چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام به روی ماهتون. صبح زیباتون بخیر! قلب

واقعا ممنون از اینهمه محبت. مرسی از اینهمه همدلی. کافیه من اینجا یه کم ناراحت باشم! یه عالمه انرژی مثبت از  شماها بهم میرسه. خدا رو هزار مرتبه شکر میگم. هزار بار. بازم دستهای مهربونتون رو می بوسم.ماچ

عاقو این رئیس ما، آدم عجیبیه! عجیب که میگم، چون سابقه مدیرعاملی نداره ـ علیرغم سابقه زیاد کاری ـ و اینکه تو ایران هم نبوده، یه کم با سیستم کاری شرکت ما، ناهمگونی داره. فکر کنید چارت سازمانی پر از مدیر و معاونه، اونوقت ایشون، مستقیم میره سراغ تک تک پرسنل و کار ازشون پیگیری میکنه! خب شاید در نگاه اول، کار خوبی باشه! ولی من بهتون میگم کار خوبی نیست. چون عملا اولا به مدیرهاش برمیخوره، دوم اینکه همه کارها و مسوولیت ها در حوزه مدیرعامل جمع میشه و دهن یکی مثل من سرویس میشه، و از طرف دیگه، نصف سازمان تعطیل میشه. چون کاری برای انجام و موردی برای پیگیری ندارند که! در عوض ماها سرویس میشیم!

 


یعنی قبلا که من با معاونت کار میکردم، یه سری نامه ها رو اصلا ما دیگه نمی زدیم. ارجاع میدادیم به مدیرهای پایین تر! الان که اومده ام تو حوزه مدیرعامل، از صبح تا شب دارم همون نامه های چیپ رو میزنم و سابقه درمیارم و بایگانی میکنم و کلی وقتم هدر میره. در کنار  اینا، یه عالمه کار دیگه هم هست. یه وقتهایی خودم تعجب می کنم که چطور میشه پست بذارم. خوبیش اینه که صبح زود پست میذارم و از اون طرف هم عصرها، همه کارهای همون روز رو تموم میکنم، بعد میرم خونه! چیزی باقی نمی مونه!

القصه! دیروز رفتم قبل از اینکه برم دنبال مانی، از داروخونه، یه چرب کننده لب گرفتم واسه مانی. یادم نیست تو پست دیروز نوشتم یا نه. که لبهای مانی دیروز صبح ترک خورده بود و مربی اش گفت که چربش میکنه. ولی گفتم بذار یه چرب کننده لب بگیرم که بهتره. بعدش رفتم دنبال مانی و تا ساعت پنج، صبر کردم تو حیاط بازی کنه. یکی از بچه های بزرگتر توپ آورده بود و مانی میخواست بازی کنه. ولی خب، اون پسره، خودش میخواست بازی کنه! گفتم: خودت برو باهاش دوست شو و ازش بخواه بذاره بازی کنی. رفت و یه کم ارتباط برقرار کرد و یه کم بازی کردند. حالا امروز ببینم تو صندوق عقب ماشین توب هست که ببرم اون نیم ساعت، بازی کنه یا نه!

بعدش دیگه رضایت داد و سوار شدیم و  البته چرب کننده لب هم زدم به لبهاش و اومدیم طرف خونه. حالا تو ماشین هی میگفت: میخوام لبهام قرمز بشه!!!!!! گفتم: شما که پسری! فقط مامان ها می تونند لبهاشون قرمز باشه! نه که چرب کننده زده بودم به لبش، فکر میکرد رژ لبه. چون یه بار هم گفت: این رژ لبه؟ گفتم: نه!!!! این برای چرب کردن لبهاته که خشک شده!!!منتظر

طبق پیشنهاد یکی از دوستان (محمود) آهنگهای فلش رو که دیگه نزدیک هفتصد تا بود رو خالی کردم رو هاردم و یه تعداد محدود آهنگ ریختم روش.

البته این کار رو پریروز کردم. هارد و فلش و مموری دوربین رو آوردم اداره و در فرصت مقتضی، عکسهای مانی رو تو فایل مربوطه ریختم و آهنگها رو هم دسته بندی کردم و تو همون هارد ریختم و من موندم و یه سری آهنگ محدود که فکر نکنم بیست تا بشه!

دیروز تو ماشین اونا رو گوش میکردم. یه چیزی بگم بخندید. چند روز پیش با مانی که سوار ماشین بودیم، رسیدیم به آهنگ کلاغهای خبرچین! مانی شروع کرد باهاش به خوندن:

میگن که عاشق تویی، مغز شقایق تویی!!!!!!!!!!

