چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلااااااااااام. صبح قشنگتون بخیر! یک دنیا خیر و نیکی تقدیم به همه شما با قلبهای مهربونتون!قلب

خب چند روز نبودم و حسابی دلم براتون تنگ شده! نظرات قشنگتون رو دیدم. منتها اگه اجازه بدید اول بنویسم! بعدش میرم سراغ نظرات و میذارم رو چشمم!بغل

فقط چون نوشته ها زیاده، امروز دو تا پست میذارم. یکی این، یکی دیگه هم بعد از این میذارم. چون از نظر موضوعی هم میخوام تفکیک بشن. دیگه به بزرگی خودتون ببخشید.

از روز چهارشنبه بگم براتون. خب دلم نمیخواد اینجا بعد از چند روز اینجوری شروع کنم. ولی بدونید من حال خیلی بدی داشتم. یعنی همه وجودم پر از غم بود. روز چهارشنبه از اداره که رفتم خونه، یه کم کارهامو کردم و الان دیگه اصلا یادم نیست غذا چی بود!!!! فقط میدونم مایه ماکارونی درست کردم و گذاشتم رو گاز که کم کم بپزه و واسه شام هم حتما یه چیزهایی بوده تو یخچال. ولی خب من میخواستم واسه ناهار روز پنجشنبه ماکارونی درست کنم و چون قرار بود پنجشنبه برم اداره، پس باید یه ناهاری میذاشتم کنار!


خلاصه که زیرش رو کم کردم و گفتم با خودم که میرم و نیم ساعته برمیگردم. ساعت شش و ده دقیقه بود. این بار رفتم طرف میدون جمهوری و اونجا، یه مانتو گلبهی خریدم. البته فروشنده گفت درسته که جنسش ریونه! ولی باور کن خیلی خنکه و ا صلا هم بوی بد نمیگیره. یه خانمی هم اونجا بود که سیاه همون مانتو تنش بود و اونم تایید کرد که دو ساله تنشه و آخ هم نگفته (!)

منم خریدم و اینم بگم که سی تومن شد قیمتش! بعد از دستفروش هم یه شال نخی گلبهی خریدم که اونم پنج هزار تومن شد! یعنی با سی و پنج تومن، کل رنگ سرتا پام عوض شد!مژه

بعدش دوباره پیاده برگشتم خونه و ساعت ده دقیقه به هفت، یادم اومد که عه!!!!! رو گاز غذا داشتم. اس دادم به مهدی که زیر گاز رو خاموش کن. خلاصه رسیدم خونه و از ده متری خونه، بوی دود می اومد. وارد خونه که شدم، چشمم جایی رو ندید! فقط دیدم مهدی و مانی با دستمال دارند دودها رو از خونه بیرون می کنند!

غذا اینجوری سوخته بود!!!!!!!!!!!!!! باور کنید چشم، چشم رو نمی دید! آخه تا این حد؟؟؟؟!!!متفکر البته که با مهدی سرسنگین بودم و با اخم گفتم: من که اس دادم زیرش رو خاموش کن! گفت: اون موقع که تو اس دادی، ده دقیقه بود که من و مانی داشتیم دودها رو بیرون میکردیم!!!!!!!!!

دیگه به روی خودم نیاوردم و حس اینم نداشتم که یه غذای دیگه برای فردا درست کنم. فقط برنج کته کردم و از فریزر یه بسته قورمه سبزی داشتیم که گذاشتم تو یخچال که تا فردا ناهار، یخش آب بشه.

شب رو سرکردیم ولی حالم خوب نبود. خب فشار روم زیاد بود دیگه. همون روز چهارشنبه هم با یکی از دوستام حرفیده بودم و در مورد شرایطم بهش گفته بودم. و تصمیمی که گرفته ام. همه این چند روز داشتم به این تصمیم و نحوه عملی شدنش فکر میکردم.

پنجشنبه صبح زود با مانی اومدیم و مانی رو بردم مهد و خودم هم اومدم اداره. کارم زیاد بود تو اداره ولی دیگه ساعت دوازده ظهر به رئیسم گفتم که باید برم چون مهد روزهای پنجشنبه تا ظهر بیشتر باز نیست.

