چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلااااااااااااام. صبح قشنگتون بخیر. خدا رو شکر به خاطر امروز.

عاقا اگه دیروز منو می دیدید! دیروز عصر رو میگم. یعنی باید می دیدید! اگه الان ببینید چی میگید!!!!!!!!!!

دیروز عصر طبق روال عادی برنامه، رفتم دنبال دودوش. یه کم تو حیاط بازی کرد و دیگه آماده رفتن می شدیم، که دیدم سوئیچ رو تو اداره جا گذاشته ام!!!!!!!!تعجب هی اینور و بگرد، هی اونور و بگرد!!!! نبود. زنگیدم به همکارم و رفت رو میزم رو دید و گفت: بلی! اینجاست. من میدم به نگهبانی، تو بیا ازش بگیر. دیگه اینهمه پله رو تا بالا نیا!

خواستم مانی رو دوباره به مهد پس بدم، که دوباره نرفت داخل. مامان یکی از نی نی ها که خیلی هم مهربونه، گفت من تا در اداره می برمتون و وایمیسم بری سوئیچ رو بیاری، دوباره برت می گردنم. که تشکر کردم و گفتم همون که ما رو ببری، واقعا ممنونت میشم.

 


خلاصه من و مانی با ماشین اونا رفتیم در اداره و سوئیچ رو گرفتیم و خواستیم سوار ماشین بشیم که برگردیم مهد، من یادم افتاد همه پولهای تو کیفم، ده هزار تومنیه!!!!! مجبور شدیم پنجاه متر بریم جلوتر و از یه سوپر خرید کنیم که پول، خرد بشه! حالا اینم داشته باشید که نزدیک بود من کارت بکشم!!!!!!!! یعنی بازم ده هزار تومنی ها، گردنم می موند!!!!!!!نیشخند گیجعلی رو دیدید، من آشتی شون هستم!!!!!!!خجالت

خب مواقع دیگه بود، خودم پیاده میرفتم. ولی اون وقت بعدازظهر که هوا از گرما، عین باد سشواره و نابود میکنه آدم رو، ترسیدم مانی گرمازده بشه. وگرنه که خودم از خدامه دو قدم بیشتر راه برم! خلاصه یه چیزی واسه مانی خریدم و نه تومن پولم خرد شد. سوار تاکسی شدیم که راننده هرچی گشت، خرد نداشت. در نتیجه هزار تومن برداشت!!!!!!!خنده

من همه اش با خودم میگفتم یعنی میشه ما سر سالم برسیم خونه؟؟!!

آها اینم بگم که ساعت چهار بنگاه زنگید که قرار امروز کنسله و فردا ساعت یازده صبح بیا که گفتم شرمنده اخلاق ورزشی اتم. نمی تونم بیام چون کارمندم و بهتره همون عصر باشه. خلاصه قرار افتاد واسه امروز عصر ساعت شش و نیم!

بعد دیگه من و مانی با هم تو ماشین آهنگ گوش کردیم و مانی خیلی به آهنگهای هندی علاقه پیدا کرده. همون یکی دوتا آهنگ فیلم شعله! یه جاهاییش رو هم بلده و باهاش میخونه! خلاصه تو ماشین کلی با هم هندی می خونیدیم و می رقصیدیم!!!!!!! خب این گرما رو باید تاب بیاریم دیگه. سر راه هم رفتیم بنزین زدیم و صفش تا کجااااااااا کشیده شده بود.

ساعت یکربع به شش در حالیکه تو ترافیک ولیعصر گیر کرده بودیم، مهدی زنگید که کجایید؟ گفتم: خونه عمو شجاعیم!!!!!! تو راهیم دیگه!

