چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلاااااااااااام. صبح قشنگتون بخیر. صبح بعد از طوفانتون بخیر و شادی!!!!!! ایشالا که حال همه تون خوب باشه و یه وقت حتی نترسیده باشید!

عاقو! دیروز مهدی جایی کار داشت و ماشین دست مهدی بود. دیگه قرار شد عصر هم خودش بیاد دنبالمون! تا من برم دنبال مانی و اونم یه کم تاب و سرسره بازی کنه، مهدی هم رسید و رفتیم آبمیوه خوردیم و راه افتادیم به طرف خونه.
وقتی طوفان شروع شد، ما میدون هفت تیر بودیم! من فقط دیدم که آسمون هی داره رنگش کبودتر و قرمزتر میشه. تا یه جا قهوه ای شد و دیگه شب شد. همه ماشین ها هم چراغها رو روشن کردند! با موبایل مهدی فیلم گرفتم ولی اصلا تو فیلم، رنگ آسمون، اونی نبود که خودمون دیدیم!

بعدش بارون اومد ولی همه ماشین گلی شد! درسته گرد و خاک تو هوا بود، ولی انگار بارونه هم گل داشت!!! بعد دیگه هرچی به طرف پایین میرفتیم، شدت بارون بیشتر میشد. خیلی از درختها هم شاخه هاشون کنده شده بود و آخر سر هم تو خیابون ایتالیا، یه درخت افتاده بود و کل خیابون رو بسته بود! حال عکسشو میذارم!

خلاصه رسیدیم خونه و چشمتون روز بد نبینه! کف دستشویی و آشپزخونه گلی بود!!!!! یعنی چون پنجره باز بوده، داغون شده بود. ولی من ناراحت نشدم. همه اش خدا رو شکر میکردم که خونه سالمه و از اون مهمتر، ما از این مسیری که اومدیم، یه عالمه درخت افتاده بود. می تونست یکی از اونا بیفته رو ماشینمون و دیگه الان نباشیم در خدمت شما! که خدا رو شکر، اینجوری نشد!


خیلی هم من و مهدی سعی میکردیم از ترس صحبت نکنیم تا مانی نترسه. و راستش من خودم عاشق رعد و برقم و به نظرم یکی از باشکوه ترین مظاهر طبیعته!

تو راه هم زنگیدم به داداشم ببینم کجاست و با مامانم اینا هم حرفیدم و وقتی هم که رسیدیم خونه، یادم اومد خواهر وسطی مهدی امروز دانشگاه داشته! فوری بهش زنگیم که گفت کلاسش ساعت سه تموم شده و زود اومده خونه. خب، این خواهر مهدی کلا خیلی آدم ترسوئیه و میخواستم واقعا حالشو بپرسم!

بعدش دیگه سه تایی تو خونه بودیم و من نذاشتم مانی بره تو آشپزخونه. راستش خسته هم بودم و حوصله نداشتم بیفتم به جون آشپزخونه. فقط یه کم میوه شستم و آوردم سه تایی خوردیم و بعدش مهدی و مانی رفتند تو اتاق به کارتون دیدن. کلا هر دو چون کارتون دوست دارند، خیلی با هم حال می کنند!!!!!! بعدش رفتم حموم و عاقا این سارافون پوشیدن خیلی خوبه فقط آدم هر روز باید زیرسارافونی رو بشوره چون جذب بدنه و آدم عرق میکنه و دیگه دلش نمیخواد فردا دوباره همونو بشوره!
اینه که عصرها، به لباسهای توی حمام که با دست میشورم، زیر سارافونی هم اضافه
میشه!!!

و در جریان بیرون آورن وسیله از تو کابینت، شیشه جای نعنا خشکم که یه عاااااااالمه هم نعنا خشک داشت، شکست و انگشت شصت دست چپ منم برید و دیگه فقط جارو کردم و دستمو بستم و رفتم رو مبل ولو شدم و دیدم از ماهواره و سیگنالهاش هیچ خبری نیست. هی الکی چرخیدم و کم کم دیگه داشت خوابم میبرد. بعد ساعت
هفت و نیم، پاشدم برنج کته کردم و یه کم فیله مرغ بود هنوز. خودم هم که خیلی سیر بودم.
آخه از عصر دیدم یه عالمه شیر تو یخچاله که تاریخ انقضاش، مال همون دیروزه! در
نتیجه یکی یه لیوان شیر به مانی و مهدی دادم و خودم هم سه لیوان شیر خوردم!!!!!!!
دیگه داشتم می ترکیدم!

