چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلاااااااااام صبح گرمتون بخیر! هنوز تابستون نشده و این گرما! بیچاره هموطنهای جنوبی! چی میکشند!!!!!

خب دیروز که ما ننوشتیم، یه کارهایی کردیم که کاشکی سه تا پست میذاشتیم! یعنی تو اداره اینقدر من از این اتاق به اون اتاق رفتم، که دیشب از پادرد نمیتونستم حرکت کنم!!!!!!!! قاعدتا کار اداریه و آدم باید پشت میز باشه.
ولی هی آدم رو از این اتاق به اون اتاق می کشونند! میدونید، چند وقته زمزمه های
رفتن مدیرعامل شنیده میشه و کلا اداره دستخوش کلی تغیراته. ولی پروژه همچنان پیش میره و البته سیاست اون ارگان بزرگه که ما زیر نظرشیم هم اینه که یه سری لایه های میانی مدیریتی شرکت مون حذف بشن! برای همین دیگه همه کارها مستقیم به خود مدیرعامل ارجاع میشه و پدر یکی مثل من که مستقیم دارم با مدیرعامل کار میکنم درمیاد! حالا فکر کنید دیروز سرم هم درد میکرد و پاهام هم همینطور بنا به دلایلی که دیگه بهش واقفید! یعنی اسمش این بود که ساعت چهار رو ربع رفتم بیرون از اداره، ولی خدا میدونه اندازه دوازده ساعت، من دیروز کار کردم. البته وسط کارها سری به کامنتهای محبت آمیز شما عزیزان میزدم، ولی وقت و تمرکزی نبود که بخوام بشینم پست بنویسم.


قبل از نوشتن ادامه ماجرا، یه چیزی رو میخوام بگم اینجا.
هیچ دوست ندارم پست گذاشتن، برام اجبار بشه. یعنی فکر کنم هر روز مجبورم که
بنویسم. دلم میخواد از این کار لذت ببرم. و البته وقتی می بینم شما عزیزان اینقدر
بهم لطف و محبت دارید واقعا شرمنده میشم. واقعا افتخار میکنم بهتون که اینقدر
مهربونید ولی خب، نمیدونم. ا لان دیگه تو رودربایستی ام انگار یه جورایی! نمیدونم
میتونم منظورمو بگم یا نه! یعنی هر روز باید بنویسم؟ البته که هر روز می نویسم!

نمیدونم! ظاهرا نمیتونم منظورمو بگم. ولش کنید اصلا!!!!!!!!چشمک

خب اگه از اوضاع این دو سه روز بخواهید، باید بگم که پسرخاله ام روز دوشنبه برای مانی وقت گرفت از اون دکتر گوش و حلق و بینی که بهتون گفتم بچه های خودش رو هم پیش اون می بره. یه مطبش تو اکباتانه و یکیش تو قائم مقام. مسلما قائم مقام به من نزدیکتره ولی چون روزهای فرد اینجاست، ماشین ماهم زوجه، عملا امکان نداره بریم اونجا. در نتیجه ما اکباتان رو انتخاب کردیم و پریروز ساعت چهار و یک دقیقه پسرخاله ام زنگید که برای ساعت پنج و نیم براتون وقت گرفته ام. منم ازش تشکر کردم و فوری زنگیدم به مهدی که زود بیا.

اونم راه افتاد و تا رسید در مهد، منم رفتم دنبال مانی و اونم تو حیاط مهد بازی میکرد و یه دفعه در مهد باز شد و مهدی وارد شد. مانی خیلی خوشحال شد. چون چند وقته که مهدی نمیره دنبالش و البته ما بهش میگیم که بابا جلسه داره و جای دیگه کار داره. چون هم نمیخوایم بدونه مهدی بیکار شده هم اینکه از دهنش درمیره و به بقیه میگه.

خلاصه هر سه رفتیم آب میوه خوردیم و رفتیم اکباتان. من به مهدی گفتم: وقتی کارمون تموم شد، بریم یه سر هم به شوهرخاله ام بزنیم! گفت: آخه بریم بگیم چی؟!!!!!!!!ا

این، همون مهدیه که به زور از خونه همین شوهرخاله ام می کشمش بیرون! و ایشون هم همون شوهرخاله ام که هفته پیش مادرش به رحمت خدا رفته.
واقعا من نمیدونم بین پسرخاله هام و مهدی و کلا فامیل من و مهدی چی پیش اومده که از هفته پیش مهدی صد و هشتاد درجه عوض شده و البته تاوانش رو هم من دارم پس میدم!!!!!!!