یعنی پشت فرمون داشتم روده بر میشدم! به جای نبض، میخوند: مغز!!!!!!!

خلاصه دیروز رسیدیم خونه و مهدی اومد جلومون و مانی رو بغل کرد و بازم به هم سلام نکردیم! به مانی گفتم: کفشاتو ببر بذار تو جاکفشی! گفت: میذارم اینجا! و گذاشت کنار در! مهدی گفت: به حرف مامان گوش کن!!!!!!!!!!!

حالم به هم میخورد!

رفتم داخل و طبق برنامه ای که هفته پیش ریخته بودم، دیشب باید قیمه پلو درست میکردم ولی دیروز تصمیمم عوض شد و دیدم یه کم کباب تابه ای داریم تو یخچال و برنج هم هست و واسه مانی هم که ماهیچه درست کرده ام. خودم هم نون و پنیر و سبزی میخورم. پس بی خیال غذا درست کردن. بعد از خستگی روز شنبه، میخواستم به خودم استراحت بدم و بی خیال برنامه بشم!

خلاصه داشتم لباسمو عوض میکردم که مهدی گفت: خونه ای من برم بیرون و نیم ساعته برگردم؟ با اخم گفتم: آره!

رومو کردم اونور و لباسمو درآوردم. با خودم گفتم اینکه داره میره بیرون! منم بشینم افتتاحیه جام جهانی رو نگاه کنم. از توکیفم فلشم رو درآوردم و زدم پشت تی وی و خودم ولو شدم رو کاناپه و شروع کردم به دیدن. مهدی نرفت بیرون!!!! اونم نشست به دیدن! بعد گفت: افتتاحیه جام جهانی اندازه المپیک قشنگ نیست.

جوابشو ندادم.

یه ربع نگاه کردم و چشمام کم کم سنگین شد و نفهمیدم کی خوابم برد! فقط یه لحطه بیدار شدم دیدم مهدی کانال رو عوض کرده و داره میره بیرون. رفت تو اتاق و به مانی گفت: من دارم میرم. بیا تو هال بازی کن. بعد از خونه رفت بیرون و کلید رو انداخت تو قفل، که در با صدای کمتری بسته بشه!!!!!!

این کار رو من همیشه میکردم. صبح هایی که میرفتم سر کار و مهدی یا از وقتی که مانی دنیا اومده بود، وقتی هر دو خواب بودند، صبح ها اینجوری در رو می بستم. اخه در خونه مون، از این در قدیمی هاست. ترکیب آهن و شیشه!! در سنگینیه. البته درهای چوبی هم موقع بستن، صدا میدن. ولی این دیگه روال بود. حالا مثلا دیروز میخواست در رو آهسته ببنده که من بیدار نشم!

بیرون که رفت، بیدار شدم و دیدم دیگه خوابم نمیاد. سرحال شده بودم. رفتم از تو کیف مانی، ظرف میوه اش رو درآوردم و مانی هم اومد  گفت: شیر بده! یه نصفه لیوان شیر برای اونو یه لیوان شیر برای خودم ریختم و خوردیم. یادم اومد یکی از دوستام از آستارا شکلات واسه مانی آورده. شکلات رو بهش دادم و یه کم هم خودم خوردم.

مهدی برگشت و من نشسته بودم پای فیس. یه کم هله هوله خریده بود. که البته اصلا محلش نذاشتم. اومد دویست تومن گذاشت رو میز کنار لپ تاپ و گفت: تو از حساب مشترکمون، خرجی ماه قبل رو برنداشته بودی. اینم دویست تومن!

نگاش نکردم. سرم تو لپ تاپ بودم. به پوله دست هم نزدم. یه کم که گذشت، بلند شدم رفتم حموم و سرحال شدم و بیرون اومدم. تو حموم که بودم، صدای گریه مانی اومد و صدای داد مهدی. بیرون که اومدم، دیدم مانی داره تو اتاق گریه میکنه. گفتم: چی شده؟ گفت: من دوست ندارم بری حموم. حالا بیا با هم کارتون ببینیم. گفتم: باشه.

داشت برای بار هزارم، کارتون جورج رو نگاه میکرد! ده دقیقه کنارش دارز کشیدم و با هم کارتون دیدیم و مانی هم برام تعریف میکرد. کلا مکالمات رو دیگه حفظه!!!!!

بعد بهش گفتم: بذار برم حوله موهامو عوض کنم. اومدم حوله رو عوض کردم و رفتم تو آشپزخونه. ساعت بیست دقیقه به هشت بود. یه کم کته بار گذاشتم و دیدم خسته نیستم. با خودم گفتم تا کته آماده بشه، تا هرجا که رسیدیم، یه کم از غذای فردا رو آماده کنم که فردا هم هول شام پختن نداشته باشم. اگه هر روزی که وقت داشتم و خسته نیستم، بتونم یه کم از غذای فردا رو آماده کنم، فردا میتونم بدون استرس اینکه غذا زود آماده بشه، اول که میرسم خونه یه کم استراحت کنم.

