چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلااااااااااااام صبح قشنگتون بخیر! البته صبح گرم! چون به نظرم خیلی گرمه! برعکس غروبها که دیگه یاد گرفته طوفانی میشه!!!!! فعلا که همه چی در حال استراحته تا عصر! ببینیم دوباره عصر هم طوفان میشه یا نه. من که به پیش بینی اینا هییییییییچ اعتنایی نمیکنم!!!!! والا!!!!

طوفان روز دوشنبه رو که اصلا پیش بینی نکرده بودند؛ بعد از اونم مال سه شنبه رو پیش بینی کردند که حتی برگ هم تکون نخورد!!!!!!! دیگه از دیشب بی اطلاعم که گفته بودند یا نه! چون این دو سه روز خیلی خیلی درگیر بودم و از اخبار بی خبرم!!!!!

خب، بریم سر ماجراهای این چند روز که به سر من، صد سال گذشته! یعنی اینقدر که ماجراهای ضد و نقیض اتفاق افتاده.

 


روز سه شنبه که آخرین روز کاری بود، دیگه برنامه مون این شد که من و مانی بریم خونه خودمون و فرداش مامانم اینا بیان خونه ما. داداش کوچیکه از شمال واسه شون ماهی سفید آورده بود و مامانم گفت اونا رو میاره که چهارشنبه ظهر ماهی بخوریم. بعد همه اش از صبح می گفتند که قراره عصر سه شنبه دوباره از ساعت سه تا هفت طوفان بشه! منم همه اش فکر میکردم به محض اینکه طوفان شد، زود برم در مهد و مانی رو برداریم و بریم طرف خونه. و اینکه اصلا تو صندلی ماشینش ننشونمش و بذارمش پایین صندلی های عقب، کف ماشین بشینه که اگه درخت افتاد رو ماشین، لااقل سرش سالم بمونه!!!!!!!!!

که خب نه تنها طوفان نشد، بلکه باد هم نوزید!!!!

سه شنبه رفتم دنبال مانی و گفتم بیا با هم بریم کیک بخریم. چون شب قبلش با مهدی در مورد کیک صحبت میکردند! خب پدر و پسر شیرینی دوستند دیگه! بعد رفتیم یه کیکی کوچیک خریدیم و مانی خیلی ذوق داشت که میخواد با باباش کیک بخوره!! بعد رفتیم خونه و حالا نمیدونم به خاطر اینکه مردم به خاطر تعطیلات رفته بودند مسافرت بود، یا کلا از ترس طوفان، خیابون عباس آباد خعععععععلی خلوت بود و ما زود رسیدیم خونه!!

و البته مانی تو راه خوابید و تو خونه هم بیدار نشد. از طرف مهد هم پتو و ملافه و دمپایی اش رو داده بودند که بشوریم و امروز دوباره براشون ببریم. خلاصه وسایل رو بردم داخل و مهدی سرحال بود و اومد ما رو بغل کرد........ خب، من اصلا نه حس و حالشو داشتم، نه حوصله شو! ولی هیچی نگفتم. آخه یه موضوعی هم هست. فکر کنید روز قبل از سه روز تعطیلی بود و ما هیییییییچی تو خونه نداشتیم!!!!! خلاصه ده دقیقه هم دراز کشیدم و بعدش با توجه به اینکه مامانم میخواست ماهی بیاره واسه ناهار فردا، رفتم دنبال سبزی! یعنی قرار شد من برم خریدهامو بکنم، بعد مهدی بره بازارروز میوه و بقیه چیزها رو بخره!

آها، اینم بگم که سه شنبه وسط روز رفتم از نزدیک اداره، پنج تا نون سنگک خریدم و آوردم تو اداره و گذاشتم خنک بشه که این سه روز بدون نون نمونیم. نونش خیلی عالیه و یه لقمه اش رو هم آدم دور نمی ریزه!

در هر حال! رفتم سراغ سبزی فروشی همیشگی (همان همیشگی!) که دیدم بسته!!!! گفتم: ددم وای! از حالا بسته و حتما رفته مسافرت و فردا دیگه حتما اصلا سبزی نیست و حالا چه کنم!!!!

