چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلااااااااااام به روی ماهتون! صبح قشنگتون بخیر! به خوشبختی و به یه دنیا شادی!بغل

من خوبم. امروز یه شال آبی سرم کرده ام. البته به قول مانی آبی پررنگ. این آبی فیروزه ای ها خیلی خوشگلند ولی به من نمیاد! به آدمهای سفید میاد. خب من سبزه ام، بدتر تیره میشه رنگ پوستم!!!!نیشخند محل کارم ایراد نمیگیره به اینکه چی بپوشی! فقط کار میخواد از آدم!!!!!!! اوه مای گاد!

خب. الان یه نگاهی به نظرات انداختم. دیروز تا زمانی که اداره بودم، نظرات رو تایید کردم ولی امروز دیگه اول وقت رو گذاشتم برای نوشتن پست. تا کسی نیومده، تا کارها شروع نشده!

خب دیروز نوشتم مکالمه من و مهدی رو ولی پرید!!!!!! عیب نداره. من این پرشین رو از رو می برم! بازم می نویسم.

دوباره دیروز صبح  از بنگاه زنگیدند که این مشتری، رفته خونه رو دیده و بیعانه گذاشته. منم زنگیدم به خاله که: قراره از یه جا یه وامی دستم رو بگیره، من میگم ده روز فروش رو متوقف کنیم و با اون وام شاید بتونیم خونه رو سرامیک کنیم. یه دستی به سر و گوشش بکشیم که بتونیم بیشتر بفروشیمش.

میخواستم زمان بخرم و تو این یه هفته ده روز ببینم چی میشه!


خاله هم موافقت کرد. پس قرار شد به بنگاه بزنگه و چند روز فرجه بخواد. خب من گفتم اگه قسمت این خریدار باشه، حتما دوباره میاد و میخرتش. الان هم تازه اول تیره. سه ماه فرصت هست و حالا حالاها بازار مسکن داغه!

خلاصه ناهار رفتم پایین و تو همین فاصله یکی از همسایه های بریانک زنگید بهم که کارت دارم. از ناهار که برگشتم زنگیدم بهش و اونم دو سه تا موضوع در مورد خونه بهم گفت و اینم گفت که یکی از همسایه ها، یکی از واحدها رو گذاشته بوده برای فروش به قیمت نود تومن، ولی چون پول لازم بوده، دیروز فروختتش هفتاد و پنج تومن!

خب قیمتی که خریدار ما داده بود، خیلی بیشتر از اینا بود. و البته من دو ماه پیش مشتری هفتاد و پنج تومنی داشتم و ندادم. قیمت واقعی هم زیر هشتاد نیست. اون طفلی حالا پول لازم بوده.

تو بد دو راهی گیر کرده بودم. خلاصه زنگیدم به مهدی و جریان رو گفتم. اونم گفت خونه مال توئه، اختیارش هم با توئه! گفتم نه دیگه! وقتی قرار باشه یه روزی از استیصال بفروشیمش یا مجبور بشیم بریم توش زندگی کنیم، خب دیگه اختیارش با من نیست. می زنیمش به زخم زندگی!

و بازم این مساله عنوان شد که شاید مجبور بشیم بریم تو بریانک. من گفتم: قطعا نشستن تو اون خونه، مطلوب من نیست. ولی بهتر از اینه که یه ملک رو بفروشیم و بدیم رهن یه خونه! اونوقت سال دیگه باید روش پول بذاریم. بعد اگه نداشته باشیم، باید زمین شمال رو بفروشیم. و این یعنی تیر خلاص به همه دارایی مون (نمیدونم اینا تکراریه یا نه! اگه بود ببخشید)

مهدی گفت: من دلم میخواد ظاهر زندگی مون حفظ بشه. گفتم: پدر بیامرز! مامان و بابات بعد از چهل سال که تو دیباجی تو یه خونه صد و چهل متری زندگی کرده اند، ممکنه مجبور بشن بیان تو یه خونه نود متری تو انقلاب! تو میخوای ظاهر کدوم زندگی رو حفظ کنی؟! باید خودمونو با شرایط تطبیق بدیم.

گفت: تو منطقی میگی. هرجور خودت میدونی.

