چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام. الان ساعت 10:20 صبحه. درد دستهام بهتره.

بر خلاف نظر یه سری از دوستان، اصلا بشور و بساب نکردم و از چهارشنبه شب، تا خود دیشب اصلا غذا درست نکردم؛ چون خونه نبودیم!!!!!!!

الان هم پشت میزم تو اداره هستم. رئیسم از صبح نیومده، اون یکی ها هم کارهاشون یکی در میونه.

یه کم به لیمو ریختم تو لیوان و آب جوش ریختم روش، عطر به لیمو که مشامم رو پر کرد، آرومتر شدم. بعد جرعه جرعه خوردم و یه کم از انقباض دستهام کم شده.

از دیشب تا حالا، همه اش فکر میکنم همه چی خواب بوده. فکر میکنم یه خوابی بود که تا دم اداره ادامه داشت. هنوزم نمیدونم بیدار شده ام یا نه!!!!!!


چهارشنبه صبح داداشم زنگید و منم از فرصت سواستفاده کردم و باهاش حرفیدم. ازش پرسیدم که اون دو سه روز ختم، چه اتفاقی بین مهدی و بچه ها افتاده! گفت: تو بازی فوتبال با ایکس باکس، چند بار مهدی باخت! و همین باعث شد خیلی خیلی به هم بریزه! چون مهدی این بازیها رو جدی میگیره!

بعد داداشم گفت: آشتی! خودت که دیده ای! هیچ کدوم اندازه من نمی بازند! ولی من اصلا ناراحت نمیشم! ولی مهدی چرا اینجوری میکنه! اینقدر ناراحت شد، که ما خودمون هم تعجب کردیم!!!!!!

بعد من جریان نشستن تو رستوران رو بهش گفتم و داداشم گفت: خدای بالای سر شاهده که من خودم دو سه بار بهش گفتم بیا بشین پیش ما، گفت: جام راحته!!!!!!!!!!

بعد یه کم در مورد مهدی صحبت کردیم و من به داداشم گفتم که مهدی خیلی فشار روشه و اعصابش سر این چیزها خرده. اونم گفت: من مهدی رو خیلی دوست دارم ولی تو رفتارهاش یه حس برتری نسبت به بقیه هست که گاهی جمع رو می رنجونه! با همه مون شوخی میکنه ولی کسی یه کلمه بهش بگه، بهش برمیخوره. منم به داداشم گفتم: شماها باهاش دوستید! این بار دوستانه بهش گوشزد کنید و از این حرفها.

بعد داداشم گفت که عصر میخواد بیاد نزدیک خونه مون که کفش طبی بگیره. گفتم: بهتره. بیا مهدی رو هم ببر که صندل راحتی تو خونه بگیره با کفه ژله ای!

بهش نگفتم که از دستش ناراحتم و باهاش نمی حرفم!

خلاصه عصر چهارشنبه وقتی من و مانی از ماشین پیاده شدیم در خونه، دیدیم کیف مانی رو توی مهد، تو حیاط زمانی که مانی داشت تاب و سرسره بازی میکرد، جا گذاشته ایم!!!!!! مانی زد زیر گریه و منم گفتم: عیب نداره پسرم! زنگ میزنیم برامون بفرستند!

بعد اومدیم تو خونه و مهدی پرسید: مانی چرا گریه میکنی؟ گفت: کیفم رو جا گذاشته ام! بعد اومد منو بغل کرد و گفت: بیا مامان اشتی رو ببوسیم!!!! از صبح خسته شده. بیا چشماشو ببوسیم! بعد چشممو بوسید!

بیا لپشو ببوسیم، بعد لپمو بوسید!!! و چند تا بوس از صورتم کرد. بعد به مانی گفت: مامان خسته است! بذار استراحت کنه!!!!!!!!!!

منم رفتم زنگیدم به مهد و گفتم دواهاشو بذارند تو یخچال تا بعدا یه فکری بکنم.

