چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلااااااااااااام. صبح همگی بخیر. خدا رو شکر که امروزم هستیم. شکر خدا امروز یه نمه خنک بود. یه صبح خیلی دل انگیز براتون آرزو میکنم.قلب امیدوارم همینطور که هوا امروز لااقل دیگه اون شدت گرمای دیروز رو نداشت، دل شماها هم دیگه غم دیروز رو نداشته باشه! برای همه تون شنیدن یه خبر خوشحال کننده رو آرزو میکنم. ما جذب می کنیم، ببینیم کی دریافت میکنه!!!!!!!!!

خب، آشتی الان چشماش بازه و بیداره. ابدا هم حس خواب نداره. ولی بدنم خیلی خسته است. اونم با استراحت آخر هفته درست میشه. یعنی قسم خورده ام امروز که رفتم خونه، فقط یه دور لباسهای مانی رو بندازم تو ماشین! و لاغیر. دیگه دست به هیچی هم نمیزنم. اینا رو از حرص نمیگم ها، در راستای حفاظت از بدنم میگم. آخه دیشب مصبم اومد جلوی چشمم.

 


دیروز تو اداره یه سری کارها بود که طبق روال انجام شد. و البته چشم ما هم به جمال شانتاژ بازی یه سری همکارها روشن شد که داستان همیشگیه و شماها همه تون درگیرش هستید. چون فرهنگ غالب اداری همینه. دیگه حوالی ساعت دو و نیم، کارها سبک شد و منم به یکی از دوستان قول داده بودم جز شش قرآن رو برای رفع گرفتاری همسرش بخونم. خب اینا لطف به خدا نیست و به این بهانه، آدم یه کم میره سراغ قرآن. چند وقت پیش تصمیم گرفتم بخونم و یه مدت هم خوندم. حتی برنامه اش هم رو موبایلم بود ولی یه بار آپدیت کردم و نمیدونم برنامه کجا رفت!!!!!! خودم هم کوتاهی کردم.

ولی شکر خدا دیروز تو فراغتی که بعدازظهر تو اداره پیدا کردم، نشستم به خوندن و البته اینم بگم که من ترجمه رو میخونم. گاهی چشمی هم به عربی اش می اندازم ولی در مجموع ترجمه رو میخونم که بفهمم دارم چی میخونم. روخونی نمیکنم. خیلی به دلم نشست و از خدا برای اون دوستمون و همه دوستان از خدا خیر و برکت خواستم.

بعد دیگه ساعت چهار و نیم زدم به چاک و اینم بگم از بعدازظهر از خواب داشتم می مردم. دستام که همچنان درد میکنه و سنگینه. برای همین، بعد از ظهر هم به لیمو ریختم تو آبجوش و خوردم، هم یه لیوان نسکافه دو در یک بدون شکر. چون می دونستم سانس دوم کارم، تازه از ساعت شش به بعد شروع میشه.

رفتم دنبال مانی و با هم رفتیم خونه. ساعت پنج و نیم تقریبا رسیدیم خونه. لباسم خیس عرق بود. لباسم رو عوض کردم و آرایشم رو هم با شیرپاک کن پاک کردم و دوباره کرم زدم و ارایش کردم و آماده شدم برای رفتن به بنگاه. مانتو گلبهی رو می پوشیدم که مهدی گفت: من بهت پول میدم، برو از این مانتو، دو رنگ دیگه اش رو هم به سلیقه خودت بخر!!!!!!! گفتم: خب این هست که! گفت: نه، آخه تابستونه، دو رنگ شاد دیگه هم بخر، من پولش رو میدم. گفتم: خب تو هم بیا که به سلیقه تو باشه. گفت: نه. هرچی که خودت خواستی بگیر. منم تشکر کردم و دیگه اسم خدا رو آوردم و راه افتادم.

قرار ساعت شش و نیم بود و من ساعت شش، سر خیابون بنگاه بودم. البته باید میرفتم و پارک میکردم ماشین رو. جاپارک که نداشت و تا وسطهای خیابون رفتم. بعد دیدم وقت دارم. چشم انداختم ببینم آرایشگاه می بینم یا نه!! یکی دیدم و رفتم داخل و دیدم خانمه داره میره! گفتم: کار اپیل انجام میدید؟ گفت: نه، جاشو ندارم. الانم دارم میرم. گفتم: سرت سلامت.

