چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

 سلاااااااااااام. صبح قشنگتون بخیر و شادی!قلببغل

ای کسانیکه کولر دارید و در این گرما ازش بهره می برید، قدرشو بدونید که همه از این امکانات ندارند!

کلا ما امسال فعلا کولر رو بوسیده و کنار گذاشته ایم! یعنی به خاطر مانی، مجبوریم تحمل کنیم و فعلا سمتش نریم. چون باد مستقیم نباید بهش بخوره و یه کم مراعات سینوزیتش رو می کنیم!

دیروز یه روز کاریابی بود! اینجوری که یکی از همکارهای قدیمی ام ـ که اتفاقا خودش هم در جستجوی کاره ـ باهام حرفید و گفت که میاد در شرکت و رزومه مهدی رو ازم میگیره. البته من براش میل کرده بودم ولی سیستمش تو خونه دچار مشکل شده بود. خلاصه دو سه بار زنگید که فلان تغیرات رو بدم رو رزومه و همچین کنم و همچون کنم!

ما هم گوش کردیم و هی توش دست بردیم و بنا به اونجایی که میخواست ببره، تغییرش دادیم. خلاصه اومد ازم گرفت و گفت که من نیتم خیره. دعا کنید که بشه. ما هم گفتیم ایشالا خدا بهترین رو برات بخواد.قلب

خب، اینجایی که ایشون رزومه رو برد، خودش یه چند صباحی پارسال بوده و بنا به دلایلی بیرون  اومده. الانم کادر جدید ازش درخواست کرده اند که برگرده ولی ایشون دلایلی داره که دیگه نمیخواد لااقل به این زودی اونجا برگرده. یه جای دیگه هم کار براش هست ولی به اونا گفته بی خیال من بشید و من یکی دیگه رو بهتون معرفی میکنم و دیروز بنده خدا رفته بود که در مورد مهدی صحبت کنه. خدا خیرش بده.بغل

بعدش هم از اونجا که بیرون اومد بهم زنگید و گفت که در مورد مهدی باهاشون صحبت کرده و حالا میخواد بازم رزومه رو تغییر بده و اصلا شب خودش با مهدی می حرفه که بگه چه کار کنه.

ما هم کلی تشکر کردیم و من خودم در نظرمه ایشالا اگه این کار رو جور کنه واسه مهدی، مثلا دو تا سکه تمام به عنوان کادو بهش بدم! یعنی اونجا، واقعا جای خوبیه و ایشالا که خیر باشه و بشه. پناه بر خدا.قلب

 


دیروز تو اداره اینقدر بدنم درد میکرد که انگار چند نفر با چوب حسابی منو زده بودند! گوشام که اصلا نمیشنید! دکتر اداره شکر خدا دیروز بودش و رفتم معاینه ام کرد و گفت: پرده سمت راست گوشت که اصلا دیده نمیشه اینقدر که جرم و تورم زیاده!!!!!! سمت چپ، حالا یه چیزهایی دیده میشه. متفکر

باید حتما برم یه متخصص گوش و حلق و بینی پیدا کنم و گوشامو یه شستشو بدم. وگرنه کلا باید قید شنوایی رو بزنم. که البته بدم نیست. یه عالمه از مشکلات برطرف میشه و آدم کمتر غم و غصه میخوره!!!!!!عینک

بعد دکتر خواست برام آموکسی کلاو بنویسه که نذاشتم و گفتم تو رو خدا آمپول بنویس که زود بزنم و تموم بشه. بیخودی منو با این قرصهای بی خاصیت درگیر نکن!!!! اونم گفت: ای به چشششششششششم!!!!!!!چشمک

ساعت سه و نیم رفتم داروخونه نزدیک شرکت و یه درمانگاه تو آپادانا می شناختم برای تزریق. ولی گفتم شاید یکی نزدیک هم باشه. از داروخونه چی پرسیدم و یه آدرسی داد که یه عالمه پیاده رفتم و آخرش هم گفتند ساعت چهار و نیم میاد!!!!!!!! دوباره برگشتم و ماشین گرفتم برای درمانگاه و رفتم دو تا آمپول نوش جان کردم. یه پنی سیلین 6.3.3، و یه بتامتازون برای سرفه و حساسیتم! و با کپلهای دردناک برگشتم شرکت!!!!مژه

از شما په پنهون که یه کم هم حس ضعف داشتم ولی خودمو رسوندم شرکت و نشستم یه عالمه عسل خوردم. به طوریکه ته شیشه عسل رو درآوردم و شیشه رو انداختم تو کیفم و آوردم خونه. ساعت ده دقیقه به پنج، رئیسم بار و بندیلشو جمع کرد و گفت میرم خونه! منم تو دلم گفتم: خدا پشت و پناهت! دست خدا به همراهت. تشریف ببر که منم برم خونه که تیکه پاره شدم از شدت مریضی!!!!!!!!!!

