چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلاااااااااام به روی ماهتون. صبح قشنگتون بخیر و نیکی و شادی!

الان همه جا جو فوتباله! والا با این نتیجه ای که پرتقال و اسپانیا گرفتند، ایران تا ده تا گل جا داره از آرژانتین بخوره! به جون خودم!!!!

عاقا تا یادم نرفته، چند تا مورد رو بگم. یکی اینکه چند بار دوستان به صورت خصوصی یا شاید هم عمومی محبت کرده اند و خواسته اند که تو وایبر با هم رابطه داشته باشیم و یا تو فیس بوک. عارضم خدمتتون که تو فیس بوک چون همه دوستام، اعضای خانواده و فامیل هستند و زار و زندگیم اونجاست!!!!!! اگه اجازه بدید، اونجا دیگه همدیگر رو نبینیم!! و در مورد وایبر و موبایل هم، خوشحال میشم  با هم ارتباط داشته باشیم ولی خیلی خیلی از من وقت میگیره و همین الان هم من شبها، فقط در حال فورورارد کردن پیامها هستم و یه وقتهایی اصلا دیگه سراغش نمیرم. وگرنه دستهای مهربون همه تون رو می بوسم!بغلامیدوارم از من ناراحت نشده باشید.

 


این از این. عاقو من فکر نمی کردم این موضوعی که این دو سه روز اخیر اینجا در موردش صحبت شد، اینقدر بازتاب جهانی (!) داشته باشه! یعنی خود پیغامها رو که شما می تونید ببینید. اینقدر من خصوصی داشتم که خودم هم باورم نمیشد! ظاهرا این ریشه در فرهنگ ما داره که اینقدر همه گیره!

من خودم، بارها خودم رو مثال زده ام. که چون مامانم همه کار میکرد و به کار کردنش هم می بالید و همه تصمیمات رو می گرفت، خب بابام میرفت سر کار و می اومد. و البته تصمیمات مهم رو با هم می گرفتند. ولی من چون هرگز خستگی و یا اعتراض مامانم رو نمی دیدم، مامانم برام شد الگو و همون راه مامان رو رفتم. اینکه مامانم هرگز نگفت: من کردم، تو نکن! البته الان میگه! ولی یه نمور، دیره!!!!!!!!

کلا هرچی نگاه میکنم، این شیوه «مامان بودن» باعث زایش خیلی چیزها تو فرهنگ ما شده.

مامان بودن تو فرهنگ ایرانی، حد و مرز نداره. وقتی کسی مامانه، باید تا حد مرگ محبت کنه، بهترین غذاها رو بپزه، به میل دل بقیه غذا بپزه، هر وقت بقیه هماهنگ کردند، بره مهمونی، به میل دل بقیه مهمون دعوت کنه، خسته نشه، لباس همه، همیشه باید شسته و مرتب باشه، همه وسایل رو اون باید پیدا کنه، اگه از نظر مالی، خونواده در مضیقه باشه، این مادره که در کنار پدر میره سر کار، در حالیکه سایر وظایفش سر جاشه! تا بوده همین بوده. این خالکوبیهایی که رو دست و بال بابابزرگهامونه در مورد رفیق بی کلک مادر، یا نوشته پشت وانتها، خب به خاطر همین هاست دیگه!

خب، همین مامان، وقتی اینهمه مسوولیت رو دوششه، یه جایی می بره! بعد شروع میکنه به غر زدن! اینه که همه میگن زنها غرغرو هستند! خب ریشه غر زدن زنها، همین چیزهاست! بیش از حد توان ازش انتظار دارید، اونوقت یه جایی که دیگه می بره، میگید چرا غر میزنه!

