چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلاااااااااااااام به روی ماهتون. به دلهای پاکتون و قلبهای مهربونتون. صبح قشنگتون بخیر!

قلب

من هستم! من هستم اگرچه دلشکسته ام! اگرچه خسته ام! ولی هستم! وقتی هستم یعنی یه فرصت دوباره هست. هم برای من که تیکه های شکسته رو درست کنم، هم برای روزگار که روی قشنگش رو نشونم بده. من منتظرم!

دیروز همونطور که میدونید شیفتم بود. همیشه خب حداقل روزی یه بار با مهدی می حرفیدم و بهش یادآوری میکردم که بره مانی رو از مهد بیاره. ولی دیروز با هم نحرفیدیم که. ساعت 16:34 یه دفعه به دلم افتاد نکنه نرفته باشه دنبال مانی!!!!!!! زنگیدم مهد و اونا گفتند نیومده!!!!!!!!!!

زنگیدم به موبایلش و سرسنگین گفت: بله! گفتم: نرفتی دنبال مانی؟ گفت: نههههههههههه! یادم رفته! الان بیام؟؟ گفتم: دیگه دیره. چون مهد ساعت پنج می بنده! خودم میرم.

 


و قطع کردم. همکارم دیگه داشت میرفت. منم کامپیوتر رو لاک کردم و رئیسم رفته بود بیرون. به یه مدیر دیگه گفتم: من میرم مهد و برمیگردم! فقط موبایل رو برداشتم و بدو بدو رفتم مهد. قبلش با نگهبان شرکت هماهنگ کردم ببینم می تونم ماشین رو بیارم بذارم جلوی شرکت و حواسش هست که پلیس جریمه ام نکنه، که گفت: بیار بذار!

خلاصه رفتم دنبال مانی و حالا میخواست یه ساعت تاب و سرسره بازی کنه. هی براش قصه گفتم که مامان باید برگرده سر کار و بیا بریم و گذاشتم یه کم بازی کرد و گفت: برام شیر موز بخر! گفتم: کیفم تو شرکته. اون روز تو کیفت رو جا گذاشته بودی، امروز من! بیا بریم از تو شرکت بیاریمش!

خندید و گفت: کیفتو جا گذاشتی؟ مثل من؟ بریم!

خلاصه اومدیم ماشین و گذاشتیم در شرکت و  مهدی هم زنگید که چی شد؟ گفتم: رفتم دنبالش. دو سه بار عذرخواهی کرد و بعد هم گفتم خداحافظ.

اومدیم داخل شرکت و منم به هوای آسانسور سوار شدن، هی آوردمش بالا و بالاتر! تا اومدیم تو اتاقم و دیدم رئیسم هنوز نیومده. دیگه همکارها همه محبت کردند و هی براش خوراکی آوردند و منم نشستم پشت کامپیوتر. حالا فکر کنید این وسط آقا مانی، دستشویی اش هم گرفت ها! البته الان که خوبه! راحت میشه بردش و آوردش. اون وقتها که پوشکی بود، رسما سرویس میشدم وقتی می بردمش دستشویی! بماند!

خلاصه ساعت یکربع به شش زنگیدم به رئیسم که ببینم اگه نمیاد، من دیگه برم. که گفت: فلان کار مونده و من تو راهم! تقریبا ساعت شش اومد و حالا فکر کنید من با وجود مانی چه جوری باید اون کار رو انجام میدادم. نمیذاشت که من پشت کامپیوتر بشینم!

اینجور وقتها، مهر خیلی خوبه! یه کاغذ بهش دادم و یه مهر و گفتم: ببینم چند تا مهر میتونی بزنی رو این کاغذ! و تند تند نشستم پشت سیستم و اون کار رو انجام دادم. حالا باید تو سیستم اصلی هم ثبت میشد و برای همین، مانی رو کشون کشون بردم اتاق همکارم و پشت سیستم اون انجام دادم و دیگه وقتی برگشتم تو اتاقم، دیدم رئیسم داره میره. منم جمع کردم و ازش رخصت گرفتم و با مانی راه افتادیم.