مهدی هم وسط روز باهام حرفید و گفت: زودتر بیا استراحت کن دیگه!!!!!!!

خلاصه کلوم قبل از شش رسیدم خونه و ولو شدم و بعد از یه کم استراحت بلند شدم دیدم مهدی میخواد بره بیرون. گفتم: من برم حموم و زود بیام! باشه؟ گفت: باشه برو. زود رفتم دوش گرفتم و برگشتم و مهدی رفت بیرون و منم رفتم تو آشپزخونه و ظرف غذا و شیشه عسل رو انداختم تو ظرفشویی و یه کم هم ظرف جمع شده بود. ماشین رو زدم و ظرفهای قبلی شسته شد و گذاشتم خشک بشه و بعدش دو تا تخم مرغ پختم واسه امروز مانی. یه دستی هم کشیدم تو یخچال و بیخودی ها رو ریختم بیرون.

بعد مهدی برگشت و با هم نشستیم به حرف زدن. بهش گفتم امروز دو تا آمپول زدم!!!!! خندید و گفت: جدی؟؟؟؟؟!!!! گفتم: آره. زدی ضربتی، ضربتی نوش کن! مانی رو بردیم برای آمپول، امروز دو تا نصیب خودم شد. تو خوب دررفتی. تازه یکی دیگه هم برای فردا دارم.چشمک

بعد به مانی گفتم: مانی! من امروز آمپول زدم. گفت: گریه کردی؟ گفتم: نه! گفت: درد داشت؟ گفتم: خب یه کم درد داشت ولی من غذا خورده بودم و قوی بودم. حالا فردا باید یکی دیگه بزنم. تو باهام میای؟

مهدی هم بهش گفت: فردا با مامان برو و مواظب مامان باش! مانی هم گفت: من پاهاشو میگیرم!!!!!!!!!

نه که ما وقتی میخواست آمپول بزنه، محکم گرفته بودیمش که تکون نخوره، حالا اونم امروز میخواد پاهای منو بگیره که من تکون نخورم!!!!!قهقهه

خب با دیدن من که دارم آمپول میزنم، ترس این کار تا حد زیادی براش ریخته میشه.

خلاصه زنگیدم به اون همکار قدیمی و قرار شد یه ربع دیگه بهش بزنگم. تو اون یکربع رفتم تو آشپزخونه و تمیز و مرتبش کردم و دوستم سر کار، یه آش خیلی خوشمزه واسه مانی آورده بود که ظرفش رو شستم و خشک کردم و تو همون واسه امروز خودم سالاد درست کردم:

 

همونطور که می بینید، هیچی نداره. یعنی کاهو و خیار و گوجه! ولی خب، یه کم سعی کردم مثلا تزئینش کنم! (یعنی خودتو کشتی آشتی!!!) بعدش هم ماست و افزودنیهای خودمو ریختم روش و درش رو بستم و گذاشتم تو کیسه و بعدش واسه امروزم لوبیاپلو کشیدم و همه رو با هم گذاشتم تو یخچال! رفتم بزنگم به همکارم، که مامان مهدی زنگید و دیگه روم نشد بگم میخوام بزنگم جایی! یه کم باهاش حرفیدم و گفت گوجه سبز و هندونه بخورید و منم گفتم چشم و بعدش گوشی رو گرفت با مهدی صحبت کرد به مدت نیم ساعت!!!!!!