گفتم: تا خدا چی بخواد. بغض کرد و گفت: خدا وجود نداره! گفتم: خودت هم میدونی وجود داره. الان دلخوری. حق هم داری. من خودم یه وقتهایی خیلی از دستش عصبانی میشم و حتی باهاش دعوام میشه!!!!!!!! بهش میگم تو نیستی! از حرصم میگم. ولی همون موقع خودم میدونم هست. از همیشه هم بهم نزدیکتره. هیچکی مثل خودش نمی تونه مشکل رو حل کنه. وگرنه که هست و یه وقتهایی ایمان خود تو، از من بیشتره. اتفاقا مهدی! چند روز پیش یه شعری شنیدم یه جا که خیلی به دلم نشست:

من رشته محبت تو پاره میکنم                شاید گره خورد، به تو نزدیکتر شوم

ما نمیدونیم خدا میخواد چه کار کنه و چه تقدیری در انتظارمونه. اینایی که تو میگی، خونه آخرشه. که خونه بابات کلا بره. فعلا باید دید وکیل چه کار میکنه. همین که حکم توقف رو گرفته خیلی خوبه. باید دید قسمت چیه. ولی اگه اون روز هم برسه، ما از الان باید آمادگیش رو داشته باشیم. حتما اون روز همه تون تو خونه بابات جمع میشید و شرایط رو می پذیرید. به قول خودت، خواهرت سهم خونه ای که برده رو پس میده و مامانت اینا سهم عمه رو از خونه انقلاب میخرند و مامانت اینا میان میشینند تو خونه انقلی و من و تو هم بلند میشیم. هرکی باید یه گوشه این جریان رو بگیره. اینجوری به همه فشار یه اندازه میاد. بعد، من حرف مفت نمیزنم. ادای عارف ها رو هم درنمیارم. ولی چیزیه که باید پذیرفت. عین زلزله که یه دفعه میاد و مثلا یه نفر بچه اش می میره و یه نفر پدر و مادرش و خلاصه هرکی یه چیزی از دست میده. ولی همه با هم بلا به سرشون نازل شده.

رابطه من و تو داغونه و از دست همدیگه هم دلخوریم. ولی این شرایط پیش روی من و توئه. باید بپذیریمش و اون راهی که فکر میکنیم درسته رو انتخاب کنیم. با از بین بردن خودمون و بیخودی غصه خوردن، راه حلی به ذهنمون نمیرسه و نمیتونیم کاری بکنیم.

خلاصه ما هی رفتیم رو منبر و اون بیچاره هم گوش میداد. حس کردم آرومتر شده. شاید هم خوابش برده بود!!!!!!!!!خنده

مکالمه که تموم شد، تا ساعت سه کار داشتم که انجام دادم و بعدش رئیسم رفت جلسه و منم رفتم دو تا کارت هدیه خریدم و بردم مهدی مانی و دادم به مربی هاش بابت قدردانی از برنامه مانی. بعدش برگشتم و نظرات رو تایید کردم و دیگه ساعت چهار و نیم رفتم مهد مانی و تو حیاط یه کم با هم فوتبال بازی کردیم. بعد سوار ماشین شدیم و برگشتیم خونه.

یه کم تو خونه چرخیدم و یه کم با مهدی حرفیدیم.

یکی از خونه های بابای من، غرب تهرانه. توی یه شهرک. عموم هم یه آپارتمان اونجا داره. یه محیط خیلی خوبی هم داره اونجا. ما خودمون چهارده سال اونجا بودیم. بعد اینم بگم که عموی من ساکن کرمانشاهه و همه عمرش کار نکرده (به دلیل مشکلات جسمی و روحی که داشته) ازدواج هم نکرده. با ارثی که بهش رسید، بابام دو تا خونه براش خرید. یکی تو کرمانشاه و یکی تو تهران. ایشون ساکن کرمانشاهه و بابام این خونه عموم رو اجاره داده و ایشون با همین پول اجاره، زندگی شو می گذرونه. البته مستاجرش، سالهاست که پسرخاله منه. یه آپارتمان طبقه چهارم. دیروز که با مهدی می حرفیدیم، زنگیدم به بابام که ببینم اجاره اونجا چقدره. بعد هی اینور و اونور کردیم و من به بابام گفتم اگه مثلا من بخوام برم اونجا بشینم، چقدر از ما اجاره میگیری؟ بابام گفت: خب پسرخاله ات الان ده ساله که اونجاست و اگه بخواد بلند بشه، حداقل ده تومن خرجشه. من گفتم: خب اگه قرار بشه من برم اونجا، نمیخواد خرجش کنید. فوقش خودمون یه دوغاب بهش میزنیم و می شینیم! بابام گفت: خب اگه نخوایم خرجش کنیم، همون کرایه رو بدید! ولی پسرخاله ات هنوز نگفته که میخواد بلند بشه. حالا آشتی واقعا میخوای بری اونجا؟

گفتم: البته که نه. همینطوری پرسیدیم. زن و شوهر نشسته بودیم و حرف میزدیم، چون محیط اونجا خوبه، فقط یه امکان سنجی کردیم! همین. بعد بابام گفت: خونه خودمون هم هست اونجا. ولی من هر سال که سی و یکم شهریور با مستاجر میخوام قرارداد ببندم، بهش میگم که قراردادمون تا شب عید باشه. اگه پسرم بخواد بزن بگیره، بی زحمت خونه رو تخلیه کنید. اگرم نه، که دیگه شما تا سال دیگه تشریف داشته باشید. حالا میخوای بری تو خونه خودمون؟ گفتم: اصلا! اینا فقط در حد حرفه!