سر راه یادم اومد که تو فریزر گوشت نداشته ایم! البته به وجود یک بسته شک داشتم. ولی یه کیلو گوشت خورشتی و نیم کیلو ماهیچه گوسفندی واسه مانی خریدم! شد پنجاه و هشت هزارت تومن! میخوام هفته ای یه بار بهش ماهیچه بدم یه کم جون بگیره.

چند دسته سبزی خوردن هم گرفتیم و برگشتیم خونه. مهدی اومد جلومون و مانی رو بغل کرد. سلام هم بهش نکردم.

رفتم لباسهامو درآوردم و رفتم تو آشپزخونه. ساعت هفت و خرده ای بود.

گوشت رو گذاشتم تو یخچال و آب برنج رو گذاشتم و برنج خیس کردم. نشستم رو صندلی و سبزی ها رو پاک کردم و تا وقتی پاک کردن اونا تموم بشه، آب جوش اومد و برنج رو ریختم توش. سبزی ها رو خیس کردم و یه دور ماشین ظرفشویی رو زدم و نشستم سر خرد کردن گوشتها. ماهیچه رو چهار قسمت کردم و سه قسمت رو گذاشتم تو فریزر و یه قسمت رو هم گذاشتم با یه پیاز بپزه واسه مانی. بقیه گوشتها رو هم خردو بسته کردم و گذاشتم تو فریزر. این وسط برنج رو هم آبکش کردم و دمکنی گذاشتم. سبزی رو هم از آب دراوردم و شستم و گذاشتم تو آبکش که آبش بره.

ساعت هشت و ده دقیقه بود. دیگه برنج دم کشیده بود و زیرش رو خاموش کردم و چون مانی خیلی شیر و میوه خورده بود، صبر کردم گرسنه بشه بعد شام بخوریم!

تمام این مدت تو آشپزخونه بودم. خب کارم واسه مهدی که ارزش نداره. واسه خودم که ارزش داره. هرچی اون به من و کارهام بیشتر بی محلی میکنه، من بیشتر مصر میشم کارهامو انجام بدم. آخه یه سری از عزیزان میگن دیگه غذا نپز! خب من نمی پزم. پس من و مانی چی بخوریم. شام امشب و ناهار فردای خودم. این راه حل نیست. خب من نمیگم کار کردن راه حله. ولی واقعا من بیام به بچه غذای حاضری بدم و بچه رو داغون کنم که از کی انتقام بگیرم؟ مشکل یه جای دیگه است!!!!!!

آب جوش آوردم و ریختم تو کیسه آبگرم و رفتم دراز کشیدم جلوی تی وی تا ساعت هشت و نیم. بعد مانی رو صدا کردم که بیا سفره رو با هم بندازیم. مانی از اتاق بیرون اومد ولی مهدی اومد کمک کرد سفره رو بندازیم.

فکر کردم نمیاد شام بخوره. ولی اومد و حسابی هم شام خورد. البته دیدم الویه تو یخچال هم دست نخورده.  یعنی همون تیکه ای که نصف شب پریشب خورده بود، همون بود! یعنی مهدی ناهار نخورده بود. شام خورد و مانی هم چند قاشق خورد و بعدش رفت نقاشی کشید و در حین نقاشی، چند قاشق دیگه بهش دادم با قصه و کلک!

بعدش بشقابها رو بردم تو آشپزخونه و بقیه رو مهدی جمع کرد. گفت: دستت درد نکنه خوشمزه بود.

جوابشو ندادم.

بعد دیگه غذاها رو جابجا کردم و واسه امروز ناهار خودم هم غذا گذاشتم و یه کیسه هم سبزی برداشتم که بیارم اداره و سبزیها رو هم ریختم تو کیسه جای سبزی. واقعا چیز خیلی خوبیه و سبزی رو واسه چند روز تو یخچال تازه نگه میداره. و البته هر سری که سبزیهاش تموم میشه، من پشت و روش میکنم و میشورمش که بو نگیره. خشک که میشه، دوباره برش میگردونم تا دوباره توش سبزی بریزم.

