چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام مجدد. بریم سراغ بقیه ماجراها:

بعدش دیگه عصر مهدی با یه جعبه شیرینی اومد و البته یه جعبه هم باقلوا خریده بود! اومد تو و سلام کرد و جوابشو دادم و میوه رو میز بود که خورد. بعد یه کم حرفید و من به حرفهاش گوش کردم ولی بهش گفتم: حالا فکر نکن به حرفات گوش میدم، برام همه چی تموم شده!

گفت: برای منم تموم نشده! منم هنوز ازت دلگیرم. گفتم: باشه. پس هر وقت که حوصله داشتی، در مورد شرایط جدیدم برات میگم!

خندید و گفت: به به! شرایط جدید! میگم تازگیها تیپ میزنی و به خودت میرسی و لاغر میکنی! پس برنامه جدید داری! مبارکه!


ایشالا هازبند جدید و آدم جدید و ایشالا تو زندگی جدید خیر ببینی!
گفتم: با هر حال هرجوری که میخوای فکر کن. من یه برنامه ریزی کرده ام، که هر وقت حوصله داشتی در موردش بحرفیم.

خلاصه پاشدم آب برنج گذاشتم و برنج رو آبکش کردم و یه جوری برنامه ریزی کردم که همه چی تا قبل از ساعت هشت و نیم و قبل از بازی ایران و آرژانتین آماده باشه. دیگه بازی شروع شد و هرچند که من سالهاست آرژانتینی ام و می دونم با دید منطقی، نمیشه ایران، برنده بشه، ولی خب، ایرانی ام دیگه! و درسته که عکس روی صفحه فیسم، با لباس آرژانتینم! ولی در نهایت دلم میخواست لااقل ایران اگرم می بازه، نتیجه آبرومند باشه. که البته بازی دیشب نشون داد ایران خیلی خیلی خوب بازی کرد و اگه اون پنالتی رو داور به نفع ایران گرفته بود، معلوم نبود الان نتیجه چیه. ولی خب، یه تیمی مثل آرژانتین نمیذاشت با ایران مساوی کنه. گذشته از اینا، به نظرم بازی ا یران رفت تو تاریخ و خیلی خیلی عالی بازی کردند. بچه های تیم ملی اینجا رو نمی خونند ولی من ازشون تشکر میکنم!

هیچی دیگه. بازی تموم شد و مهدی از باخت ایران، خیلی خیلی ناراحت شد. بعدش مانی رفت خوابید و منم یه کم جمع و جور کردم و البته در طول بازی، تو فیس بودم و تند تند پست میذاشتم و کامنت ها رو جواب میدادم. چون دو تا از دوستام یکی تو لندن و یکی تو اسپانیا هستند و اونا آن بودند و هی با هم می چتیدیم!

خلاصه بعد از بازی دیگه حرف افتاد و به مهدی گفتم که من تصمیم گرفته ام یه مدت دور از تو باشم. با تعجب نگام کرد! گفتم: اینجوری بهتره. تحمل شرایط اخیر برای من دیگه ممکن نیست و بهتره از هم جدا باشیم ولو سه روز! گفت: خب میری خونه بابات؟

گفتم: نه! یه جای دیگه میرم. گفت: تو هنوز زن منی. من باید بدونم کجا میری. گفتم: نترس! جای بد نمیرم. اول میخواستم برم خونه بابای دوستم که خالیه. ولی دوستم گفت که پدر و مادرش قبول نمی کنند. ولی چون شوهر دوستم داره تو این هفته چند روز میره سفر، میرم پیش اون. گفت: بدون مانی؟ گفتم: نه. مانی رو هم می برم. حالا منتظرم خبر بده.

گفت: خب منم احتمالا سه روز دارم میرم شیراز! در مجموع فکر کنم یه هفته ای از هم دور باشیم. سه روزی میرم شیراز میری خونه بابات اینا؟ گفتم: خواهش میکنم یه هیچ احدالناسی نگو. میخوام تنها باشم و حوصله هیچ کسی رو ندارم. نه جایی میرم نه حوصله کسی رو دارم.

بعد حرف افتاد و مهدی گفت: حالا که چی؟ میخوای بگی ناراحتی از شرایط؟ خب منم ناراحتم. گفتم: آره میدونم. از رفتارت معلومه که چقدر ناراحتی! همه اش رو هم سر من خالی میکنی.

گفت: بین اشتی! خونه بابام دیگه رفته! یعنی دادگاه رای داده که خونه بابام کلا مال اون وری ها بشه! گفتم: یعنی چی؟ برام توضیح داد.

