چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلاااااااااام صبح قشنگتون بخیر و امیدواری!قلب

دیگه خیلی وقته ساعت زنگ نزده بیدار میشم و میگم بذار بخوابم، خود ساعت بیدارم میکنه. ولی خوابم نمی بره! البته شاید یه دلیلش خستگی روز قبله و اینکه شبها وقتی میخوابم، خوابم چیزی کم از بیهوشی نداره!

به خصوص که دیروز عصر واقعا بعدازظهر پرکاری بود برام. عاقو من هر کاری میکنم، از کارهام کم نمیشه که هیچ، زیادتر هم میشه! حالا بهتون میگم چه جوری.

راستش من دیروز صبح رفتم دکتر تغذیه! یعنی اینجوری که وزنم همون 59 بود ولی خب، حس میکردم یه کم پهلو درآورده ام. و اصلا دلم نمیخواد تو این سن، پهلو و شکم داشته باشم. حس کردم باید برم دکتر تغذیه و لااقل یه الگوی صحیح از غذاخوردن بهم بده.

 


و چون دیروز صبح مانی ساعت پنج صبح از خواب بیدار شده بود و با مهدی بازی کرده بود و گرسنه شده بود و شیر و کیک خورده بود، در نتیجه دیگه شیر برای مهد نداشت. موز هم که نداشتیم. یعنی چند روز براش زردآلو و هلو گذاشته بودم ببره، ولی حس کردم سردیش میشه. بنابراین دیروز قرار شد براش موز بذارم. بعد که دیروز صبح بیدار شدم و دیدم آقا آذوقه ها رو تموم کرده، گفتم: عیب نداره. وقتی رفتم دنبال مربی اش، از سرکوچه اونا، واسش موز و شیر میخرم.

خلاصه راه افتادیم و رفتیم ولی وقتی خواستم برم خرید، دیدم ددم وای!!!!!! صبح که می خواستم ظرف غذامو بذارم تو کیفم، کیف پولم رو گذاشته ام رو میز و دوباره نذاشته ام سر جاش!!!!!! یعنی شما ببینید تو این ماه، این بار چندمه!!!!!!!متفکر

هیچی دیگه. روم هم نشد از مربیش پول بگیرم. اونم البته این روزها داغونه. خلاصه دیدم ساعت ده و نیم وقت دکتر دارم. پس همون موقع میام و میوه مانی رو میدم. چون ساعت ده، زمان خوردن میوه است تو مهد. خلاصه صبح کارهامو کردم و بقیه رو به همکارم سپردم و رفتم شیر و موز خریدم واسه مانی و بردم در مهد و یکی از همکارهام هم یه کیسه خوشگل توری بهم داده بود که توش آجیل مشکل گشا بود. البته مانی نصفش رو خورده بود! ولی بقیه اش رو هم دادم به مربی مهد مانی اینا که خیلی خوشحال شد. من خودم اعتقادی به این ندارم. ولی خب هرکی اعتقاد داره، من بهش نهایت احترام رو میذارم و راستش از میزان اعتقاد مربی مانی به این مساله هم خبر نداشتم. ولی اینو میدونم که وقتی آدم ناراحت و پریشونه، وقتی کسی به هر طریقی حمایتش میکنه، خوشحال میشه. صبحش هم بهش یه دونه صلوات شمار داده بودم.

خلاصه کلی بغلم کرد و خوشحال شد و منم برگشتم رفتم دکتر.

اول یه چیزی بهتون بگم. من درسته که مثلا اگه خانمی تو خیابون ببینم سوار میکنم، ولی جایی این کار رو میکنم که تاکسی نباشه. یعنی به این اعتقاد دارم که نباید نون کسی رو ببرم. حالا مثلا صبح زمستون که هوا سرده و ماشین از یه مسیر بدی میره، خوبه که آدم بتونه کسی رو سوار کنه. اونجا هم تاکسی رد میشه، ولی خب، شرایطش برای ادمهای پیاده اون وقت صبح تو زمستون سخته. وگرنه زمانهای دیگه، اینهمه آدم تو خیابون. من که سوار نمیکنم! چون روزی راننده هاست!

این دکتر تغذیه رفتن هم همینه. من از تجربیاتم در این زمینه کم و بیش بهتون خواهم گفت. ولی ازم ریز دقیق همه دستورات رو نخواهید. چون اولا این رژیم بر اساس بدن من نوشته شده، دوم اینکه از نظر شرعی هم حساب کنید، روزی اون دکتره.