رفتم دنبال مانی و با هم رفتیم خونه و برنج رو گرم کردم و خورش رو هم گذاشتم رو گاز و سفره انداختم. مهدی گفت: عه! قورمه سبزیه؟ جوابش رو ندادم. مهدی از قورمه سبزی دل خوشی نداره و کلا دوست نداره. اگه وقت دیگه ای بود، شاید شب قبلش با همه خستگی هام یه  غذای دیگه درست میکردم. ولی وقت دیگه ای نبود و درست نکردم. خودمو برای کی بندازم به عذاب و دردسر؟! بذار کمتر بسوزم!

خلاصه ناهار خوردیم و من دیگه از خستگی داشتم بیهوش میشدم. به خصوص که تو این پیاده رویهای خیلی کم، ناخن انگشت شصتم، رفته تو گوشت و از درد امانم رو بریده بود. بعد از ناهار دیگه رفتم خوابیدم و مهدی هم با مانی سرگرم بود!

حوالی پنج بیدار شدم و خیلی کسل بودم. خب وقتی آدم با ناراحتی بخوابه، با همون ناراحتی هم بیدار میشه. مگه اینکه مثلا خواب خوش ببینه یا یه طوری بشه. ولی هیچ طوری نشد و من، همچنان ناراحت بودم. عصر به بابام اینا زنگیدم و بابا و برادرم تنها بودند. هنوز مامانم از مشهد برنگشته بود! بعد داداشم گفت: خب پاشید بیایید اینجا.

تا قبل از اینکه بریم، مانی دمار از روزگارم درآورد و چند بار باهاش حسابی دعوا کردم. مهدی سعی میکرد مانی رو بگیره که کمتر اذیت کنه. ولی واقعا دیگه کشش کارهای مانی رو نداشتم! سرویسم کردها!!!!!!

بعد برنامه این بود که جمعه صبح ساعت نه، باید میرفتیم سالنی که مهد مانی اینا، برای اجرای برنامه آخر سال رزرو کرده بود. بعد چون از پدربزرگها و مادربزرگها هم دعوت شده بود، ما هم به خانواده ها گفتیم. بعد من به بابام گفتم که صبح حمعه، ساعت هفت و نیم میام دنبالت که ببرمت اونجا. اونم گفت: خب چه کاریه. شماها شب بیایید اینجا، صبح با هم بریم.

داداشم می تونست به جای مامانم بیاد. بعد منم بلند شدم شویدپلو با مرغ درست کردم و آماده کردم و با مهدی و مانی، رفتیم خونه بابام اینا. اینم بگم که روز قبلش رفته بودیم پیرهن سفید برای مانی خریده بودیم. یعنی من چون دیدم مانی قراره با یکی از دخترهای کلاسشون برنامه اجرا کنه، پرسیدم که لباس دختر چیه؟ گفتند که لباس عروسه! اول خواستم لباس تیم ملی ایران رو تن مانی کنم. ولی چون دیدم رسمیه، پیرهن سفید و شلوار لی و ساس بند مشکی و پاپیون مشکی براش آماده کردم. البته یه کلاه شاپوی مشکی هم براش خریدیم که خیلی بامزه بود!

همون روز چهارشنبه به مهدی گفتم: همین نزدیکه. میخوای ماشین نیار. گفت: خوبه آدم پیاده بره ولی نه با آدمی که قیافه اش چیز باشه!

کلا مهدی کلمه چیز رو زیاد به کار می بره! منظورش این بود که با این قیافه ناراحت تو، دلم نمیخواد پیاده برم! منم هیچی نگفتم.

خلاصه روز پنجشنبه غذاها رو بسته کردم و  قرار شد من مانی رو ببرم حموم که به مهدی گفتم حالم خوب نیست و خودت ببرش! بردش حموم و حسابی خشکش کردم که مریض نشه. بعد سه تایی رفتیم خونه بابام اینا. اونجا که رسیدیم، بابام رفت کوه، که مثل هر روز کوه پیماییی کنه! منم به داداشم گفتم: بابا هی اصرار میکنه که بیایید اینجا، اونوقت خودش میذاره میره!