اصرار نکردم. رفتیم تو مطب و زود هم نوبتمون شد و مهدی گفت: خب گوشهای خودت رو هم نشون بده که دیگه داری کر میشی! خلاصه دکتر گفت: اول بذار خودتو معاینه کنم که بچه هم یاد بگیره. گوشهامو نگاه کرد و گفت: به شستشو نیاز داره. دیگه نذاشت من بپرسم مدل شستشوی شما چیه. می شورید یا ساکشن می کنید.
کله ام رو یه وری کرد و یه چیزی ریخت تو این گوشم، درشو پنبه گذاشت و رفت سراغ اون گوش!!!!!!!!!!!! بعد که کارش تموم شد گفت: ده دقیقه بعد بیا بشورمش! حالا بریم
سراغ بچه!

خب وقتی تو در گوشهای من پنبه گذاشته ای، من چه جوری حرف بزنم و بفهمم چی میگی!!!!!!! جالبه که روش هم به من بود و از مهدی چیزی نپرسید!!!!!!!!! منم نمیدونم اون موقع داشتم داد میزدم یا کلا تن صدام چقدر بالا بود! چون خیلی نمی تونستم خوب بشنوم!خنده

خلاصه مانی رو معاینه کرد و گفت: این بچه مشکل لوزه سوم داره ولی خیلی حاد نیست و میشه بدون عمل هم باهاش مدارا کرد. ولی مشکل مهمتر که نمیذاره خوب نفس بکشه، انحراف بینی شه. یعنی استخوون بینی این بچه تغییر شکل داده.
احتمالا در بچگی ضربه خورده و شما متوجه نشده اید. مسلما گریه کرده ولی دیگه تموم شده و شکل گرفته!!!!! تا چهارده سالگی نمی شه کاری براش کرد! باید باهاش مدارا کرد. در ضمن فکش هم داره تغییر شکل میده!!!!

دکتر اینو که گفت: رنگ از رخ مهدی پرید و یک قیافه ای به خودش گرفته که بیا و ببین!

بعد دکتر سه تا شربت و یک اسپری براش نوشت و گفت هر کدوم رو روزی سه بار باید استفاده کنه!

دوباره ما موندیم و دوا دادن به مانی!!!!!!!!!!

بعد رفتیم بیرون نشستیم و بعد از چند دقیقه هم دکتر گوشهامو
شست و ازش تشکر کردم و گفتم: فکر کنم الان دیگه میتونم برم تو سازمانهای جاسوسی بزرگ دنیا استخدام بشم برای استراق سمع!!!!!! گفت: یعنی اینقدر خوب می شنوی؟ گفتم: حتما همینطوره!!!!!!

و البته هفتاد چوق هم برای شستشو سلفیدیم!!!!!!!!!منتظر

بعد بیرون اومدیم و مهدی گفت: الان میریم که راحت شش و نیم خونه باشیم!!!!!!!!!

خب من هیچ عجله ای برای خونه رفتن نداشتم. بدم نمی اومد یه دوری تو اکباتان بزنیم ولی خب، ظاهرا ذوق مهدی برای خونه رفتن بیشتر بود!

خلاصه رسیدیم خونه و دم در پیاده شدیم و مهدی رفت دواها رو بگیره و من و مانی هم رفتیم از سوپر خرید کردیم و بعدش رفتیم سبزی خوردن گرفتیم و از نونوایی هم دو تا نون سنگک خریدیم و مانی آرایشگرش رو دید و دوید طرفش و اونم مانی رو بغل کرد و برد تو سوپر و واسش یادم نیست چی خرید! بعد هر سه برگشتیم خونه!

رفتم تو آشپزخونه و سبزی ها رو پاک کردم و ریختم تو کاسه بزرگ و آب گرفتم سرش و بعدش میوه شستم و دختر همسایه هم چند دقیقه اومد با مانی بازی کنه و مانی بعضی از اسباب بازیهاش رو بهش نمیداد! گفتم: اگه میخوای اینجا بمونه، پس باید بذاری با اسباب بازیهات بازی کنه. گفت: باشه!!!!!

خلاصه یه بشقاب میوه براشون بردم و بعدش خواستم بهشون شیر و کیک بدم که نخوردند!

بعد عدس بارگذاشتم و تا بپزه، سبزی ها رو از آب بیرون آوردم و شستم و دستی به آشپزخونه کشیدم و بعدش آب برنج گذاشتم و دم کنی درش انداختم، که مانی اومد گفت: در این کیک رو برام باز کن. گفتم: الان وقت کیک خوردن نیست. یه کم دیگه شام حاضر میشه و با هم شام میخوریم. من یه شام خیلی خوشمزه هم برات درست کرده
ام!

