چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلاااااااااااام. صبح تون به نشاط و شادی!ماچقلب

میگم این طوفان هم خوب تهران رو سر کار گذاشته ها!!!!! هی میخواد بیاد و نمیاد! بعد یه دفعه یه وقتی میاد که کسی خبر نداره!!!!! دیروز از صبح که هوای تهران غبارآلود بود. هی ابری میشد و هی مردم میگفتند الانه که دوباره طوفان بشه! الانه که دوباره بیاد!!!!! دیگه ساعت سه که شد، من گفتم ردخور نداره. کارم هم زیاد بود. ولی تند تند کارهامو انجام دادم و شد ساعت چهار! یه دلم گفت: بایگانی رو بذار واسه فردا، برو به مانی برس! آخه باد شروع شده بود و درختها تکون می خوردند!!!! ولی گفتم بذار بایگانی هم بکنم و برم. خلاصه کارهامو انجام دادم و چهار و ربع رفتم به طرف مهد. واقعا هم باد می اومد ها.

خلاصه رفتم مانی رو برداشتم و سوار ماشین شدیم و مانی گفت: آسمون داره کبود میشه؟؟!! گفتم: نه مامان. فقط باد میاد. چیزی نیست. تازه من عااااااشق بادم! گفت: منم عاشق بادم!!!!!لبخند

 

 


حالا یه چیزی در این مورد بگم بخندید! همون روزی که طوفان اول شد و ما تو هفت تیر بودیم، خب آسمون یه دفعه قهوه ای شد دیگه! من چند بار گفتم: خیلی عجیب بود. من تا حالا ندیده بودم که آسمون، کبود بشه! مانی اینو شنیده بود! فرداش به مامانم میگفت: آسمون، عنکبوتی شد یه دفعه!!!!!!!!!!!!!!قهقهه

خلاصه که با هم راه افتادیم و مشکل طرح بود مثل همیشه و البته من همه اش به حرف افروز فکر میکردم که میگفت دوربین ها قطع میشه! ولی خب، شدت باد به حدی نبود که دوربین قطع بشه! خلاصه به مانی گفتم: امروز میخوایم یه عالمه آهنگ شاد گوش بدیم. شیشه ها رو دادم بالا و آهنگ شاد گذاشتیم و هر دو رقصیدیم و گفتم بذار از مسیر دورتر بریم تا طرح تموم بشه! خب از یه طرف هم میخواستم زود برسم خونه، از یه طرف هم میخواستم تا قبل از پنج، وارد طرح نشم! ولی خب رفتم و رفتم تا بلوار کشاورز، دیگه پنج دقیقه به پنج بود! وایسادیم اون پنج دقیقه رو، تا وقتی طرح اصلی باز شد و ما هم رفتیم خونه. اینجوری بهتره. البته خب کل زمان تا ساعت پنج رو توی راه هستیم. ولی در عوض زود میرسیم.

قبل از خونه هم، رفتم از یه نوشت افزار فروشی، واسه مانی دفترنقاشی و مدادرنگی خریدم:

بعد همونجا به مانی گفتم: این شیر، مواظب مدادرنگی هاته. هر وقت که نقاشی میکنی، باید بعدش مدادها رو بذاری سر جاش. این آقاشیره مواظبه.

خب مانی هم مثل اغلب بچه ها، وسایل رو گم میکنه و میخواستم با خرید این مدادرنگی، نظم و نگهداری وسایل رو نشونش بدم. وگرنه جسته و گریخته مدادرنگی داشت! یه مارک معمولی هم هست. اوایل فکر میکردم همیشه حتما باید براش بهترین مارک رو بگیرم! ولی خب، الان می بینم تو این سن و سال، خیلی هم مهم نیست!چشمک

بعدش رفتیم تو سوپرمارکت. آخه گفت: گرسنه ام و برام یه چیز خوشمزه بخر! گفتم: باشه.

بعد اونجا بهم گفت: بهم بگو چی دوست داری!!!!!!!

این یه جریان جالبیه! اینطوری که در راستای اعتماد بخشیدن به بچه، بهتره آدم یه جاهایی، نظر بچه رو بپرسه. مثلا برای شما فرقی نداره که بچه یکی از این سه تا لباس رو بپوشه، خب نظر بچه رو بپرسیم، به رشد شخصیتش کمک میکنه و اعتماد به نفس پیدا میکنه. من چند بار با مانی این کار رو کرده ام. تو مغازه هم هر وقت میریم بهش میگم: می تونی یه چیز انتخاب کنی. حالا بگو چی دوست داری؟

ظاهرا از این کار خیلی خوشش اومده. چون دیروز بهم گفت: بهم بگو چی دوست داری؟! منم گفتم: خب چی دوست داری؟ یه چیز میتونی برداری! خندید و گفت: پاستیل!!!!!!!

