چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلاااااااااام صبح قشنگتون بخیر و شادی و نیکی و همه چیزهای خوب. حال من خوبست و شما هم باور کنید!قلب هرچند که دیروز تا ساعت نزدیک هفت اداره بودم و میگرنم هم عود کرده بود و چشمام تقریبا جایی رو نمی دید. ولی شکر خدا الان بهتره.

عرض کنم خدمتتون که دیروز رو یادتونه که کیف دستی ام رو نیاورده بودم. خب همه چی توش بود. از کیف پول و کارت ورود و خروج و عینک و دسته کلید و غذا و ماست و خیار!!!! زود به مهدی زنگیدم که غذاها رو بذاره تو یخچال که خراب نشن.

یه عینک زاپاس تو اداره دارم و همچنین یه دسته کلید اضافه. که البته دیگه کلیدهای خونه توش نیست. همین کلید کمد و کشوهای اداره! دیروز حوالی ساعت ده، پول مهد مانی رو از طریق اینترنت پرداخت کردم و پرینت گرفتم و رفتم به طرف مهد مانی اینا، به همراه دوازده هزار تومن پول! البته یه مقدار دیگه هم پول برداشتم! سرم هم به شدت درد میکرد و با خودم گفتم برم از داروخونه یه سرم شستشو بگیرم و بیام یه کم بکشم به دماغم بلکه سینوزیتم بهتر بشه.

 


خلاصه خواستم برم طرف مهد، خب کیف که نداشتم! پولها رو گذاشتم تو جیب عقب شلوارم! موبایل رو دستم گرفتم و راه افتادم. همکارم گفت: از فلان جا هم میری؟ گفتم: بله! گفت: من یه نیم سکه دارم. می تونی برام بفروشیش؟ گفتم: بله. فقط کارت ملی ندارم. نمیدونم نیاز باشه یا نه!

به هر حال نیم سکه رو هم گذاشتم جیب عقب شلوارم و پاشنه رو بالا کشیدم و راه افتادم. اول رفتم مهد و پول رو دادم به مدیر مهد که بده به مربی شون و بازم ازش تشکر کنه. بعد در مورد مانی باهاشون حرف زدم که ببینم صلاحه بذاریمش کلاس کاراته یا نه و در مورد کلاس نقاشی. که گفت مانی اینا از مهر دیگه میان کلاس چهارساله ها و خود به خود همه این کلاسها رو دارند. البته قرار شد کاراته رو بپرسه ببینه صلاحه یا نه.

بعدش منم دوباره از مربی هاشون تشکر کردم چون برنامه مانی روی نظم قشنگی افتاده. بعد هم رسید پرداخت شهریه رو گرفتم و دیگه خداحافظی کردم و اومدم. رفتم سکه رو فروختم. نیم سکه رو چهارصد و هفتاد فروختم. پولشو گذاشتم جیب عقب شلوارم! خب جای دیگه ای نداشتم که بذارم! بعدش اومدم داروخونه و یه سرم شستشو خریدم. سر راه از نونوایی سنگکی هم گذشتم و دیدم سگ پر نمیزنه! مجبور شدم (!) یه دونه نون هم بگیرم! خلاصه با دست پر برگشتم اداره و پول همکارم رو بهش دادم و نون رو تیکه کردم و گذاشتم تو سبد و سبد رو هم تو نایلون و رفتم دیگه نشستم سر کارم.

یه بارم سرم شستشو کشیدم تو بینی ام که سر دردم بهتر شد یه کم. ولی از ساعت سه، یه درد مسخره ای دوباره اومد تو سرم و دلم میخواست واقعا بذارم برم خونه. ولی خب شنبه بود و روز شیفتم! یعنی به زور داشتم تحمل میکردم ها! به خصوص که کارها خیلی هم چیپ و مسخره بود. میدونستم طوفان نمیشه چون گفته بودند طوفان میشه! یعنی عاشق این پیش بینی هاشونم. بیچاره ها شانس هم ندارند. اونا شانسی پیش بینی می کنند، از شانس بدشون، همه اش هم برعکس میشه!