دیگه من پاشدم رفتم دوباره تو آشپزخونه و هندونه قاچ کردم و ریختم تو ظرف و آوردم گذاشتم رو میز و از حرفهای مهدی فهمیدم که مامانش داره گله عمه مهدی رو بهش میکنه و مهدی هم همه اش میگفت: نه، منظور عمه این نبوده. خودش به من گفت که چرا اون کار رو کرده!!!!! و قص علی هذا! دیگه این بحث تا سر اذان طول داشت. رفتم نماز خوندم و یه دستی به سر و روی خونه کشیدم و بالاخره قطع شد!آخ

دیگه ساعت یکربع به نه شده بود! زنگیدم به همکارم، که خانمش گفت داره نماز میخونه!!!!

بعد از یه ربع همکارم خودش زنگید و دیگه دادم با مهدی حرفید و البته اینا همدیگر رو می شناسند. خب من و این همکارم، نه سال با هم یه جا بودیم. خیلی وقتها پیش اومده بود که مهدی می اومد شرکت و اینا همدیگر رو می دیدند. به خصوص که ایشون و من، کنار هم می نشستیم یه دوره طولانی! خیلی هم از نظر اعتقادی به هم نزدیکیم. ایشون نه سال از من بزرگتره و همیشه مثل برادر بزرگترم بوده. شاید تو کار، یه جاهایی حس میکردم زور میگه، ولی درنهایت وقتی خواست بره، پیشنهاد داد من برم سر جاش و هوامو داشت.

خلاصه ایشون داره تلاششو میکنه. دیشب هم عکس مهدی و یه سری اطلاعات دیگه رو براش میل کردم و ایشالا رزومه رو بده و به نظر خودم، کافیه اونا یه قرار مصاحبه با مهدی بذارند! البته کافیه که خدا بخواد! ولی از نظر چیزهایی که ما می بینیم، به نظرم مهدی خیلی به کارشون میاد. به خصوص تجربه مدیریت این دو سال و هفت هشت ماه اخیر، خیلی مهمه. تا خدا چی بخواد!

خلاصه که واسه شام، عدس پلو و نون و پنیر و هندونه آوردم و نشستیم به خوردن و بعدش هم جمع کردم و تمیز کردم و بازم با مهدی نشستیم به حرف زدن. فقط یه جمله پرسیدم: مامانت چی میگفت؟

گفت: هیچی! ایناهم بیکارند! با عمه حرفش شده! گفتم: امروز؟؟؟؟!!!! گفت: آره. گفتم: عه! راستی عمه چند روز پیش زنگید! همون وقتی که من و تو مشغول کشتی گرفتن با مانی بودیم؛ چهارشنبه شب. با تو حرف زد اصلا!!!!

گفت: اره بابا. اینا هم هی دنبال حرف می گردند! (منظورش مامانش بود!) منم دیگه چیزی نپرسیدم! چون میدونم عمه مهدی هرچی که بگه، مامان مهدی بد تعبیر میکنه. حیف وقت که آدم بذاره واسه این کارها و حرفها!

بعد زیر لب گفت:  آدم اینهمه بدبختی داره، باید بشینه سر این چیزها!

منم دیگه دنبالشو نگرفتم. خلاصه یه کم بعد، رفتم سراغ مسواک و کرم دور چشم و وسایل مانی رو جمع کردم واسه امروز و مانی رو صدا کردم بیاد بخوابیم! اول نمی اومد و ولی گفتم بیا برات قصه دو تا خرس رو بگم!

شروع کردم به قصه و یه کم بعدش، خوابش برد.

ساعت یکربع به سه، با صدای سرفه مانی از خواب بیدار شدم. مهدی هم تازه اومده بود بخوابه. هر دو رو سرش نشستیم و یه کم پشتشو مالیدم. مهدی هم رفت براش آب آورد و بهش دادیم.

بعدش دیگه اومدیم رو تخت خوابیدیم و این بار، من رفتم مهدی رو بغل کردم...

بعدش گفت: یکی از قشنگ ترین لحظه های زندگی من، اینه که تو بهم حمله کنی!!!تعجب 

خندیدم و گفتم: حالا فردا شب با داس و چنگک بهت حمله میکنم!!!!!!!!!

یکی ندونه فکر میکنه من چقدر وحشی ام!!!!!!! من مظلوم! من ساکت!!!

آشتی خسته، آشتی تنها، آشتی آقلاتی گتی یاتی!!!!!!!! ( یه همچین چیزی!!!)

