چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام صبح قشنگ همگی بخیر!!!!!!!قلببغل

شکر خدا ما هم خوبیم و البته میگم که تو این سه روز چی برما گذشت!

چهارشنبه که رفتم دنبال مانی، مربی اش گفت که مانی، مانی همیشگی نبوده و سرزندگی و طراوت همیشگی رو نداشته! ناهار رو به زور بهش دادیم، ولی همه اش گفته گلوم درد میکنه.

بغلش کردم و کفشاشو پاش کردم و اومدیم تو حیاط مهد و من منتظر بودم که مانی یه عالمه بخواد تاب و سرسره سوار بشه! ولی فقط یه بار سرسره سوار شد و گفت: بریم!

هنوز دوزاریم نیفتاده بود و کلی خوشحال شدم از اینکه امروز اینهمه وقت نمیخواد درگیر بشم! خلاصه اول رفتیم بنزین زدیم و اینم بگم که اولین بار بود من میرفتم با کارت بنزین میزدم. یعنی کلا از وقتی که ماشین خریده ایم من و مهدی، همیشه مهدی این کار رو میکرد. خونه بابام که بودم، چرا میرفتم. چون ماشین دستم بود. خب اون وقتها هم که کارت نبود.

خلاصه رفتم و اول خواستم کارت رو بدم خود آقاهه زحمتش رو بکشه، ولی ماشین جلویی هم خانم بود و ایشون این کار رو کرد. در نتیجه آقای دیگه ای هم اینور نبود. پیاده شدم و گفتم حالا آپولو هوا کردن نیست که! رفتم کارت رو گذاشتم و رمز نامعتبر بود و دوباره زدم ولی در باک باز نمیشد. هرکاری میکردم نمیشد! به آقاهه گفتم: میشه یه لحظه بیایید؟

دستش هم  خالی بود ها! ولی گفت: خودت انجام بده!!!!!!!!تعجب یه بار دیگه هم صداش کردم که نیومد!!!!!! ما که نفهمیدیم چرا!!!!!!

راننده ماشین پست سری، یه پسر جوون و مودب بود و اومد ببینه چی شده که گفتم باک باز نمیشه. خلاصه به زور بازش کردم و بالاخره بنزین زدم و حساب کردم رفتم.

با مانی رفتیم آبمیوه فروشی که همیشه با مهدی سه تایی میرفتیم. یه لیوان آب پرتقال برای مهدی، آب کرفس برای خودم و شیرموز برای مانی خریدم. راه افتادیم و گفتم بهتره از فاطمی برم خونه که تا وقتی هم برسم فاطمی، دیگه طرح هم باز شده! رسیدیم خونه و دیدم مهدی خیلی حالش بده! ولی همونجا دیدم مانی یک سوم شیرموزش رو هم نخورده!!!!!!!

مانی رفت بازی کرد و منم داشتم از خستگی می مردم، تازه یه کم هم خودم سرما خورده بودم. ولی تو اون بلبشو، دیگه نمیشد منم مریض بشم! پس باید سالم می موندم!!!!یول

نیم ساعت بعد، مانی اومد گفت: مامان! گلوم درد میکنه! منو ببر دکتر!!!!!!!!

تعجب

این یعنی، بچه خیلی داشت اذیت میشد وگرنه در حالت عادی، اسم دکتر که میاد، گیس رو سر خودش نمیذاره!!!!!!!

مستاصل بودیم کدوم دکتر ببریمش! زنگیدم بیمارستان پیامبران که گفتند دکتر، هشت به بعد اونجاست! خب اون موقع تازه ساعت پنج و نیم بود!!!!! دل به دریا زدم و گفتم: می برمش همین بیمارستان مدائن که نزدیکه! مهدی گفت: منم میام! گفتم: نمیخواد! تو با این حالت بیای کجا؟! من که خوبم! خودم می برمش! دو قدمه، میریم و میاییم.

خب اگه حالت عادی بود و مهدی مریض نبود، حرفی نبود. ولی از بدن درد، یه گوشه افتاده بود!

بردمش دکتر و به دکتر گفتم که همین هفته قبل، پسرم مریض شده و البته اون موقع فقط سه روز تب داشته و تشخیص، ویروس بوده. ولی الان دوباره گلوش درد میکنه! دیگه واقعا نمیدونم باید چه کار کنم. از بعد از عید تا حالا، این دفعه پنجمه که مریض میشه!!!!!گریه

دکتر هم که یه خانم مهربون و وارد بود گفت: بیشتر به خاطر مهدکودکه. ولی اگه در عرض سه ماه، هرکی بیشتر از چهار بار سرما بخوره، حتما مشکل لوزه داره و باید بیاد یه فکری به حال لوزه اش بکنه.

