چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلااااااااام صبح شما بخیر! قلببغل این تعطیلی های وسط هفته، گلی اند از گلهای بهشت! یعنی مطمئنا تو بهشت، چند روز وسط هفته تعطیل میشه و حسابی مومنین حال می کنند!!!!!!نیشخند

حال ما که خوبه. ایشالا شما هم خوب باشید. البته بگذرید از کمری که دیشب گرفته و صبح هم مهدی، مانی رو بغل کرد و گذاشت تو ماشین. ولی خب، از ماشین تا در مهد، مجبور شدم خودم بغلش کنم!

صبح ساعت شش بیدار شدم و خعلی خوابم می اومد. ولی به خودم نهیب زدم که پاشم حتما نماز بخونم. نمیدونم اون موقع آفتاب زده بود یا نه. بالاخره بلند شدم و خوندم و همونجا رو کاناپه پذیرایی دراز کشیدم و چادر رو زدم روم. ساعت رو هم گذاشتم رو شش و بیست دقیقه. با آلارم موبایل، بلند شدم به آرایش و امروز هم دیگه سبک لباسمو عوض کرده ام! (همچی میگه سبک، انگار میخواد بره سالن مد!!!!!) یعنی یه زیرسارافونی قهوه ای و مقنعه قهوه ای و سارافن و شوار سرمه ای!!!!!! البته سارافونه، جلو بسته نیست! خب گرمه و ادامه مون، محدودیت نداره واسه لباس. پریروز هم رفتم یه روسری نخی بخرم که پیدا نکردم. یه روسری نخی سرمه ای میخوام که حاشیه دورش یه کم رنگی رنگی باشه. که واسه اداره بتونم سر کنم.

القصه! لباسها رو پوشیدم و وسایل رو بردم بذارم تو ماشین که اون بارون شدیده شروع شد. یعنی هر قطره بارون، اندازه یه مشت!!!!!!! نیشخنددوباره برگشتم خونه و یه شال انداختم رو سرم که سر و لباسم خیس نشه. دیددم مهدی هم بیدار شده و داره لباس می پوشه. گفتم: آره دستت درد نکنه. کمرم گرفته. بیارش تو ماشین بی زحمت.

خودم رفتم وسایل رو بذارم تو ماشین که دیدم شدت بارون کم شده! وسایل رو گذاشتم و دوباره برگشتم شال رو گذاشتم تو خونه و با مهدی رفتیم طرف ماشین. دوباره مانی پاشد به غر غر که منو نبرید. مهدی هم گفت: یواش برو!

خداحافظی کردم و راه افتادیم من و مانی و بارون هم کم کم قطع شد! جالبه وقتی رسیدم عباس آباد، زمین خشک بود!!!!!! خلاصه اومدم اداره و الان هم در خدمت شما هستم.

سه شنبه قبل از اینکه برم دنبال مانی، سر راه یه دنت خریدم و گذاشتم تو کیفم. به مهد رسیدم و مانی رو تحویل گرفتم و باز میخواست تاب و سرسره بازی کنه. یه مادری اونجا بود که میگفت: یه پولی بدیم به مهد که این تاب و سرسره رو برداره از اینجا!!!! که اینا رضایت بدن از مهد بیان بیرون!!!!!!!عینک

بعد که دیگه مانی راضی شد بیاد بیرون، خواست بره سوار ماشین بشه که بهش گفتم: بیا بریم سر کوچه دنت بخریم. خلاصه اومدیم سر کوچه و بردمش تو ساختمون رادیولوژی. تا  وارد شدیم گفت: منو آوردی بیمارستان؟ گفتم: اینجا که بیمارستان نیست! گفت: آخه بوی بیمارستان میده!!!!!!!!!!! متفکر

بعدش رفتیم پیش مسوول پذیرش و من به آقاهه سلام کردم و گفتم: آقا! دنت دارید؟؟؟!!!!!!!!! هاج و واج نگام کرد. به مانی اشاره کردم و اونم گرفت چی میگم و گفت: بله.