خلاصه پدر و پسر خوابیدند و من تا یکربع به پنج، خوابم نبرد!!!!!!!!!!گریه یعنی اینقدری که صدای اذان اومد و پاشدم نماز خوندم و بعدش هم بیدار بودم تا یکربع به پنج! شارژ موبایلم هم از شب تموم شده بود و شارژر هم تو شرکت مونده بود و مهدی، موبایل خودشو تنظیم کرده بود. ولی موبایلش ساعت شش و ربع که میخواستم، نزنگید. احتمالا پی ام و ای امش جابجا شده بود.

البته الان خوابم نمیاد و نمیدونم چرا!!!!!!! احتمالا برمیگرده به همون ضخامت پوست و این صوبتا!!!!!!چشمک خلاصه بلند شدم و آماده گشتم (!) و وسایل رو بردم داخل ماشین و بعدش مانی رو بغل کردم و گذاشتم تو ماشین و بازم یه کم بعد گریه کرد که منو نبر و یه چیز جالب اینکه، سر راه، مربی اش رو دیدیم و سوارش کردیم و مانی چه آبروریزی به بار آورد اینقدر گریه کرد!!!!!!!! زن بیچاره خجالت کشید! گفت: مانی از کله سحر روضه میخونه؟؟!! گفتم: آره!!!!!!

بعد گفتم که لطفا نذارینش جلوی باد مستقیم کولر و ازش پرسیدم که خونه اش کجاست و خلاصه رسیدیم مهد و ایشون پیاده شد و ما هم رفتیم که ماشین رو پارک کنیم. واسه اینکه حواس مانی رو پرت کنم، بهش گفتم: تو از اونور نگاه کن، یه وقت ماشین نیفته تو جوب!!!!! حالا فکر کنید مانی تو صندلیش، پشت سر خودم نشسته بود! اصلا اونور رو نمی دید! سرشو یه کم بالا آورد و گفت: بیا اینور، حالا برو جلو!

پارک کردم و گفتم: خوبه؟ گفت: آره. گفتم: مرسی پسر عزیزم. تو کمک کردی که من خوب پارک کردم. از بابا یاد گرفته ای؟ خندید و گفت: آره!

با هم پیاده شدیم و گفت: بغل! یه کم بردمش و بعد بغلش کردم و گفتم: ولی قول بده گریه نکنی. رفتیم داخل و مربی اش هم گفت: مانی من میذارم مامانت بمونه ولی تو نگو مامان بمونه! من میگم! اونم گفت: باشه. یه کم بغض کرد و رفت تو کلاس و مربی اش هم بغلش کرد و بوسش کرد و مانی هم تو بغلش خودشو لوس کرد عین گربه!!!!!

خلاصه منم با مربی اش هماهنگ کردم که صبح چه ساعتی از اون خیابون رد میشه. ما که داریم میریم، خب ایشون رو هم ببریم! تعارف کرد و گفت: نه. گفتم: خب این ماشین داره میره. چه یه نفر توش باشه، چه ده نفر!

حالا قراره صبح بریم دنبال ایشون! اینطوری به نظرم در دراز مدت برای مانی هم بهتره. البته تا زمانی میشه این پروژه رو اجرا کرد که شرکتمون اینجا باشه. حالا تا ببینیم پروژه جابجایی از کی کلید میخوره!!!!!!!!

یه چیز جالب از مانی بگم و دیگه زحمتو کم کنم: جمعه که مهدی، مانی رو برد سلمونی، مهدی داشت برام تعریف میکرد که تو آرایشگاه، اونا آهنگ گذاشته بودند و بعد اسم آهنگ رو گفت. (که الان یادم نیست!) بعد مانی گفت: آره مامان! منم داشتم آهنگه رو می خوندیدم!!!!!!!!!!قهقههقهقهه

اگه یه چیز دیگه بگم، فحشم نمیدید؟! دیروز که این قالب رو درست کردم، به نظرم اومد که عکسم کوچیکه! بعد دیدم عکس من، بایدم از کلید کوچیکتر باشه! کلید همیشه از آدمها بزرگتره!!!!!! چون میخواد یه عالمه قفل رو باز کنه!!!! مخصوصا این کلید که معلومه قدیمی و کارکشته است!!!!!

[ یکشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩۳ ] [ ٧:٠۸ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