بعد نمیدونم فوتبال کجا و کجا بود که مهدی و داداشم نشستد به دیدن  من و مانی هم رفتیم تو حیاط با بچه ها بازی کردیم. دیگه ساعت حوالی نه برگشتیم بالا و من به مانی شام دادم و خودمون هم منتظر بابام شدیم.

راستش من از روند رژیمم راضی ام و اون روز دیدم که تو همین سه روز، یه کیلو کم کرده ام. و البته اول رژیم روند کاهش وزن، خیلی سریعه! و یه کوچولو هم سایز کم کرده ام. ولی همین که درست و حسابی و روی اصول میخورم، خیلی خوبه. این ناخنک زدن هم داره از سرم می افته. صد بار دستم میره از پاستیل و خوراکی های مانی بخورم، ولی نمیخورم که!!!!!مژه

خلاصه حوالی ساعت ده، بابام از کوه برگشت و مهدی هم پیرهن مانی رو اتو کرد و منم همه وسایل رو آماده کردم واسه فردا.

اون شب هم یه کم نشستیم به حرف زدن و البته داداشم پرسید که آشتی چرا ناراحتی؟ منم گفتم: چیزی نیست. یه کم خسته ام. ظهر هم خوابیده ام و کسل شده ام.

خلاصه فردا صبح قرار شد ماها از خونه بابام بریم واسه مراسم. من صبح ساعت هفت و ربع بیدار شدم و چای گذاشتم و گوجه هم خرد کردم تو ماهیتابه کوچیک، که خودم و برادرم تماتو بخوریم. مانی هم بیدار شد و منم کم کم آرایش کردم و بابا هم بیدار شد.

سفره رو انداختم و شیر و پنیر رو دادم دست مانی که ببره سر سفره. مانی برد و شیر و ریخت تو سفره. دعواش کردم که چرا ریختی؟ مانی زد زیر گریه و اون طوفانی که نباید، به پا شد.

بابام عصبانی شد و هرچی دهنش دراومد بهم گفت!!!!! که این چه طرز رفتار به بچه است! چند روزه سگ شده ای!!!!!!!!! این بچه بره پرورشگاه خیلی بهتره تا تو مادرش باشی! الکی هی از صبح تا شب سی دی هولاکویی گوش میدی و هیچی از توش درنمیاد. خب ریخت که ریخت! چه اهمیتی داره. چرا اینقدر بد با این بچه حرف میزنی؟

من جلوی گاز وایساده بودم و از خودم دلم پر بود از همه چی، اینم یه جرقه ای بود! ولی اصلا دلم نمیخواست گریه کنم. نه به خاطر خراب شدن آرایشم، به خاطر اینکه گریه چه اهمیتی داشت ولی بابام داشت اون رفتار رو باهام میکرد!! بعد خودش رفت با دستمال، سفره رو پاک کرد و این وسط هم با مانی آروم حرف میزد و وقتی خطابش به من بود، دوباره تهاجم داشت و داد میکشید!

هیچی نگفتم. حتی اخم هم نکردم. فقط به این فکر میکردم که بابام هم حس کرده که چند روزه حالم خوب نیست! ولی پس چرا نمی پرسه چته؟ داداشم هم شب قبل گفت چرا ناراحتی؟ ولی پس چرا کسی نمی پرسه چرا؟

اگه می بینیم یکی اخلاقش سگ شده، خب بریم بهش بگیم دردت چیه؟

اگه اون موقع که آدم ناراحته، بگه: خب یه کلام بپرسید دردم چیه؟ و بعد طرف بپرسه و شما دردتون رو بگید، به نظر من فایده نداره! چون طرف هنوز به اون پختگی نرسیده. اگه رسیده بود حتما براش مهم بود که دلیل ناراحتی شما رو پیدا کنه! خب اگه بابای من به اینجا رسیده بود که بپرسه راستی اشتی چه مرگشه و چرا اینجوری شده، حتما آمادگی اینم داشت که بتونه یه گوشه از مشکلم رو حل کنه. پس فقط از ناراحتی من، ناراحته. اونم به خاطر اینکه با مانی بد حرف زده بودم!