ساعت نه و ده دقیقه دیگه کارم تموم شد. له بودم! که خب معلومه! کار اشتباهم هم این بود که گوشت و سبزی رو نباید دیروز می خریدم! یعنی می دونید عجله بیخود کردم. حتی اگر هم اون یه بسته گوشت رو نداشتیم، باید امروز میخریدم! در عوض امشب دیگه شام نمی پزم. مانی که ماهیچه داره بخوره، احتمالا شنسل مرغ میگیرم که مهدی یه کم هم غذای حاضری بخوره!!!!!!!چشمک نکه که فکر کنید این تنبیه ها! کلا براش فرق نداره!!!!!! به خاطر راحتی کار خودم میگم!

باید سبزی رو هم حالا یه شب بی خیال میشدم. که البته دیشب فهمیدم!!!!آخ

بعد رفتم پای فیس بود و مهدی هم رفت تو ا تاق و مانی رو صدا کرد که با هم کارتون نگاه کنند و کشتی بگیرند. منم یه کم پای فیس بوک نشستم و یه پست از عکسهای جدید مانی گذاشتم و دیدم اصلا حس ندارم بلند شم به خودم برسم. ولی به خودم گفتم: تو امروز همه توانت رو واسه کارهای دیگه گذاشته ای. کلفت که نیستی! باید آخرین توانت رو جمع کنی و به کارهای خودت هم برسی.

رفتم آرایشم رو پاک کردم و تازگی ها، بعد از پاک کردن آرایش، چند مشت آب هم به صورتم میزنم و خیلی بهم کیف میده! بعد من عادت ندارم حوله بکشم به صورتم! یه دستمال کاغذی میذارم رو صورتم و بعد از چند ثانیه برش میدارم و آب اضافی رو میگیرم. یه مسواک مبسوط هم زدم و لباسمو عوض کردم و لباس خواب پوشیدم و رفتم رو تخت. البته قبلش یه بار دیگه کیسه آبگرم رو پر کردم و گذاشتم رو کتف و کمرم.

و از اونجایی که از بچگی، از پتوی بدون ملافه بدم میاد ـ حتی گلبافت ـ یه پتو سفری رو دیشب آوردم و زیر و روش رو ملافه انداختم و کشیدم روم.

نمیدونم ساعت چند خوابم برد. و البته ساعت رو گذاشتم رو ساعت سه که نیم ساعت از بازی نصف شب ایتالیا و انگلیس بگذره و بعدش پاشم ببینم نتیجه چند چنده!

یادم نیست سه بود بیدار شدم یا چقدر بعد از اون، ولی مانی گریه کرد و بیدار شدم و مهدی بیدار بود و فوتبال میدید! رفتم با چشم نیمه باز، نتیجه رو نگاه کردم و دیدم دو بر یک، ایتالیا جلوئه! خوشحال شدم و رفتم به مانی آب بدم که دیدم خوابیده!!!! خلاصه رفتم خوابیدم تا صبح که شش و ده دقیقه بیدار شدم.

ساعت بیداری صبحم رو پنج دقیقه جلوتر آورده ام  که پنج دقیقه فرصت داشته باشم واسه غلتیدن تو رختخواب!

بعدش پاشدم حاضر شدم و مثل همیشه رفتیم دنبال مربی مانی. سر کوچه شون اس دادم که سر کوچه ایم. اونم نوشت که شما برید من تازه بیدار شده ام و خواب مونده ام. گفتم: منتظر می مونیم! و تا ایشون بیاد، رفتم واسه مانی شیر خریدم و با رایت و لنگ، شیشه های ماشین رو تمیز کردم.