شروع کرد به گریه که من کیک میخوام و شام نمیخوام و منم بهش محل نذاشتم! من تو آشپزخونه کار میکردم و اونم با صدای بلند گریه میکرد. ده دقیقه بهش محل نذاشتم. هرچند مغزم داشت منفجر میشد. چون قبلش با مهدی حرفم شده بود و می دیدم که هنوزم باهام تو گارده! آخه چرا؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!

بعد از ده دقیقه با خودم گفتم: نکنه بچه واقعا گرسنه است و نمیتونه تحمل کنه! درسته که نباید جلوی گریه بچه، وا داد! ولی شاید واقعا خیلی گرسنه است.

با ناراحتی در کیک رو باز کردم و گفتم: بهت میدم اینو بخوری ولی دیگه مامانت نیستم!

از این جمله هایی که هرگز نباید به بچه گفت!!!!!!!! اونم کیک رو خورد و منم از صبانیت داشتم می ترکیدم! بعد جمع کردم و رفتم حموم و دوش گرفتم و بیرون اومدم و رفتم رو کاناپه دراز کشیدم. خیلی ناراحت بودم. هم بدن درد داشتم و سرم هم داشت می ترکید از درد. رو همون کاناپه دراز کشیدم و خوابم برد و بعدش بیدار شدم رفتم سر جام بخوابم که دیدم مانی خوابش برده. تو خواب یه کم بغلش کردم و رفتم خوابیدم.

دیروز ساعت ده، مهدی قرار مصاحبه داشت. با یکی از شرکتهایی که همکار سابقم جور کرده بود. من تو اداره پیگیری کار این همکارم رو میکردم، اونم از بیرون، پیگیری کار مهدی رو! تا ساعت ده دقیقه به یازده، مهدی بهم اس داد که من یه ساعته  اینجام ولی هنوز با من مصاحبه نکرده اند. خلاصه زنگیدم به همکار سابق و اونم از اون طرف هماهنگ کرد و تا اینکه بالاخره باهاش مصاحبه کردند. بعدش ظهر دیگه با مهدی حرفیدم و فکر کردم ادامه ندم ناراحتی رو!

دیروز هم تو اداره له شدم. فقط ده دقیقه آخر کار، واسه اینکه یه کم آروم بشم، یه کم گل گاوزبون خوردم. خب البته در این دوران نباید خورد، چون باعث ازدیاد خ.و.ن.ر.ی.ز.ی میشه!!!!!!! ولی دیگه مغزم داشت می می ترکید. البته نشد دم کنم. از این حاضری ها که ته لیوان کاغذی هاست و یه تنظیف هم روش کشیده شده! فکر کنم تو استادیوم آزادی هم لیوان چای این مدلی رو می فروشند.

خلاصه رفتم دنبال مانی و تا پنج وایسادم که تو حیاط مهد هر چقدر که دوست داره بازی کنه و خودش دیگه خسته شد و راه افتادیم به طرف خونه.
رسیدیم و رفتیم داخل و من دیگه چیزی به اسم پا نداشتم. واقعا دیروز پادردم خیلی
زیاد بود. البته علتش معلوم بود ولی دردش واقعا اذیتم میکرد.

یه کم دراز کشیدم و شام داشتیم. همون عدس پلو دیشب که خورده نشده بود! پریدم تو حموم و حسابی خودمو شستم و بیرون اومدم و مانی گفت: حوصله ام سر رفته. مهدی براش یه کارتون گذاشت و گفت: این کارتون خیلی قشنگیه. بیا با هم ببینیم.

منم رفتم رو کاناپه دراز کشیدم یه کم وایبربازی کردم. بعد صدای گریه مانی اومد که گفت: نمیخوام بچه بزرگ بشه!!!!!!!! ظاهرا قهرمان کارتون، یه بچه بود که در جریان فیلم، بزرگ شده بود! حالا این داشت گریه میکرد که نمیخوام بزرگ بشه!!!!!!!

گریه میکرد ها!!!!!!!!!!! من نمیدونم این دیگه چه مدل بهانه گیریه!!!!!!!!!

صداش کردم و گفتم: خب دوست نداری، نگاه نکن. بیا باهم نقاشی بکشیم!

با هم رفتیم تو اتاق و نقاشی کشیدیم و از نقاشی هم که خسته شد، رفت سراغ سباب بازی هاش.