بعدش رفتم لباسهامو درآوردم و دراز کشیدم رو کاناپه. شب قرار بود همکار سابق مهدی تو مدرسه بیاد خونه مون. آخه تو کار نصب دیش ماهواره است و میخواست بیاد یه سری به دیش بخت برگشته بزنه و درستش کنه.

یه بسته گوشت بیرون گذاشتم و سیب زمینی هم پختم. داداشم هم رسید و گفت نتونسته بره کفش بخره. کلی با مهدی گفتند و خندیدند و داداشم آهنگهای متن فیلم هندی شعله رو آورده بود. بعد من و داداشم دوتایی هندی رقصیدیم و مانی هم کلی خندید و اونم رقصید. مهدی هم خیلی خوشش اومد!

دیگه رفتم سراغ درست کردن کتلتها و تموم که شد، دوست مهدی هم اومد و یه لیوان شربت براش آوردم و بعدش با مهدی رفتند رو پشت بوم و این وسط به مانی شام دادم و خوابید و خودم هم از سردرد و خستگی داغون بودم. داداشم هم رو کاناپه خوابش برد. ساعت نزدیک ده، مهدی و همکارش از پشت بوم پایین اومدند و براشون شام آوردم و خودم رفتم تو اتاق و دوباره خوابم برد. ساعت یازده بیدار شدم و دیدم دوستش رفته!

بعد مهدی گفت: چرا رفتی خوابیدی؟ چرا با ما شام نخوردی؟ گفتم: یه دفعه خوابم برد! خودم متوجه نشدم.

بعدش دیگه داداشمو بیدار کردم و اونم شام خورد و بعدش بقیه کتلتها رو ریختم تو ظرف و گذاشتم تو یخچال!

فردا صبح مانی بیدار شد صبح زود و مهدی رو بیدار کرد که بهش کیک و شیر بده و بعد هم ببرتش دستشویی! بعد مهدی شاکی شد و گفت: نمیشه تو این کارها رو بکنی؟ گفتم: نه! چون من همه هفته رو ساعت شش بیدار میشم. یه روز حقمه که بخوابم!!

حالا فکر میکنید تا ساعت چند خوابیدم؟ تا ساعت هشت!!!!! بعد بیدار شدم و داداشم صبحونه خورد و رفت، منم یه دور لباسشویی رو زدم و دیگه نزدیک ساعت ده، مانی رو حاضر کردم و دوتایی رفتیم منیریه! منم اینا رو واسه مانی خریدم:

لباس تیم ملی ایران:

لباس تیم ملی آرژانتین:

خب دیگه همه منو می شناسند که از جام جهانی نود، خودم و دخترعمه هام طرفدار آرژانتین هستیم!

و از روز پنجشنبه تا حالا، ده بار من این لباسها رو تن مانی کرده و درآورده ام!

وقتی از منیریه برگشتیم، وسایل رو جمع کردم و ناهار رفتیم خونه مامانم اینا. ظهر که ناهار خوردیم، من که خوابیدم و یکربع به پنج بیدار شدم! دیگه مامانم حواسش به مانی بود و باهاش بازی کرد و منم با خیال راحت خوابیدم! بعدش که بیدار شدیم، مهدی حاضر شد رفت خونه مون، چون قرار بود دوستش دوباره بیاد و بقیه کارهای ماهواره رو انجام بده. عصر داداشم و خانمش اومدند و اون یکی پسرخاله ام هم اومد و کلی خوش گذشت و دیگه ساعت یازده و نیم، مهدی برگشت خونه بابام اینا!!!!!!

شام براش گرم کردم و خورد و بعدش هم فوتبال بود. برزیل و کرواسی. که من نظری رو هیچ کدوم نداشتم. نیمه اول رو دیدم و واسه نیمه دوم دیگه رفتم خوابیدم. البته همیشه از این متعجبم که تیم قدری مثل برزیل، چرا اینقدر شانتاژ میکنه و به این عملیات ژانگولری، چه نیازی داره!!!!!!!!!