باید یه فکری هم به حال صندلی های ماشین بکنم. ما از روز اول، روکش صندلی ننداختیم رو ماشین! یعنی اون موقع که ماشین رو خریدیم، دیگه هیچ پولی نداشتیم و کلا مهدی هم با روکش صندلی مخالف بود. الان دیگه صندلی ها به گند کشیده شده! به خصوص که یه بار مانی تو ماشین دنت خورده و الان صندلی های عقب، افتضاحه! فعلا که اصلا پول ندارم واسه روکش صندلی. کل پول توی کیفم در حال حاضر نه هزار تومنه! یه کارتم چهل هزار و خرده ای و اون یکی کارتم هم فکر کنم صد و خرده ای داره. البته کارت صد و خرده ای، پولیه که قرار نبوده بهش دست بزنم! ولی خب این ماه که مهدی بهم خرجی نداد خیلی کم آوردم و یکی دو تا کادو هم مجبور شدم بدم که خیلی خلع سلاح شدم! عیب نداره درست میشه! به قول پادشاه کارتون سیندلا: من مدنم! (من میدونم)

جالبه دیروز که حالم خیلی بد بود، وقتی مانی رو رسوندم مهد، مربی اش رو دیدم که تو کوچه مهد، داشت با موبایل می حرفید و ما رفتیم داخل و اونم اومد و از مشکلات زندگی اش بهم گفت! اون که دیگه زندگیش خیلی داغونه!!!!!!!

امروزم با هم می حرفیدم و بهش گفتم:

میدونی چیه! ماها خیلی اشتباه کردیم تو زندگی. یعنی نقش مردهامون رو دزدیدیم. نه فقط به واسطه کار کردن و پول درآوردن! ببین! همون مثلا پنجاه سال پیش، اگه مادربزرگهای ما عاشق هم میشدند و حتی با پسره فرار هم می کردند، هرگز از نقش زن بودن خودشون بیرون نمی اومدند.

امروز ما زنها، این امکان رو داریم که درس بخونیم و کار کنیم و تو اجتماع باشیم. تو انواع گروههای اجتماعی و کلا از تو خونه بیاییم بیرون! خب این خیلی خوبه. ولی ما یه جاهایی راه رو گم کرده ایم.

اینکه می تونیم کار کنیم و حالا به اقتصاد خونه کمک کنیم، چیز خوبیه. ولی دیگه یه سری چیزها یادمون میره. این وسط اگه با یه پسر دوست بشیم و قرار باشه باهاش ازدواج کنیم، و اگه قرار باشه از نظر مالی ملاحظه اش رو بکنیم، نباید نقش زن بودن مون فراموشمون بشه!!!!!! خوبه ملاحظه یه پسر رو بکنیم و تو این اوضاع بد اقتصادی، دهنش رو سرویس نکنیم! همه ما بالاخره یه پسر عزیزی در کنارمون هست. حالا برادر داریم یا مادر یه پسر هستیم و دلمون نمیخواد هیچ دختری از نظر مالی، دمار از روزگار این پسر عزیز دربیاره. پس دلمون میخواد دختر طرف مقابلش، یه کم ملاحظه اش رو بکنه. حالا تو خرج عروسی یا خرید طلا و حتی بعد از ازدواج! ولی این نباید باعث بشه نقش پسر رو بدزدیم!

خوبه خانواده دختر ملاحظه پسر رو بکنند. ولی نه اونقدر که بشن همه کاره! نه اونقدر که پسر طلبکار بشه! نه اونقدر که خانواده دختر بدهکار بشن!

بابای من سه تا خونه داره. اینی که میگم، نه که فکر کنید ما خیلی پولداریم. الان بهتون میگم چه جوری. یه خونه که اوایل دهه شصت، به اسم مامانم که فرهنگی بود دراومد. خب تا چند سال پیش داشتیم قسطش رو میدادیم. یه خونه هم تو گیشا سال هشتاد خریدیم. اینجوری که دو تا ماشین اسم نوشته بودیم که اونا رو فروختیم و با هیلمن قراضه مون سر کردیم و همه پس اندازها رو آوردیم وسط و یه خونه که وام داشت و رهن مستاجر بود رو با قرض و قوله خریدیم! خب اون سالها زیر رهن بود.