منم رفتم تو نشیمن و دراز کشیدم رو کاناپه. حالا دل دردم هم زیاد شده بود. هی دلمو می مالیدم. بعد دیگه وقت شام شد و سفره انداختم و به مهدی گفتم: میشه یه کم کمک کنی؟! اومد وسایل سفره رو بهش دادم و عدس پلو کشیدم و یه دیس گذاشتم تو سفره و یه کم هم هندونه و پنیر و سبزی و نون هم آوردم. مهدی گفت: تو این اوضاع، میخوای اینا رو شام بخوری؟ گفتم: نه! از همه اش میخورم. عدس پلو هم حتما
میخوام بخورم. خونسازه! شام مانی رو دادم و یه کم هم عدس خوردم و بعدش وسایل رو جمع کردم و بردم تو آشپزخونه و مهدی هم حاضر شد بره بیرون یه کم خرید کنه.

وقتی خواست از در بره بیرون، سر یه چیز مسخره از من ناراحت شد و در و بست و رفت. مانی گفت: نباید بابای منو ناراحت کنی. چرا چیزی گفتی که بابام ناراحت بشه؟ دیشب هم منو ناراحت کردی و گریه کردم!!!!!!!!!

گفتم: به کار من و بابا کار نداشته باش! دیشب هم شما نباید کیک میخوردی! باید شام میخوردی. حالا برو بازی کن.

بعد مهدی اومد و بهش گفتم مانی اینجوری گفته. داشتم بشقابها رو میذاشتم تو سینک. مهدی خریدها رو گذاشت رو کابینت و دادم دستش و گفتم: چرا میذاری اینجا! خب بذار سر جاشون دیگه!

بعد دو تا تخم مرغ گذاشتم بپزه واسه امروز مانی.

مهدی گفت: تو دیشب تلافی منو سر بچه درآوردی. خب بچه شام نمی خوره که نخوره! بذار کیک بخوره! کیک هم آرد و تخم مرغه دیگه. مثل غذا می مونه!!!!!!!!! گفتم: هله هوله، اصلا جای غذا رو نمیگیره. مگه تو ماری آنتوانتی که فکر میکنی کیک جای غذا رو میگیره!!!!!!!!!!!!

گفت: حالا می بینم تغذیه تو مثلا رو اصول بوده، چی شده! همیشه مریضی!!!!!!! داداش کوچیکه ات رو ببین چقدر لاغره؛ داداش منو نگاه کن!!!!!!!
گفتم داداش تو از صبح تا شب خامه و نوشابه و شیرینی و سس میخوره و با اونا چاق شده. تازه چاقی دلیل سلامتی نیست که. خودت تعریف کرده ای که چند بار تا حالا غش کرده و مشکل داشته! گفت: اون به خاطر مریضی که برادر بزرگه تو هم تو بچگی داشت، اونجوری شد!
(یعنی من نمیدونم مریضی خاندان ما رو از کجا حفظ بود!!!!!!)

خیلی بهم برخورد! گفتم: اولا که من الان مریض نیستم و حالتم طبیعیه! بعدش هم، من خونه بابام دست به سیاه و سفید نمیزدم! هربلایی هم سرم اومده، تو خونه تو ا ومده! گفت: سال هشتاد و چهار هم همین بودی!!!!!!! گفتم: چرت میگی اساسی!!!!! خیلی هم سالم بودم!

واقعا خیلی ناراحت شدم! اون رفت نشست رو کاناپه! ولی من داشتم از شدت ناراحتی منفجر میشدم! نه فقط به خاطر اون حرفش! به خاطر همه رفتارهای این مدتش!

گفتم: اینقدر بی چشم و رویی که خودت لنگه خودتی! از صبح تا شب اینهمه کار میکنم، تازه میام خونه، باید قیافه تو رو تحمل کنم که طلبکاری. انگار منت به سر من گذاشتی که شدی شوهر من. انگار من مقصر بیکاری تو ام.

بعد دیدم ظرف و سینک و آبچکون و همه آشپزخونه داره بهم فشار میاره. همه چی مواج بود و دیگه نمی تونستم تحمل کنم. پانچم رو سرم کشیدم (همونی که
تو عکس می بینید) و یه شال مشکی هم انداختم رو سرم و از خونه زدم بیرون. ساعت چند دقیقه به نه بود.