خودم هم شیر ساده و یه شیرکاکائو خریدم. البته نظرم رو شیرکاکائو نبود ولی میدونستم گرسنه است. کم کم میخوام شیرکاکائو رو حذف کنم و برای مهدش هم، هر روز شیر میذارم. خلاصه رفتیم خونه و کلید انداختم در رو باز کردم، مهدی اومد جلومون و گفت: سلام مامان آشتی!!!!! سلام مانی! خسته نباشید!!!!!!
خب بعید نیست این کارها ازش! چون هر روز، یه جوره! منم خیلی معمولی سلام کردم و رفتم وسایل رو گذاشتم تو یخچال و تا لباسهامو دربیارم، مانی رفت بغل باباش شروع کرد به خوردن پاستیل و منم خواستم  حواسشو از پاستیل پرت کنم و گفتم:

به بابا نشون بده که جایزه چی گرفته ای! مانی هم پاستیل رو ول کرد و رفت دفترنقاشی و مداد رنگی اش رو آورد و به مهدی نشون داد و شروع کرد به نقاشی کشیدن!!!!!!!!

منم آرایشمو پاک کردم و رفتم حموم و پیرهن راحتی تو خونه رو پوشیدم و اومدم رو تخت دراز کشیدم. تو این فاصله مانی هم اومده بود تو اتاق و کارتون می دید. منم هی سرمو میذاشتم رو پاش و نازش میکردم. کلی هم با هم کاراته بازی کردیم.

دیگه ساعت هفت رفتم تو آشپزخونه و به مهدی گفتم: سس نداریم! مشغول بقیه کارها شدم و اول رو کابینت رو دست کشیدم و پیشبند بستم و  نشستم رو صندلی و مرغ پخته داشتم که اونو ریش ریش کردم و خیارشور و قارچ رو هم خرد کردم و کالباس هم ریختم تو کاسه و همه مواد رو قاطی کردم و مهدی هم با سس برگشت و تو این فاصله دیدم سردردم دوباره داره شروع میشه. آب گذاشتم جوش بیاد و باهاش دمنوش اسطخودوس و به لیمو دم کردم.

همینطور که کار میکردم، بوی به لیمو می پیچید تو آشپزخونه و آرومم میکرد!

مهدی سس خرید و منم مواد رو با سس قاطی کردم و دو تا ظرف آوردم و کف هر کدوم مقداری چیپس خلالی ریختم و از این مواد ریختم روش و صافش کردم و دوباره چیپس خلالی ریختم روش و یه لایه هم پنیرپیتزا!

مانی رفت دستشویی و مهدی هم رفت شستش.

حالا فکر کنید تو این فاصله که من داشتم تو آشپزخونه کار میکردم، مهدی، یه ریز حرف میزد! از این گفت که نصاب ماهواره اومده و نتونسته خوب کارشو انجام بده و بعد گفت: آشتی! قرار شد از حساب مشترکمون، دو تومن بریزی به حساب من!

آخه مهدی به اینترنت، دسترسی نداشت. یعنی اینترنتی نمیتونست پول جابجا کنه. اومدم با لپ تاپ دو تومن ریختم به حسابش و دوباره برگشتم تو آشپزخونه و ظرفهای سوفله رو گذاشتم تو فر. خب پختن زیادی که نمیخواد. تو اون فاصله هم ظرفها رو شستم و چیدم تو ماشین و یه دستی هم روی میز ناهارخوری کشیدم و دوباره برگشتم تو آشپزخونه و این بار گریل رو روشن کردم و گذاشتم روش حسابی برشته بشه. بعد ظرفها رو بیرون آوردم و گذاشتم رو کابینت که خنک بشه.