اینجوری که پونزده ماه پیش، یه مشتری واسه خونه شون میاد ولی چون سازنده پول نداشته ساختمون رو تموم کنه، خانواده مهدی به خریدار یه وکالت نامه میدن که بتونه وام بگیره و بده به سازنده که خونه رو تموم کنه. اون بی همه چیز هم وکالت نامه رو می بره و جای دیگه شوهر میده و پول کم میاره و دادگاه اونور تشکیل میشه و چون وکالتنامه خونه به اسمش بوده، الان دادگاه رای داده که این ساختمون، بابت اون بدهی میره! بدون اینکه خانواده مهدی و همسایه ها یا حتی سازنده، یه قرون از این خریدار بی همه چیز گرفته باشند.

بعد الان مهدی اینا تازه این جریان رو فهمیده اند و به صرافت شکایت افتاده اند و یه وکیل پیدا کرده اند که ادعا کرده که میتونه رای دادگاه رو برگردونه. فعلا که حکم توقف رو تونسته بگیره. تا خدا چی بخواد.

ولی مهدی گفت: من اصلا برام مهم نیست شرایط خواهر و برادرم. حتی اینکه اینقدر روی اون پول حساب کرده ایم هم مهم نیست. اینکه پدر و مادرم بی خونه هستند برام اهمیت داره. اصلا شاید مجبور بشن بیان تو این خونه و اونوقته که دیگه من و تو باید بلند شیم از اینجا.

منم بهش گفتم: پس اگه میدونی اینجوریه، بگو تا خونه بریانک رو نفروشیم. چون اگه مجبور باشیم از اینجا پاشیم، باید بریم اونجا بشینیم! گفت: بریم تو خونه چهل متری؟؟؟!! گفتم: خب اینجوری که تو میگی، اگه نتونید خونه بابات رو پس بگیرید، چاره نداریم. چه کار میشه بکنیم؟

گفت: خب خونه بریانک رو می فروشیم و یه خونه تو شهران رهن میکنیم. گفتم: کدوم احمقی ملک رو می فروشه، پولشو رهن میذاره واسه خونه؟؟!! اونوقت سال دیگه از کجا بیاریم روش بذاریم؟؟!! گفت: ما بریم بریانک که تو دهن منو صاف میکنی و هر روز میخوای غر بزنی! من دلم نمیخواد مانی اونجا بزرگ بشه!
گفتم: مانی حالا کی خواسته اونجا بزرگ بشه. بذار ببینیم شرایط چه جوریه. ظاهرا این شرایط موقتیه. شماها از خریدار شکایت می کنید و هرکی هرکی هم نیست که بتونه خونه رو بالا بکشه. حالا بذار ببینیم چی میشه.

بعد گفت: تو فکر میکنی من برای چی رفتم ثبت نام کردم که داوطلبانه برم با گروه داعش بجنگم؟؟؟؟؟!!!!!! تعجبمیخوام دیگه از این زندگی خلاص بشم. اون وقتی که مامانم اینا تازه این قرارداد رو بسته بودند، ما قرار بود بریم مالزی. من همه اش با خودم میگفتم خدا رو شکر که من نیستم و دیگه در جریان کارهای اینا قرار نمیگیرم. نه مسوولیتی باهامه نه می مونم و حرص میخورم. ولی نشد که بریم. موندیم و من امروز دارم اینهمه فشار رو تحمل میکنم. وقتی هم که داشتم اینترنتی ثبت نام میکردم که برم به جنگ گروه داعش، از خدا خواستم که برم و برنگردم. من که موندنم اینجا به درد نمیخوره و جز عذاب برام چیزی نداره. لااقل برم یه جا واسه خاطر چیزی که برام ارزشه بجنگم و اگرم مردم، دیگه آسوده بشم و در راه چیزی که واقعا بهش اعتقاد دارم بمیرم!!!!!!!!!!!

گفتم: خب تو داره رو به جلو فرار میکنی. داری صورت مساله رو پاک میکنی. با مرگ تو، هیچی عوض نمیشه. اولا یه باری رو دوش پدر و مادرت اضافه میشه. بچه شون رو از دست میدن و مشکل خونه شون هم که حل نمیشه. بعد، تو به غیر از اونا، به من و مانی هم بدهکاری! فردا مانی بزرگ میشه و تو مشکلات من و خودش می افته. بعد وقتی بشنوه تو از خدات بوده که بمیری و رفتی که مشکلات رو دوش اون بیفته، به نظرت چی در موردت فکر میکنه؟ خود تو الان؛ پدرت زنده است و طفلکی به خاطر شرایطش قادر نیست مشکلاتش رو حل کنه. و تو داری این بار رو به دوش میکشی و اذیت میشی. ولی میخوای این سرنوشت رو برای پسرت هم رقم بزنی!

گفت: آخه آشتی! تو چه میدونی چه فشاری روی منه. داداش کوچیکه خودت سرانجام گرفته. یه انتخاب عاقلانه داشته. و خودت هم میدونی که خیلی دوستش دارم و از اینکه عاقبت بخیره، خوشحالم. ولی فکر کن داداش کوچیکه ام، با اون انتخاب احمقانه، خودشو انداخت تو چاه. الان تو این شرایط خانواده دختره هی بهش فشار میارن.