قابلمه جی پاس رو که شب قبل توش ماهیچه پخته بودم، از یخچال درآوردم و دوباره گذاشتم تو محفظه و بیست دقیقه دیگه گذاشتم بپزه که حسابی نرم بشه. بعد گوشت بیرون گذاشتم و پیاز هم ریختم تو غذاساز که له بشه. بعد پیاز رو ریختم تو صافی کوچیک که آبش بره. تا زمان جی پاس تموم بشه، سیب زمینی آوردم و نشستم رو صندلی و سیب زمینی پوست کندم. دمکنی هم انداختم رو برنج و سیب زمینی ها رو خرد کردم و دیگه کار جی پاس هم تموم شد و ماهیچه و آبش رو ریختم تو کاسه و کنار گذاشتم.

قابلمه رو شستم و پیازها رو ریختم توش و پیاز داغ کردم و گوشت و لپه رو هم بهش اضافه کردم و گذاشتم بپزه. آب جوش آوردم و ریختم تو کیسه آبگرم. زعفرون هم دم کردم و کنار گذاشتم و بعدش سیب زمینی ها رو سرخ کردم. سرخ کردن اونا که تموم شد، برنج هم آماده بود. دیگه ساعت هشت و نیم بود.

مانی گریه میکرد و بهانه میگرفت. خوابش می اومد. صداش کردم و گفتم: بیا! تی وی داره پاندای کونکفو کار رو نشون میده. از اتاق بیرون اومد و منم تند تند برنج های قبلی رو گذاشتم تو ماکرو فر که گرم بشه و بعدش کباب ماهیتابه ای رو گذاشتم گرم بشه و برنج ها رو با هم تو دیس قاطی کردم و بردم سر سفره و کباب ماهیتابه ای رو هم بردم  سر سفره و واسه خودم هم نون و پنیر و سبزی!!!!!!!!!

بعد مانی رو آوردم کنار خودم نشوندم و همینطور که داشت نگاه میکرد، غذا گذاشتم دهنش! نمیخواست گوشت بخوره. گفتم: خب برنج سفید بخور. از آب ماهیچه ریختم رو برنجش و البته ماهیچه ها رو قایم میکردم زیر برنجش! اونم متوجه نمیشد! نیشخند

چند لقمه خورد و گفت: خوابم میاد. رفت که بخوابه! صداش کردم: پس مسواک چی؟

خندید و گفت: یادم رفته بود!!!!! دوباره برگشت و منم در حالیکه دهنم پر بود از نون و پنیر و سبزی، تند تند قورت دادم و قبل از اینکه نخ دندون بکشم، مجبور شدم برم با مانی مسواک بزنم!

مسواک که زد گفت: حالا بیا برام قصه بگو. رفتم قصه گفتم و بعدش مانی خیلی زود خوابش برد. منم از اتاق بیرون اومدم. دیدم مهدی شام نخورده و سفره رو جمع کرده. البته خود سفره رو زمین ولو بود. منم سشوار رو برس رو برداشتم و رفتم تو پذیرایی و موهام رو سشوار کشیدم و جلوشو، یه وری کردم. بعد از پشت با کش بستم و رفتم تو آشپزخونه و یه کم برنج و بقیه کبابها رو ریختم تو ظرف واسه امروزم. مایه قیمه پلو رو هم که دیگه خنک شده بود گذاشتم تو یخچال و ماشین رو خالی کردم و ظرفها رو چیدم توش. بقیه برنج رو ریختم تو قابلمه و با ماهیچه، گذاشتم تو یخچال. دستی رو کابینت کشیدم و یه دستمال هم خیس کردم و با پا، کف آشپزخونه رو تمیز کردم!!!!!!

یه نخ دندون هم برداشتم و کشیدم به دندونهام و رفتم رو کاناپه دراز کشیدم. کیسه آبگرم رو گذاشتم زیرم، اونجایی که رگ سیاتیکم، امانم رو بریده. دراز کشیدم و یه کم تی وی نگاه کردم و یه سر به وایبر زدم و الان اصلا یادم نیست داشتم چی نگاه میکردم تو تی وی. فقط شنیدم که مهدی میگه: برو سر جات بخواب!