به هر تقدیر. رفتم دکتر و ایشون یه خانم دکتر خوش برخورد بود و منو وزن کرد و البته با اون لباسها (علی الخصوص شلوار لی) وزن اینجانب 60 کیلو بود!!!!!!! نزدیک بود وزنه رو بکونم تو مغز خودم!

بعدش با یه وسیله ای چیزهای دیگه رو هم چک کرد و گفت که بافت ماهیچه ای خوبی دارم و اکثرخانمها بافت ماهیچه ای شون خوب نیست. همه چی نرماله و البته میزان چربی بدنم، هم نرماله ولی نرمال رو به بالا. یعنی اگه دو کیلو دیگه وزن اضافه کنم، دیگه میشه اضافه!!!!! پس به موقع دارم به دادش میرسم.

بعد گفت که از طریق رژیم خوردن میشه این وزن و سایز رو برگردوند و البته چون موضعی میخوای لاغر بشی و سایر کم کنی، دستگاهی هست که اسمش رو هم گفت و من یادم نیست و گفت که بی ضرر و بی خطره و حالت تهاجمی نداره و چربی ها رو از بین می بره و دفع میکنه و یه دستگاه دیگه هم لیفتینگ میکنه که پوست نیفته.

الله اعلم. ولی ده جلسه باید استفاده کنی و هر جلسه هم یه ساعت و هزینه هر جلسه هم صدو بیست هزار تومن!!!!!!! گفتم: نوکر پدرتم. الان از نظر مالی در وضعیتی نیستم که یک و دویست بدم بابت این کار و اگه با این رژیمه درست میشه، بنویس که بریم پی نخوردن!!!!!! و گفت که حتما باید روزی چهل و پنج دقیقه هم پیاده روی کنم.

خدا رو شکر. که این جریان، وسیله ای میشه برای راه رفتن من و لااقل نیم ساعت واسه خودم بودن!

خلاصه که از خانم منشی، یه سری پیمانه خریدم و یه ترازوی کوچیک برای وزن کردن خوراکی ها! البته هر دو به دردم میخورن جاهای دیگه هم!!!!!!!

بعدش سر راه یه بسته هم اسپشیال کی خریدم که صبح ها بخورم. دیگه برنامه رو آوردم اداره و حسابی خوندمش و برنامه ریختم واسه خوردن و نخوردنم. و واقعا اراده کرده ام که این یه ذره چربی پهلوها رو هم آب کنم.یولیولیول

این همکارم قدش از من بلندتره و وزنش هم هشتاد و پنج کیلو. اصلا دو سه روز قبل، این اول رفت پیش دکتر و منم دیدم دکترش خوبه ظاهرا، منم رفتم. ولی این همکارم یه کم از دیروز دو به شکه که انجام بده یا نه. منم هی دارم تشویقش میکنم که بیا دوتایی با هم این کار رو بکنیم و اینجوری راحت تره.

خلاصه که دیروز عصر که رفتم دنبال مانی و بردمش خونه، ساعت حوالی شش رسیدیم خونه. یه کم چرخیدم دور خودم و دیدم تا عرقم خشک نشده باید یه کاری بکنم!!!!!!

لباسمو عوض کردم و یه چرخی تو خونه زدم و   زنگیدم به مامانم که تو قطار بود و داشت میرفت مشهد. بهش گفتم که امروز یه چیزی متوجه شده ام و اون اینکه در جشن پایان سال مهدکودک مانی اینا، همیشه با بچه های بالای چهارسال تمرین میکنند که مثلا شعر بخونند یا تمرین تئاتر داشته باشند. و من فکر میکردم مانی اینا نیستند تو این مراسم. ولی امروز عصر، بهم برگه دعوت نامه دادن و گفتند مانی و یکی دیگه از دخترهای کلاس، شعری دارند که تو مراسم می خونند! و من تا به حال این شعر رو نشنیده ام!!!!!!!!!! یعنی مانی بهم نگفته بوده. مهد هم چیزی نگفته بوده. و واقعا هیجان زده شده بودم! البته میدونم بچه های مهد، کلی سوتی میدن و نباید انتظار یه برنامه آنچنانی رو داشت. ولی جالب بود. بعد مانی پشت تلفن واسه مامانم شعر رو خوند و مهدی هم کلی کیف کرد. چون از طریق حرفهای من، اینا رو فهمیده بود و نیشش تا بناگوش باز شده بود!!!!!!!!