فقط یه بار ساعت چهار زنگیدم به مهدی که یادش نره بره دنبال مانی، که گفت: الان هر دو خونه ایم!!!!!! یه جوری با کلک وارد طرح شده بود!متفکر بعدش دیگه نشستم تو اداره تا ساعت کار لعنتی تموم بشه! ساعت شش که شد، با خودم گفتم: دیگه کم کم برم. کاری هم که نیست. ولی رئیسم یه دفعه شروع کرد به کار کردن!!!!!!!!! چند تا کار خفن! نمیدونم از صبح چرا یادش نبود!!!!!! بعد جالبه که من دسترسی نداشتم برای انجام اون کار روی سیستم! گفتم: فلان کس باید باشند که نیستند! ولی گفت: باید انجام بشه!

دیگه من و یکی از همکارها سه ساعت با سیستم ور رفتیم تا یه راهی پیدا کردیم و اون کار رو انجام دادیم. از اینا بدتر زمانی بود که برگشتم به رئیسم بگم که کار انجام شده، دیدم رفته!!!!!!!!!!!! خنثی کلا کار ما رو به اسپیکر چپ کامپیوترش هم نگرفته بود!!! منم دیگه سیستم رو خاموش کردم و رفتم خونه.

حالا شما فکر کنید خانمها حتما باید وقتی از در میرن بیرون، کیف دستشون باشه. حالا من خودم عادت دارم  مثلا چون خونه مون نزدیک بازار شانزه لیزه و ولیعصره، وقتی میخوام برم مثلا مانتو بخرم یا حتی این اقلام بزرگ، کیف بزرگ با خودم نمی برم. همون کیف پول رو دستم میگیرم. میرم و برمیگردم. ولی دیروز دیگه خیلی ضایع بود. از تنخواه اداره که دستم بود یه مقدار پول برداشتم برای کرایه ماشین. ولی فقط موبایل و پولها دستم بود. مانتوها هم که شکر خدا جیب ندارند!!!!!!

یعنی وقتی جلوی اداره تاکسی گرفتم، راننده با تعجب نگام کرد که این از کجا داره میره کجا که هیچی دستش نیست! دستام همینطور تو هوا تاب میخورد!!!!!!!! (لا لا لا لا)

خلاصه از میدون فاطمی دو تا نون باگت هم خریدم و دیگه تلو تلو میخوردم از سردرد! دو تا راننده هم با هم دعواشون شده بودکه این میگفت نوبت منه، اون میگفت نوبت منه. همدیگر رو سیر فحش کردند. هرکی هم میخواست منو ببره تو ماشین خودش! منم هر دو رو ول کردم و رفتم یه ماشین گذری سوار شدم تا اونا سر فرصت همدیگر رو جر بدن!!!! رسیدم خونه و مهدی در رو باز کرد و گفت: قیافه رو!!!!!

گفتم: میگرنم عود کرده. هیچی نگفت و رفت نشست رو کاناپه پشت لپ تاپ و روبروی تی وی! منم رفتم لباسهامو درآوردم و مانی از تو اتاق گفت: سلاااااااااام. رفتم پیش ما نی و دیدم رو تخت داره کارتون می بینه. سرمو گذاشتم رو پای مانی و همونطوری موندم. بعد از چند دقیقه دیدم دارم از حال میرم.

رفتم یه قرص ژلوفن از مهدی گرفتم و خوردم و همونطوری با تی شرت تنها، رفتم دراز کشیدم رو کاناپه. یعنی حس پوشیدن لباس رو هم نداشتم. دلم میخواست برم دوش بگیرم ولی واقعا قادر نبودم. حس میکردم کله ام پر از سرب شده! بعد دراز کشیدم و کم کم سردم شد و دست برم بالای سرم و چادرنماز رو پیدا کردم و کشیدم روم.