القصه رسیدیم خونه و شام که داشتیم و من تو این فکر بودم که یه چیزی درست کنم واسه فردا که میرم بنگاه! ولی خسته بودم و یه کم دراز کشیدم و قرار گذاشتم که نرم پیاده روی و موهامو رنگ کنم!!!!!!!!!! امکان سنجی هم کردم و دیدم واسه فردا شب غذا داریم. اینا تموم بشه، بعد یه چیزی می پزم!چشمک

روز قبلش یه تیوپ رنگ ایتالیایی خریده بودم. من همیشه پرستیژ میگیرم. رنگهاشو می شناسم و باهاش راحتم!!! البته اون چند شماره ای که استفاده میکنم. ولی اون روز پسره پرستیژ نداشت و یه مارک ایتالیایی بود فکر کنم اسمش جی افه! شونزده تومن هم پولشو دادم!!!!!!!!گریه

خلاصه یه کم نشستم پای فیس و یه دفعه نگاه کردم و دیدم ساعت هفت و نیمه!!!!!!! یعنی روزهایی که کارم زیاده، کارهام زودتر انجام میشه تا روزهایی که کارم سبک تره!!!!!متفکر البته به اینم اضافه کنید نیم ساعت با تلفن حرفیدم با همکار قدیمی که تصویب شده که دوباره برگرده اداره ولی دو سه نفر موش می دوونند!!! خلاصه همینم وقتمو گرفت. ولی خوب بود که همه اش نشسته بودم رو کاناپه. و اینکه مهدی یه کم به آرژانتینی ها حرف زد. آخه مهدی از تیم آرژانتین متنفره. برعکس من که همیشه دوستش داشته ام! بعد جالبه، داشت یه مطلب می خوند تو نت، اونوقت رو کرد به من و گفت: شما آرژانتی ها عجب آدمهایی هستید ها!!!!!!!!

گفتم: منو میگی؟ گفت: آره. بعد شروع کرد مطلب رو خوند!!!!!!!!!

منم هیچی نگفتم. خنده ام گرفته بود!!!!!!خندهخنده

خلاصه که بدو بدو رفتم رنگ درست کردم و گذاشتم جلوی سرم. هنوز یکربع نشده بود، که دیدم موهام چرا اینقدر تیره شده؟؟؟!!! درسته من رنگ شماره 5 انتخاب کرده بودم ولی میخواستم قهوه ای تیره بشه! گفتم با خودم حتما مال خود رنگشه. بشورم، رنگه معلوم میشه. خلاصه بعد از سی و پنج دقیقه رفتم آرایشم رو پاک کردم و رفتم حموم، دیدم هی وای من!!!!!!!!!! جلوی موهام مشکی شده!!!!!!!!! یعنی واقعا مشکی ها! عین زمانی که ازدواج نکرده بودم و موهام رنگ نداشت!!!!!!!!!!

اصلا خودمو نشناختم. چون دو سه سال که موهام بلوند بود و بقیه اش هم یه مدتی مش داشت و دیگه حداقل قهوه ای بوده. مشکی هرگز نبوده تو این نه سال!!!!!!

خوبه ابروهام روشنه! هی به خودم نگاه میکردم و غریبی میکردم! حالا جالب اینجاست که پشت موهام قهوه ایه و جلوش مشکی! معجونیه واسه خودش! البته مهدی گفت: خوبه و منو یاد زمان قبل از ازدواج می اندازه! چون موهات اون موقع این رنگی بود!

دیگه از حموم بیرون اومدم و حوله سرمو عوض کردم و یه کم ماکارونی واسه مانی گرم کردم و مهدی زنگ زده بود عطاویچ واسش ساندویچ اوده بود. البته اینترنتی سفارش داده بود ولی نخورده بود و گذاشته بود شام با هم بخوریم. که من نخوردم و خودش نصفه اش رو خورد و بقیه اش موند. منم سالاد خوردم و ماکارونی رو به مانی دادم و پنج قاشق هم ماکارونی خوردم. بعد دیگه جمع کردم ظرفها رو و رفتم موهامو خشک کردم و کرم دور چشم زدم و رفتم تو آشپزخونه و حسابی تمیزکاری کردم و رفتم نماز خوندم.