بعد که قطع کردم به مهدی گفتم: چون من یکی از بچه های بابام هستم و به هر حال اون خونه قراره مشکل مسکن برادرم رو حل کنه، نمیرم اونجا. مهدی هم موافق نبود. ولی اگه شرایط ارجنت پیش بیاد که از این خونه بلند بشیم، به نظرم بهتره بریم خونه عموم بشینیم. عین یه مستاجر که میخوان باهاش قرارداد ببندند! اینجوری بهتره.

نظر مهدی هم همین بود. وقتی خیالمون از بابت مسکن راحت شد، یه کم آروم شدیم.

بعدش ساعت هفت، رفتم پیاده روی. دوباره تا میدون جمهوری رفتم و برگشتم. یه رنگ مو هم خریدم که خودم بزنم جلوی موهام. خلاصه خیس عرق برگشتم خونه.

آها. اینم بگم که داشتم میرفتم، یه خانمی از بازار روز خرید کرده بود. داشت یواش یواش بارش رو می برد. دو تا دستاش پر بود. رفتم و دو تا کیسه رو ازش گرفتم. اول نذاشت. بعد بهش گفتم: شما تنهایی داری  ده کیلو بار رو می بری. خب هر کدوم پنج کیلو ببریم که بهتره. تازه به هر دست هم دو کیلو و نیم میرسه! تشکر کرد و تا یه مسیری با هم رفتیم. بعد ایشون پیچیدتو خیابونشون و منم به راهم ادامه دادم.

این کارها، حس خوبی بهم میده. و البته به همه این حس خوب دست میده!

خلاصه برگشتم خونه و شام داشتیم. برنج و خورش قیمه برای مانی و مهدی گرم کردم. تا غذا گرم بشه، به مهدی گفتم: من تو این یه ساعت که رفتم پیاده روی، خیلی فکر کردم. ببین! یه سری دلایل هست که ما خونه بریانک رو بفروشیم:

امسال سال آخریه که میشه روی این خونه وام گرفت. مساله مستاجرهای این خونه همه اش عذاب روی منه. بار مالی اش هم روی منه. از طرفی، خاله که شریکه، اصرار به فروش داره چون داره خونه میخره و روی این پول حساب میکنه! حالا مساله ای که آدم رو مردد میکنه به فروش اینه: اینکه ما با این پولی که دستمون میاد، چه کار می تونیم بکنیم. الان تو این شرایط، عاقلانه نیست برای ساخت ویلای شمال اقدام بکنیم. مهدی گفت: من که میگم اصلا خرید اون زمین تو شمال اشتباه بود!

گفتم: بس کن دیگه! هی از صبح تا شب بابت همه چی داری خودتو سرزنش میکنی. خب هرکسی یه زمینی میخره یه گوشه می اندازه. اصلا هم ضرر نیست. لااقل میدونیم یه زمینی داریم یه جا. نگران اون نباش. ایشالا اوضاع خوب میشه و می سازیمش! ولی اینکه الان با پول سهممون از بریانک چه کار کنیم مهمه.

مهدی گفت: طلا و سکه بخریم! گفتم: ریسکش بالاست.

یه دفعه یه فکری به ذهنم رسید: ماشین!!!!!! ثبت نام ماشین! این کار رو بکنیم، تا ببینیم چی میشه. شاید اوضاعمون بهتر بشه و بتونیم این پول رو یه جای بهتر سرمایه گذاری کنیم. مهدی گفت: آره. فکر خوبیه! اتفاقا یکی از همکارهام که همزمان با من بیکار شده، این کار رو میکنه! درآمدش کمه، ولی خب، از هیچی بهتره.

گفتم: حتی اگه ایشالا سر یه کار خوب هم رفتی، میتونیم این کار رو بکنیم! ولی ازت یه خواهش دارم. به هیچ کس از فامیلهای من نگی! خیلی خوبه آدم بتونه به کسی کمک کنه. ولی اگه کسی این پول رو قرض بخواد، آدم روش نمیشه بگه نه. اوناهم نمیدونند که فعلا این منبع درآمد ماست. پس بهتره ندونند!

خلاصه خوشحال و خندان از اینکه یه ذره فکر کردیم و به یه جایی رسیدیم. مانی رو صدا کردم که بیاد کمک کنه برای سفره انداختن. تو این فاصله زنگیدم به خاله و هماهنگ کردم و زنگیدم به بنگاه که واسه امروز ساعت شش و نیم با خریدار قرار بذاره. قطعا از دست دادن ملک، خوب نیست. ولی با توجه به جمیع جهات، از هیچی بهتره. از اون خونه که پولی به ما  نمی رسید و ماهی 240 داره از جیب من یکی میره! لااقل اونجوری هر مثلا چهل روزی، یکی دو تومن از خرید و فروش ماشین گیرمون میاد. منظورم ثبت نام ماشینه ها. نه اینکه مهدی بره وایسه در بنگاه!