بعد حالا اینجا رو ببینید! بچه از لحظه ای که به دنیا میاد، این مامان رو می بینه. یاد میگیره که این مامان همه کاره است و مرهم دردهاست و خیلی مهربونه و خیلی کار میکنه و خیلی خیلی خیلی.... خب اگه پسر باشه، وقتی زن میگیره، نمی تونه این مامان رو بذاره کنار! لحظه لحظه تو زندگی دیده که این مامان، از همه چیزش گذشته و خواب و خوراک نداشته و ...... حالا که من زن گرفته ام، یه وقتهایی میگه این کار رو بکن، اون کار رو نکن! اینجا اختلافات شروه میشه. چون تو خونه همین پسر، یه مادر جوون داره پا میگیره و توقع داره با این سطح کار و مسوولیت، همه وقت پسر، به خانواده اختصاص پیدا کنه، نه مثلا دکتر بردن مادر!!!!!!! (با غلط یا درست بودنش کار ندارم)

خب ما زنها، وقتی ازدواج می کنیم و اینهمه مسوولیت میریزه سرمون، خود به خود، کارکشته میشیم! خیلی چیزها یاد میگیریم. حالا وقتی نوبت به بچه مون میرسه که مثلا میخواد زن بگیره یا شوهر کنه، میخوایم همممممممممه تجربیاتمون رو در اختیارش بذاریم! این میشه که یه وقتهایی دخالت می کنیم و حالیمون نیست! عروس رو می رنجونیم و حالیمون نیست! به غرور پسرمون بی احترامی می کنیم و حالیمون نیست!

چون از روز اول یاد گرفته ایم که همه کاره ما بوده ایم. حالا خودمون رو محق میدونیم که اعمال نظر کنیم. نمی دونم متوجه منظورم میشید یا نه. البته اینا نظریات بنده است. هزار و یک ایراد هم بهش وارده. ولی من خیلی به این چیزها فکر میکنم. حتی به مادرهایی که در سن جوانی، همسرشون رو به هر دلیلی از دست میدن و یک تنه بچه یا بچه ها رو بزرگ می کنند! خب اگه خودشون هم از بچه بخوان چشم بپوشند که بچه بره سراغ زندگی اش، خود بچه نمی تونه از مادرش بگذره! چون دیده که مادرش با چه خون دلی بزرگش کرده!

اینه که در فرهنگ ما، مادر شوهر و مادرزن، نقش خیلی پررنگی دارند! اگه مادرشوهر از مادرزن پررنگ تره، به خاطر فرهنگ مردسالار ایرانیه. چون همون مادر، وقتی داره دختر و پسرش رو بزرگ میکنه، خود به خود امتیازاتی به پسر میده که به دختر نمیده. که البته همه اش هم مادر مقصر نیست. اینکه پسر میتونه تا ده شب تو خیابون باشه و دختر نمی تونه، مال امنیت جامعه است مقداریش! هرچند که حرف مفت در و همسایه هم هست!

در هر حال، من به این نتیجه رسیده ام که ریشه دار در فرهنگ ماست! و اینکه میگم فرهنگ ما، فرهنگ کشورهای دیگه رو تایید یا تکذیب نمی کنم. نرفته ام و نمی دونم. اینی رو که دارم می بینم رو میگم!

خود من، همیشه مامانم، الگوم بوده. سنبل یه زن فداکار و همه فن حریف! عین همه مامانها. نه حالا بگم مامان من بوده و مامان بقیه نبوده! همه همین هستند!

ولی اینم بگم که من خودم بعد از ازدواج، در تقابل با خانواده همسرم، به این نتیجه رسیدم که خیلی از صفات و خصوصیات مامان مهدی، برام قابل هضم تر از مامان خودمه. و البته یه سری صفات مامان خودم رو هم به ایشون ترجیح میدم. و البته که هرکی کار خودشو میکنه و کسی هر روز نمیاد تق تق در بزنه و بگه : سلام، شما از صفات من راضی هستید؟؟!! قطعا هرکی کار خودشو میکنه. ولی من برای زندگی خودم، سعی میکنم ـ یعنی دارم سعی میکنم ـ یه سری کارهایی رو که تا دیروز از مامانم الگوبرداری میکردم رو نکنم! مامانمه و رو چشمم جا داره! ولی خب، انسان، ممکن الخطاست و میتونه یه جاهایی اشتباه کنه ـ حالا به زعم من!