ساعت هشت و ربع بیدار شدم و دیدم مهدی داره با همسایه دم در صحبت میکنه. رفتم تو آشپزخونه و یه کم مرغ پخته داشتیم. واسه مانی یه ساندویچ مرغ گرفتم و دادم دستش که بخوره و بعدش هم مانی اومد و یه لیوان شیر برد که با ساندویچش بخوره! بچه ها چیزهایی میخورند ها!!!!!!!!! شیر و مرغ!!!!!!!!!!سبز

بعد کالباس و بقیه وسایل رو هم آوردم گذاشتم روی میز که مهدی هم بخوره. خودم هم یه لقمه کوچیک خوردم. ولی اصلا میل نداشتم. از درد داشتم بالا می آوردم!

مهدی گفت: الان که بیداری، اینجا بشین من برم بالا ببینم می تونم آنتن رو درست کنم یا نه.

کلا این طوفان دهن هرچی آنتن و دیش و همه چی رو سرویس کرده!

بعد رفت بالا و تا برگرده، یه سر به فیس زدم و خبری نبود و بیرون اومدم و مهدی هم برگشت پایین و گفت: هیچی نمیخوره و منم رفتم وسایل رو از رو میز جمع کردم و جالبه که مهدی کلا اصلا براش مهم نبود که من دارم مثل سگ درد میکشم! یعنی از چشمام معلوم نبود؟؟!!!!!!!! و اینکه هیچ حرفی نمیزدم؟ متفکر

خب حالا دلیلش رو بهتون میگم.

تو پست دیروز فقط شرح ماوقع اون دو سه روز رو نوشتم. دیگه ننوشتم که مهدی چی به روزگارم آورد که میخواستم بذارم و فرار کنم! برم یه جایی که فقط بیست و چهارساعت نبینمش!

یعنی چیزی که متوجه نمیشم اینه! سه روز و سه شب خوش گذرونده و با پسرها سر ایکس باکس بوه و هرجا که خواسته رفته، اونوقت فکر کنید دهن منو صاف کرد. مثلا روز سه شنبه که مامانم اینا اومدند خونه مون، فقط یادمه یه بار من و مامانم داشتیم حرف میزدیم و مهدی یه چیزی گفت، که من ادامه حرفمو با مامانم گفتم! بعد مهدی داد کشید: دارم باهات حرف میزنم!

منم بهش چشم غره رفتم و اشاره کردم: چرا داد میزنی؟ درست حرف بزن!!!

بعد روز چهارشنبه که رفتیم برای خاکسپاری و برگشتیم خونه خودمون، مانی هم نبود دیگه! پیش مادرشوهرم بود. مهدی شروع کرد! یعنی مغزمو خورد:

تو به من اهمیت نمیدی، من برات مهم نیستم! به حرفم گوش نمیدی. چشمت که به خانواده ات میخوره، دیگه من از یادت میرم. کلا من برات کات میشم!!!!!!!!!!

درحالیکه اینجوری نیست!ناراحت خب شما فکر کنید آدم داره مهمونداری میکنه. اونم که داره با پسرها بازی میکنه! من باید چه کار کنم؟! هر پنج دقیقه یکبار بیام بگم: عزیزم چیزی نمیخوای؟ حالت خوبه؟ خب مگه آدم مسخره است؟ اصلا مگه خودش ا ین کار رو میکنه؟

بعد هی گفت و گفت و گفت! بعدش هم گفت: آره! داداش و پسرخاله هات به من میگن برو جا بگیر برای ناهار، من رفتم سر یه میز جا گرفتم، بعد اونا رفتند اون سر میز نشستند و من تنها موندم این سر میز بین سه چهار نفر غریبه!

تو رو خدا شما بگید. این رفتار زنانه است یا مردانه! بعد میگن مردها به این چیزها دقت نمی کنند! یعنی سالهای سال، من با خانواده مهدی که میرفتیم جاهایی که زن و مرد جدا بودند، تمام مدت مامان مهدی و دخترهاش سرشون تو یقه هم بود و غش غش با خودشون می خندیدند. منم مویی بودم در کنار حاضرین محترم!!!!! ولی برام اصلا اهمیت نداشت. کم کم از جمعشون جدا شدم و جای دیگه مهمونی خوش میگذروندم. مثلا پیش یکی از خاله هاش که خیلی شوخه و حرفهای خنده دار میزنه! بعد از اون دیگه مامان مهدی به صرافت افتاد که منو تو جمع خودشون داشته باشه. ولی میخوام بگم برام اهمیت نداشت. خب یکی نمخواد کنار من بشینه، خب نشینه!!!!!!