دفترچه مانی رو بهش دادم و بعد از چند دقیقه ما رو فرستاد داخل. حتما خیلی هاتون واسه عکس رفته اید. یه تخت هست که روش چوبیه معمولا. فضای اونجا واسه مانی جالب بود و مانی گفت: مامان! من میخوام برم رو تخت! گفتم: بذار خاله بیاد ببینیم اجازه میده یا نه! که یه خانم مهربون اومد و بهش گفتم: شما می خواین به ما دنت بدید؟ گفت: بله. ولی یه کم کار دارم تو اون اتاق. منم گفتم: باشه. پس تا شما دنت درست کنید اونجا، ما هم اینجا می مونیم. بعد مانی گفت: می ذارید من برم رو تخت؟ اونم گفت: البته!!!

خانمه رفت و بعد از دو دقیقه برگشت و مانی رو گذاشتم رو تخت و خانمه یه روپوش خیلی سنگین تنم کرد و یه صفحه هم دستم داد و گفت: اینو کنار صورت مانی بگیر. بعد به مانی گفت: ببینم چقدر میتونی دهنتو باز کنی! منم به مانی گفتم: آخ جون مانی! خاله داره باهات شیر بازی میکنه! تو هم عین یه شیر دهنتو باز کن! مانی هم دهنشو باز کرد و خاله هم تند رفت تو اتاق و عکس رو گرفت! به همین سادگی!قلب

بعد از دو دقیقه هم عکس رو بهمون دادند و برگشتیم تو ماشین و پیش به سوی خونه.

خونه که رسیدیم، مهدی دو سه ساعت بود که از بیمه برگشته بود. البته می لنگید. نمیدونم گفته ام براتون یا نه، که از همین سفر اخیر شمال تا حالا، پاشنه های مهدی به شدت درد میکنه. میدونم خار پاشنه است. یعنی پاشو نمیتونه بذاره زمین! گفتم: کفه ژله ای نخریدی؟ گفت: چه جوری برم بخرم با این پادرد! همین که رفتم بیمه و برگشتم، پدرم دراومد.

یه کم گذشت و مانی رو گذاشتم پیش مهدی و گفتم من زود برمیگردم. پریدم تو اتوبوس و رفتم سه راه جمهوری و یه جفت کفه ژله ای ـ فقط پاشنه ـ براش خریدم و برگشتم خونه! سر راه هم دیدم شوخی کردم جدید اومده. اونم گرفتم و اومدم خونه.

دو سه جمله با مهدی حرفیدم و بعد گفت: به خدا اشتی! با خودم عهد کرده بودم اگه امروزم بیای و بهم بی محلی کنی، دیگه تا آخر عمر باهات حرف نزنم!!!!!!!!

گفتم: تو منو ناراحت کردی. ازم عذرخواهی کردی؟ از دلم درآوردی؟

گفت: دیشب مگه بهت نگفتم بیا بغلم! چرا نیومدی؟ گفتم: تو بگی، مگه هروقت تو بگی من باید بیام؟ من از دستت ناراحت بودم. تو باید از دلم در میآوردی.

خلاصه اینجوری و یه کم هم با هم حرف زدیم.

بعد تو یخچال یه کم قورمه سبزی داشتیم. با خودم گفتم: دو پیمانه کته درست میکنم و دیگه بی خیال شام. یه بسته گوشت هم گذاشتم بیرون.

مهدی هم بیرون ناهار خورده بود ظهر. حتما ساندویچ!

بعدش پریدم تو حموم و دوش گرفتم و اومدم یه بسته لوبیا یخ زدایی کردم و ریختم تو جی پاس!