نمیدونم خیابونهای اطراف انقلاب رو چقدر می شناسید. همه اش یکطرفه است به جز فخر رازی که روبروی دانشگاهه و دوطرفه است. مردم تو جردن دور دور می کنند، من هی خیابونهای انقلاب رو بالا و پایین میرفتم چون یادم بود یه سبزی فروشی دیگه هم اونجاست!!!! خلاصه یافت نشد که نشد که نشد!!!!! دیگه به مامانم زنگیدم و اونم گفت: من خودم سبزی گرفته ام و میارم!!!!!!!!!! شما اینو داشته باشید تا بعد بهتون بگم!

بعد دیدم دیگه داره دیر میشه. رفتم مغازه پروتئینی فروشی که تو جمالزاده است و هممممه چی داره و منم یه عالمه وسیله خریدم که شام فردا شب رو سوفله مرغ و قارچ بخوریم! همه رو بردم گذاشتم تو ماشین و از اونجا دیدم دیگه دیره اگه بخوام برم خونه و مهدی رو بفرستم بازار روز! برای همین به قول هیلا، پیتکو پیتکو رفتم بازار روز و دیدم جارو اش کرده اند!!!!!!!! یعنی هییییییچی توش نبود. به زور (!) سیب زمینی و پیاز خریدم و طالبی و گوجه و یه کم هم هلو و گیلاس!!!!!! برگشتم خونه و به مهدی گفتم: دیگه خودت زحمت بکش وسایل رو از ماشین بیار بیرون!

خودم هم رفتم دراز کشیدم و یه نفسی تازه کردم و بعد از نیم ساعت بلند شدم وسایل رو جابجا کردم و آشپزخونه رو تمیز کردم و دستشویی رو شستم و دیگه برای چهارشنبه، کار آنچنانی نموند. مانی هم بیدار شد و شامی خوردیم و منم بعد از شام رفتم سراغ فیلم سربه مهر! خب لیلا حاتمی رو خیلی دوست دارم و میخواستم این فیلم رو ازش ببینم!

فیلم رو تعریف نمیکنم ولی جالبه که قهرمان داستان، وب داره و حتی یه جا با خواننده هاش قرار میذاره و منتها منکر میشه و میگه من اون نیستم!!!!!! با خودم فکر کردم خوبه منم از این کارها بکنم!!!!!!! با شماها قرار بذارم و بیام بگم من اشتی نیستم!!!!!!

فیلم تموم شد و بعد هم مسواک و لالا و تا چهارشنبه.

چهارشنبه صبح زود بیدار شدم و مانی ازم صبحانه خواست و با هم خوردیم و منم پاشدم به گردگیری و تمیزیهای آخر رو انجام دادم که تلفن زنگید و مامانم گفت: ما داریم میریم نازی آباد! گفتم: تموم کرد؟ گفت: آره، شش صبح تموم کرد!

هر دو می دونستیم منظور کیه. مادر شوهرخاله ام. که البته نود و چهارسالش بود و این اواخر آلزایرم بدی هم گرفته بود. ولی خاطرش برامون عزیزه و قریب سی و نه ساله که می شناسیمش! یعنی فکر کنید سال 54 که پدر و مادر من میان تهران زندگی کنند، (بابام دانشگاه تهران قبول شده بوده) میان طبقه بالای این خانم رو اجاره می کنند. بعد از سه سال صاحب من میشن و دیگه میخوان از اونجا بلند شن. ولی این خانم و شوهر محترمش نمیذارند و میگن بمونید تا صاحب پسر بشید. بعد از سه سال هم خدا برادرم رو به مامانم اینا میده و دیگه میخوان بلند شن که اینا میگم نرید تا صاحب خونه بشید. بعد مامانم اینا یه جا یه خونه با نامشون درمیاد و میخوان پاشن که اینا میگن: کجا با این عجله!!!!! تازه میخوایم با شما فامیل بشیم. اینه که خاله کوچیکه منو (که معرف حضورتون هست!!) واسه پسر کوچیکشون می گیرند. یعنی این شوهرخاله ام، قبل از اینکه فامیلمون بشه، قبلا کلی همسایه مون بوده!!!!!! خلاصه فامیل میشیم و بعد از ده سال بالاخره از اونجا بلند میشیم و باقی ماجراها.