در نتیجه میلی به شام نداشتم. کته درست کردم و موبایل مهدی زنگید و شوهر خواهربزرگه اش بود که میخواست بیاد پاپیون مهدی رو بگیره برای عروسی خواهرش که جمعه همین هفته است. گفتم: مهدی شام می مونند؟ گفت: فکر نکنم. ولی اگرم
موندند یه چیزی از بیرون میگیرم. تو استراحت کن!!!!!!!

خلاصه منم رو مبل ولو بودم و کم کم خواب داشت منو در می ربود!!!!!!!! ولی دیگه
پاشدم دمکنی انداختم رو برنج و مانی هم اومد و گفت: من گرسنه ام. یه چیز خوشمزه
بده بخورم!!!!!!! گفتم: خدا رو شکر که تو یه ذره اشتها پیدا کرده ای!

خلاصه واسش فیله کباب کردم و دیدم فیله ها زیاده و گفتم حالا مهدی هم بخوره ازش. آقا مانی نشست به خوردن و منم دیگه بهش برنج ندادم تا با همون جوجه ها سیر بشه!

بعدش کف آشپزخونه و رو کابینت ها رو تمیز کردم و حالا مگه تمیز میشد!!!!! بعد رفتم دستشویی رو شستم و مهدی هم رفت بیرون یه کم خرید کنه. تو همین فاصله خواهر مهدی و شوهرش هم رسیدند و بحث در مورد همین طوفان شد و منم براشون شربت آلبالو آوردم و بعدش حرف شام شد و من گفتم کته درست کرده ام بمونید، تا با تن ماهی بخوریم. اونا گفتند که تو خونه، میرزاقاسمی دارند و خواهرشوهرم هم
از در خونه ما سبزی خوردن گرفته بود که با میرزاقاسمی شون بخورند! کلا اونا هم عین
من و مهدی عاشق بادنجون و میرزا قاسمی هستند! بعد اونا گفتند شما بیایید بریم خونه با ما میرزا قاسمی بخوریم! که ما معذور بودیم!

البته من از این دیوونه بازیها خوشم میاد ولی خب، اینا یه هوا رسمی اند و دیگه نرفتیم خلاصه! اونا هم رفتند.

بعد دیدم مانی نامرد، همه فیله ها رو خورده و به مهدی گفتم: من برای تو هم فیله کباب کردم ولی پسرت دیگه بهت امون نداد! گفت: سیری مانی، روسفیدی ماست! این بخوره، من هیچی هم نخوردم مهم نیست! بعدش، مهدی رفت رو پشت بوم
که دستی به دیش برسونه بلکه یه چیزی نشون بده. خب بچه از صبح هم تو خونه است و دق می کنه! رفت و درستش کرد و اومد و منم بهش گفتم: آقا مهدی! من به شما افتخار میکنم!!!!!! (با صدای یاسمن گل بانو)قلب

بعدش با مانی رفتیم به مسواک زدن و منم دیگه دیدم ساعت نزدیک یازده است و خیلی خوابم میاد. رفتم خوابیدم.

حالا از دیروز تا همین امروز صبح، بدون اغراق، هر یکساعت میرم دستشویی و فکر کنم دیروز مثانه ام سرما خورده! تا صبح هم حداقل چهاربار بیدار شدم و رفتم دستشویی! امروز تو شرکت کاری داشتم که باید خیلی زود می اومدم. در نتیجه ساعت رو روی شش و ده دقیقه کوک کردم و زود هم بیدار شدم و تند تند آرایش کردم و مانی رو که بغل کردم، بازم زد زیر گریه و از در بردمش بیرون، گفت: بذار با بابام خداحافظی کنم!!!!!!!!!! خداحافظ بابا! فقط نرو سر کار!