خلاصه یه ذره آبگوشت هم بود که واسه خودم گرم کردم و با یه تیکه نون خودم خوردم و دیگه ساعت نه و ده دقیقه رفتم تو آشپزخونه. چون قراره امروز بعد از اداره برم دنبال مانی و بذارمش خونه، بعدش هم از اونجا برم بنگاه. فکر نکنم زودتر از ساعت هشت و نیم، نه برسم خونه.

مانی مشغول بازی بود و با ما شام نخورد. من که رفتم تو آشپزخونه، مهدی بهش شام داد و مانی هم دیگه گفت: خوابم میاد. ببین چشمام بسته میشه! بعد چشماشو بست و دوباره باز کرد ببینه عکس العمل ما چه جوریه! ماهم خوشمون می اومد و می گفتیم: چشمات چه جوری بسته میشه؟ اونم تکرار میکرد. مهدی برد خوابوندش و منم که تو آشپزخونه بودم. مهدی سفره رو جمع کرد و آورد تو آشپزخونه و دید رو کابیت پره! خندید و گفت: امشب مثل اینکه اصلا دوست نداری دست بزنی به آشپزخونه. گفتم: دارم شروع میکنم! پیاده روی، وقتم رو میگیره! خندید و بیرون رفت.

ماکارونی درست کردم و بعدش ظرفها رو گذاشتم تو ماشین و یه صندلی گذاشتم جلوی ظرفشویی و بقیه رو با دست شستم و بعدش دو تا هویچ پوست کندم و خرد کردم و ریختم تو کیسه و واسه امروز گذاشتم که بیارم اداره. سالاد هم درست کردم و واسه امروز کنار گذاشتم. دیگه دستام داشت می افتاد.

خزیدم تو هال و ولو شدم رو کاناپه! یه سری زدم به فیس و به مهدی گفتم: از این روزها منفجر میشم. خیلی کارم زیاده و دستام واقعا درد می کنه! گفت: میدونم!!!!!!! منم فردا خونه رو جارو میکنم. خیلی کثیف شده. آشتی کاشکی مهمونی ماه رمضون رو کنسل میکردی. سه هفته مهمونداری! من و تو هم که روزه نمیگیریم.

گفتم: آره. راست میگی. ولی دیگه بهشون گفته ایم! بعدش خانواده هامونند! اونا هم که غیر از ما کسی رو ندارند! میان سه چهار ساعت میرن. منم میخوام امسال سبک بگیرم. یه جور غذا می پزم. اگه نگفته بودیم، اصلا دعوت نمی کردیم. ولی من دو هفته پیش برنامه ریخته ام و بهشون هم گفته ام! حالا فکراتو بکن. اگه اصلا حوصله نداری، دست درد منو بهانه میکنیم و کنسل میکنیم!

من با وجود اینکه روزه نمی گیرم، ولی دوست دارم افطاری بدم به روزه دارها! خب اینا هم خانواده های خودمون هستند. ساده هم میگیرم که اذیت نشم.

به مهدی گفتم: من این پنجشنبه هم میرم سر کار! با ناراحتی گفت: هر پنجشنبه که داری میری! گفتم: خب قرارمون همین بود دیگه. در عوض سه پنجشنبه ماه رمضون رو نمیرم! گفت: مانی رو کی ببریم حموم؟ گفتم: جمعه صبح.

خیالش راحت شد. یه دفعه گفت: یه چیز جالب! ماشین لباسشویی مامان اینا خراب شده!!!!!!!!

تو دلم فکر کردم نخیر، دیوار هرچی مستراحه داره خراب میشه رو سر این خانواده! ولی به مهدی گفتم: خب به مامانت بگو لباسها رو بفرسته اینجا. من خودم جدا میکنم و میشورم. هیچ کاری هم نداره. جمعه عصر هم می بریم براشون. حالا تا اوضاع درست بشه، به نظرم راه حل اینه. حتما فردا بهش بگو، خودم هم بهش میزنگم.

بعدش رفتم خوابیدم تا امروز صبح.

این روزها خیلی فکرم مشغوله. کارم هم تو اداره زیاده. اگه کم بهتون سرمیزنم، ببخشید.

شرایط سخت شده. ولی دلم روشنه. فکر هم بازه. ایشالا بتونیم بهترین تصمیم رو بگیریم. براتون شادترین لحظه ها رو آرزو میکنم. مهم اینه که تو شرایط سخت، بشه وایساد و حرکت کرد.

[ دوشنبه ٢ تیر ۱۳٩۳ ] [ ٦:٤٦ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