حالا از اون طرف هم فکر کنید، جلوی بچه و شوهرم، چه رفتاری با من میکرد! این بچه دیگه چه ارزشی برای من قائله؟ یا از اون بدتر، مهدی! که تو خونه صد متری، تو اتاق خوابیده بود! ولی دیگه اینقدر صدای بابام بلند بود که اونم بشنوه و مستفیذ بشه.

بعد بابام با عصبانیت گفت: آدم گه بخوره با شماها رفت و آمد کنه. اینم وضع بچه داریشه! بچه چند ماهه داره تو دماغی حرف میزنه و مریضه! فقط ادعا داره!

خلاصه هی گفت و گفت و گفت! ماها هم هیچی نمی گفتیم.

فقط من داشتم می ترکیدم. داشتم منفجر میشدم. ولی هیچی نگفتم! چیزی نداشتم که بگم!

حاضر شدیم و رفتیم پایین و مانی هم طبق معمول رفت تو ماشین داداشم نشست. بابام هم اونجا و من و مهدی هم سوار ماشین خودمون. مهدی هیچی نگفتم. فقط رفتیم اونجا و خوشبختانه پارکینگ هم تعبیه شده بود و رفتیم تو سالن و نشستیم. مانی رو بردم پشت صحنه که ترسید و گریه کرد که نمیخواد بره.

بابام گفت: من میدونم. امروز از این بچه چیزی درنمیاد. اینا چرا روی این بچه حساب باز کرده اند. این برای اجرای برنامه خیلی بچه است هنوز.

هیچی نگفتم. خودم هم همراهش رفتم پشت صحنه و مربیش اومد منو بغل کرد و مانی رو هم بوسید و قرار شد من پیش مانی بمونم. یه کم موندم و بعدش مربی اش، مانی رو ازم جدا کرد و گفت: تو برو اشتی! من درستش میکنم.

بعد دیگه من اومدم نشستم سر جام. با خودم فکر کردم برای اولین باره که پسرم داره تو همچین جشنی شعر میخونه و من دلم اینقدر خونه! از در و دیوار ناراحتم و دارم میترکم. یعنی واقعا فشار همه جانبه رو حس میکردم!

بعد برنامه شروع شد و پدر و مادر مهدی هم اومدند و به مامان مهدی گفتم: نمیدونستم جا زیاده، وگرنه میگفتم دختر وسطی تون هم بیاد! با یه حالت دلخوری گفت: به ما گفتند فقط پدربزرگ و مادربزرگ حق دارند بیان!

منظورش به داداشم بود. خب، متوجه نشده بود که داداشم به جای مامانم اومده! گفتم: آره خب قرار بود فقط اونا بیان.

دیگه بیشتر توضیح ندادم. بنا نیست به کسی توضیح بدم. هرکی که اومده، اومده! دیگه حوصله این یکی رو نداشتم.  البته بعد از نیم ساعت گفت: مامانت نیومده؟ گفت: مشهد هستند و امشب بلیط دارند. خلاصه نشستیم و بچه های چهار ساله و پنج ساله و شش ساله اومدند برنامه اجرا کردند و معلوم بود واقعا پدر مربی ها دراومده تا این برنامه ها رو درست کرده اند. اونجا به حکم اجبار، چند کلمه ای با مهدی حرفیدم و اونم با داداشم داشتند کلی می خندیدند! کلا سیستم داداشم اینجوریه که هرجایی که باشه، جو رو عوض میکنه و همه شاد میشن!

بالاخره نوبت برنامه مانی رسید و منم فیلم ازش گرفتم و وقتی دیگه داشت شعر میخوند، اشکام فوران کرد و بغض چند روزه ترکید و دیگه دست خودم نبود. فیلم میگرفتم و اشک میریختم! بعد چون برای مانی یه سبیل هیتلری گذاشته بودند، مجری برنامه، اسم مانی رو گذاشت: چارلی! و هی چارلی خطابش میکرد!

