چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلاااااااااااااام. صبح قشنگتون بخیر. امروزم واسه خودش یه پا پنجشنبه است! درسته که دوشنبه است!!!!!! ولی خب با توجه به تعطیلی فردا، کلی کیف و حاله!!!!

یووووووووووهووووووووووووووووهوراهورا

هفته دیگه هم که چهارشنبه و پنجشنبه تعطیله و کلی عشق و صفا! البته اگه مثل من، نخواهید باج بدید و دهنتون بابت تعطیلی ها سرویس بشه، خوش خواهد گذشت. حالا تعریف میکنم چیه جریان.

دیروز تو نت سرچ کردم و دیدم یه رادیولوژی نزدیک مهد مانی و شرکت خودمونه. عصر که رفتم دنبال مانی، قبلش یه سر رفتم اونجا و در مورد عکس لوزه پرسیدم و گفت که هیچ مقدمه ای نمیخواد از ساعت سه و نیم باز هستند. منم رفتم مهد و کیف مانی رو نگاه کردم و دیدم دفترچه مانی، تو خونه جا مونده!!!!!! یه کم مانی تو حیاط بازی کرد تا ساعت پنج شد و راه افتادیم به طرف خونه. تو ماشین که نشستیم مانی موز رو دید و گفت: بده بخورم! موز رو بهش دادم و رفتیم خونه. حالا نگو دیروز تو مهد حالش به هم خورده و اون موقع گشنه بوده!!!!!

خیلی خسته بودم وگرنه دوست داشتم برم جمهوری یه هت ست بخرم واسه خودم. حالا احتمالا امروز دیگه میرم.

رسیدیم خونه و مهدی با خوشرویی (!) بهمون سلام کرد و به مانی گفت: از مامان تشکر کردی که اینهمه واست زحمت میکشه و می برتت و میارتت و الانم واست خرید کرده؟ (واسه مانی چی پف خریده بودم با چوب شور!!)

یعنی باحاله این مهدی. بگو اگه زحمتها رو میدونی و به بچه یاد میدی، چرا خودت میزنی زیرش؟؟؟؟!!!!!!!!!!متفکر

لباسهامو درآوردم و رفتم دیدم بازم ناهار نخورده!

با مانی مشغول بازی شد و  بهم گفت: یه کم دراز بکش رو تخت یه استراحتی بکن.

منم رفتم دراز کشیدم رو کاناپه و مشغول وایبربازی شدم!!!!!!!! تو یخچال دو تا کباب تابه ای داشتیم و یه کاسه هم قورمه سبزی. میشد شب رو باهاش سر کرد!چشمک

بعد حوالی ساعت شش مهدی و مانی هم از اتاق بیرون اومدند و منم فیلم ضد گلوله رو گذاشتم. واقعا از مهدی هاشمی بعیده این فیلم. اولا سوژه دیگه نخ نما شده. اینکه یکی از جبهه بدش میاد و ازش به عنوان ابزار استفاده میکنه! من خودم چون مهدی هاشمی و گلاب آدینه رو دوست دارم برای همین ازشون خیلی متوقع هستم! تازه چقدر هم جایزه برده! به چی جایزه داده اند، من نمیدونم! شما نمیدونید این فیلم طنزه، درامه، چیه آخه!!!!!!!

به هر حال؛ فیلم تموم شد و وقت ما هم هدر رفت و رفتم تو آشپزخونه و هرچی نبات داشتیم ریختم تو قابلمه و یه کم آب ریختم روش و گذاشتم رو حرارت. بعد دو پیمانه برنج کته کردم و تا زمان دم کنی انداختن بشه، رفتم سریع یه دوش گرفتم و پیرهن ناز و نرمم و پوشیدم و اومدم دم کنی انداختم رو برنج و مهدی گفت: امشب شام مهمون من هستید! تو شام چی میخوری؟

گفتم: هیچی! گفت: پس هیچی دیگه!