خلاصه جمعه تولد خواهر وسطی مهدی بود و حوالی ظهر رفتیم خونه مامان مهدی و ناهار اونجا بودیم و بعد از ناهار، من کلا حال خوبی نداشتم. یعنی رفتار مهدی تو خونه بابام اینا، واقعا تازگیها عذابم میده! همه اش گارد داره و هی میخواد بپره به همه!!!!

یه جا هم یه حرکت مسخره ای کرد که مامانم با تعجب نگاش کرد!!!!!! اشاره کردم که این چه حرکتیه آخه!

الان شما میگید اون روز اونهمه تو رو جلوی مانی بوسید! ولی من میگم به هیچ حرکتش اعتبار نیست! و جالبه وقتی رفتیم خونه مامانش اینا، دوباره شد همون پسر خوب و رام و مهربون!!!!!!!!! خب شما باشید، ناراحت نمیشید؟!

تازه اینهمه که خانواده من بهش محبت می کنند و بهش سرویس میدن!

ساعت نزدیک سه، دیدم حالم خیلی بده و الان دیگه می ترکم! سوئیچ ماشین رو برداشتم و از خونه رفتم بیرون. مهدی هم نپرسید  کجا! رفتم قنادی بی بی و یه کیک شکلاتی خریدم و دادم روش نوشت تولدت مبارک و برگشتم خونه! تو راه یه خیابون رو اشتباه رفتم و کلی از خونه بابای مهدی دور شدم تا دوباره بخوام مسیر رو برگردم. آهنگ محسن یگانه رو هم گذاشته بودم که نمیدونم اسمش چیه:

من برعکس همه، پشت خنده هام، غمه، تو برعکس منی......... و قص علی هذا!

هزار بار گوشش کردم. یه جا تو برگراه هم ماشین احمق جلویی، بیخودی یه دفعه ترمز کرد و منم زدم رو ترمز و کیک از صندلی عقب، پرت شد کف ماشین!!!!!!

بغض گلومو گرفته بود! از خودم ناراحت بودم، اینجوری هم شد. کیک که داغون شد!!! خلاصه پرسان پرسان راه رو پیدا کردم و رفتم پارک کردم و پیاده شدم و دیدم  کیک بدبخت یه وری شده!

مهدی البته یه بار بهم زنگید که کجایی؟ گفتم نزدیک خونه ام. بعدکه رفتم خونه مادرشوهرم، در رو باز کرد و گفت: چی شده؟ گفتم: نزدیک بود تصادف کنم و کیک داغون شد! بغلم کرد و گفت: عیب نداره مهم نیست . البته فکر کنید رویه کیک کلا نابود شده بود و از نوشته ها که دیگه هیچی باقی نمونده بود.

از تو جعبه اش درش آوردم و گذاشتم تو یخچال! بعدش رفتم تو پذیرایی دراز کشیدم. یه سری خوابیده بودند تو اتاق و یه سری هم داشتند تو نشیمن، کارتون می دیدند! مانی هم خوش خوشانش بود با عمه هاش!

رفتم تو پذیرایی و دیدم فقط یه پتو هست. اونو لوله کردم گذاشتم زیر سرم و کیف مانی رو هم گذاشتم بین زانوهام. تازه داشت خوابم می برد که مادرشوهرم نمازش تموم شد و اومد یه بالش کوچیک بهم داد برای بین زانوهام و چادر نمازش رو هم کشید روم!

منم خوابم برد و البته خوابم سبک بود و صداها رو می شنیدم. چون سر و صدا خیلی زیاد بود.

بعد بلند شدم و اونا هم کم کم بساط تولد رو آوردند و دیدم جاری با سلیقه ام، کیک رو با چاقو صاف کرده و خامه ریخته تو کیسه فریزر و دوباره روی کیک رو نوشته و با گیلاس هم روی کیک رو تزئین کرده!

یعنی اعجوبه ایه ها! اون روز عروسی هم، مادرشوهر و دو تا خواهرشوهرم رو یه جوری آرایش کرده بود که من فکر کردم رفته اند آرایشگاه!!!!!!!! اینقدر هنرمنده ماشاءالله!