حالا این خانم همون روز چهارشنبه فوت کردند و مامان اینا هم رفتند نازی آباد خونه شون. قرار شد بعدش هم بیان خونه ما. یعنی واسه ناهار. بعد مامانم گفت: چون من میخوام برم اونجا، دیگه نمیشه ماهی رو بیارم. خراب میشه. تو یه ناهار ساده درست کن!

منم ساده ترین ناهاری که به ذهنم میرسید، قورمه سبزی بود. زود همه رو ریختم تو قابلمه و منتظر شدم درست بشه. یه ظرف هم سالاد درست کردم چون مامانم اینا عادت دارند با همه غذاها، سالاد میخورند!

بالاخره مامانم اینا ظهر اومدند و دیدم مامانم ماهی آورده و گفت: پس چرا آبگوشت درست نکردی؟!!!!! گفتم: دیشب بهت گفتم آبگوشت درست کنم، گفتی نه! درست نکن. منم قورمه سبزی درست کردم!

خلاصه جاتون خالی قورمه رو خوردیم و عصر هم من رفتم دیدم سبزی فروش در خونه مون مغازه رو باز کرده و گفت: دیروز بارم زود تموم شد که زود رفتم! ولی امروز هستم! منم سبزی پلویی تازه خریدم و اومدم خونه و به مامانم گفتم بیا بریم یه دوری بزنیم و منم یه شلوار مشکی بخرم! ولی  از اونجایی که مامانم خیلی خیلی زیاد جون دوسته و می ترسه، همه اش از طوفان می ترسید. گفتم: مادر من! ما تا همین شانزه لیزه میریم و می آییم! خلاصه به زووووووور بردمش و تا یه برگ تکون میخورد میگفت: آشتی! بیا برگردیم! الان طوفان میشه!!!!!!!

واقعا من نمیدونم چرا اندازه مامانم ترسو نشده ام!!!!!!!!منتظر

بعدش مغازه ها رو دیده و ندیده برگشتیم و من فقط تونستم یه شلوار نخی جذب بخرم که البته شک داشتم بتونم بپوشم ولی شکر خدا خیلی راحت بود. و البته وقتی با مامانم میرم خرید، قید خرید کردن رو میزنم. چون اجازه نمیده شما هییییییییچی بخرید. همه چی در نظرش یا گرونه، یا به درد نخوره! بعد شما در حالیکه دارید جنس ها رو نگاه می کنید، از مغازه میره بیرون!!!!!! امکان هم نداره یه چیزی بخرید و بگه: مبارکه!!!!!!! فوری می پرسه چند؟ بعد شما هر مبلغی بگید ـ هر مبلغی ـ میگه: گرون خریدی. فلان جا ارزون تر میده! یه وقتهایی حرص می خوردم از این کارش! ولی خب دیگه عادت کرده ام. یعنی وقتی بخوام خرید کنم، نمی برمش! دیگه اون روز میخواستم به این بهانه یه سر ببرمش بیرون که اینقدر از طوفان ترسید که زود برگشتیم!!!!!!!!

خلاصه دو تا بچه های خاله ام هم بودند و دخترش امتحان داشت و نشست به درس خوندن و منم رفتم تو آشپزخونه و اول آب واسه برنج گذاشتم و سبزی پلو با ماهی درست کردم و با بقیه سبزی ها هم کوکو درست کردم و بعدش هم ماهیها رو سرخ کردم. پسرها هم نشستند به ایکس باکس بازی کردن و تا دو و سه صبح بازی کردند.

صبح پنجشنبه ساعت هفت بیدار شدم و بساط چای رو درست کردم و یه املت حسابی هم درست کردم و همه رو بیدار کردم که زود بلند شیم و صبحانه بخوریم و بریم بهشت زهرا برای مراسم تدفیین. خلاصه پاشدند و رفتیم بهشت زهرا و البته قبلش من و مهدی رفتیم خونه بابای مهدی و مانی رو گذشتیم اونجا. چون اونجا که اصلا جای بچه نیست. بهشت زهرا رو میگم!