رفتم تو نشیمن که یه کم استراحت کنم، که یه دفعه سیاتیکم گرفت و بین زمین و آسمون موندم! نمیدونم کسی این درد رو داره یا نه! خیلی درد خریه! ناغافل دهن آدمو سرویس میکنه! البته خب در این روزها، طبیعیه این درد رو داشته باشم! همونجا رو زمین کم کم دراز کشیدم و مهدی دوید اومد طرفم که خودم دراز کشیدم رو زمین و مهدی یه کوسن بهم داد که گذاشتم زیر کمرم، سمت راست، همونجا که درد میکرد! مهدی خواست محل درد رو بماله، ولی نذاشتم و صبر کردم عضله، خودش شل بشه.

چند دقیقه بعد، ارومتر شدم و مهدی بازم شروع کرد به حرف زدن و البته خودم هم شنیدم که با یکی از همکارهای سابق مدرسه اش حرفید و پرس و جو کرد برای مدرسه!!!!!!!ناراحت دیگه نخواستم چیزی بشنوم! البته اون زمانی که داشت با دوستش می حرفید ها!!!!!!!

بعد خودش حرف زد و منم گوش میکردم. اونوقت کم کم بهش گفتم که از کارش ناراحت شده ام و حق نداشته خوشی هاشو با داداشام بکنه و ناراحتی اش رو سر من دربیاره. بر فرص هم که از اونا ناراحت شده، به من چه ربطی داره. من که نبوده ام اونجا! بر فرض هم که باشم!!!!!!

گفت: آره خب، به تو ربطی نداره که!!!!!!

بعدش دیگه بحث، جمع شد. بعد منم کم کم بهش گفتم که اون همکار قبلی ام که قرار شده واسه مهدی کاری بکنه، به طور معجزه آسایی داره برمیگرده شرکت و اگه اون بیاد، صد در صد منو می بره تو واحد خودش، چون میشه مدیر یه واحدی که من همیشه دوست داشتم تو اون واحد باشم! و همه اینا یعنی معجزه. بعد به مهدی گفتم که کار این همکارم رو، فلان آقا درست کرده. همون آقایی که تو اون ارگان بزرگه بوده و رزومه مهدی هم دستشه و هفته پیش هم که پیگیری کردم، گفت: آشتی خانم! خیالت راحت باشه. من دارم پیگیری میکنم.

مهدی گفت: کاشکی اون واسم کار جور کنه. چون ظاهرا خیلی برش داره! گفتم: هرچی که خیره پیش میاد. تا خدا چی بخواد!

بعدش بهش گفتم: من کمرم داغونه. به مانی شام میدی؟ رفت از سوفله یه کم کشید تو بشقاب و بهش گفتم: مواظب باش از کالباسش ندی به مانی. مانی چند لقمه خورد و دیگه نخورد. به مهدی گفتم: خیلی زیاد درست کرده ام. یه ظرفش رو می برم اداره، بقیه اش مال خودمونه. هم امشب بخور، هم فردا ناهار. چون فردا عصر میریم اکباتان، شاید شام بریم یه سر پیش پسرخاله ام! پس امساک نکن و بخور!

اونم یه کم کشید و خورد! واسه مانی نیمرو درست کردم و واسس ساندویچ درست کردم و دادم دستش و خورد. همون موقع یکی از همکارها ـ دوستم ـ تو وایبر یه پیغام بهم داد و جریان اینم باید بهتون بگم. که همیشه وقتی درها بسته است، از جایی که آدم فکر نمیکنه، یه در باز میشه به فراخی همه درهای عالم!!!!!!! و البته دروازه!

این دوستم دو سال پیش مادرش فوت کرد و خیلی جریان ناگهانی بود و اینا خیلی اذیت شدند. خب همه کارهای خونه با این طفلک بود و سر کار هم می اومد و خونه ای که همیشه پر از مهمون بود و خواهرش که بچه دوم رو به دنیا آورد و ناراحتی این سه خواهر و همون که چند وقت پیش رفتم عروسی داداشش! خلاصه که همیشه دلم میخواست این دوستم یه دلخوشی داشته باشه تو زندگی. بابا دوستی، رفیقی، یه دلخوشی لااقل!

ظاهرا آقایی وارد زندگی دوستم شده که خیلی وقته بهش علاقه داشته و این آقا دیروز یه سبدگل بزرگ واسه دوستم فرستاد اداره و همه مون رو خوشحال کرد!!!!! دیشب که تو وایبر باهاش می چتیدم، بهش گفتم: فردا ناهار نیار! من یه عالمه سوفله واسه ناهار میارم. به مناسب شادی چشمات و برقی که امروز نگاهت داشت!!!!!!!