بعدش رفتم رو کاناپه دراز کشیدم و هی شبکه های ماهواره رو بالا و پایین کردم و هیچی دلمو نگرفت. بعد از موهام عکس انداختم و تو وایبر واسه دوستم فرستادم که بگه من الان باید چه کار کنم. که گفت چون پایه اش پنجه و زیرش هم شش بوده، سه بار که بشوری، رنگ باز میکنه! گفتم با خودم که بذار بمونه حالا کم کم ببینم روشن تر میشه یا نه!!!!!!!!

آخرش هم بعد از اینهمه مدت به هم نزدیک شدیم.

یه چیز جالب بگم. من از مدل ریش ستاری بدم میاد. همیشه واقعا بدم می اومده. از همون بچگی! هفته پیش که با مهدی قهر بودم، یه روز اومدم خونه دیدم ریششو ستاری زده! میخواستم لهش کنم. ولی هیچی بهش نگفتم. دیشب بهش گفتم: میشه فردا ریشتو بزنی؟ تو که میدونی من از این مدل ریش بدم میاد! گفت: خب منم از قصد این کار رو کردم! چون تو از من بدت می اومد، خواستم بیشتر بدت بیاد!!!!!!!! اتفاقا مانی هم امروز بهم گفت بابا ریشت رو بزن! همه اش رو بزن!!!!!!!! فردا میزنم ریشم رو! البته خونه رو هم جارو میکنم!

گفتم: مگه امروز نکردی؟ گفت: نه! گفتم: دستت درد نکنه!

یعنی ببینید! عمدا ریش ستاری گذاشته که صدای من در بیاد. که بهش اعتراض کنم. یعنی مصداق همونه که زده کوزه ام رو شکسته که صدام در بیاد!

خلاصه یه کم حرفیدیم و من دیگه رفتم لالا کردم.

عاقا یه چیزی میخوام بگم. شماها وقتی می آیید نظر بذارید اینجا، خب دو گزینه هست. اگه همینطوری بنویسید، که نظرتون واسه من میاد و اگه تایید کنم، نمایش داده میشه. ولی اگه بخواهید خصوصی باشه، یه تیک اون پایین باید بزنید که نظر خصوصی ارسال بشه! حالا، اگه شما ایمیلتون رو هم تو قسمت ایمیل بنویسید، وقتی من به نظر شما، پاسخی بدم، اون پاسخ از طریق ایمیل براتون ارسال میشه.

خب یه سری از عزیزان میان نظر میذارند، بعد خصوصی اش می کنند. بعد هیچ ایمیلی نمی ذارند. خب من هرچی هم که اونجا جواب بنویسم که نه عمومی میشه که اینجا ببینید، نه از طریق ایمیل می تونید جواب رو ببینید. شما بگید من چه کنم.

بعدش خطاب به اون عزیزی که نوشته از من دلخور شده چون کامنت خصوصی اش، رو عمومی کرده ام. به خدایی که از همه بزرگتره، شما نظرت خصوصی نبود. شما نظرت یه نظر عادی بود. من نمیدونستم میخوای عمومی نشه. دیگه دلخوری برای چی عزیزم؟ دیگه دل شکستن برای چی؟ اینجا هم که کسی کسی رو نمی شناسه. چرا اعصاب خودتو داغون میکنی!!!

باور کنید اندازه همین کامنت هایی که می بینید، همین اندازه خصوصی میاد. ولی خب کسی که میخواد خصوصی باشه، خصوصی می فرسته. دیگه گناه از من نیست که!

از اینا گذشته، پریروز مهدی باقلوا خریده بود. خب چند نوع تو جعبه، باقلوا بود. مهدی از یه نوعش بیشتر از بقیه خوشش اومد. به مانی گفت: اینو بخور. مانی گفت: نه، من اینو میخورم که گردو داره! آخه گردو واسه بچه ها خوبه!!!!!!!!