بعدش زنگیدم به یکی از دوستام که قراره دوره شب جمعه رو هماهنگ کنیم که به دلیل جام جهانی، به این نتیجه رسیدیم شوهرهامون از جاشون جم نمی خورند و خودمون هم قاعدتا تو این زمان کم، نمیشه قرار بذاریم که بدون شوهرها جایی باشیم. البته پنجشنبه من میام سر کار و عصر پنجشنبه بهتره خونه بمونم و استراحت کنم. حالا ببینیم چی میشه.

بالاخره تلفن ها تموم شد و ساعت شش و نیم شد. کفش اسپرت پوشیدم و پاشنه رو ورکشیدم و خدایا به امید تو. خب چون با مهدی هم نمی حرفم، هیچی نگفتم که کجا میرم! اینقدر خوبه!!!!!!!! دیگه نمیخواد غربزنه! یعنی خوبیش اینه که دیگه غر نمی شنوم!

خلاصه راه افتادم و چند قدم رفتم و دیدم چرا عرق نمیکنم پس!متفکر قدمهامو تند کردم و با خودم قسم خوردم که در هیچ مغازه ای واینسم. (آیکون آشتی که سرشو انداخته پایین و داره با سرعت، می تازه!!!!!!) خنده خب تقصیر منم نیست که. خونه مون نزدیک شانزه لیزه است و همه مسیرها به مراکز خرید ختم میشه. خلاصه سرمو انداختم پایین و قدمها رو تند کردم و رفتم و رفتم و رفتم تا رسیدم به پاساژ علاءالدین. تقریبا بیست دقیقه شد! دوباره برگشتم و رفتم بازارروز سر اردیبهشت و خیار و کاهو و هویچ و موز خریدم و هی به پسره گفتم که کم بریزه و گوش نکرد و آخرش به کردی گفتم: نمیتونم ببرم. کمش کن! کمترش کرد و منم خریدم و برگشتم خونه. نیم کیلو فیله مرغ هم خریدم!!!!!!!نیشخند آخه طبق برنامه غذایی، شام جوجه کباب داشتیم!

دیگه ساعت هفت و نیم بود. خیس عرق بودم!!!!!! قبل از اینکه لباسهامو دربیارم، فیله ها رو شستم و لای پیاز و زعفرون و آبلیمو خوابوندم. برنج هم از دیشب داشتیم. بعد تو یه کاسه بزرگ، کاهوها رو خیس کردم و دیگه رفتم حموم. واقعا حموم لذت بخشی بود! بعد از اونهمه راه رفتن و عرق کردن! بعد بیرون اومدم و پیرهن راحتی تو خونه رو پوشیدم و رفتم تو آشپزخونه و ساعت یکربع به هشت بود. کاهوها رو شستم و گذاشتم تو سبد که آبش بره و خیار و گوجه هم شستم و گذاشتم کنارش. دو تا هویچ هم پوست گرفتم و خرد کردم و ریختم تو کیسه و کنار گذاشتم واسه امروز. به مهدی گفتم: مانی واسه فردا شیر نداره. واسه منم شیر کم چرب بخر! گفت: چشم!!!!!!!!!

رفت بیرون و منم مشغول درست کردن سالاد تو دو تا ظرف شدم. یکی برای امروز اداره و یکی هم برای شام دیشب. تو ظرف سالاد اداره دو قاشق سس و سبزیجات معطر ریختم و درش رو بستم و گذاشتم تو یخچال! تو یه بشقاب گود، یه ظرف سالاد کشیدم و روش ماست و سبزیجات ریختم و دیگه ساعت هشت و ربع، از آشپزخونه خزیدم بیرون و نشستم به سالاد خوردن.

مهدی کلیپ جدید شکیرا رو گذاشت و مانی هم داشت باهاش می رقصید. سالاد رو که خوردم، وسایل سفره رو دادم مانی بیاره و کمک کنه که سفره رو بندازه. برنج رو گذاشتم گرم بشه و فیله ها رو گذاشتم لای توری و صندلی گذاشتم جلوی گاز که کباب بشن.

ظرف فیله های کبابی رو دادم دست مانی که ببره سر سفره. خطاب به مهدی گفت:

واااااااای بابا! بیا ببین کباب برامون پخته!!!!!!!!!

مهدی هم اومد سر سفره و نشست کنار مانی و فیله رو تیکه کرد و با برنج گذاشت جلوی مانی. همه برنج یه بشقاب بود که من گذاشتم جلوی مهد و خودم یه تیکه نون و یه دونه فیله برداشتم نشستم اونور سفره که بخورم.مهدی برنج رو نصف کرد و نصفش رو گذاشت جلوی من. بشقاب رو هل دادم جلوش. یعنی من نمیخورم!