مامان مهدی هم خیلی خوشحال شد که مانی قراره یه روز پیشش بمونه و اصلا قبل از تعطیلات به مهدی گفته بود: تو این سه روز، یه سری هم به ما بزنید و من خودم نمیدونستم اگه مامانم این بیان، چه جوری بهشون بگم که ما یه سر هم میخوایم بریم سر بزنیم به مامان مهدی! که اینجوری شد و میگن که آدم نمیدونه چی میشه!!!!!!!! بعد مانی رو گذاشتیم اونجا و رفتیم به مراسم کفن و دفن رسیدیم و خدا همه رفتگان رو بیامرزه!

بعدش هم ناهار مهمان صاحب عزاها بودیم و عصر هم مامانم اینا رفتند خونه خودشون و من و مهدی هم رفتیم خونه مامان مهدی که مانی رو برداریم. منتها قبل از اینکه هرکی بره دنبال کار خودش، مهدی با پسرها قرار گذاشت که ما بیاییم خونه و ایکس باکس رو برداریم و شب بریم خونه همین خاله ام و پسرها واسه خودشون دوباره ایکس باکس بازی کنند. خب خاله ام که منزل مادرشوهرش بود و درگیر مراسم بودند. ولی پسر و دخترش تو مراسم نبودند. از اون طرف هم از کرمانشاه یه سری از فامیل هامون اومده بودند و اونا هم شب قرار بود بیان خونه مامانم این و یه پسرخاله دیگه ام هم به مامانم گفت: منم میرم زن و بچه ام رو میارم و میام اونجا.

مهدی که دید همه جمعند، دلش نیومد بره خونه باباش اینا! نزدیک خونه مامانش این که رسیدیم گفت: لازم نیست به مامانم اینا بگی میخوایم بریم ایکس باکس بازی کنیم! میگیم درگیر مراسم ختمیم و برای فردا ناهار که میشه ناهار سوم، کلی کار هست و ما میخوایم به شوهرخاله ات کمک کنیم!!!!!!!!!!! یه عالمه مهمون هم که از کرمانشاه اومده! پس کلی کار خونه بابات اینا هست!!!!!!!!

خلاصه رفتیم داخل و یه کم نشستیم و داداش مهدی گفت که مانی خیلی بچه خوبی بوده و فقط یه جا به مامان، نامهربونی کرده! گفتیم چه کار کرده؟ گفتند: با لگد زده تو شکم مامان مهدی و گفته: من مامان مامان آشتی رو دوست دارم! البته بعدش عذرخواهی کرده ولی خب، مامان، ناراحت شده!

بعد من رو کردم به مامان مهدی و گفتم: کار بدی کرده مانی. حالا شما واقعا ناراحت شدید؟

گفت: بله! من خیلی برای مانی زحمت کشیده ام! بهم برمیخوره میگه من فلانی رو بیشتر از تو دوست دارم!!!!!!!!! گفتم: مانی بچه است! شما رو هم خیلی دوست داره. حالا اون لحظه یه چیزی گفته! گفت: نه، به هر حال من ناراحت شدم!!!!!!

منم دیگه هیچی نگفتم. بالاخره مانی رو برداشتیم و رفتیم خونه بابام اینا. تو راه من به مهدی گفتم: یعنی واقعا مامانت ناراحت شده؟ گفت: ول کن بابا! خب یه سال پیش مامان من کمرش درد گرفت و نتونست مانی رو نگه داره. مامان تو نگه داشته و این بچه هم وابسته مامان تو شده. دیگه این ادا اطوارها چیه که ناراحت میشم!!!!!!

دیگه بحث رو ادامه ندادم!

خلاصه رسیدیم خونه بابام اینا و جا نبود پا بذاری اینقدر شلوغ بود!!!!!مانی هم خر کیف با بچه ها بازی میکرد. دیگه صدا به صدا نمیرسید! خلاصه بعد از شام، پسرها رفتند خونه خاله کوچیکه به بازی کردن و یه سری از مهمونها رفتند  و من و مانی هم موندیم و به چند نفر دیگه. رختخواب انداختیم و خوابیدیم و جمعه صبح بیدار شدیم و من دیدم هیچ کاری برای انجام ندارم و چه بهتر که مانی رو ببرم پارک! دوتایی صبحانه خوردیم و بردمش پارک شهران و اونجا یه بچه گربه هم بود که ازش عکس انداخته ام ! رفتم براش شیر و یه کم آشغال مرغ خریدم و آوردم بهش دادم که البته شیر نخورد و مرغ خورد! بعد یکی از دوستام به دخترش هم اومدند پارک و تا حوالی ظهر پارک بودیم.