بهش گفتم: تو کیف و حالتو با اونا می کنی. دیگه برای چی غر ناراحتی هاتو با اونا، سر من میزنی. الان من باید چه کار کنم؟!

یعنی حکایتیه ها! ولی گذاشتم هی بگه و بگه و خالی بشه. ولی همه اش حس میکردم به شدت نسبت بهم جبهه داره. علتش رو هم واقعا نمیدونم.

چهارشنبه شب هم که رفتیم خونه بابام اینا دوباره، به اصرار خودش بود. خودش میخواست ایکس باکس بازی کنه. وگرنه من فکر کردم حالا یه شب می مونه خونه مامانش اینا. که البته اونجا هم مامانش اینقدر سر این خونه و وضعیت موجود ناله میکنه که مهدی تحمل نمیکنه و برای همین میخواست فرار کنه!

آها! شما بیایید منو بکشید! ببینید سر چی از من گله داشت! میگه: چرا اون روز سه شنبه که قرار بود ظهر ماهی درست کنی، من تازه سر ناهار فهمیدم ناهار ماهی نداریم و قورمه سبزی داریم!!!!!!!!!!!!!

تعجبتعجب

یعنی شما فکر کنید قورمه سبزی غذاییه که آدم بخواد مخفی اش کنه؟ بوش تمام دنیا رو برمیداره! وقتی جنابعالی تا ساعت یازده تو رختخوابی و از هیچی خبر نداری و برات هم هیچی مهم نیست، من هی بیام تند تند گزارش بدم بهت که: راستی قرار بود ماهی درست کنم، مامانم اینا رفتند خونه میت و قورمه درست میکنم! خب برای یه مرد چه اهمیتی می تونه داشته باشه؟؟!! برای مردی که تو این سالها، این موضوع براش مهم نبوده!!!!!!!

بعد وقتی پنجشنبه شب دوباره رفتیم خونه مامانم اینا که همه اونجا جمع بودند، دیدم مامانم قورمه سبزی درست کرده! یعنی چون یه دفعه یه جمعیت زیادی اومدند و مامانم تقریبا غافلگیر شد، دیگه اون براش از همه راحت تر بود و وقت درست کردن چیز دیگه ای رو نداشت.

از در که رفتیم تو و من دیدم قورمه سبزیه، میخواستم گریه کنم. چون یه ساعت پیشش سر تغییر غذا، دهنم صاف شده بود! رفتم در گوشش گفتم: ببخشید مهدی جان! مامان قورمه سبزی درست کرده. گفتم در جریان باشی و آمادگی اش رو داشته باشی!!!!! گفت: مهم نیست!

یعنی ببینید آدم چقدر باید بدبخت باشه که تغییر غذا براش مهم باشه و اون زن چقدر از اون مرد بدبخت تره که وقت و مغز نداشته اش رو صرف چه چیزهایی کنه!!!!!!!گریه

بعد هم که رفتیم مسجد و برگشتیم، تو راه گفت: داداش کوچیکه ات هم که نبود!

گفتم: آره. خودش زنگید که حال پدر خانمش خوب نیست و رفته اند لواسون که ایشون اونجا استراحت کنه. گفت: بهانه است! دیروز که واسه خاکسپاری اومده، دیگه امروز میخواسته نیاد!

خنثی یعنی دیگه میخواستم بزنم تو دهنش! آخه به تو چه مربوطه. مگه تو خاله زنکی که هی می شمری کی اومده بود و کی نیومده بود!!!!!! بعد به من چه مربوطه آخه!

بعد دوباره شروع کرد. یعنی از هر کدوم از این مراسم که می اومدیم، تا دو ساعت مغز منو میخورد!