عاقو اینو بهتون بگم که این وسیله ای که من دارم، زودپز برقی نیست. یعنی روش نوشته: جی پاس! ولی ما می خوندیم تا حالا: جی پز!!!!!!! منتها من فکر میکردم جی پاس اسم مارکشه! ولی مثل اینکه اسمش جی پاسه! حالا از این به بعد هر جا گفتم جی پاس، بدونید اینه! وسیله خوبیه که تایم داره و مهمترین نکته اش اینه که آب کم نمیکنه و خیلی زود مواد رو می پزه. بدون اشعه البته. یعنی به خاطر پرس کردن هوا، مدت زمان پخت خیلی کم میشه. غذا هم توش خیلی خوشمزه میشه!

القصه، دیگه میدونید که ابزار دست منه و خلاصه لوبیا ریختم توش و رفتم سراغ پوست گرفت سیب زمینی و نگینی خردش کردم و  سرخش کردم. سیب زمینی ها رو از ماهیتابه درآوردم و بعدش تو همون روغن، پیازداغ کردم و گوشت چرخ کرده رو توش تفت دادم و نمک و زردچوبه و فلفل زدم و گذاشتم یه کم تفت بخورند با هم. لوبیا که پخت، به اینا اضافه کردم و دیگه آب نریختم توش. اینا رو گذاشتم بمونه تا خنک بشه و بذارم تو یخچال واسه ناهار فردا.

یه استکان کته کردم و از قبل هم یه کم برنج و چند تیکه جوجه داشتیم. سفره انداختم و شام خوردیم و وسط شام داداشم زنگید که ماشینم نزدیک خونه تون خراب شده و اگه هستید بیام. گفتیم بیا!

دیگه هرچی غذا مونده بود واسش برداشتم و برنج البته کم بود که بعد از شام مهدی رفت نون خرید. داداشم هم با اون رسید و از مهدی تشکر کردم و وقتی هم داداشم فهمید که مهدی به خاطر اون رفته نون خریده، خیلی تشکر کرد ازش.

بعدش غذای داداشمو دادم و رفتم تو آشپزخونه و ظرفها رو گذاشتم تو ماشین و یه سری قابلمه و ماهیتابه شستم و چای  گذاشتم و دیگه صدای مهدی دراومد که دیگه بیا بشین و اینقدر خودتو هلاک نکن! شام داداشم تموم شد و رفتم بقیه نونها رو بسته کردم و گذاشتم تو فریزر و دستی به آشپزخونه کشیدم و مسواک و کرم دور چشم و کرم دست و لالا!!!!!!!

 


صبح دیروز مانی زود بلند شد و البته برادرم هم میخواست بره سراغ تعمیرکار. مانی رفته بود دستشویی و مهدی هم بیدار شد رفت شستش و بعدش من بیدار شدم و البته مهدی دوباره برگشت که بخوابه. ساعت هشت بیدار شدم و دیدم چای نداریم! یعنی یادم رفته بود!!!نیشخند 

یادم اومد پشت ماشین تو سبد چای داریم. رفتم چای آوردم و دم کردم و یه گوجه تو ماهیتابه خرد کردم و تماتو درست کردم و نشستیم به صبحانه خوردن. بعد تا داداشم آماده بشه بره سراغ ماشین، رفتم یه بسته هویج خرد کرده و ذرت و لوبیا فرنگی خریدم که با هم قاطی شده اند! یخ زدایی کردم و ریختم تو جی پاس که بپزه.

قرار شد داداشم بره سراغ ماشینش و بعد هم بیاد خونه مون که همه با هم ناهار بریم خونه بابام اینا. چون قرار بود دخترعمه هام هم بیان. به علاوه داداش کوچیکه و خانمش.