طبق رسم شوهرخاله ام اینا، باید ناهار هم دوباره میرفتیم اونجا. که البته ما نمیخواستیم بریم، ولی خب رسمشون بود. دوباره همه رفتیم نازی آباد و ناهار خوردیم و بعدش رفتیم مسجد برای ختم. بعد از ختم هم، مامانم اینا میخواستند برن خونه خودشون.

من و مهدی قرار بود مانی رو بذاریم پیش مامانم  اینا. آخه جمعه شب، عروسی خواهرشوهر خواهرشوهرم بود! بعد خودمون به شک افتادیم که مانی رو ببریم یا نه. که مانی خودشو کوبید زمین که من میخوام برم خونه مادربزرگ! داداشم هم گفت: بابا این بچه رو بفروشید با ما و خلاص! ما می بریمش!

بعد هم اونا رفتند و فقط من از مانی قول گرفتم که شب بیام دنبالش و دیگه شب باهامون بیاد خونه مون! بعد هم من و مهدی رفتیم خونه و من زنگیدم آرایشگاه که برم موهامو سشوار بکشم که خانمه گفت: من دارم میرم و نمیتونم بمونم! بعدش دیگه رفتم حموم و اومدم موهامو خشک کردم و خودم سشوار کشیدم و آرایش کردم و ساعت هفت و نیم راه افتادیم به طرف عروسی!!!! تو اوج اون طوفان دیشب!!!! یعنی ماشین تلو تلو میخورد ها!!!!!!!!!

بعدش رسیدیم و رفتیم داخل و عروسی تو تالار بود و زن و مرد جدا! ساعت ده هم شام تموم شد و رفتیم دنبال مانی خونه بابام اینا. تو راه برگشت مهدی میگه: فکر کنم افسرده شده ام. صدای موزیک بالا بود ولی من اصلا میل رقصیدن نداشتم! گفتم: از من که رقاص تر نیستی! از بس ارکسترش چرت بود، منم هیچ میل رقصی نداشتم! ربطی به افسردگی نداره!!!!!!! بعدش وقتی زن و مرد از همه جدان، مردها انگیزه ای برای با هم رقصیدن ندارند! مثل رقص زنها با هم! که دختره اگه یه کم بیشتر عشوه بریزه، بقیه زنها به نظرشون مسخره میاد!!!!!!

القصه! رفتیم دنبال مانی و بردیمش خونه مون و تا رسیدیم دیگه ایشون تو ماشین خوابش برده بود و بردیم گذاشتیم سر جاش.

امروز صبح مهدی ماشین رو میخواست. صبح آژانس گرفتم و منتها رختخوابهای مانی رو هم شسته آماده گذاشته بودم که ببرم و ماشین که اومد، دوباره مانی گریه کرد و بردم گذاشتمش تو ماشین با اونهمه وسایل!!!! در مهد که رسیدیم، اومدم حساب کنم، دیدم کلا کیف دستی ام رو نیاورده ام!!!!!!!!!!!

راننده رو نگه داشتم در مهد و رفتم مانی و وسایل رو گذاشتم تو مهد و از مربی مانی پول گرفتم بردم دادم به راننده و اومدم اداره. خوبه یه عینک زاپاس تو اداره دارم!!! همچنین کلید کشوها!!!!!!

دیگه امروز عکس ندارم براتون بذارم. یعنی عکس پیشی بود، ولی خب، رم دوربین باهام نیست! حالا یه ساعت دیگه میرم پول میدم به مربی مانی و برمیگردم. امروز مهدی باید مانی رو بیاره. صبح که بهش زنگیدم که من کیفم رو جا گذاشته ام! غذاها رو از کیفم دربیار و بذار تو یخچال!!!!!

اینایی که گفتم شرح ماوقع این دو سه روز بود! ولی یه عالمه حرف دیگه هم دارم که دیگه در این مقال نمی گنجه!!!!!!!! ایشالا سر فرصت!!!!!!!نیشخندنیشخندنیشخند

[ شنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩۳ ] [ ٦:٤٥ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