از خونه بیرون اومدم و پیچیدم تو خیابون و از اونجا هم رفتم تو خیابون جمهوری. هیچ هدفی نداشتم. فقط میخواستم راه برم. که البته دل درد، مانع رفتنم میشد. آروم آروم قدم میزدم. شلوارم سبز بود و لباسهام شنبه یکشنبه بود! سعی
میکردم از گوشه خلوت پیاده رو برم. خیلی حالم بد بود. همه اش دلم میخواست زمستون باشه و من یه شال بپیچم دور خودم. سردم نبود. فقط نیاز به یه شال داشتم که بندازم رو شونه ام و دسته هاشو با دستام، بپیچم دور خودم. یه جور حس تنها موندن و در خود فرو رفتن! بعد دیگه دلم نمیخواست راه برم. دلم به شدت درد میکرد و میخواستم بشینم یه گوشه. ولی خب، خیابون جمهوری هیچوقت خلوت نمیشه.

پیچیدم تو خیابون کارگر و رفتم پایین. صد متری رفتم و دیدم بهتره برگردم. دوباره برگشتم بالا. خواستم از خودپرداز پول بردارم. یادم اومد صدتومن بیشتر تو حسابم نیست و تازه دیروز هم بیستم بود. سی تومن کشیدم بیرون و گذاشتم تو کیفم. کم کم برگشتم خونه بدون اینکه از ناراحتی ام کم بشه. فقط عصبانیتم خوابیده بود. سفره همونطوری ولو بود روی زمین. از کنارش گذشتم و رفتم آشپزخونه و زیر تخم مرغ رو خاموش کردم و آروم آروم ظرفها رو چیدم تو ماشین و آشپزخونه رو تمیز کردم و بیرون اومدم. رفتم دیدم مانی تو اتاق داره کارتون می بینه و چرت میزنه.
رفتم کنارش دراز کشیدم. گفت: برام قصه بگو. قصه گرگ بدجنس رو بگو.

گفتم: یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود! یه گرگی بودکه بدنجس بود. قصه ما به سر رسید، کلاغه به خونه اش نرسید!

مانی گفت: تموم شد؟ گفتم: آره! خندید و گفت: دوباره بگو!
دوباره همونو تکرار کردم. مانی دوباره غش غش خندید و گفت: دوباره! هفت هشت بار
تکرار کردم و اونم هر بار ریسه میرفت! آخرش دیگه براش گفتم که یه بچه گرگی بود که
اسباب بازیهاش رو به هیچکس نمیداد! در نتیجه هیچکس هم باهاش دوست نبود. یه بار
خیلی تنها بود و رفت پیش مامانش و گریه کرد. مامانش هم گفت: باید بذاری همه با
اسباب بازیهات بازی کنند تا باهات دوست بشن. یه روز همه دوستاش رو صدا کرد و اسباب بازیهاش رو بهشون داد و اونا هم ماشین هاشون رو دادند به گرگ کوچولو و همه با هم بازی کردند و گرگ کوچولو دید چقدر خوبه همه با هم دوستند!

خلاصه قصه واقعا دیگه تموم شد و مانی دستهامو بوسید و منم ماچش کردم و با هم خوابیدیم.

امروز صبح بلند شدم و دیدم گل گاوزبون کار خودش رو کرده و همه لباسم به گند کشیده شده. تند تند هم رو عوض کردم و شستم و  وسایل رو جمع کردم و طبق روال هر روز رفتیم دنبال مربی اش و رسیدیم در مهد و مانی گفت: پیشم نمون!!!!!!!! چون بزرگترها باید برن سر کار و اینجا هم سر کار منه!

منم گفتم: خدایا شکرت!

خلاصه رفتیم داخل و مانی ولی وقتی خواست ازم جدا بشه، یه مکثی کرد و فرستادمش تو و دوباره سفارش داروهاش رو کردم و به آشپزشون هم گفتم که من دیشب تخم مرغ پخته ام ولی یادم رفته بذارمش تو یخچال! شما ببینید خراب شده یا نه. دو تا تخم مرغ خام هم گذاشتم که اگه اونا خراب بود، زحمت پختن اینا رو بکشید!

گفت: حالا چرا اینهمه تخم مرغ؟ گفتم: آخه یکشنبه یادم رفته بود به مانی تخم مرغ بدم بیاره! حالا زیاد باشه بهتره تا کم باشه!!!!!!

خداحافظی کردم و اومدم.

عاقا من یه چیزی بگم. تو صفحه مدیریتی، وقتی نظرات رو تایید
میکنم، گاهی می بینم اون نظرات تو صفحه اصلی وب دیده نمیشه! و الان هم دیگه باید هر چند صفحه که میرم جلو، دوباره برگردم چون یه سری نظرات میرن لابلای نظرات تایید شده قبلی! من دیگه نمیدونم این چه مدلشه!!!!!!!!

[ چهارشنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩۳ ] [ ۸:۱۳ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