بعد گلوی مانی رو معاینه کرد و گفت: ترشحات سینوسهاش ریخته تو گلوش. خوراکی سرد خورده؟ یادم اومد روز قبل، خونه بابام اینا، دو تا یخمک سرد خورد!!!!!!ناراحت

خلاصه دوباره دوا نوشت و اومدیم خونه و مهدی رفت دواهاشو گرفت و حالا دوباره کل و کشتی من و مهدی شروع شد برای دوا دادن به مانی. بعد به این نتیجه رسیدیم که درسته مهد و ویروس و بی خاصیت بودن داروها و همه اینا موثره در بیماری تند به تند مانی، ولی یه دلیل دیگه اش اینه که ایشون دواهاشو درست و حسابی نمیخوره و هی باید بریزم تو آب پرتقال و یا اگه بشه بریزیم تو دهنش، خیلی هاشو بالا میاره!

خلاصه دواشو ریختیم تو شیرکاکائو و قطره قطره میخورد و اصلا نمی تونست قورتش بده.

خودم فوری مرغ بیرون گذاشتم و زرشک پلو با مرغ درست کردم و مانی هم به زور چند قاشق خورد و دیگه داشتم از خستگی از پا در می اومدم. فقط تونستم چای درست کنم و به مهدی یه لیوان چای و عسل بدم؛ خودم هم خوردم!

خب، برنامه سر کارم هم این شده بود که پنجشنبه رو بیام سر کار! مهدی گفت: کاشکی میشد نری آشتی. من حالم اصلاخوب نیست. گفتم: میدونم. ولی من به همکارم قول داده ام که فردا رو برم.

خب الان با وضعیت کار مهدی، صلاح دیدم که پنجشنبه ها رو تا جایی که میشه بیام! خب چک داریم و بهتره دستمون خالی نمونه.

بعد کل و کشتی ما با مانی شروع شد و فکر کنید یک ساعت تمام داشتیم باهاش کشتی می گرفتیم که دواشو بخوره.

یعنی دیگه حس میکردم ظرفیتم تموم شده و نمیتونم تحمل کنم. هم خودم هم داشتم سرما میخوردم، هم مهدی مریض بود و هم این وسط، کمر مهدی هم گرفت و افتاد زمین!

زپلشک آید و زن زاید و مهمان عزیزم ز در آید!

همون شعری که یه بار افروز جون اینجا نوشتش!!!!!!!

خلاصه همینطور که پای ظرفشویی بودم، همینطور قطره قطره اشکام پایین می اومد و همه اش فکر میکردم چرا باید همه وقت و انرژیم صرف مریضی مانی بشه و هی کار و کار و کار و آخرش هم اعصاب خردی و هیچی به هیچی!!! و اینکه احتمالا ساختمان شرکتمون به شهرک غرب منتقل میشه و این یعنی، باید بگردم یه مهد دیگه اون طرفها واسه مانی پیدا کنم و داستان مهد، از اول شروع میشه!!!!!!!!

مهدی، مانی رو برد تو اتاق و بعد از چند دقیقه دوتایی بیرون اومدند و مهدی خطاب به مانی گفت: ببین مامان آشتی چقدر اذیت شده، ببین چقدر گریه کرده! تو که دواتو میخوری، خب چرا اینقدر اذیتش میکنی؟ مانی هم اومد پامو بغل کرد و گفت: ببخشید مامان!!!!!

بعدش شام حاضر شد و مهدی بازم سر شام به مانی گفت: ببین چشمهای مامان آشتی رو! خیلی گریه کرده!

فهمیدم خط سیاه از چشمم راه گرفته و اومده پایین! ولی داغون تر از این بودم که بخوام تمیزش کنم!!!

خلاصه شام خوردیم و جمع کردم و بردم شستم و دیگه عین یه جنازه اومدم افتادم رو کاناپه! بعد از ده دقیقه دیدم مهدی بلند بلند صدام میکنه با صدای نگران! دویدم تو اتاق و دیدم مانی بالا آورده رو تخت ما و رو عروسکش و لباسهاشو ...........

واسه چند ثانیه پلک هم نمیزدم!!!!!! همینطور داشتم نگاه میکردم! بعد مهدی خیلی آروم گفت: عیب نداره!!!!!!!!!!! بیا کمک کن ببریمش تو حموم!!!!!!!!