خلاصه آخرهای برنامه دیگه مامان مهدی کمرش خیلی اذیت شد و اونا خداحافظی کردند و رفتند. ما هم موندیم تا آخرش و همه کلی از برنامه مانی و دوستش خوششون اومد چون اینا از همه کوچیکتر بودند و کسی ازشون توقع نداشت.

بعد از اونم همه وایسادیم عکس یادگاری گرفتیم و بابام هم اصرار کرد که بیایید خونه ما و منم گفتم شنبه شیفتم و باید برم یه چیزی بپزم واسه ناهار و شام فردا. خلاصه جدا شدیم و هرکی رفت خونه خودش!

رسیدیم خونه، دیگه ساعت یک بود. هیچی هم برای خوردن نبود. مهدی گفت: من میرم کباب میگیرم. تا مهدی بره و برگرده، خورش قیمه درست کردم و حتی سیب زمینی اش رو هم سرخ کردم. حوالی ساعت دو، کار خورش قیمه تموم شد و مهدی هم با کباب رسید.

خلاصه خوردیم و مهدی رفت خوابید و منم هی چرت ده دقیقه ای زدم چون مانی مشغول زیان کاری بود. یه چشمم به اون بود. بعدش بیدار شدم و غذاها رو ریختم تو ظرف و گذاشتم تو یخچال و آشپزخونه رو جمع کردم و یه گوشه مانتوم شکافته بود که اونم دوختم و وسایل فردای مانی رو هم جمع کردم و  فیلم هنرنمایی مانی رو هم ریختم رو هارد که عصر ببریم به عمه های مانی نشون بدیم.

بعد که مهدی بیدار شد، رفتم حموم. خیلی وقت بود حالم اینجوری بد نبود. هیچی نمی گفتم و فقط از درون ناراحت بودم. دستام هم به طرز وحشتناکی سنگین شده بود. به زور سشوار کشیدم و آماده شدیم واسه خونه مامان مهدی. تو راه هم من همه اش سرم به پشتی ماشین بود و داشتم نم نم اشک میریختم! خلاصه رسیدیم اونجا و شوهرخاله بزرگ مهدی گفت: اشتی تو مریضی؟ گفتم: نه، یه کم دستام درد میکنه! چیزی نیست.

بعد دیدم بابام رو موبایلم یه اس ام اس قشنگ فرستاده و ازم عذرخواهی کرده! منم براش نوشتم که شما اختیار همه چی منو دارید. اونم نوشت که اختیار همه با خداست و انسانها زمان عصبانیت باید خودشونو کنترل کنند. (البته با خودش بود طفلی) بعد منم نوشتم که من در برابر پدر و مادر، هیچی نیستم و هرکاری هم بکنید، سر بلند نمیکنم.

بعد دیگه شب بهم اس داد که از برنامه مانی خیلی خوشش اومده و معلومه مربی اش خیلی براش زحمت کشیده. بعد گفت: آشتی از طرف من، یه کارت پنجاه تومنی برای مربی اش بگیر که بدونه زحمت هاش برای ما خیلی ارزش داره!

خلاصه که آخر شب هم برگشتیم و البته مانی از عصر، آبریزش داشت. از دو هفته قبل هم تک سرفه داشت ولی روز جمعه، به شدت سرفه میکرد! خلاصه که آخر شب جمعه، مانی حالش بد شد و دیگه اصلا نمی تونست نفس بکشه. حالا دیگه حال مهدی بد شد! هی راه میرفت و یا می اومد رو سر مانی می نشست. مانی دیگه اینقدر سرفه کرد که بالا آورد. منم هی بلند میشدم  پشتشو می مالیدم و دهن مهنشو پاک میکردم و دوباره می خوابیدم. آخه کاری ازم برنمی اومد! دیگه نزدیک صبح، اومدم پایین دراز کشیدم و به مانی گفتم: بیا سرتو بذار رو دل مامان. هرکی سرشو بذاره رو دل مامانش، دیگه سرفه نمیکنه!