رفتم تو آشپزخونه و با خودم گفتم: درسته باهاش سرسنگینم، ولی الان فکر نکنه چون بیکار شده، میخوام واسه جیبش دلسوزی کنم و بهش بربخوره. بعد از چند دقیقه گفتم: حالا چی میخوای بدی بخوریم؟ گفت: تو که نمیخوری! ولش کن. گفتم: نه خب، هرچی میخوای، برو بگیر. گفت: میخواستم کباب و جوجه بگیرم. گفتم: برو بگیر!!!!!!

و یادم افتاد که ناهار نخورده و گذاشته با من و مانی شام بخوره!!!!!! تف به روزگاری که مرد از صبح گشنه باشه و تو خونه باشه و دلش نیاد یه چیزی بخوره!ناراحت

تف!!!!!!!!!!!زبان

نمیخوام به تاریکی لعنت بفرستم و شمع روشن نکنم. ولی خب داریم دنبال کبریت می گردیم که شمعه رو روشن کنیم!!!!!! یکی از کسانی که بهم قول داده، بهونه اش این بود که درگیر یه مجمع مالیه که اونم امروز انجام میشه. دیگه من میدونم و ایشون، از پس فردا که روز کاریه. ببینم چه میکنه!!!!!!!!!

تا مهدی بره کباب رو بیاره، نماز خوندم و زنگیدم به عمه مهدی که حال دستش رو بپرسم که اونم سر نماز بود و پسرش گفت: حال دستش خوبه و هنوز عمل نکرده. گفتم پس بعدا می زنگم بهش.

مهدی رسید و کباب آورد و نشستیم به خوردن. برنج دم کشیده بود و زیرش رو خاموش کردم و واسه مانی یه کم آوردم ولی اصلا میل و اشتها نداشت! به زور چند قاشق برنج و جوجه بهش دادم و خودم هم چند لقمه با نون خوردم و در عوض مهدی حسابی خورد!! گفتم: برنج بیارم؟ گفت: نه!

اون روز هم از شهران، دو گونی برنج خریدم و چند روزه به مهدی میگم برنجها رو  از پشت ماشین بیاره تو خونه که نمیاره. البته دو کیسه هندی خریدم! خب دیگه، الان با این وضعیت، نمیشه هر روز برنج ایرانی خورد! حالا قاطی پلوها رو با هندی درست میکنم. پناه بر خدا. تا اون چی بخواد!

مهدی که از در اومد با کبابها، متوجه تغیر قیافه ام شد و گفت: چی شده؟ گفتم: هیچی! گفت: پس چرا اینقدر ناراحتی؟ جوابشو ندادم.

اعصابم خرد بود چون تا برگرده، یه ماجرایی اتفاق افتاد!!!!


عاقا قبل از اینکه ماجرا رو تعریف کنم، خواهش میکنم یکی از دخترهای گل اینجا بیاد زن داداش من بشه!!!!!!!! بیاد زنش بشه و ما رو نجات بده!!!!!!!گریه

میدونید که من یه دخترعمه دارم که تبریز زندگی میکنه. میدونم که امروز و فردا میاد تهران. خب، قدمش سر چشم. این، خواهر همون دخترعمه امه که بارداره و ساکن تهرانه. دیشب که با داداشم می حرفیدم گفت: هفته دیگه هم که میریم تبریز! گفتم: تبریز؟ مگه دخترعمه نمیاد تهران؟

گفت: خب اون، این هفته میاد. ما هفته دیگه میریم. گفتم: هفته دیگه، همه اش سه روز تعطیله. دو روز تو راه هدر میره. واسه خاطر یه روز بریم تبریز؟ گفت: قراره از دوشنبه عصر بریم تا جمعه.

بعد یه دفعه عصبانی شد که: از سه ماه پیش قرار بوده تعطیلات خرداد، بریم تبریز. حالا تو داری میزنی زیرش!!!!!!