مانی رو بردیم تو حموم و مهدی خودش رفت تو حموم و لباسهای مانی رو درآوردیم و منم رفتم ملافه و هرچی وسیله که کثیف شده بود رو آوردم و انداختم گوشه حموم. بعد مهدی لباسهای مانی رو درآورد و به من گفت: نمیخواد تو بیای داخل! من تمیزش میکنم.

فقط هم بدن مانی رو شست و آب نریخت رو سرش! بعد یه حوله آوردم و مانی رو حسابی خشک کردم و لباس تنش کردم و دورش پتو پیچیدم و بردم تو نشیمن و روی بالش گذاشتم. مانی هم فوری چشماشو بست و خوابید!

الهی بمیرم. وقتی تو حموم مهدی داشت می شستش مانی گفت: خیالم راحت شد!!!!!!

اونجا بود که فهمیدم این بچه مشکل حالت تهوع داره و اگه دارو نمیخوره، درسته خیلی وقتها ادا درمیاره، ولی واقعا میلش نمیکشه و الان یه هفته است بازوهاش، عین ملخ شده از بس آب شده و لاغره!!!!!گریه

بعد مهدی ملافه و لباسها رو آب میکشید و من می بردم می انداختم تو ماشین لباسشویی. همون شب، یه سری ماشین رو روشن کردم و مهدی هم از حموم بیرون اومد و دیدیم دیگه نمیشد تو اتاق بخوابیم. چون خوشخواب خیس شده بود. من گفتم حالا شاید بو بده و اصلا مونده بودم چه جوری باید بشوریمش. حتما راه شستنش با بخارشوره. ولی در هر حال ما که بخارشور نداشتیم و باید از مامانم بگیرم که اون وقت شب که نمیشد!

مهدی تشک آورد انداخت تو پذیرایی و من دیگه از شدت خستگی بیهوش شدم. فقط قبل از خواب، نرم کننده ریختم تو ماشین و از مهدی خواستم وقتی کار ماشین تموم شد، لباسها و ملافه ها رو پهن کنه. بیهوش شدم بدون اینکه نماز بخونم، مسواک بزنم، یا آرایشم رو پاک کنم!!!!

خب همون شب، یه کم هم از خدا گله کردم و با گریه ازش خواستم اوضاعمون بهتر بشه. چون واقعا فشار زیادی بهم میاد این روزها! همین سه شنبه بابام گفت: اگه داییم نمیخواست بیاد خونه مون، دوست داشتم آخر هفته برم خونه آشتی اینا!

خب قدمش سر چشم. ولی اینکه اگه همون شب می اومد و می دید که مهدی چهارشنبه نرفت سر کار. یا اخر هفته می اومد و مهدی شنبه نمی رفت سر کار، همه اینا رو اعصابم میره و واقعا نمیدونم باید چه کار کنم!!!!!!!!!!

آدم از یه طرف درد خودشو داره، از یه طرف درد توضیح به دیگران! و اینکه اصلا دلم نمیخواد هیچ کسی اوضاع این روزهامون رو بدونه!


خندهالقصه؛ پنجشنبه صبح بیدار شدم و یه کم بعد مانی و مهدی هم بیدار شدند و منم براشون صبحانه درست کردم و مانی نون و پنیر خواست!!!! خب بچه ضعف داشت! بعد سفره انداختم و واسه شون صبحانه بردم و خودم هم حاضر شدم و رفتم اداره.

تا یکربع به یک اداره بودم و بعدش برگشتم خونه. ناهار رو گرم کردم و خوردیم و شکر خدا مانی دیگه حالش به هم نخورده بود! بعد از ناهار یه کم خوابیدم و عصر شد و بازم موسم دارو دادن به مانی! دوباره همون اداها و همون بی میلی! دیدم اینجوری نمیشه. همین امشب من و مهدی سکته میکنیم، بابت هیچی!!!!!! گفتم: پاشو بریم دکتر، شاید یه آمپول بزنه، بلکه دواها وارد بدنش بشه.

قبل از اینکه بریم دکتر، یه سر رفتم بازار روز و چهارکیلو پرتقال و کاهو و خیار خریدم و برگشتم خونه. کاهوها رو خیس کردم و شستم، گذاشتم تو کیسه و تو یخچال. بعد عدس شستم و ریختم تو جی پاس که بپزه. ظرفهای ظرفشویی رو گذاشتم تو ماشین و بقیه رو شستم.

