستم و مقنعه و مانتو و شلوار رو درآوردم و موبایلم رو برداشتم و رفتم دراز کشیدم رو کاناپه تو پذیرایی!

یه کم وایبر بازی کردم و بعدش اومدم سبزی رو پاک کردم و خدا خیر بده این ایده رو که آدم پول بیشتر میده ولی دیگه دستش نمیخوره به گل سبزی و وقتش هم صرفه جویی میشه. دو سوته سبزی پاک شد و ریختمش تو یه کاسه بزرگ و آب ریختم روش. بعد پیرهن نخی راحت تو خونه رو که به جای لباس خواب ازش استفاده میکنم رو با حوله برداشتم و رفتم حموم و دوش گرفتم.

بعدش بیرون اومدم و یه کیت کت که یکی از مدیرها به مانی داده بود رو بردم رو سرش و بوسش کردم که بیدار بشه. دیگه ساعت نزدیک هشت بود! تو خواب غر زد و نخواست بیدار بشه. گفتم: باشه. من برات یه چیز خوشمزه آورده ام. اگه دوست داشتی بیا بخور.

بعد کیت کت رو گذاشتم رو میز نشیمن و مانی گفت: کو؟ و بلند شد و اومد تو هال.

منم بغلش کردم و بوسش کردم و کیت کت رو دادم بخوره.

رفتم تو آشپزخونه و سبزی رو از آب درآوردم و شستم و گذاشتم تو سبد تا آبش بره. بعدش دوباره رفتم لمیدم رو مبل. دیگه هشت و بیست دقیقه برنج و کباب تابه ای رو گذاشتم گرم بشن و کم کم وسایل سفره رو هم آوردم و نماز مغرب رو خوندم و نماز عشا رو گذاشتم برای بعد از شام.

سفره رو انداختم و من و مانی نشستیم سر سفره! مهدی رو کاناپه بود و داشت فیلم دوئل رو ازنصفه نگاه میکرد. منم داشتم واسه مانی قصه گنجشکی رو می گفتم که امروز تو طوفان و بارون، خورد به شیشه و ما آوردیمش تو شرکت و خشکش کردیم ولی هنوز نمی تونست پرواز کنه! ولی وقتی بهش غذا دادیم، بالش قوی شد و تونست بال بزنه.

مانی با دقت داشت به داستان گوش میکرد و میگفت: اون گنجشک منه!

گفتم: آره پسرم مال شماست. من یه حوله میذارم تو کیفت که هر جا گنجشک خیس دیدی، خشکش کنی و بهش غذا بدی. گفت: باشه. من مواظبشم.

براش قصه میگفتم و قاشق قاشق بهش غذا میدادم. در جریان این مریضی اخیر، گوشه لبش رو از داخل گاز گرفته و یه کم دردش میکرد. منتها من قصه میگفتم و سرگرمش میکردم که نکنه به هوای درد دهن، غذا نخوره.

نیم ساعت غذا خوردن هر دوتامون طول کشید. سبزی هم بود و حسابی به منم چسبید. البته سعی میکردم بیشتر سبزی بخورم.

مهدی هم نیومد سر سفره!

 


منم یه کلمه نگفتم بیاد. خونه خودشه. تعارف نمیخواد که! اگه دوست داشته باشه میاد! از غروب هم که اومده بودم، یکی دو بار هم حرفمون شده بود و به جایی نرسیده بود.

بعد از شام، وقتی خیالم راحت شد که مانی حسابی غذاشو خورده، ظرفها رو جمع کردم و مانی و باباش رفتند تو اتاق به کارتون دیدن. سفره رو زمین پهن بود و ظرفها هم رو کابینت ولو! یه دفعه همه چی رو ول کردم و رفتم پشت لپ تاپ. یکی دو تا آهنگ که دوست داشتم رو پلی کردم و رفتم تو فیس.بوک و یه دور و چرخی هم زدم.

صدای آهنگها که اومد، ده دقیقه بعدش مانی اومد و تو هال شروع کرد به رقصیدن و بالا و پایین پریدن. مهدی با خنده گفت: با مامانی حال میکنی ها!

بعد یه کم با مانی بازی کردم و بعدش رفتم نماز خوندم و مهدی هم سفره و زیرسفره ای رو جمع کرد! منم خوش خوشی رفتم تو آشپزخونه و مهدی هم ولو شد جلوی تی وی به فوتبال دیدن.

یه جا داشت جان لوکا ویالی رو میداد. کسانی که اهل فوتبال دیدن هستند، می شناسنش. قدیمیه. ایتالیاییه و بعدها که شد مربی چلسی، یه تیمی تو انگلستان ساخت که حتی یه نفر انگلیسی هم توش نبود! همه خارجی بودند. از جمله زولا! این مال زمانیه که من خیلی بیشتر از الان فوتبال رو پیگیری میکردم. بعد اون وقتها که میشه مثلا حوالی سال هفتاد و نه و هشتاد، همیشه با دخترعمه هام، در مورد ویالی داستان می ساختیم. همیشه می گفتیم معلومه از اون مردهاییه که همه کار میکنه و میشه همه جوره روش حساب کرد! معلومه خیلی مسوولیت پذیره و دخترعمه هام به شوخی می گفتند آشتی! بیا برو زن این بشو!

حالا به شوخی ها! (نه بابا، جدی می گفتند!!!!!!!!) مهدی هم اینو قبلا شنیده بود که من یه زمانی میخواستم زن ویالی بشم!!! دیشب میگه: بیا، داره ویالی رو نشون میده! همون که میخواستی زنش بشی. حالا انگار می اومد تو رو می گرفت!!!!!!