نمیدونم این چه نگرشیه که این بچه میده!!!!!!!! منتظر بعد تو راه گفت برام چوب شور بخر و منم خریدم و رفتیم سر کوچه مربی مهدش وایسادیم که اونم سوار کنیم و بهش اس دادم که ما سر کوچه ایم! خب تو مسیرمونه. اونم بعد از چند دقیقه اومد و مانی دیگه لگدپرونی نکرد و خیلی هم خوشحال شد. در مهد هم که ماشین رو پارک کردم و رفتیم تو، مانی دوید طرف دوستاش و راحت هم باهام خداحافظی کرد! واقعا کیف کردم اول صبحی.لبخند

خب اینا مال دیروز بود. من پریروز هم یه پست نوشته بودم که پرشین قورتش داد!!!!!!!! الان نمیخوام دوباره بشینم جریانات پریروز رو بنویسم. فقط یه خلاصه ای میگم براتون.

عاقا سر یه جریان مسخره ای، مامان و عمه مهدی با هم حرفشون میشه روز شنبه و همون که اینجا هم نوشتم که مامان مهدی زنگید به مهدی و یه عالمه باهاش حرف زد که عمه ات اینو گفت و اونو گفت. ظاهرا دعوای لفظی یه کم بالا گرفته و یکشنبه صبح هم عمه به من زنگید و جریان رو گفت و حالا فکر کنید من اینقدر کار داشتم که داشتم منفجر میشدم ولی نمیشد قطع کنم و وسط حرفام با عمه، ده باری بدون اغراق مجبور شدم حرفمو قطع کنم. خوشبختانه اداره ما ارباب رجوع نداره ولی بازم با این حال دهنم صاف شد!

بعدش عصر که رئیسم رفت بیرون جلسه، منم وقت اپیل گرفتم و رفتم ا پیل و دادم ابروهامم همونجا برداشتند که کارشون معرکه بود. و البته ده هزار تومن هم بابت ابرو می گیرند. اونوقت در اداره خودمون، ابرو رو میگیره بیست تومن! چه خبره آخه!!!!!!

خلاصه فوری ماشین گرفتم و برگشتم دنبال مانی و دیگه ساعت پنج شده بود و مانی پدر صاحبم رو درآورد و اینقدر که غر زد تو ماشین تا برسیم خونه، که دو سه بار هم سرش داد زدم چون بهانه گیریهاش دیوونه کننده بود! مثلا هی میگفت: از این خیابون نرو!!!!!! اخه بگو مگه تو خیابونها رو بلدی که هی دستور میدی از اینجا برو، از اونجا نرو! یا هی میگفت: فلان آهنگ رو برام بذار! بعد گریه میکرد و هی تکرار میکرد! حالا من چه میدونم فلان آهنگ بین پونصد ششصد تا آهنگ، کجاست!!!!!!!گریه

دیگه رسیدیم خونه روز یکشنبه و من به مهدی شکایتش رو کردم که دیوونه ام کرده! اونم گوش کرد و بعدش من رفتم حموم و بیرون که اومدم، مهدی گفت: از یه خانم مقتدر مثل تو بعیده که اینقدر از یه بچه شاکی بشی. بهت حق میدم ولی تو هم دیگه زیادی ناراحت شدی!!!!!

خلاصه فیله بیرون گذاشتم و زعفرون و پیاز هم زدم قاطیش و آبلیمو زدم که یه کم مزه دار بشه و برنج هم درست کردم و در جریان کارهام، یه شمع هم به نیت کار پیدا کردن مهدی و همه بیکارها روشن کردم.

 

بعد از مهدی برنامه این دو سه روز تعطیلی رو پرسیدم که گفت:
برام مهم نیست و فقط جوری باشه که تو بیشترین استراحت رو داشته شی!!!!!!!!!!!!!