آخه تو چه میدونی چی برای بچه ها خوبه یا بده!!!!!!!

خیلی پراکنده نوشتم ولی بذارید اینم بگم. دیروز با خوندن کامنت یه عزیزی که اتفاقا خصوصی هم بود، به یه نتیجه ای رسیدم:

همه دلخوریها و ناراحتی ها و حتی وبلاگ زدنهای من، از یه جا نشات میگیره. هرچند که کتمانش میکنم. هرچند که میخوام بی اهمیت جلوه اش بدم و هرچند که میخوام به روی خودم نیارم. همه اش به خاطر اینه که از مهدی، محبتی رو که میخوام نمیگیرم.

بعد همه اش میگم عیب نداره! اونوقت میرم سراغ کارهای دیگه. اونوقت هی سرمو مشغول میکنم که یادم بره. یه جور فرافکنی. بعد واسه خاطر همین، گاهی اعصابم داغون میشه. اون دوست عزیز هم برای همین برام نوشته بود که اعصابت از بی محلی مهدی ناراحته، چرا سر بچه خالی میکنی. راست میگه این دوستمون. من چهارشنبه و پنجشنبه گذشته با مانی بد حرف زدم. البته بابت خیلی چیزها داغون بودم. کلا حالم خوب نبود. ولی خب، نباید با مانی بد حرف میزدم. هرچند که به نظر خودم، رفتارم با همه یکسان بود! در سکوت محض! و بی حوصلگی وافر.

منتها ریشه اش اینه. باید قبول کنم. باید واقع بین باشم. مهدی اون محبتی رو که میخوام بهم نمیده، اینه که من کلافه میشم. هی میگم عیب نداره، مهم نیست. ولی ته دلم، ناراحت میشم. بله. هرچقدر هم که آدم کسی رو دوست داشته باشه و بگه که محبتم بی چشمداشته، داره خودشو گول میزنه. واقعا ته دل آدم یه توقعاتی به وجود میاد. حالا یکی میگه، یکی مثل من، هی میخواد فرافکنی کنه! هی میخواد خودشو گول بزنه ولی واقعیت همینه. این دوستمون درست گفت. من واقعا دیروز تا حالا دارم به این موضوع فکر میکنم!

*******

و یه چیز دیگه که به نظرم اینجا بگم بهتره. عاقا ما خیلی قشنگ بازی کردیم جلوی آرژانتین. خیلی خیلی شرافتمندانه بود بازی مون. تیمهای قدر، هر کدوم چهار تا و پنج تا گل خوردند از حریفشون. ما از آرژانتین، فقط یه گل خوردیم. اونم داور یه پنالتی به نفعمون نگرفت و کلا به نفع تیم مقابل بود. نود دقیقه مقاومت کردیم ولی بالاخره گل خوردیم. خب بالاخره این گل رو هم یکی باید میزد. خب مسی زد.
حالا به نظرم چرا  اینقدر خودمون و فرهنگمون رو به دنیا نمایش میدیم. اینهمه فحش و بد و بیراه به مسی که چرا گل زدی!!!!!!! یعنی چی؟ یعنی همه دنیا وایسند که
ما برنده بشیم؟ یارو واسه تیمش تلاش نکنه؟ چرا؟ چون ما ایرانی هستیم؟ همه نت شده عکس مادر مسی که مردم با کامنت، خدمتش برسند! ما خودمون مگه مادر نداریم؟ مگه غیرت رو خانواده مون نداریم؟ آخه چرا؟ گناه طرف چی بوده؟ خدا شاهده برای این اینا رو نمیگم که آرژانتین رو دوست دارم. به نظرم منطقمون، خطرناکه. فحش میدیم به کسی که مقابل ماست! به کسی که رقیب ماست! خب فحش نده، تو هم قوی باش. چرا سنگ پرتاب میکنی؟ تو هم خودتو قوی کن. اینکه مردم نسبت به داور عکس العمل نشون دادند، تا حدی طبیعیه. همه جای دنیا هم همینه. خب این داور هم کلا از داوری بقیه بازیها، محروم شد تا آخر جام جهانی چون کارش ایراد داشت.