گفتم: خیلی هم دلش میخواست. تو چی؟ کی میخواست زن تو بشه؟ گفت: خیلی ها! گفتم: با این تفکراتت، آره، خیلی ها! مثلا اسفند دودکنهای سر چهارراه!!!!!!!

گفت: من به تو توهین کردم که تو اینو میگی؟ گفتم: خب تفکراتت در مورد ارزش گذاری کارهای یه زن، همینو می رسونه. همونا هم کارتو راه می اندازند!

بعدش بحث دوباره راه افتاد و بهش گفتم: اگه می بینی سر کار میرم و غذا می پزم و خونه و زندگی رو تمیز میکنم و همه این کارها رو میکنم، به خاطره......

پرید تو حرفم و گفت: حتما به خاطر مانیه!

گفتم: نه، به خاطر خودمه! چون خودم میخوام این کارها رو بکنم. وگرنه نه هرگز منتظر ارزش گذاری توام، نه اصلا برام اهمیت داره.

وقتی که غذا پختن و نظافت و خونه داری و مادری کردن و سر کار رفتنم رو بی ارزش میکنی و میگی برات هیچ اهمیتی نداره، اینو بدون که برای خودم این کارها رو میکنم. و یه چیز خیلی مهم رو هم بدون. من نمیتونم کسی رو که اینقدر همه کارهام براش بی اهمیته رو براش ارزش قائل بشم.

مثلا تو میگی که مگه تو خودت لباس میشوی؟ یعنی مثلا اگه من برم تو حیاط و تو زمستون یخ حوض رو بشکنم و سر تشت بشینم لباس بشورم، به نظر تو ارزش داره؟ نه والا. اگه برات اهمیت داشته باشه، همینم اهمیت داره. فقط من نمیدونم تو که اینقدر کارهای خونه برات بی ارزشه، غذا پختن و خونه داری مادرت هم همینقدر برات بی اهمیته؟

هیچی نداشت که بگه.

بعدش دستاشو گذاشت رو گوشش و گفت: بس کن دیگه آشتی! میخوام فوتبال ببینم.

منم کار میکردم تو آشپزخونه و میگفتم. میدونستم نمی شنوه. منتها نمیخواستم وقتی اون میگه حرف نزن، حرف نزده باشم! سبزی ها رو ریختم تو کیسه و همه برنجی رو که مونده بود واسه خودم کشیدم و سه تا کباب هم گذاشتم روش و واسه امروزم کنار گذاشتم. اگه امروز خواست ناهار بخوره، هم قورمه سبزی تو یخچال هست، هم میتونه تشریف ببره نون بخره و با دو تا کبابی که مونده، میل کنه! اونم اگه خواست بخوره.

یه کیسه فریزر سبزی هم برای خودم کنار گذاشتم. تخم مرغ مانی هم که دیگه سرد شده بود تو کیسه فریزر گذاشتم ولی یادم رفت بیارمش!!!!! بعدش رفتم لباسها رو دسته کردم و بردم گذاشتم تو کشوها! بعدش هم مسواک زدم و گفتم: مانی، بیا بخواب پسرم. اول یه کم بازی کرد و بعد اومد و خواست بخوابه رو تخت.

 

گفتم: جای شما، پایینه. اینجا جای باباست. گفت: من دوست دارم رو تخت بخوابم.

لبه تخت خوابیدم و پشتمو بهش کردم. گفت: رو به من بخواب. گفتم: من میخوام قصه بگم. اگه میخوای روبروی من باشی، بیا رو تشکت پایین تخت بخواب. گفت: باشه! بعدش اومد پایین و در حالیکه پلنگ صورتی رو بغل کرده بود، دراز کشید. دیگه یادم نیست چه قصه ای براش گفتم. شاید هیچی هم نگفتم!!!!!!! هر دو خوابیدیم و تا صبح شد.

دیشب که داشتم فیس رو چک میکردم، دیدم یکی از دوستام عکس های بازارچه خیریه رو هم گذاشته. کلی هم هنرپیشه و فوتبالیست بودند. من جمله عابدزاده! به مهدی گفتم: همه پاشدن رفتن این بازارچه، ما مجبور بودیم بریم کارت بزنیم!!!!!!!!!

گفت: اصلا اینجوری نبود. من خودم حوصله نداشتم برم. تو اگه دوست داشتی، میرفتی.

گفتم: تو حوصله نداری، منم نباید برم؟ من که حوصله داشتم. شاید تو دوست داشته باشی از صبح تا شب بچپی تو خونه! من که نباید به سلیقه تو باشم که. اینو بدون. از این به بعد هر جا که دلم بخواد میرم. دست مانی رو میگیرم و میرم!

و البته به شمامیگم که یه وقتهایی هم مانی رو میذارم پیشش. واقعا مهدی آدمیه که دوست نداره سنگر خونه رو ترک کنه. ولی خب، آدم دق میکنه. هی بره سر کار و خرید واسه مایحتاج خونه. خب یه کم هم باید تنوع باشه دیگه.

این از این. تا ببینیم چی میشه. فقط از دیروز هی دارم با  کسانی که تجربه ای در مورد عمل لوزه سوم دارند می حرفم. یه کم شک دارم. ولی بازم باید مشورت کنم. البته اول باید عکس بندازم ببینم در چه حدیه این لوزه!

[ یکشنبه ٤ خرداد ۱۳٩۳ ] [ ٧:٠٦ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