آخه چرا؟ واقعا چرا؟

کیف و حالش با پسرها بود، ناراحتی اش رو میاورد سر من! منم واقعا امروز میخوام با داداشم صحبت کنم. میخوام بگم این بهش برمیخوره تو رو خدا تنهاش نذارید!!!!!!!!

تو رو خدا روزگار ما رو ببین! این از همه اونا بزرگتره، اونوقت باید عین بچه ننه ها بری سفارشش رو بکنی!!!!!!

آها، اینو بگم. سر این طوفانها، ماشینمون عین لجن شده بود. به طوری که فقط شیشه جلو دید داشت. از هفته قبلش هی به مهدی میگفتم: من وقتی رانندگی میکنم، اصلا شیشه عقب رو نمی بینم. خیلی کثیفه. یه دستی بهش بزن. گفت: باشه.

یکی دو بار خودم خواستم تمیز کنم، ولی گفتم: آشتی! عجله نکن. خب وقتی گفته تمیز میکنه، حتما میکنه دیگه!

تا روز چهارشنبه که مامانم اینا اومدند خونه مون. عصر که با مامانم میخواستم برم بیرون، واقعا حالم از ماشین به هم میخورد. مامانم گفت: آشتی! خیلی ماشینتون کثیفه!

حالا به گفتن اونم نیازی نبود. هر چشمی می دید که چه کثافتیه! خب ما باید تمیزش میکردیم. شب دوباره به مهدی گفتم: فردا زشته با این ماشین بریم. خب یه سطل آب بریز روش. گفت: با یه سطل تمیز نمیشه! باید ببرمش کارواش که الانم کارواشها باز نیستند!!!!!!!!

هی با خودم گفتم: الان میره تمیز میکنه، ولی نرفت که نرفت. و ما چهارشنبه باهمون ماشین رفتیم بهشت زهرا و برگشتیم!!!!!!! ظهر که برگشتیم و یه ساعت مغز منو خورد، گذاشتم بخوابه! وقتی ظهر خوابید، دو سطل آب برداشتم و رفتم دم در. حالا فکر کنید خونه ما تو یه خیابون شلوغ تو انقلابه که کاسبها هم هستند همیشه! به هیچکس نگاه نکردم. آروم رفتم کنار ماشین و دو سطل آب رو ریختم رو ماشین و با لنگ و رایت، شیشه ها رو تمیز کردم. بعد رفتم دو سطل دیگه هم آب آوردم. آرایشگر مانی گفت: زیاد نساب، تمیز میشه. برگشتم و سلام کردم. گفت: مهدی گرفته خوابیده، اونوقت شما داری ماشین میشوری؟ بذار خودش بشوره! بهش لبخند زدم!!!!!!! اونم هیچی نگفت و رفت.

سری دوم آب  رو که از در بیرون می آوردم، مهدی بیدار شد و گفت: کجا میری؟ چه کار میکنی تو؟ گفتم: ماشین میشورم! و از در رفتم بیرون! وقتی ماشین شستن تموم شد و برگشتم داخل، دیدم تو اتاق خوابه! یعنی به ادامه خواب می پردازه!!!!!!!!

کلا به تخمش هم نبود. خب من خیلی صبر کردم. ولی واقعا خودم روم نمیشد. یعنی اینجوری که وقتی مانی تو صندلیش می نشست، اصلا هیچ جا رو نمیدید. انگار ماشین از خاکریز جبهه برگشته بود! رو شیشه ها گل بود! ولی واسه مهدی، همین که شیشه جلو تمیز باشه، بس بود. ولی برای من نه! خب یا باید یه ماه حرص میخوردم و با ماشین لجنی میرفتم، یا یه بار قال قضیه رو تموم میکردم.

اتفاقا دیروز پیچک عزیز در همین مورد یه چیزهایی نوشته بود برام. ولی خب، آدمها با هم فرق دارند. یه عزیزی مثل پیچ فرق میکنه. خودش میخواد مسوول خانمش باشه. خودش میخواد که کارهای مربوط به پیچک رو انجام بده. وقتی همسر من نمیخواد و براش هم اهمیت نداره، دیگه من چه کاری میتونم بکنم جز اینکه خودم اون کار رو انجام بدم.