گفتم: من واسه عید که با شما رفتیم شمال، مرخصی گرفتم. دو هفته پیشم با خانواده مهدی رفتم شمال و مرخصی گرفتم. الان دوباره برم مرخصی بگیرم؟؟!! خب مثل سگ پرتم می کنند بیرون از اداره! اونم اداره ما! یعنی هر اداره ای! اینهمه طلب مرخصی داریم و نمیشه ازش استفاده کنیم.

گفت: خب تو میخوای نیای، دنبال بهانه میگردی!

گفتم: هرجور میخوای فکر کن! بعد هر دو چند دقیقه سکوت کردیم و خداحافظی کردیم. این بود که وقتی مهدی اومد، قیافه من برافروخته بود! من نمیدونم چه دردیه که ما همه اش باید تو لنگ همدیگه باشیم. مثلا فکر کنید ما پنجشنبه خونه بابام اینا بودیم. شب قبلش هم بودیم. شنبه داداشم زنگیده میگه: امشب نمیاین شهران؟ میگم: ما دو روز پیش اونجا بودیم. چرا بیاییم؟ میگه: دور هم باشیم!!!!!!!!

همیشه هم هی غر میزنه که تو از خونه بابات فرار میکنی و هی بهانه میاری که بری خونه خودت!!!!!!!!

بابا یکی بیاد با این دوست بشه یه کم وقتش پر بشه، دست از سر بقیه برداره. یعنی نمیدونید چی به سر داداش کوچیکه ام میاره. اینقدر که بهش میگه تو چرا کم میای شهران!!!!!!! منم همه اش به داداش کوچیکه میگم: به حرف این گوش نده. برنامه ات رو با خانمت هماهنگ کن. خانم اونم کارمنده، وقت و حوصه نداره دم به دقیقه بیاد خونه بابام اینا که چیه، ایشون میخواد همه دائم ور دل هم باشند!

الانم من اگه دو هفته پیش بابت شما مرخصی نگرفته بودم، خب میرفتیم تبریز. خیلی هم خوب بود و منم تا حالا تبریز نرفته ام. ولی هم مرخصی گرفته ام، هم سر قضیه کار مهدی، زیاد دوست ندارم بریم اینور و اونور. درسته جا و مکان داریم و هزینه ای از این بابت نداریم. ولی خب، وقتی مهدی کار نداره، ترجیح میدم پول کمتری تو این شرایط خرج کنیم. از اون مهمتر، قضیه مرخصیه. هفته پیش مانی تو تب سی و نه درجه میسوخت و من چهارشنبه مجبور شدم بیام سر کار! شنبه هم اومدم سر کار و شیفت هم بودم. وگرنه هیچ مادر گبری دلش نمیخواد بچه اش رو تو مریضی ول کنه! مگه اینکه مجبور باشه.

هی مهدی پرسید چته؟ گفتم: هیچی! البته آخر مکالمه مون رسیده بود خونه و یه چیزهایی شنیده بود. گفت: اگه میخوای نریم تبریز، کار منو بهانه کن. بگو مهدی کار داره.

جوابشو ندادم. گفتم: مهم نیست. ولی من که میدونم داداشم دهن ما رو صاف میکنه. من نمیدونم این چه محبت زورکیه!!!!!!! قبلا مامانم دست و پا داشت و میتونست از مهمون پذیرایی کنه. الان واقعا در توانش نیست. خودم اگه باشم کمک میکنم. ولی این داداشم هی آدم میاره اونجا و به زور نگه میداره! دیگه صدای مامانم هم دراومده. اونم تو خونه صد متری که دو نفر پا دراز کنند، دیگه جا برای بقیه نیست!

دیگه می شناسینش دیگه! کسی نمیخواد زنش بشه؟؟!! کسی شوهر با محبت نمیخواد؟! .... نبود؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!