بعد سه تایی دوباره رفتیم به طرف بیمارستان مدائن! دیگه اونجا رو به نام ما می زنند از این روزها!!!!!!!چشمک

این بار دکتر، یه آقایی بود که اصلا به حرف من گوش نمیداد هرچی میگفتم!!!! تمام وقت مشغول بازی با مانی بود و مانی هم حسابی سرحال بود!!!!!!! هی به هم اشاره می دادند و چشمک می زدند!!!!!!!!! دیگه به زور از دکتر خواستم واسش آمپول بنویسه که لااقل یه دوایی وارد بدنش بشه! یعنی فکر کنید مانی تا حالا پنی سیلین نزده!!! ولی دکتره گفت: من می نویسم، ولی این پسر، بهم قول میده که حتما دواهاشو بخوره. مانی هم باهاش دست داد و قول داد که الان که بریم خونه، دواهاشو بخوره!

بعد همدیگر رو بوسیدند و منم اصرار داشتم که حتما آمپولها رو از داروخونه بیمارستان بگیریم! آخه از این آمپول چینی ها می ترسم! چون پسرخاله دوستم همین چند ماه پیش سر همین آمپولها، فوت کرد! خلاصه دواها رو گرفتیم و برگشتیم خونه.

تا رسیدیم، آب جوش آوردم که برنج رو صاف کنم که دیدم مهدی دوباره داره سر دوا با مانی کشتی میگیره!!!!!! مانی بازم نمی خورد. یعنی عین دیشب بود که داشت آب پرتقال رو قطره قطره میخورد.

زیر گاز رو خاموش کردم و به مهدی گفتم: ما سن الان مانی بودیم، چهل تا آمپول زده بودیم. واقعا من و تو از چی می ترسیم؟ از آمپول زدن این، پاشو ببریم آمپول بزنه راحت بشیم!!!!!!!!!

اونم فوری لباس پوشید و دوباره به قول هیلا جون پیتکو پیتکو به طرف بیمارستان مدائن!!!!!!! اولش مانی باورش نشد ولی وقتی یه پنی سیلین زد و یه ب 6، جیغ و گریه اش رفت هوا! خب دل پدر و مادر به درد میاد ولی واسه سلامتی اش خوبه و اینکه واقعا داشت ما رو ذوب میکرد!

تا رسیدیم خونه و مهدی از بغل خودش گذاشتش رو زمین، دوباره دردش گرفت و گفت: دیگه نمیتونم پی پی کنم!!!!!!!!! دردم میاد!!!!!!!

حالا انگار فقط مشکل همون بود!!!!!خنده

بعد منم رفتم دستامو شستم و زیر گاز رو روشن کردم و عدس پلو درستیدم و یه کم آب پرتقال گرفتم و دادم مهدی خورد. شام خوردیم و مانی هم بعد از یه ساعت، یه کم حال عمومیش بهتر شد و خوابیدیم! قبل از خواب گفت: مامان! برام لوبیاپلو درست میکنی؟ گفتم: آره عزیزم. فردا واست درست میکنم.

خلاصه جمعه صبح بیدار شدیم و اول من و مانی صبحانه خوردیم و بعدش من رفتم نیم کیلو لوبیا خریدم و لوبیاپلو درست کردم و یه سری دیگه ماشین لباسشویی رو زدم و شیرموز هم درست کردم و کم کم حس کردم خودم هم دارم می افتم. یعنی تا اون موقع هی چای و عسل میخوردم ولی دیگه از جمعه ظهر، بدنم از درد، صد تیکه بود. لوبیاپلو درست کردم و مهدی، مانی رو برد سلمونی و موهاشو کوتاه کرد و بعدش رفت حموم و مانی رو هم برد و بالاخره ناهار خوردیم و  من به هیچی تو آشپزخونه دست نزدم و  دوباره بیهوش شدم و مهدی البته نخوابید و موند پیش مانی!

عصر دوباره بلند شدم و  رفتم حموم و بعدش آب پرتقال گرفتم و بازم مانی نخورد و دادم به مهدی و خودم هم خوردم. بعد مانی گفت: بابا! برام پیتزا میخری؟ مهدی هم گفت: آره عزیزم.