خلاصه که چون خصوصی های این دو سه روز خیلی زیاد بود و خیلی از عزیزان با چشم گریان و دلی دردمند نوشته اند که مثل من، به دوست پسرشون فشار آوردند برای ازدواج و حالا یه سری فشار خانواده پشت سرشون بود و یه سری هم خودشون، و دارند بد تاوان پس میدن، دلم خواست دوباره اینجا اینا رو بنویسم!

نمیدونم. شاید اگه شیوه زندگی منم، همینطور ادامه داشته باشه، فردا منم برای مانی و زنش اینجوری بشم. و البته برای جلوگیری از همین مساله، از حالا دارم رو خودم کار میکنم. که اولا این عجله رو کنار بذارم، دوم اینکه هر کس و هر جریانی رو هر جور که هست بپذیرم!

خب اینکه وقتی آدم با کسی دوسته و کم کم علاقه به وجود میاد و در اثر همین  علاقه، آدم هی میخواد بیشتر پیش طرفش باشه. خب مساله ازدواج میتونه این تضمین رو بده که شما وقتی زن و شوهر بشید، یک عمر کنار هم می مونید! عاما!!!!!!! همون پختگی مطرح میشه که  اصلا طرف به این باور رسیده یا نه.

حالا جالب اتفاقی بود که روز شنبه افتاد. و اون اینکه وقتی من و مانی رفتیم دنبال مربی مانی، ایشون خیلی آشفته بود و اون روز برام تعریف کرد که از همسر سابقش جدا شده و یه بچه هم داره و حالا در یک رابطه دیگه گیر کرده و با این یکی هم به مشکل برخورده. و شما می دونید که وقتی مساله جدایی پیش میاد، روانشناسا میگن که تا چهار سال نباید رابطه جدید شروع بشه. ولی خب چون زمانی که جدایی حادث میشه، روح و روان آدم داغونه و دنبال یه سرپناه میگرده و کلا اصلا یه وقتهایی آدم حس پشیمونی بهش دست میده، اینه که دنبال یه اغوش می گرده که آرومش کنه. (یادی میکنم از عزیزی که جدا شده بود و یه وب داشت و من اینا رو از اونجا یاد گرفتم و البته ایشون دیگه ننوشت ولی من همیشه به یادشم. به یاد تبسم عزیزم!)

و این مربی مانی روز شنبه برام گفت که در رابطه با فرد اخیر هم دچار مشکل شده. و چیزهایی گفت، که من مثل آینه داشتم می دیدم! یعنی فکر کنید این خانم دو جا کار میکنه! عصر بعد از مهد مانی هم میره برای کار، یه جای دیگه. اونوقت همه پولش رو میده به این شخص، چون از نظر مالی در مضیقه است!!!!!

یعنی فکر کنید روز شنبه که من خودم داغون بودم، خدا ایشون رو گذاشت سر راه من که در این مورد بحرفیم و من همه اش فکر میکردم که اساس کارش غلطه! خب تو این دو سه روز خیلی باهم حرف زدیم و خیلی اس رد و بدل شد و ایشون خیلی آشفته بود و میگفت که طرفش ازش خیلی توقع داره و ایشون دیگه بریده و منم که دلم پر بود، همه اینا رو براش گفتم که تو نباید اینقدر برای با کسی بودن، باج بدی! تو نباید کمبودهای مالی یه مرد رو جبران کنی در حالیکه اون شکست مالی خورده! خوبه آدم زیر پر و بال کسی رو بگیره. ولی نه اینکه نقش اون مامان فداکاره رو بازی کنه! خب وقتی همه جوره دردهاشو درمان کنی، با عرض پوزش، دیگه زن و معشوقه اش نیستی. دیگه میشی ننه! یه ننه که کلفتی ها رو میکنه و تازه پول هم درمیاره و فقط فرقش با مامان آدم، همون رابطه نزدیکه!