گفتم: بیخود فشار میارن. وقتی داشتند به یه دانشجوی سال اول سربازی نرفته بیکار دختر می دادند، نباید منتظر می بودند که شش ماهه برن سر خونه و زندگی شون. من شاید از دست برادر تو ناراحت بشم گاهی، ولی اونا هم باید شرایط رو درک کنند و البته که شرایط عقد برای هر دو طرف سخته.

بعدش هم مهدی! یه چیزی رو میخوام بهت بگم. ولی برای بار اول و آخر بهت میگم. یعنی دیگه هرگز نمیخوام در این مورد باهام حرف بزنی. اون جریانی که جمعه بین من و بابام بود، درسته که حل شد و برطرف شد (نگفتم بابام ازم عذرخواهی کرده، میخواستم ابهت بابام حفظ بشه. البته حرفش بیفته بهش میگم چون بابام شجاعانه ابراز پشیمونی کرد!) ولی اینو بدون، بارها و بارها صد برابر از این بدتر رو با داداش کوچیکه ام رفتار کرده! خیلی بدتر از اونی که بتونی تصورش کنی. که من یه وقتها فکر کرده ام الان دادام خودشو میکشه یا برای همیشه از خونه میره بیرون. ولی بعدش داداشم رفته و دست بابامو بوسیده و ازش حلالیت طلبیده!!!!!!!! اگه داداش کوچیکه ام، چیزی داره تو زندگی و تو فکر میکنی ارامش داره، شاید برای اینه که همیشه با پدر و مادرش خیلی دست زیر حرف زده و هرچند که اونا مقصر بوده اند، ولی نهایت احترام رو بهشون گذاشته! من منع نمیکنم، شاید همین برادرم فردا بشینه به خاک سیاه! سرنوشت آدمها هم منوط به یه حرکت و یه تفکر نیست! خیلی چیزهای دیگه هست. خدا برای هر کسی یه چیزی مقدر کرده. ولی میخوام بگم اینا هم هست.

گفت: تو از برادر من بدت میاد! گفتم: هرگز اینجوری نیست. شاید از خیلی از کارهاش ناراحت بشم. ولی اون گناهی نکرده که. اون یه بچه ایه که هرگز تو زندگی نه نشنیده! اینه که فکر میکنه همه چی باید بر وفق مرادش باشه! فقط همین. خب زود هم زندگی زناشویی رو شروع کرد و هنوز پخته نشده بود برای این مرحله از زندگی. خب طفلی داره تاوانش رو هم پس میده. ولی من خیلی بهش فکر میکنم. خیلی دلم میخواد کمکی بهش بکنم. ولی کاری ازم ساخته نیست.

گفت: تو اگه جای من باشی چه میکنی؟ هی میزنگه که میخوام زنمو طلاق بدم و یه هفته بعد می بینمش که داره از سرو کول زنش بالا میره. از اون طرف هم سر کار قبلی ام، هی بهم میزنگند که چرا فلان سند رو امضا کرده ای و می ندازیمت زندان! بعدش هنوز بیکارم! بعد مشکل بیماری مانی که شاید مجبور بشیم عملش کنیم و هم از نظر هزینه، هم اعصابم خرد میشه. بعدش چکهای زمین شمال که فقط میتونیم تا شهریور پاسش کنیم. بعدش رابطه ام با تو که روز به روز داره بدتر میشه!!!!!!!!!!

گفتم: با همه اینا، دیگه جوری شده که تو تکیه گاه نیستی....

بعدش دیگه مانی تو خواب جیغ کشید و یه ربع گریه کرد و مکالمه پایان گرفت. دیشب حوالی ساعت یک خوابیدم و دیگه صبح به زور بلند شدم....

وایییییییییییییییییییییییییییییییییییییی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
هرچی نوشته بودم پرید!!!!!!!!!!!!!!! واقعا لعنت به این پرشین بلاگ!!!!!!!! یه وقتهایی دیگه آدم رو روانی میکنه!

فعلا تا اینجا رو داشته باشید تا بقیه رو فردا بگم. مکالمه امروز من و مهدی رو فردا براتون میگم. رحمی هم به دستام بکنم.

یه چیز فقط از مانی بگم بخندید: دیروز که سرفه میکرد، دوباره گفتم بیاد سرتو بذار رو قلب مامان تا خوب بشی! اومد سرشو گذاشت رو قلبم. گفتم: صدای چی میده؟ گفت: قورباغه!!!!!!!!!!!!!!!!!!

قهقهه

 

 

 

[ یکشنبه ۱ تیر ۱۳٩۳ ] [ ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