کلی خوشحال شد و منم با ذوق، رفتم رو ظرف سوفله خودمون سلفون کشیدم و اون یکی ظرف رو خالی کردم تو ظرف در دار و همه رو گذاشتم تو یخچال.

الان هرچی میگردم، عکس سوفله رو که با موبایل گرفتم، پیدا نمیکنم!!!!!!! به محض پیدا کردن، میذارم براتون.نیشخند

خلاصه شب با مانی مسواک زدیم و براش قصه گفتم. قصه همون کبوتری که صبح ها از در خونه ها رد میشه ببینه کی داره گریه میکنه، هرکی گریه کنه، پرشو میکنه و میذاره در خونه براش. ولی خب، پرش درد میگیره. پس ما باید گریه نکنیم و غصه نخوریم تا کبوتر مجبور نشه پرشو بکنه. چون یه نی نی بود که هر شب به کبوتر قول میداد که گریه نکنه، ولی صبح گریه میکرد! کبوتر هم هر روز یکی از بالهاشو می کند! این جریان سی روز طول کشید. تا اینکه نی نی یه روز دید همه کبوترها می تونند پرواز کنند، ولی کبوتر نی نی، نمی تونه چون دیگه پر نداره. پس بابت هر روزی که گریه کرده بود، قول داد که هر روز با خنده از رختخواب بلند بشه. هر روز که نی نی لبخند میزد، همون روز صبح، یکی از پرهای کبوتر در می اومد.

تا اینکه بعد از سی روز، همه بالهای کبوتر دراومد. چون سی روز، نی نی هر روز خندیده بود. بعدش کبوتر دیگه می تونست مثل بقیه کبوترها پرواز کنه!!!!!!

این قصه ایمان من و شماست!!!!!! هر ناامیدی، یه پر از پرهای کبوتر ایمانمون می کنه! ولی با هر امید، یه پر تازه درمیاد. نمیشه گفت: آدم هرگز نباید ناامید بشه. یه وقتهایی واقعا حس بن بست به آدم دست میده. ولی خب، هر افتادن و بلند شدنی، ایمان رو قوی تر میکنه. هر شکی، آدم رو به یقین بیشتر میرسونه.

نمیدونم! این قصه یه دفعه به ذهنم اومد. اینکه عدد سی رو گفتم، یاد سیمرغ افتادم و داستان قشنگ عطار! بالاخره هر قصه ای، یه هدفی باید داشته باشه دیگه!

کبوترهای ایمانتون پر از پر باشه ایشالا!!!!!!قلب

نتیجه اینکه صبح که مانی بیدار شد، یه کم نق زد. رفتم رو سرش و با خنده بهش گفتم: عه عه عه! قول دادی که صبح گریه نکنی!

دیگه گریه نکرد. فقط به مهدی گفت: بغلم کن منو بذار تو ماشین!

طفلی خوابش می اومد یه کم. بعد رفتم وسایل رو گذاشتم تو ماشین و مهدی هم مانی رو آورد و رفتیم دنبال مربی اش رو با هم سه تایی رفتیم مهد. مانی هم فقط طبق عادت گفت: پیشم بمون! وگرنه دوید رفت تو کلاسش!

خدا رو صد هزار مرتبه شکر. من دیگه باید نذرم رو ادا کنم.در رابطه با خو گرفتن مانی به مهد. قرار گذاشته بودم با خودم که نذرم رو وقتی بدم که مانی راحت بره مهد. و امروز خیلی راحت رفت. و نذر دیگه ام، در مورد کار همکارم بود. ایشالا این هفته میاد سر کار و اونم ادا میشه. یه کار مهدی می مونه که ایشالا اونم درست میشه. دیروز یه شمع هم روشن کردم به نیت اینکه هر زن و مردی که میخواد بره سر کار، ایشالا کار واسش جور بشه.

جالبه بدونید امروز صبح، فهمیدم دل دردها و کمردردهای دیشبم بی دلیل نبود و دیگه نتونستم نماز بخونم! ولی اعصاب خودمو خرد نکردم. این دلیل تازه شدن و تازه بودن یه زنه. درسته آدم یه کم اذیت میشه. ولی من خوشحالم. هرچند سر و کمر و بدنم درد میکنه. ولی دلایل زیادی برای خوشحالی وجود داره!

بهترین ها رو براتون میخوام!

وای چقدر حرف زدم!!!!!!!!!!!!!خجالت

[ دوشنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩۳ ] [ ٦:٤۳ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