بعد سال هشتاد و سه، به بابام ارث رسید و مامانم اینا، پول بازنشستگی هر دوشون رو گذاشتند روی هم و همین خونه شهران رو خریدیم! البته اون موقع دو به شک بودیم که دو تا خونه رو یکی کنیم و یه خونه بزرگ بخریم. ولی بابام نذاشت و گفت که من دو تا پسر دارم و دلم نمیخواد پسرهام مستاجر باشند و اینجوری، میتونم به هر کدومشون یه خونه بدم. که همینطوری شد و داداش کوچیکه ام که ازدواج کرد، پارسال بابام گفت برو بشین تو خونه گیشا، که بنا به شرایطی، برادرم ترجیح داد اونجا رو اجاره بدیم و با اجاره اون، بره یه جایی نزدیک محل کار خانمش خونه بگیره که اون دیگه به خودشون مربوطه و این کار رو کردند.

حالا شما اینا رو داشته باشید تا اینجا. سال هشتاد و سه که من با مهدی آشنا شده بودم و داشتم خرد خرد همه چی رو به گند می کشیدم، مهدی گفت: من یه معلمم. معلم رسمی هم نیستم. یعنی تابستونها حقوق ندارم. مگه اینکه مدرسه یه کلاسی چیزی برام بذاره! از طرفی از نظر مالی، به خانواده ام کمک هم میکنم! باید با پول خودم همه کار بکنم. خب نظرم هم اینه که اینجا نمونیم و بریم خارج چون دوست دارم ادامه تحصیل بدم! ولی از نظر مالی من در همین سطحم! یعنی حتی اگه بخوایم ا یران بمونیم، من خونه ندارم.

من اونجا شیر بزرگترین لوله فاضلاب ایران رو باز کردم تو رابطه مون و گفتم: ما سه تا خونه داریم!

یعنی نمیدونم چرا این حرف رو زدم!!!!! واقعا نمیدونم!

منظورم این نبود که یه خونه هم بابام میده ما بشینیم! واقعا نمیدونم چرا اینو گفتم! بعد حرف زدیم و اینور و اونور، اون بحث تموم شد. اون موقع پدربزرگ مهدی هنوز زنده بود و چند ماه بعدش ما عقد کردیم و بعدش ایشون فوت کردند و سال بعدش دیگه تصمیم بر این شد که ما بیاییم خونه ایشون مستقر بشیم. که شدیم و الان هم هنوز اونجاییم!

این مقدمه طولانی برای این بود که الان هر وقت دعوامون میشه، بیخود و باخود مهدی میگه: تو روز اول گفتی بابات سه تا خونه داره!!!!!!!! پریشب هم دوباره گفت!!!! که بهش گفتم: یعنی به نظر تو، بابای من باید یه خونه هم میداد من و تو بشینیم؟ آخه چرا؟ پس شماها چه کاره اید؟ مگه خانواده پسر نیستید؟ یعنی تو اینقدر عزیز و بزرگ و خواستنی هستی، که حتی ممکن بود بابای من دو تا خونه روی من بذاره و تقدیم تو کنه؟

تو دعوا حلوا خیرات نمی کنند. ولی وقتی یه بحثی تو همه دعواها، نه سال تمام هی تکرار میشه، یعنی تو مغز پوک طرف مقابل، یه جا نشسته و تکون هم نمیخوره! و با توجه به اینکه خواهر مهدی، به جای جهیزیه، سه دونگ از یه خونه ای که به نام مادر مهدی بود رو برد، و بعد ها تونست با وام، سه دونگ بقیه رو هم از مادرم مهدی بخره و الان یه خونه به نامشه، خب منم پریشب از حرصم به مهدی گفتم: ما مثل شما نیستیم که یه خونه هم بذاریم رو دخترمون و به هر کسی از دوقوز تپه شوهرش بدیم که فقط یکی بیاد دختره رو بگیره و ببره. تهیه مسکن، وظیفه خانواده پسره، نه دختر! تو هم بیخودی توقع داشتی بابای من خونه به تو بده! نه که خیلی عزیزی، بابت اون میگم!