فوری زنگید یه پیتزا آوردند و مانی یه کم خورد و بقیه اش رو هم مهدی و البته من یه قاچ خوردم، دو قاچ هم موند که گذاشتم تو یخچال! کم کم رفتم سراغ آشپزخونه و دمنوش پنج گیاه رو هم دست کردم و خوردم. یه دستی به سر و گوش آشپزخونه کشیدم. البته نا نداشتم ها ، ولی خب، کم کم! هر کاری هم کردم واسه شام امشب که شیفتم، یه چیزی بپزم، نتونستم که نتونستم! البته لوبیاپلو تو یخچال هست با یه کم عدس پلو. باید به مهدی بگم عدس پلو رو بخورند ناهار که لوبیاپلو بمونه برای شب! آها... دو برش پیتزا هم هست! امشب خلاصه باید یه جوری سر بشه.چشمک

خلاصه تو آشپزخونه بودم  که مهدی رفت خودپرداز یه کم پول برداره و وقتی برگشت، اینو بهم داد:

خیلی خوشحالم کرد! قبلا دعواش میکردم که چرا تو این موقعیت پولتو خرج کردی و فلان و بهمان. ولی خب، بار سومه که بیکار میشه و دیگه منم آزموده شده ام!!!!! (آیکون آشتی که می خنده، ولی اشک تو چشماش جمع شده!!!!)

غرور یه مرد از هر چیزی براش مهمتره. اون تو اون لحظه خواسته منو خوشحال کنه. پنجشنبه شب هم وقتی خواستم برم بخوابم، اومد بغلم کرد و گفت: شب بخیر مهربون! شب بخیر مهربون! شب بخیر مهربون!!!!!!!!!!

یعنی نشون داد که می بینه من چقدر خسته میشم و چقدر دارم وقت و انرژی میذارم واسه زندگی مون!

بعد که کارم تموم شد تو آشپزخونه، به مهدی گفتم: میشه شوخی کردم رو بذاری؟ این سری جدید رو ندیده ایم! یه کم بخندیم لااقل!

مانی هم هی میرفت تو اتاق بازی میکرد و می اومد! تموم که شد، به مهدی گفتم: یه فیلمی بذار خودمون دو تا ببینیم! گفت: الان با هم دیدیم که!!!!!!

مانی هم ظهر نخوابیده بود و کم کم داشت بدقلقلی میکرد! بعد من روی یه ضلع مبل ولو شدم و مهدی هم روی یه ضلع دیگه. مهدی گفت: آها! یه فیلم خوب دارم که با هم ببینیم!

تا فیلم رو روی هاردش پیدا کنه، گفت: میگم آشتی! فردا مانی رو نبر مهد. بذار پیش من بمونه. هم بیشتر استراحت کنه، هم خدای نکرده بچه های دیگه ازش نگیرند! گفتم: هر جور خودت صلاح میدونی!

بعدش فیلم د.یا.نا رو گذاشت. واقعا فیلم قشنگیه و من خودم همیشه شخصیت این خانم رو دوست داشتم. با این فیلم هم که دیگه بیشتر!

خلاصه بعدش رفتم مسواک زدم و موهامو با سشوار خشک کردم و بعدش مانی گفت: بهم نون و پنیر بده!

چای که حاضر بود و یه کم نون و پنیر آوردم و میخواستم به مانی بدم که مانی رو دماغش چین انداخت و گفت: چرا اینقدر بد به من صبونه میدی؟؟؟!!!! (به نون و پنیر در هر زمانی از شبانه روز، میگه صبونه!!!!!!!!)نیشخند

بعد مهدی گفت: نه!!!!!! این حرفو نگو! مامان اشتی، مهربونترین مامان دنیاست! ببین من دستشو می بوسم! بعد دستمو بوسید!!!!!!!!! گفتم: نکن این کار رو!

اشاره کرد به مانی و با چشم و ابرو گفت: بذار ببینه، بفهمه!

خلاصه که پدر و پسر امروز پیش هم هستند و منم امروز با بدن لهیده اومده ام سر کار. سر راه هم یه نون سنگک خریدم امروز صبح  اداره که رسیدم، یه چای ریختم و چند لقمه نون و عسل خوردم! الانم گوشام اصلا نمیشنوه!

جرات مرخصی نداشتم! یعنی همکارهایی ندارم که بهم بگن: تو برو ما هستیم! هرچند که من با همکار قبلی هام اینجوری بودم و  اونا هم همینطور! ولی خب، خدا رو شکر که کار هست و بابت صد مورد دیگه هم بازم خدا رو شکر!!!!!!!

چند دقیقه قبل هم یکی از همکار قدیمی ها بهم زنگید که میاد در شرکت و رزومه مهدی رو ازم میگیره و می بره یه جا برای کار! حالا بیچاره خودش هنوز بیکاره! ولی گفت این جایی که میرم، خودم دیگه نمیخوام برگردم اونجا ولی رزومه مهدی رو میدم که ایشالا فرجی بشه.

یعنی وجود این دوستها تو زندگی آدم، چقدر آدم رو دلخوش و دلگرم میکنه.

به امید گشایش تو کار همه!قلب

[ شنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩۳ ] [ ٦:۳٥ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