خلاصه دوربین رو آوردم و عکس گرفتم ازشون و تولد بازی هم تموم شد و مهدی رفت خوابید تو پذیرایی و منم نشستم تو نشیمن. یه سری هم داشتند ورق بازی می کردند و کلی هم شادی و سر و صدا بود.

نشون نمیداد ظاهرم ولی خب، دلم گرفته بود. و البته دوست داشتم الان خونه خودم می بودم. چون مانتویی که قرار بود امروز بپوشم، اتو نداشت و از همه مهمتر، واسه امشب که شیفتم، شام نداشتم! ولی خب، هیچی نگفتم تا ساعت هشت و نیم که به مانی گفتم: برو باباتو بیدار کن و بگو پاشو فوتبال! مهدی هم بیدار شد و بهش گفتم که کارهام مونده. اگه اونجا کاری نداره، بریم خونه مون.

رفتیم خونه مون و البته مادرشوهرم یه ظرف الویه داد که بیارم و گفت: فردا که شیفتی ، الان با عجله نرو شام بپز. این الویه رو ببر! تشکر کردم و الویه رو برای ناهار امروز مهدی آوردم.

تو راه که می اومدیم، مهدی خیلی ملایم بود و یه جریانی برای داداشم پیش اومده که اونو پرسید و منم براش گفتم و تا رسیدیم خونه. مانی دیگه خوابیده بود و وقتی رسیدیم، مهدی بغلش کرد و گذاشت تو تختش.

منم رفتم تو آشپزخونه و یه بسته گوشت بیرون گذاشتم و پیاز پوره کردم و زدم تو گوشت و تو دستم صاف کردم و انداختم تو ماهیتابه که سرخ بشن. تا سرخ بشن، سسش رو هم درست کردم و کنار گذاشتم. بعدش ظرفهایی رو که کثیف شده بود رو شستم و بقیه رو گذاشتم تو ماشین.

الان اصلا یادم نیست سر چی، ولی دوباره مهدی نشست سر دم و شروع کرد به بهانه گرفتن! باور کنید با دهن باز داشتم نگاش میکردم! اخه برای چی؟؟؟؟؟!!!!!!!! تو که تا حالا خوب بودی؟

بعد شروع کرد به اینکه: هرچی میکشم از توئه!!!!!!! ازت متنفرم!!!!!! تا اینجام از دستت پره!!!!! بعد با دست گلوشو نشون داد!

و گفت که همه شرایط بدبختی که داره، به خاطر منه که باهاش نرفته ام خارج!!!!

ای وای!!!!!!!!!! این بحث کی میخواد تموم بشه.

بازم همه اون حرفهای تکراری داداش تو و خواهر من و بدبختی و بیکاری و مامانت در مورد تربیت مانی اینو گفت و بابات اونو گفت و کلا شماها خدا رو پیغمبر ندارید و به خدا معتقد نیستید (بگو به تو چه مربوطه!!!) و من اول جوابشو ندادم ولی بعد دیگه دیدم داره حرف مفت میزنه، جوابشو دادم و  وقتی گفت ازت متنفرم و نمی تونم تحملت کنم، دیدم دیگه حرفی ندارم بزنم!خب متنفره دیگه! فهمیدم چرا وقتی میاد بوسم میکنه، حق دارم به دلم نشینه چون از ته دل نیست و حالت همون لحظه اشه!

خلاصه من دیگه خفه شدم و دهنمو گذاشتم تو یقه ام!!

دوباره همون حرفها، همون سلسله جریان!!!!!! تا شرایطش خوبه،که هیچی! ولی تا از کار بیکار میشه و خونه باباش بهش فشار میاره و کلا اوضاعش نافرم میشه، یادش می افته که من نذاشتم بره خارج.

هی گفت و گفت و گفت، تا کارم تو آشپزخونه تموم شد و رفتم وسایل حموم رو برداشتم و قبل از اینکه برم دوش بگیرم، جواب چند تا حرفش رو بهش دادم و چپیدم تو حموم!