خلاصه داداشم رفت و منم آشپزخونه رو جمع کردم و رو کابینت رو تمیز کردم و مواد کیک رو چیدم رو کابینت. چون تعداد کابینت هام کمه، از فر گاز، به عنوان یه کابینت استفاده میکنم!!!!! همه اون وسایل رو بیرون آوردم و فر رو گرم کردم و رفتم سراغ درست کردن مواد کیک و یک عدد زبرا کیک فرد اعلا درستیدم. ولی از قالب درنیاوردم چون هنوز گرم بود. گذاشتم کنار و تا مهدی بیدار بشه، دو تا تخم مرغ هم واسه مانی پختم که امروز با خودش ببره مهد.

هویچ و ذرت و نخودفرنگی رو هم به مواد دیشبی اضافه کردم و کنار گذاشتم. مهدی بیدار شد و رفت حموم و داداشم هم زنگید که کارش تموم شده. اومد دنبالمون و فکر کرد الان مانی میره میشینه تو ماشین اون. ولی مانی هی بهانه میگرفت که دایی بیاد تو ماشین ما! خب اونوقت کی میخواست ماشین اونو بیاره؟!

حس کردم داداشم ناراحت شد که مانی نرفت تو ماشینش! ولی گفتم: بی خیال! به همه که نباید توضیح داد که!

خلاصه رسیدیم خونه بابام اینا و مامانم ناراحت شد و گفت: اینا چیه آوردی و چرا به جای استراحت، هی میشینی غذا و کیک می پزی و من خودم خورش بادنجون درست کرده ام!!!!

خلاصه تخم مرغ شکستم تو کاسه و بهش نمک و فلفل و زردچوبه زدم و ریختم تو مواد و گذاشتم رو گاز که بشه کوکوی لوبیا! که یه کم وارفت. یعنی موادش اینقدر زیاد بود که دیگه اون انسجام کافی رو نداشت!!!!!نیشخند

بعدش داداش کوچیکه و خانمش اومدند و بعد از اونا  هم، دو تا دخترعمه ها و شوهر یکی شون. اون یکی هم که شوهر نداره! کلی قربون صدقه نی نی تو شکم دخترعمه ام رفتم و بوسش کردم! بعد زمان غذا رسید و این دخترعمه هام درسته که لاغر و قلمی اند اما خیلی خوش خوراکند و اینقدر از غذا تعریف می کنند که آدم واقعا حس خوبی بهش دست میده! کلی هم از مامانم تشکر کردند. خورش بادنجون هم معرکه شده بود. همه اینقدر خوردیم که در شرف انفجار بودیم. خوشمزه

بعد از ناهار شوهردخترعمه ام رفت دراز کشید و مهدی هم البته تازه سرما خورده بود و حالش خوب نبود. اونم رفت دراز کشید و من و دخترعمه ام هم وسط جمعیت دراز کشیدیم. اون که باردار بود و منم بالاخره همراه باردار!!!!!!نیشخند یه عالمه هم عکس انداختیم و کلی هم خندیدیم و جای همگی خالی که چقدر خوش گذشت.

عصر کیک رو دیگه از قالب درآوردم و بریدم و گذاشتم تو ظرف دردار.

 

 

البته داداش کوچیکه و خانمش رفتند منزل پدرخانم داداشم و  منم آب جوش آوردم و ریختم تو فلاسک و مامانم چای درست کرد و رفتیم بالای شهران و چای و کیک خوردیم و کم کم هوا متغیر شد و ما هم دیگه بساطمون رو جمع کردیم. دخترعمه ام اینا رفتند خونه مادرشوهرش و ما هم یه دور دیگه زدیم و طوفان شدیدی شروع شد و برگشتیم خونه.

تو راه، یکی از همسایه های خونه بریانک زنگید و گفت که وقتی رسیدی خونه بهم بزنگ!

خلاصه یه ربع بعد زنگیدم و همسایه گفت که مستاجرتون اینجاست و میخواد با شما بحرفه. خلاصه خانم مستاجر گوشی رو گرفت و زد زیر گریه و گفت که پنج شش روزه میره سر کار و شوهرش هم بیست روزه که از کمپ اومده و زندگی شون خیلی خوبه و ظاهرا شوهره دیگه نمیره سراغ مواد ولی امروز صبح حرفشون شده و مرده گوشی تلفن رو خرد کرده و یه نامه بلند بالا نوشته که دیگه من رفتم!!! حالا من چه کار کنم!!!!!!