شاید بهتون گفته باشم که پارسال مهدی یه همچین چیزی بهم گفت و من سرتاپام سوخت! نه که بگه من ننه هستم ها! نه، بحث دوتا خواهرهای ازدواج کرده اش بود و اتفاقا خیلی هم رابطه مون خوب بود و داشتیم همینطوری می حرفیدیم و من بهش گفتم: چطوریه که خواهرهای تو، نازشون اینقدر برای شوهرهاشون می چربه و هرچی که میگن، شوهرهاشون، از جون و دل انجام میدن و انجام اون کارها، آزارشون نمیده و خودشون مثلا لذت می برند اگه برن وسیله جامونده خواهرت رو از دانشگاه بیارن و همراهش هستند؟ و مهدی گفت: آخه خواهرهام، برای شوهرهاشون نقش معشوقه رو از اول بازی کرده اند! ولی تو نقش عاشق!!!!!!!

اینو فقط من باب اظهار عقیده اش گفت و اصلا قصد نیش و کنایه نداشت و خیلی هم صادقانه گفت و اونجا من سوختم. از نقشی که سالها بود داشتم ایفا میکردم و حالا دیگه دوستش نداشتم چون بهم لذت نمیداد. شاید چون عوض شده بودم. یه روزی از عاشق بودن لذت می بردم. از کنترل رابطه لذت می بردم و از خرج کردن (چه مادی چه معنوی) واسه مهدی لذت می بردم ولی حالا دیگه خسته شده بودم. پس دیگه نقشم رو نمی خواستم! ولی اینا واقعیت بود.  حالا بگذریم که یکی از دلایل اختلاف من و مهدی، اینه که مهدی دوست داره من تو اون نقش باشم و من دوست ندارم!!!! البته این حرفم تکراری بود که اینجا گفتم ولی احساس کردم جاش اینجاست و باید به این دقت کنیم که در ابتدای رابطه و لااقل تا قبل از رسمی شدن رابطه، بهتره دائم نقش مون رو چک کنیم.

گاهی حس می کنیم روابط انسانها چقدر پیچیده شده! و قدیم اینجوری نبوده. که خب طبیعیه. اینهمه تکنولوژی و پیشرفت، مگه میشه تو روابط تاثیر نذاره. اینکه زنها میان تو اجتماع و کار می کنند و وجه اجتماعی پیدا می کنند، مگه میشه تو روابط انسانی تاثیر نذاره؟ درصد کمی می تونند کنترل کنند و به اینا فکر کنند. مثل همون بیست و نه نفری که گفتند اسپانیا پنج تا گل میخوره!

خلاصه که این دو سه روزه هی اینا تو مغزم می چرخه و نظرات و ایمیلهای دوستان هم مزید بر علته و می بینم درصد کسانی که مثل من بودند، زیاده و البته یه سری هم در ابتدای رابطه هستند و امیدوارم بتونند کاری بکنند  برای خودشون فقط به خاطر داشتن یه زندگی شیرین برای بقیه عمر!

و بچه ها یه موضوع دیگه اینکه ما خانمها وقتی داریم با هم حرف میزنیم، اگه زنی تو رابطه اش موفقه، اگه زنی خوشگله، اگه زنی، شوهرش براش می میره، با نفرت و القاب زشت خطابش می کنیم! یکیش خود من! خواهر بزرگ مهدی، در زندگی زناشوییش فوق العاده زن موفقیه. اصلا من خیلی از چیزها رو از رفتار اون یاد گرفتم. ولی چون ایشون باعث شد که من اوایل زندگی دهنم سرویس بشه و تا خودش شوهر نکرد، نذاشت آه خوش از گلوی من پایین بره، خب من سالها به دید بد نگاش میکردم و با عرض پوزش، پیش دوستام هم با لقب بد صداش میکردم! خب دارم اینجا پیش شما اینا رو میگم.