تو حموم واقعا حالم بد بود. بدنم منقبض شده بود و دستهام درد میکرد! خب تو دعوا، واقعا دست قفل میشه و آدم نمیتونه حرکت کنه! واسه خودم نشستم یه گوشه و کلا نمی تونستم به هیچی فکر کنم. این شده روال زندگی ما. هی این اتفاقات پشت هم می افته و آقا فکر میکنه اگه الان رفته بود خارج، شده بود گرگ والستریت!!!!!!!!

به خودش هم گفتم! اونم همه اش میگفت: فلانی و فلانی میخواستند باهام ازدواج کنند و الان منو با خودشون ببرند آمریکا!

شما ببینید یه زندگی زناشویی چقدر باید به لجن کشیده بشه که مرد (!) موقعیتهای قبل از ازدواجش رو بکشه به رخ زنش!!!!!!!!!قهقههقهقههقهقهه

کلی تو حموم گریه کردم و بعدش بیرون اومدم و صورتم رو با شیرپاک کن، تمیز کردم و رفتم مانتو سبز رو آوردم و با مقنعه ام، اتو زدم. زیر گاز رو خاموش کردم و رفتم سراغ یه سری دیگه از کارها و بعدش ماهیتابه رو که خنک شده بود گذاشتم تو یخچال و رفتم کپه مرگم رو گذاشتم.

روانم خرد بود و خوابم نمی برد! به زحمت خوابیدم و ساعت یکربع به پنج بیدار شدم و دیدم دستام غیرعادی درد می کنند. هی این دنده اون دنده شدم بلکه بخوابم، که خوابم نبرد و دیگه ساعت شش از جا بلند شدم و حاضر شدم و اومدم اداره. یه کم هم بله لیمو برداشتم آوردم اداره.

به هیچی فکر نمیکنم. هیچ راهی هم به ذهنم نمیرسه. میدونم این برنامه تا مدتها هست. حالا شما هی بیایید بگید صبوری کن! خب، مطمئن باشید صبورم! خیلی صبور! منتها تا کی، رو نمیدونم! نه مشاوره میاد، نه کاری میکنه، فقط و فقط، هممممممممه چی رو از چشم من می بینه! دیشب بهش گفتم: بابا من ف.ا.ح.ش.ه ترین آدمم! دیگه از من بدتر نیست. خب چرا تموم نمیکنی این زندگی منحوس رو؟ گفت: خب به خاطر مانی که عزیزترین کسمه، مجبورم تحملت کنم!!!!!!!

خنثیخنثیخنثی

هیچ کاری ازم برنمیاد! دیشب تو دعوا داشتم لباسها رو از رو رخت خشک کن برمیداشتم و تا میکردم. بعد دیدم برای چی باید لباسهاشو جمع کنم!!!!!! هرچی فحش و فضیحت عالمه داره بهم میگه! لباسهاشو پرت کردم رو میز ناهار خوری و لباسهای خودم و مانی رو بردم گذاشتم تو کشو.

من دست همه تونو می بوسم! من نوکر پدر همه تون هستم! تو رو به گیس سفید من، وقتی دارید ازدواج می کنید، یه دفعه جو مهربونی برندارید و همه زحمتها رو به دوش نکشید! یه وقت فکر نکنید دارید در حق پسره لطف می کنید! به قران یه روز بدهکارش میشید تا در گلوی پدرتون!!!!!! مثل من که هرچی با شرایطش کنار اومدم، الان میگه تو مرده بودی زن من بشی! میخواستی منو به هر قیمتی داشته باشی، برای همین با شرایط من ساختی!!!!!!!!!!!!!!

دیگه کارم از سوختن گذشته! که بگم تا فلانم سوختم! گهی بوده که خودم خوردم. عاشق کسی شدم که اصلا و ابدا لیاقت نداشت. نه که بگم من چیزی هستم. ولی همینم که هستم، خیلی ها حسرت زندگی ما رو می خورند! ولی خب، نظر مهدی یه چیز دیگه است! یه فکرهایی البته تو سرمه. باید بذارم یه کم از ناراحتی ام کم بشه، بعد اقدام کنم! تا خدا چی بخواد!

 

[ شنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩۳ ] [ ٩:۱٤ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