گفتم: خب به نظرت باید چه کار کنی؟ گفت: میدونم مهلتم سر اومده و من واقعا از روی شما شرمنده ام. ولی بیا و یه خانمی بکن. من چند جا خیریه رفتم ام ولی میگن وقتی توی خونه هستی، نمی تونیم بهت خونه بدیم. شما بیا وسایل منو بریز تو کوچه، تا یکی از این خیریه ها دلش به رحم بیاد و ببینه وسایل من تو کوچه است، بلکه یه اتاق بهم بده. شوهرم که رفته، منم و این بچه. خودم میرم سر کار. لااقل یه انباری باشه وسایلم رو بذارم توش!!!!!!!!!

گفتم: به نظرت من میام وسایل تو رو میریزم تو کوچه؟؟؟!!! منو چی فرض کرده ای؟

هقهق گریه میکرد و میگفت: میدونم این کاره نیستی. ولی به خاطر من این کار رو بکن!!!!!!!!

یعنی شما فکر کنید بدبختی های خودم کمه، حالا باید اینهمه هم دردسر این خونه رو سرم هوار بشه!!!!!!!!!گریه

گفتم: نوکر پدرتم. این یکی رو ازم نخواه. گفت: خب تو بگو من چه کار کنم؟ گفتم: تو بگو من چه کار کنم!!!!!

یه کم حرفیدیم و قطع کردیم و زنگیدم به خاله ام. مادرشوهر خاله ام هم حالش بده و خونه ایناست. به خاله ام گفتم ماجرا رو و گفتم به فلان خانم که خیره بگه ببینه یه اتاق می تونه واسه این خانم جور کنه یا نه!

یعنی دیگه مغزم کامل هنگ کرده ها! نمیدونم باید چه کار کنم. جالبه این خانمه اینقدر بدبخته که هیچ توقعی هم ازم نداره. میدونه یه عالمه از پول پیش به جای کرایه رفته و هیچی براش نمونده. ولی فکر میکنه چاره اینه!!!!!!!

دیروز صبح که خونه بودم، همینطور که کارهامو تو آشپزخونه انجام میدادم، متوجه یه انیمیشینی شدم که از تی وی پخش میشد. در مورد داستان زندگی حضرت محمد بود.  نشون داد که حضرت محمد خیلی کوچیک بود و مادرش دنبال یه دایه براش بود ولی هیچ دایه ای اونو قبول نمیکرد چون وضع مالی خوبی نداشتند. تا بالاخره حلیمه که خودش کلی هم مشکل مالی داشت، قبول کرد ایشون رو بپذیره و بعدش یه عالمه برکت به زندگیش وارد شد. جوری که خودشون هم متعجب بودند!

وقتی اینا رو دیدم، یه دفعه قلبم شکست. گفتم خدایا! تو که به بنده هات رحمت بی انتها داری، پس میتونی گره از کار منم باز کنی. اینا واسه تو کاری نداره. خودت کمک کن و بذار این زندگی سامون بگیره. یه کاری واسه مهدی جور کن و نذار واسه بار سوم بیکار بشه. خودت که می بینی واقعا میخواد کار کنه.

خلاصه تا یکی دو ساعت این حالت رو داشتم و دلم بدخوری شکسته بود.

پناه بر خود خدا. تا ببینیم چی میشه و چه خیری تو حکمت خداست!

یکی از دوستان هم در ضمن خواسته بود همگی برای شفای مریضی دعا کنیم. ایشالا همه مریضها شفا بگیرند از خود خدا!قلببغل

[ چهارشنبه ٧ خرداد ۱۳٩۳ ] [ ٦:٥٠ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