یعنی میخوام بگم، یه جمله ای که من گه خوردم و نه سال پیش از دهنم دراومده، این دیگه ول نمیکنه!!!!!!!!

اگرم میخواهید کمک کنید، همه رو روز اول به طرف نگید. بذارید کم کم! وقتی میگید، یارو یابو ورش میداره که خبری هست و گشاد گشاد میشینه تا از آسمون و البته از طرف شما برسه!!!!!!

البته بگذریم که طرف من، خیلی خیلی سواستفاده چیه و از آب کره میگیره و فلان و بهمان. الان نمیخوام ذکر بدیهای مهدی رو بگم. قطعا خیلی نقاط مثبت هم داره. بحثم اینه که یه دفعه می افتیم وسط و مثلا اگه ماشین داریم، حالا یه بار خوبه بریم دنبال طرف. ولی این دیگه میشه کارمون که هی میریم دنبالش، هی میریم دنبالش و حالا اگه بنا بر اینه که پسر بیاد دنبال دختر و ببرتش اینور و اونور، ما که ماشین داریم، ما میشیم راننده طرف. بعد که باهاش ازدواج میکنیم، میگیم ما رو می بری فلان جا، میگه: خب چرا خودت نمیری؟ بعد اگه یه بار مامانشو ببره دکتر یا خرید، دنیا رو می زنند تو سرمون که چطور بلدی ننه ات رو ببری، منو چرا نمی بری؟؟!! خب دختر خوب! اون موقع که داری لطفت رو خیلی قشنگ تبدیل به وظیفه میکنی و  لباس نقش طرف رو برمیداری و خودت می پوشی، این روزها هم برات پیش میاد!

خود من یکی از این آدمها بودم. یعنی دیگه من آخر این مدل آدمها بودم!!!! واسه خودم برندی هستم در نوع خودم بی نظیر!! دوست که بودیم، وقتی ماشین نبود، همیشه یه بار من کرایه ماشین میدادم، یه بار اون!!!! و من این کار رو باب کردم. اسمش رو هم گذاشتم محبت، شما بخونید خریت!!! یعنی یادم که میاد، از خودم متنفر میشم!!!!! دلم میسوخت که معلمه! خب معلم باشه و پول نداشته باشه. اصلا حمال چارسوق بازار باشه! الان مرد توئه! دوست پسر توئه! داره یه ساعت تو رو می بره بیرون! حتما فکر کرده که چه جوری برید و چه جوری بیایید. اگه شده با اتوبوس، اون باید پول بلیط رو بده. نه به خاطر اون یه قرون دوزاری که میرسه به راننده! به خاطر نقشی که یارو باید بازی کنه!!!!!!! وگرنه خیلی وقتها هم میشد که با مهدی ناهار میرفتیم بیرون و اون، خرج هم میکرد.

جریان همون پیله است. همون که نیکوس کارانتاکیس میگه زودتر پیله رو پاره کردم که کرمه، اینقدر عذاب نکشه و زود بیاد بیرون. زود بیرون اومد، ولی چون هنوز کامل رشد نکرده بود، با اولین اشعه خورشید، مرد و پروانه نشد. خیلی از ماها، به رابطه مون اجازه نمیدیم پروانه بشه. هنوز طرف کرمه، میخوایم بشه مرد زندگی مون. میخوایم ملاحظه اش رو بکنیم، هی میگیم: من اینو نمیخوام، عیب نداره. خودم میکنم. خودم میخرم. خودم میدم، خودم به فنا میرم، خودم ... خودم........ و اخر هم این خودمه که همه چی رو به گه میکشه و حالا باید تا اخر عمر خودش بمونه و پیله ای که زود پاره شده و کرمی که هرگز پروانه نشده!!!!!!! و دیگه هم نمیشه!