ولی کم کم نشستم فکر کردم که این آدم هرچقدر هم که به من بدی کرد و موجبات قهوه ای تر شدن رابطه من و همسرم شد، ولی تو زندگی خودش موفقه! یعنی چیزهایی که منو ازش  منع کرد، خودش صد برابر غلیظ تر تو زندگی داره اجراش میکنه. اینکه من ازش دلخور باشم یا نه، اینکه بخشیده باشمش یا نه، الان مهم نیست. مهم اینه که من ازش شوهرداری یاد بگیرم. سخته نه؟ به غرورمون برمیخوره، نه؟ ولی بهتره برنخوره! از کی که میتونه کمک کنه، باید یاد گرفت. این نظر منه. دیگه از لقمان که بدتر نیست که از بی ادب، ادب یاد میگرفت!

خب مثلا من نمیدونم ایشون در رابطه با دوست پسرش چه جوری رفتار کرد که شب قبل از خواستگاری، به پسره زنگید و گفت: حالا که فلان کار رو نکردی (که ما نمیدونیم چیه) اگه فردا اومدی خواستگاری و من با تو مثل یه خواستگار معمولی رفتار کردم، گله نکن!!!!!!

یعنی فکر کنید بعد از هشت سال دوستی! بعد از اونهمه عاشقی! بعد از اینکه دل یه نفر رو تا سرحد مرگ شکستی برای رسیدن به این پسره، حالا اینقدر در خودت می بینی که به طرف اینو میگی و مطمئنی که طرفت عین سگ پاسوخته بازم میاد طرفت و هرکاری که بگی، میکنه!

میخوام بگم، خیلی از ماها اطمینان نداریم به خودمون! یعنی ترس از دست دادن طرف، ما رو تا کجاها که نمی بره. از ترس اینکه از دستش ندیم، خیلی چیزها رو نمیگیم، خیلی چیزها رو که نباید بگیم رو میگیم! یه وقتهایی حمایت های مالی میکنیم! قولهای الکی میدیم! اسمش رو میذاریم مایه گذاشتن تو رفاقت، یه یاعلی گفتن و تا تهش رفتن! ولی این نیست. ما فقط داریم باج میدیم که رابطه رو حفظ کنیم. چون از تنها شدن می ترسیم. از اینکه طرف بذار و بره می ترسیم. و رابطه ای که بر اساس باج دادن باشه، به خصوص باج دختر به پسر، از سم هم مسموم تره. اولش خودمون رو مسموم میکنه، بعد دهن رابطه رو سرویس! مطمئن باشید طرف هم اونجور که باید لذت نمی بره. چون پسری که نقش حامی رو بازی نکنه و از نقش خودش بیرون بیاد، یه جور دیگه حالش گرفته میشه!

ببخشید. من هی اینا به ذهنم میاد و هی دارم می نویسم. نمیدونم چقدر شده. اینهمه نوشته ام، هنوز روزانه هام رو ننوشته ام که مهم نیست. حالا یه روز ننویسم دیشب شام چی خوردیم و چی پختم و لوسیون زدم یا نه، مسواک زدم یا نه، چه توفیری داره. همه روزها کم و بیش مثل همه. مهم اینایی که تو ذهن آدم تغییر میکنه، و آدم بهشون فکر میکنه.

امیدوارم بتونم کاری برای کسی بکنم. از خدا میخوام این نوشته ها، بتونه راهی جلوی پای کسی بذاره. از من گذشت و اگه من این راه رو نرفته بودم، امروز نمی تونستم  اینا رو بگم و بهشون برسم. دیگه جای سرزنش هم نیست. چون منم فکر میکردم تنها راهم همینه.

بهترین ها رو از خدا براتون میخوام! اونچه که خیره!

[ سه‌شنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩۳ ] [ ٦:٥۳ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