قبل از اینکه برم ماشین رو بشورم، به مهدی گفتم: برام مهمه تو ماشین تمیز بشینم. ممکنه مانتوی تنم، بیست هزار تومن باشه. ولی برام مهمه که تمیز باشه. که کفشم دستمال کشیده باشه. ماشینم همینطور. برای مهمه که تمیز باشه. ولو اینکه پراید باشه. من دوست ندارم تو ماشین کثیف بشینم. گفت: خب دوست نداشته باش!!!

وقتی اینو گفت و در عمل هم نشون داده بود که واقعا براش مهم نیست، منم خودم رفتم ماشین رو شستم. خب اگه نه، باید تا همین الان با ماشین گلی میرفتم و می اومدم. آخه چرا؟؟؟؟؟؟!!!!!!! نه، واقعا چرا؟؟؟؟؟!!!!!!!!!

بعد روز جمعه که بازم از ختم اومدیم و هی غر زد و غر زد و غر زد، دیگه اومدم تو هال نشستم و بهش گفتم: بیا این ایکس باکس رو راه بنداز، میخوام فیلم ببینم! گفت: به من چه! گفتم: یعنی چی به من چه! دیگه یاد گرفته ای هرچی بهت میگم میگی به من چه! پس تو چه کاره ای تو این خونه؟!

بعد رفتم دراز کشیدم رو کاناپه تا موهام خشک بشه! (از حموم اومده بودم) بعد از چند دقیقه اومد تو هال و رفت سراغ ایکس باکس که از تو کیسه اش درش بیاره. بعد در حالیکه نصبش میکرد گفت: فکر نکن غر زدی، اومدم نصب کنم ها!!!!!!

گفتم: نه، مطمئنم به خاطر غر من نیست! چون کلا برات می اهمیتم!!!!!!! تو یه آدم بدبختی هستی که تمام ثانیه های زندگیت به محاسبه میگذره! که یه وقت نکنه باج بدی!!!!!!

بعد پشتمو کردم بهش و دراز کشیدم! اونم نصب کرد و رفت تو اتاق! منم یه فیلم گذاشتم و دیدم. عصر هم که داشتیم میرفتیم عروسی، ده بار دعوامون شد. من نمیدونم چه مرگشه! هی میخواد بپره به آدم. من هی میگم مثبت باشم. محلش نذارم. الان بیکاره، الان ناراحته که تو خونه است! الان درگیری خونه باباشو داره، الان مامانش زنگ زده و مخشو گذاشته تو فرقون!!!! الان......الان......... خب منم یه ظرفیتی دارم دیگه. هرچیزی هم حدی داره.

هی راه میره یه چیزی بهم می پرونه. هی متلک میگه. هی کنایه میزنه. تو که مادر خوبی نیستی، تو که کارهات به درد نمیخوره، تو که فلان..... تو که بهمان....

خواستم بهش بگم من همونم که هفته پیش رو سرت جا داشتم ها!!!!! ولی کلا بی خیالش شدم.

دیشب هم داشتم درد میکشیدم و جون می کندم، دست برنمیداشت. کلا این گارد رو داره!!!! یعنی انگار بازم شده ام کیسه بوکسش. بهانه هاش واقعا طخمیه!!!!!!!!

یعنی شما نمیدونید. خواهر بزرگه اش، وقتی پیش خانواده خودشه، درسته هی توسط شوهرش مورد نوازش (!) قرار میگیره! ولی هی جلوی خانواده اش، شوهرش رو دست میندازه و بهش انتقاد میکنه و من همیشه فکر میکنم اگه من این کارها رو با مهدی میکردم چی میشد!!!!!!!!!

بهانه میگیره دیگه!!!!! باید صبر کنم این روزهاش بگذره. یه جا هم تا آخر هفته قول مصاحبه داده اند. بره سر کار، خلاص شیم از بیکاری اش.