من که مشروب نخورده ام و نمیدونم چه جوریه. ولی میگن شراب رو باید جرعه جرعه خورد. تا کم کم تو تن بشینه. تا قطره قطره جذب بشه. تا بدن کم کم گرم بشه. اونوقت اون مستی، مستیه! عشق هم همینه. یه شبه نمیشه پیله رو باز کرد. خواستی باز کنی، باز کن. ولی کرم از توش میاد بیرون! نه پروانه. بعد دیگه نمیشه کرمه رو برگردونی تو پیله! فایده نداره.

درسته من عاشق مهدی بودم. ولی خیلی عجله کردم. خیلی خیلی. خب کسی هم نبود بهم بگم. پشت سرم یه مادر نگران بود که میخواست منو زود شوهر بده. زود که میگم، من بیست و شش سالم بود که با مهدی آشنا شدم. مامانم از این روابط می ترسید. از حلال و حروم می ترسید و چوب تو آستین من میکرد. هفته ای یه بار مهدی از دانشگاه تا خونه منو می آورد! همینم مامانم تحمل نمیکرد. هی میگفت: کی میاد خواستگاری، کی میاد!

گریهگریهگریه

خودم هم فکر میکردم باید عجله کنم! و این عجله، همه چی رو خراب کرد. قبل از اینکه مهدی خودش به این نتیجه برسه که من بشم زن زندگیش، من همه لقمه ها رو می جویدم و میذاشتم تو دهنش. من  همه برنامه ریزی ها رو میکردم واسه خواستگاری! و این یعنی مرگ یه رابطه.

باید میذاشتم زمان بگذره. اصلا اگرم میدید که من عاشقشم، نباید می فهمید که من مایلم به اینکه زنش بشم! باید زمان می گذشت. خودش در من کشف میکرد. خودش رویا می بافت که اگه آشتی زنم بشه این میشه و اون میشه. خودش تجسم میکرد و دلش میخواست و درخواست میکرد. مزه اش واسه اونم بهتر بود. واسه من که نور علی نور بود. فقط اگه کمی دیرتر بود. فقط اگه شراب هول هولی خورده نمیشد. فقط اگر عجله ای برای با هم بودن نبود!

من خراب کردم. من عجله کردم. من با مهدی سواستفاده چی کار ندارم. خیلی جاها اشتباه از من بود. این روزها و این ماه ها که مثل مالیخولیایی به همه روابط نگاه میکنم، می بینم همه کسانی که عجله می کنند، می بازند! و کسانی که صبر می کنند، اگر هم چیزی رو از دست بدن، اون چیز، غرور نیست. شخصیت نیست!

صبح برای یکی از عزیزان می نوشتم. این تلخ ترین اعترافه که آدم بگه: من از تحقیر خسته شده ام. من دیگه از عشق لذت نمی برم چون هر روز و هر دقیقه و در هر بحثی، عشقی که به همسرم داشتم، به لجن کشیده میشه و من به واسطه همه محبت ها و گذشتها و عشقی که بهش داشته ام، تحقیر میشم! و از اون بدتر، مجبورم تحقیر کنم! مجبورم جواب بدم. و این خیلی بده. چون وقتی شما تحقیر هم می کنید، انرژی بدش به خودتون برمیگرده.

ببخشید! خیلی حرفها تکراری بود. خیلی طولانی شد. ولی به این امید می نویسم که بتونم کسی رو از عجله نگه دارم. بتونم عجله کسی رو متوقف کنم و چند سال دیگه هیچ کدومتون وب نزنید و از پشیمونی هاتون ننویسید!

دست خدا به همراهتون. دستهام درد میکنه ولی دلم امروز گفت باید بنویسم. باید اینا رو بنویسم. هرچند تکراری. ولی برای یادآوری.

فدای محبت همگی. قلب

 

[ یکشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩۳ ] [ ٦:۳٧ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