ولی فحش دادن به تیم مقابل و به مسی، آخه برای چی؟ اونهمه مطالب زشت
تو صفحه اش گذاشته بودند یه سری! خب یعنی چی این کارها؟ اون از چند ماه پیش که هنوز ما با اینا بازی نکرده بودیم و تازه قرعه کشی شده بود، اونجوری فرهنگ قشنگمون رو به دنیا نمایش دادیم. رفتیم هرچی که نمایشگر فرهنگمون بود رو تو صفحه مسی گذاشتیم! دیگه صدای دنیا دراومد. اونم برگشت گفت ایرانی ها فلان و بهمانند. این از الان که یارو میاد گل میزنه، میریم صفحه اش رو قهوه ای میکنیم!

خب از مسی گل خوردن، افتی نداره که. کاسیاس بهترین دروازه بان دنیاست و هزار تا گل از مسی خورده. شاید ندونید که آی کی یو مسی، بالای صد و هشتاده! یکی
مثل خودش میتونه ازش گل نخوره. وگرنه که حقیقی فوق العاده خوب بازی کرد و من واقعا ازش خوشم اومد.

حالا یه عده از دیشب دارند ناز مسی رو می کشند که تو رو خدا دو تا گل بزن به نیجریه که تفاضل گل جوری بشه که ما هم بتونیم بیاییم بالا!!!!!!! واقعا که!!!!!!

اونوقت نزدیک سپندارمزگان که میشه، هی میگیم ما ایرانی هستیم و فلانیم و فرهنگمون دو هزار و پونصد ساله است! خب الان دنیا میگه شماها دوهزار و پونصد سال همینطوری بودید با بقیه ملت ها؟؟!!

در حالیکه نبودیم. در حالیکه خیلی وقتها مهربونیم. ولی خب، من معتقدم ایرانیها، یه کم حسودند، یه کم هم ضعیف کشند! (رفتاری که با افغانی ها می کنیم!) هرکی هم که یه ذره بهش خوش بگذره یا موفق بشه، میخوان سر به تنش نباشه. حالا شما بیایید به من فحش بدید. ولی این دیگه به من ثابت شده. یه سری هنرمند رفتند برزیل بازی رو ببینند. من با یکی مثل شریفی نیا کار ندارم که دیگه پرونده اش واسه مردم بازه! ولی بقیه، هنرمندهای خودمونند.
همونها که ساعتها پای تی وی میخ کارهاشون میشیم و می خندیم!

مردم تو نت میخواستند چشم اینا رو دربیارن که چرا رفتید با پول بیت المال!!!! بابا این بیت المال دیگه تموم نشد؟ پول نفت تموم نشد؟ جاهای دیگه میلیاردی حروم میشه، چرا سرمونو میکنیم تو یقه مون و هیچی نمیگیم؟ من میگم چرا.  چون دوست نداریم به کسی خوش بگذره ولی به ما خوش نگذره. من استقلالی ام و علی دایی همیشه مقابل استقلال بوده. ولی دلیل اینکه همه بهش فحش میدن، اینه که علی دایی
موفقه. چون افسانه شخصی اش رو زندگی کرده. میان هی جک می سازند و استغفراله حرف زدنش رو مسخره می کنند! خب داداش من! معلومه حسابی بهت زور داره که اون موفقه. که نون موفقیتش رو خورده. تو حرفه خودش جز بهترین ها بوده.

اینا رو باید اینجا میگفتم.

روز خوبی داشته باشید و سراسر شاد باشید!قلب

[ سه‌شنبه ۳ تیر ۱۳٩۳ ] [ ٦:٤٢ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