اینم عکس مانی که جمعه بردمش پارک:

اینم عکس اون بچه گربه تو پارک. با قیچی رویه بالایی قوطی شیر رو باره کردم. آخه نمیدونستم شیر میخوره یا گوشت. هر دو رو براش بردم که دیگه گوشت مرغها رو خورد!

 

دیشب با مانی رفتیم مسواک زدیم و مانی گفت: فردا تو خانه بازی شادی میخوام این کار رو بکنم و اون کار رو بکنم. گفتم: یعنی دیگه فردا بیدار بشی، گریه نمیکنی؟ گفت: نه!

بعد صورتشو شستم و اومدیم تو اتاق و لباسشم عوض کردم و خواستیم بخوابیم، گفتم: مانی دعا کردی؟ بگو: خدایا مواظب همه نی نی ها باش! گفت: باشه. گفتم: دعا کردی؟ گفت: آره. گفتم: چی گفتی؟

گفت: ای خدای رحمان خوب!!!!!!!!!

خندهقلب

 بعدش خواست بخوابه، که پتوش زیرش بود و مهدی خواست براش تشک بندازه، که مانی گفت: همین پتو خوبه. مهدی هم از اتاق رفت بیرون. بعد مانی گفت: میخوام پتو بکشم روم!!!!!!

مهدی رو صدا کردم که بیاد تشک بندازه زیر مانی. مهدی هم با عصبانیت اومد و زیر لب دو تا دری وری به من گفت. منم رو تخت دراز کشیده بودم و گفتم: کمرم درد میکنه نمی تونم تشک رو بلند کنم.

بعد که تشک رو با شدت انداخت رو زمین، مانی رفت روش خوابید و خطاب به مانی گفت: بگیر بکپ!

مانی هم گفت: باشه!!!!!!!!!!!

هر دو خوابیدیم و صبح هم که بلند شدم، آرایش کردم و حس خوبی هم داشتم. چون یه روز دیگه است. یه روز قشنگ دیگه. دیشب تو فیس یه متنی رو خوندم:

حضرت عیسی از خدا میپرسه: کدوم بنده از همه صالح تره؟ خدا آدرس یه پیرزنی رو میده. حضرت عیسی میره می بینه تو یه خونه خرابه یه جای دورافتاده، یه پیرزنیه که نمیتونه حرکت منه و فقط لبهاش داره می جنبه و ذکر خدا رو میگه. فکر کنم چشماش هم نمی دیده. حضرت میره جلوتر و پیرزن میگه: سلام بر عیسی فرستاده خدا. حضرت میگه: حتما تو از اولیایی که منو شناختی. خلاصه یه کم با هم حرف می زنند و حضرت به پیرزن میگه: تو که هیچی نداری. برای چی داری شکر خدا رو میگی؟ پیرزن میگه: من همه چی داشتم. ولی خدا همه چی رو ازم گرفت. اول بهم نگاه کرد و بعد همه چی رو ازم گرفت. من خدا رو به خاطر اون نگاه شکر میکنم. متشکرم که بهم نگاه کرد!!!!

خب امروز صبح منم همون حال رو داشتم. نمازم قضا شده بود ولی نگاه خدا رو حس میکردم و همین منو زنده نگه میداشت. حاضر شدم و مانی بیدار شد و دوباره گریه کرد. ولی یه کم باهاش حرف زدم و رفتیم تو ماشین و اندازه دو خیابون گریه کرد و رفتیم دنبال مربی اش و سه تایی رفتیم مهد. الانم حالم خوبه. به خاطر همه چی. هممممممه چی. اگه خیلی چیزها نباشند، ولی خدا هست. دلخوری از مهدی الان تو قلبم نیست. اصلا نمیخوام بهش فکر کنم. فقط از خدا براش آرامش میخوام. میدونم خیلی کلافه است. خیلی خیلی! شاید یه جاهایی حق داشته باشه. و البته حق نداره دهن منو سرویس کنه. ولی خدا به همه کمک کنه. بیکاری برای مرد بد دردیه.

خدا به همه مون نگاه کنه. خدای رحمان خوب!بغل

[ یکشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩۳ ] [ ٦:۳٩ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