راستش خودم از خدام بود که مهدی و پسرها جمع بشن خونه ما و واسه خودشون ایکس باکس بازی کنند. چون میدونم الانم خیلی احتیاج داره که با بازی، سر خودشو گرم کنه. منم به کارهام برسم و یه کم واسه خودم برم دنبال کارهایی که میخوام. ولی خب هفته پیش بابام گفت اگه داییم آخر هفته (هفته پیش البته) نمیخواست بیاد، دوست داشتم برم انقلاب. منظورش خونه ما بود. خب حالا احتمالا بگم یکی دو روز
هم اونا بیان. تا ببینم چی میشه.

خلاصه شب فیله ها رو کباب کردم و مهدی هم خیلی خوشش اومد و
البته شق القمر هم نبود که! همه بلدند درست کنند:

 

این بود جریانات این دو روز که دیروز نشد بنویسم و البته شد و نوشتم ولی خب پرشین وفا نکرد و حتما خیری توش بوده. فقط یه جریان می مونه که براتون نگفتم که اون از همه اینایی که گفتم، مهمتره.

اونم اینکه: دیروز صبح که قرار بود مهدی ماشین رو ببره، قرار شد من و مانی آژانس بگیریم. مانی خودش زودتر بیدار شد و گریه کرد که نمیام و منو نبر و از این حرفها. منم گفتم: بیا بریم برات یه چیزی بخرم بخوری. اونم داشت گریه میکرد. دیگه تا بخوایم از در بریم بیرون، به مهدی اشاره کردم که به آژانس بزنگه که تا ما میریم خرید از سوپر، اونم بیاد دم در. خلاصه مانی داشت گریه میکرد که از رفتیم بیرون و یه دونه پر کبوتر، جلوی خونه مون بود. خب وقتی مانی گریه میکنه، من همه اش چشم می گردونم یه چیز جدید پیدا کنم و در موردش قصه بگم تا حواسش پرت بشه.

پر رو نشونش دادم و گفتم: ماااااااانی! اینجا رو ببین! پر کبوتر! گفت: نمیخوام ببینم! منو نبر! بعد دوتایی رفتیم از سوپر خرید کردیم و مانی هم چوب شور خرید و وقتی رگشتیم، ماشین آژانس هم رسید و مانی گریه اش بیشتر شد که نمیخوام سوار شم!

بعدش من به راننده گفتم: اجازه میدید ما جلو بشینیم که پسرم
بهتر بتونه خیابون رو ببینه؟ ایشون هم گفت: البته.

بعد من و مانی نشستیم جلو و من به آقای راننده گفتم: عاقا!
نمیدونید صبح چی شد! ما از در خونه بیرون اومدیم و یه پر کبوتر دیدیم! من به پسرم
گفتم که کبوترها، صبح ها میان در خونه ها و گوش میدن. هر خونه ای که ازش صدای گریه بچه بیاد، یکی از پرهاشون رو می کنند و میذارند برای اون نی نی. آخه می دونید! کبوترها که بلد نیستند حرف بزنند! مجبورند یکی از پرهاشون رو واسه اون نی نی بکنند و بذارند جلوی در خونه اش!

حالا فکر کنید مانی دست انداخته بود دور گردن منو داشت با دقت گوش میکرد. راننده هم همینطور! جالبه راننده از کوچه ای داشت میرفت که چند تا کبوتر هم نشسته بودند کف کوچه!!!!!! به مانی نشونشون دادم و گفتم: ببین! دارند گوش میدن ببیند از کدوم خونه داره صدای گریه میاد!!!!!!!

بعد مانی دیگه گریه رو بس کرد و شروع کرد اونم به حرف زدن!
خلاصه رسیدیم در مهد و بردمش داخل و چند دقیقه موندم و بعدش از در مهد بیرون
اومدم. همین که بیرون اومدم، یاد قصه خودم افتادم! با خودم گفتم:

آشتی! خب تو هم از چهارشنبه تا حالا دلت خیلی گرفته و دلخوری از روزگار!  خب خدا اون پر کبوتر رو واسه تو هم گذاشته بود در خونه که غصه نخوری و بدونی نباید گریه کنی!

بعد باور کنید غم از دلم رفت و انگار دلم روشن شد! یعنی خودم هم قصه خودمو باور کردم!!!!!!!!

اینم عکس درختی که تو خیابون ایتالیا افتاده بود:

[ سه‌شنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩۳ ] [ ٧:۳۱ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