خلاصه اینجوری و بعد از شام هم بازم رفتم ولو شدم رو کاناپه و سفره همینجوری پهن بود و چادرنماز یه کاناپه ولو و خونه تبدیل شد به بازار شام! بعد از نیم ساعت رگ غیرتم جنبید و همه جا رو جمع و جور کردم و برنج رو هم ریختم تو یه قابلمه کوچیک و هرچی کباب و جوجه مونده بود رو گذاشتم روش و به مهدی گفتم: این ناهار فردات. بیخود نگه ندار واسه شب. واسه شام میخوام غذای تازه درست کنم.

که البته هنوزم نمیدونم چی میخوام درست کنم!نیشخند

خب، از این بحث که بگذریم، امروز میخوام راجع به یه موضوع دیگه ای باهاتون بحرفم!

از اینجا شروع کنم که، میدونید که خانواده شوهر من، رسمی شام نمیخورند. یعنی نیم ساعت قبل از شام میان می پرسند که کی شام میخوره؟ به تعداد نفرات، از غذایی که مونده از ظهر، غذا گرم می کنند! این هیچی. خب من تو این سالها به ندرت اونجا شام خورده ام. الان با وجود مانی، همیشه مانی جز آمار حساب میشه و قطعا یه بشقاب کوچیک براش شام میکشم. حالا یا من بهش میدم، یا عمه هاش یا زن عموی مهربونش. خب اونا هفته ای یه روز با مانی هستند و خودشون دوست دارند به مانی شام بدن!

وقتهایی که خودم بهش شام میدادم، گاها اگه چند قاشق از غذاش می موند، خودم میخوردم. هم اینکه یه کم گشنه بودم و هم اینکه مونده بچه خودمو دلم می اومد بخورم! مادر و بچه که این حرفها رو با هم ندارند!

چند بار پیش اومد که مامان مهدی بهم میگفت:آشتی، خودت هیچی نمیخوری؟ میگفتم: نه، چند قاشق از غذای مانی خوردم. دیگه کافیه.

خب همه می دونند که یه نفر به خاطر مثلا تناسب اندام شام نمیخوره. یه مدته دارم به این موضوع فکر میکنم که خب، همین کارم نکنم. درسته مانی نور چشم و پاره تنمه! ولی بهتره من این کار رو نکنم. هم برای خودم عادت نشه، هم دیگران هم ببیند که من پس مونده بچه ام رو نمیخورم!

نمیدونم تونستم منظورمو بگم یا نه. و یه مدته که هرچی از غذای مانی بمونه، میذارم بمونه. لزومی نداره به هوای اینکه بگم حیفه، خودم بخورمش. دیگه شما منو می شناسید که از اسراف بدم میاد. ولی میتونم از اول براش کم بکشم که غذای کمتری هدر بشه. اینجوری دیگران هم می بینند که یه مادر غذای مونده بچه اش رو نمیخوره!

حتی دیشب هم که خونه خودمون بودیم، از غذای مانی یکی دو قاشق موند و ریختمش تو کیسه آشغال! البته پرنده نداریم وگرنه برای اونا میریختم.

این جرقه از جایی تو ذهنم خورد که چند وقت پیش یادم نیست مانی داشت چه خوراکی میخورد، که دیگه نخورد و گفت: مامان! تو بخورش!

یعنی بچه هم یاد گرفته بود که هرچی که نخوره، مامانش میخوره. بهش گفتم: نه، من اگه بخوام برای خودم میخورم. این مال شماست. اگه نمیخوری، بندازش دور!!!!!!!

شاید پست امروزم به نسبت کم شده، ولی خب اصرار نداشته باشیم یه پست الکی زیاد بشه. همینقدر حرف داشتم خب!!!!!!!چشمک

عیدتون هم مبارک! شاد باشید و سبز!قلب

 

[ دوشنبه ٥ خرداد ۱۳٩۳ ] [ ٦:٥٧ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