عجیبه که سیر شدم!!!!! خب قبلش سالاد هم خورده بودم البته! ولی اصلا حس گرسنگی نداشتم. و البته که صد بار دستم رفت به طرف پاستیل مانی و دستمو عقب کشیدم و حتی یه بار هم دلم یه قلپ نوشابه خواستم که با مشت کوبیدم تو شکمم!

خلاصه سفره رو جمع کردم و شستم و همه مواد بردنی (!) امروز رو چیدم طبقه بالای یخچال که صبح یادم نره. یه کم هم کته درست کردم. نخ دندون و مسواک مبسوط با مانی و بعد رفتیم تو اتاق که واسه مانی قصه بگم. مانی خوابش برد و منم نفهمیدم کی خوابیدم! فقط میدونم ساعت از نه و نیم، بیشتر نبود!!!!!!!

بعد از یه ساعت بیدار شدم و رفتم تو هال جلوی تی وی دراز کشیدم و اونجا خوابیدم! نمیدونم چرا این کار رو کردم!!! بعد از یه ساعت دوباره بیدار شدم و دیدم همکار سابق زنگیده و من خواب بوده ام. حالا امروز دوباره بهش میزنگم.

صبح هم که قبل از شش بیدار شدم و مانی هم بیدار شد و همه خوراکی ها رو ریختم تو کیسه. باید یه کوله بخرم و دیگه با کوله تردد کنم! کلا کوله رو خیلی دوست دارم و حتی یادمه سالی که لیسانس گرفتم، یه پارچه ارتشی تو خونه داشتیم. از این سبزهای ارتشی. بعد من باهاش یه کوله دوختم! بعدش که داداشم دانشگاه رشت قبول شد، اون کوله رو می برد و می آورد و واقعا کوله خوب و مقاومی بود!!! هنوزم گاهی به سرم میزنه پارچه بگیرم و یکی بدوزم!!!!! هرچند که بیرون هزار مدل هست!

دیروز روزمره ننوشتم، امروز دیگه نوشتم! (واجبه آخه!!!)

یک کار نیک:

همه مون وقتی ناراحتیم و مشکل داریم و یا اصلا نه، وقتی خوشحالیم و یه میلی از دلمون می جوشه که یه کار خوب بکنیم، نذر خوردنی میکنیم! غذا بپزیم، خوراکی بدیم به نیازمند یا حتی پول بدیم. ولی من میگم یه کار بهتری هم هست. شاید افروز رو بشناسید. اینجا زیاد کامنتهای قشنگ میذاره. یه وقتهایی هم به اسم افروز خانم میذاره! ایشون یه کار خیلی قشنگ کرده و اون اینکه داره کتاب جمع میکنه ببره مناطق محروم. یعنی فکر کنید همه آدمها فقط نباید که شکمشون سیر باشه. چه قشنگه که مغز آدم هم یه چیزی بخوره. نمی دونم فیلم گلچهره رو دیدید یا نه. تو اون فیلم میخواد بگه در کنار همه مشکلات زندگی، دلخوشی لازمه. و من اینجا میگم دلخوشی میتونه آگاهی دادن باشه و دادن یه کتاب به یه بچه محروم، شاید بتونه فکر اون بچه رو باز کنه و یه جورایی مثل یاددادن ماهیگیریه. به خصوص که در مناطق محروم، همون درآمد کم، قاعدتا صرف شکم میشه. پس اگه تو خونه کتابی دارید ـ اعم از داستانی، درسی، علمی، تخیلی (!) یا هرچی ـ که دیگه استفاده نمی کنید و می بینید افتاده یه گوشه، بیایید یه پیغام خصوصی به من بزنید که من شماره تلفن افروز خانم رو بهتون بدم تا ایشون بهتون بگه که کتابها رو چه جوری به ایشون برسونید و دیگه بقیه اش با خودش!!!

اگه هم خواستید لینک این پست رو به کسی بگید، تا با خوندن رومزه هام، چشماش از کاسه درنیومده (دور از جون) بگید که بره پایین پست و قسمت یک کار نیک رو بخونه.

اینجوری به قول گیس گلابتون می تونیم کارگزار خوب خدا باشیم. حالا این بار با شیوه متفاوت تر! و البته قشنگ تر!!!!!قلب

 

 

[ چهارشنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩۳ ] [ ٧:۱٥ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