یه کم بعد رفتم سر  جام خوابیدم و نصف شب، با یه درد وحشتناک گرفتگی ماهیچه بیدار شدم! فقط یادمه که تو همون حالت خواب و بیداری، خودمو از اتاق پرت کردم بیرون که صدام، مانی رو بیدار نکنه. مهدی بیدار بود تو نشیمن و داشت تی وی میدید. دوید طرفم و گفت: هیچی نیست! ماهیچه ات گرفته! منم حالا چشمام تو خواب بود ولی درد، داشت روانی ام میکرد. ماهیچه تون که گرفته! نفس ادم بند میره. افتاده بودم رو زمین و مهدی تند تند می مالید ماهیچه ام رو. سعی میکردم پنچه ام رو به طرف بیرون بکشم، ولی لامصب ول نمیکرد. اونم  تند تند داشت ماهیچه ام رو می مالید!

یه کم که گذشت، همونجا تو هال، افتاده بودم. گفت: برو بخواب سر جات!!!!!!

بلند شدم رفتم سر جام خوابیدم و دوباره یه کم دیگه بیدار شدم و تا بیدار شدم صدای گزارشگر رو شنیدم که گفت: گلللللللللل! و توی دروازه!

دویدم تو هال و دیدم آرژانتین گل دوم رو زده به بوسنی! گفتم: خدا رو شکر! مهدی خندید. رفتم دستشویی و برگشتم تو اتاق و دوباره خوابیدم. ده دقیقه به شش بیدار شدم و گفتم: حالا موبایلم می زنگه و بیدارم میکنه. ولی یه دفعه با صدای مانی بیدار شدم که میگفت: بابا حرف بزن!!!!!!

پریدم و دیدم ساعت 06:29 است!!!!! گفتم: مانی پاشو که خواب موندیم! فوری دویدم طرف یخچال و شیر و میوه مانی و غذای خودمو آوردم و گذاشتم تو کیفم و دویدم طرف دستشویی و صورت شستم و یه آرایش هول هولی کردم و مانی گفت: چی شده؟ گفتم: خواب مونده ایم. گفت: یعنی چی؟

شلوار رو کشیدم به پامو دویدم طرف تی شرتم که تنم کنم. گفتم: یعنی دیر شده. بدو کفشاتو بپوش. کفشای مانی رو انداختم جلوش و خودم موهامو با کش بستم و مقنعه رو کشیدم سرم و ساعت و حلقه ام رو دستم کردم و همون موقع اس دادم به مربی مانی که ما راه افتادیم. بعد من و مانی پریدیم تو ماشین و حرکت کردیم.

منتها چون مانی میخواست همون موقع شیر بخوره، شیر بهش دادم و دیدم برای عصرونه اش شیر نداره. رسیدیم سر کوچه مربی اش و تا ایشون بیاد، رفتم یه دونه شیر برای مانی خریدم.

مانی و مربی رو که گذاشتم مهد، اومدم اداره و سر راه دیدم شوخی کردم جدید اومده. به اسم آگاهی! خریدم و پرسیدم چند؟ آقا گفت: سه تومن. کیفم رو نگاه کردم و دیدم فقط چهارهزار تومن دارم!!!!!!!! سه تومنش رو دادم به اون و الان تو کیفم هزار تومنه.

البته اینم بگم که صبح دیدم مهدی، دویست تومن رو ـ که چهارتا پنجاهی بود ـ گذاشته تو کیفم!

هیچی دیگه! رسیدم اداره و الانم در خدمت شمام. امروز رئیسم دیرتر میاد ولی کشته منو از صبح اینقدر زنگیده که تا میام فلان کار و فلان کار رو بکن!!!!!!!

فعلا که اینجوری! تا ببینیم چی میشه. خودم که الان دلم نمیخواد حتی باهاش بحرفم. اونم شاید تا همین حد تمایل داشته باشه نه بیشتر. ولی خب، این بار به این زودی قصد نزدیک شدن بهش رو ندارم. واقعا آزرده ام. باعذرخواهی هم زخم دلم ترمیم نمیشه. ببینم چی پیش میاد. ببینم امروز موفق میشم یه کم با دوستم بحرفم یا نه. دوست روانشناسم!!!!!!

دیروز که از در مهد بیرون می اومدیم، یه کبوتر دم در نشسته بود! به مانی گفتم: ببین! این همون کبوترته! اومده بهت عصر بخیر بگه. و خوشحاله از اینکه صبح ها گریه نمی کنی! ببین همه پرهاش هم سرجاشه!

مانی خیلی خوشش اومد و به کفتر، سلام کرد!

براتون بهترین ها رو میخوام و دستتون رو میذارم تو دست خدای مهربون!بغل

[ دوشنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩۳ ] [ ٦:٥٢ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