مانی هم سرشو گذاشت رو شکمم و خوابش برد و تا ساعت هفت و نیم که بیدار بشه، دیگه سرفه نکرد و خوابید! بعد ساعت شش و نیم به همکارم اس دادم که من امروز نمیام و درگیر مریضی مانی ام. یه اس هم واسه مربی مانی فرستادم که منتظرمون نباشه و بره.

ساعت هفت و نیم مانی بیدار شد و بهش صبحانه دادم و مهدی تازه یکی دو ساعت بود خوابش برده بود. با دکتر مانی تو بیمارستان پیامبران هماهنگ کردم  و وقت گرفتم و با مانی رفتیم دکتر. من و مانی.

بعد دکترش گفت دواهای قبلی رو بهش ندید و یکی از این شربت ها، خلط رو زیاد میکنه و دو روز بیشتر نباید به بچه داد. شما دارید ده روزه بهش میدید! گفتم: خب دکتر متخصص گوش و حلق و بینی اش براش نوشته بوده. خلاصه سه تا اسپری برای مانی نوشت که شد هفتاد و شش هزار تومن!!!!!!!

و همراه اسپری ها، یه دمیار کودک هم نوشت. منم به مانی گفتم: آقای دکتر بهت جایزه داده و این مال پلیسهای کوچولوئه!

بعد مانی خوشش اومد و اونجا رفتم دواهاشو گرفتم و بردم پیش دکتر و دکتر، طریقه صحیح مصرف رو یادم داد و مانی خیلی خوشش اومد. خلاصه برگشتیم خونه و البته نمیشد وارد طرح بشیم چون ساعت یازده بود! ولی خب فقط یه خیابون بعد، خونه ما بود و من نمیتونستم تا ساعت پنج عصر وایسم. در نتیجه در عین بی فرهنگی، یه لنگ انداختم رو پلاک ماشین و وارد شدم! یه پسری گفت: عجب خلافکاری! معلومه حسابی هم واردی!

دلیلی ندیدم براش توضیح بدم که دارم با بچه مریض، برمیگردم خونه. بعدش رفتم قصابی و هم گوشت چرخ کرده خریدم، هم تصمیم گرفتم واسه ناهار، آبگوشت بپزم. زود برگشتیم خونه و مهدی درو باز کرد و بیدار شد و کلی ازم تشکر کرد!

زود بساط آبگوشت رو به پا کردم و انداختمش تو جی پاس و خلاصه نزدیک ساعت یکربع به دو، دیگه حاضر شد و مهدی هم نون تازه خرید و فقط سبزی خوردن کم داشتیم. آبگوشت خوبی شده بود و به قول هیلا «آبگوشت هیلاپز» منتها توسط آشتی پخته شده بود!

خلاصه بعد از ناهار، مهدی کم کم حاضر شد و رفت دنبال باباش و رفتند جلسه واسه خونه باباش اینا. منم سر صبر، سفره رو جمع کردم و آشپزخونه رو حسابی تمیز کردم و خونه هم عین دسته گل. منتها یکربع بعد، دوباره مانی همه اسباب بازیها رو کشید وسط نشیمن و منم رو کاناپه دراز کشیدم. اول خواستم از رو هارد مهدی فیلم ببینم که دیگه هی مانی می اومد و میرفت و نمیذاشت.

واسه شام، قیمه داشتیم و فقط یه برنج کم بود. راستش برای ظهر، خواستم بگم مامان که ساعت یازده از مشهد میرسید راه آهن، بیاد خونه مون، ولی بعد پشیمون شدم. آخه می اومد و میدید مهدی خونه است، بد میشد و از اون طرف هم تا جایی که بشه، نمیخوام خانواده ام، از مریضی مانی خبرداشته باشند. چون بدتر اعصابمو خرد میکنند. همه از سر دلسوزیه. ولی من دیگه کشش ندارم!

بقیه تو پست بعدی!

 

[ یکشنبه ۱ تیر ۱۳٩۳ ] [ ٧:۱٧ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