خب مگه چیه! میخواستم تا زمان موعود، یکی از کارهامو انجام بدم که نخوام وسط روز مرخصی بگیرم! که البته نشد!!!!!

بعد رفتم تو بنگاه نشستم. ساعت شش و ده دقیقه بود. شوهرخاله ام که هی می زنگید و آدرس بنگاه رو می پرسید. بعد هی میگفت: تو اشتباه آدرس دادی. هرچی می گفتم اونجایی که تو رفتی اشتباهه، متوجه نمیشد. خلاصه ساعت ده دقیقه به هفت، خریدار اومد و ساعت هفت و پنج دقیقه هم خاله ام!!!!!!!!!! به سلامتی!

دیگه چک  و چونه و خریدار هم یه خانم جوون بود که طفلی سنی هم نداشت. فکر کنید از من هفت هشت سال کوچیکتر بود و هفده سالگی ازدواج کرده بود و همون سال، در حالیکه باردار بوده، همسرش تصادف میکنه و می میره! این می مونه و یه دختر رو دستش!! همه این سالها هم با مادرش زندگی میکرد و میگفت: مامانم مواظب بچه ام بوده و من رفته ام کار کرده ام. برای همین میخوام خونه به اسم مادرم باشه. چون دستش سبکه! بعد گفت که هیچی هم پول ندارم! تو یکی از این قرعه کشی های فامیلی که همه پول میذارند و وام میگیرند، ده میلیون برنده شده ام و چند روز پیش از خدا خواستم که منم بتونم صاحب خونه بشم! بعد تو روزنامه آگهی خونه شما رو دیدم که میشه با وام، خریدش! از خدا خواستم بتونم بخرمش. بعدش دیگه جور شد!

خب دیگه، خدا باید بخواد!

خلاصه چک و چونه زدیم و بالاخره به توافق رسیدیم و اسم خدا رو آوردیم و توافقات نوشته شد و البته تا ابتدای کار! بعد یه سری کارها رو هم بنگاهی به شوهرخاله ام گفت که انجام بده. منم تماشاچی بودم چون دیگه اینکارهای آخر این خونه رو اونا باید بکنند. دهنم صاف شد اینهمه سال!!!!!!!

بعد از همون بنگاه زنگیدم به خونه مستاجر، که آقاهه گوشی رو برداشت و بهش گفتم باید خونه رو تخلیه کنه. گفت: تا آخر ماه بهم فرصت بده. گفتم: نه دیگه! من دو ماهه به شما گفته ام که باید تخلیه کنید! خلاصه اینور و اونور، گفتم پونزدهم تخلیه کنید دیگه. و بذارید همه چی دوستانه تموم بشه و پای قانون وسط نکشه.

بعد دیگه ساعت هشت و نیم کار تموم شد و با خاله و شوهرش رفتیم در خونه و یه سر هم اونجا زدیم به خونه و من برای اولین بار، خانم مستاجر رو دیدم! بغلم کرد و گفت: تو خیلی در حق ما خوبی کردی و اجاره نگرفتی. گفتم: من شرمنده ام. فقط این کار از دستم برمی اومد. ولی الان دیگه چاره ای ندارم و دیگه باید تخلیه کنید.

بعد رفتم از همسایه طبقه بالایی هم تشکر کردم. قبلاهم گفته ام که اینا دو سال مستاجر این خونه بودند و بسیار محترم بودند و هرگز هم منو اذیت نکردند بابت هیچی. بعد هم شکر خدا صاحب خونه شدند و یکی از واحدهای طبقه بالا رو خریدند! البته همه مستاجرهای این خونه تا حالا خونه خریده اند شکر خدا که بلند شده اند. ایشالا این آخری ها هم عاقبت به خیر بشن.

خلاصه تو بنگاه هم، پنج میلیون خریدار داد، که خاله ام گذاشتش تو کیف من و گفت: آشتی خودت برو حساب کتاب کن. بعد با خنده گفت: همه قسطها و خرجهای این خونه رو ایشون داده و من هیچی نداده ام تا حالا . و زد زیر خنده! البته این خنده رو داشت حوالی زانوهای من می کرد!!!!!!!!!

والا!

بعدش که میخواستیم برگردیم خونه هامون، به توصیه خاله، کیفم رو گذاشتم زیر صندلی خودم و اسم خدا رو آوردم و حرکت کردم به طرف خونه. ساعت از نه گذشته بود که رسیدم. دو تا سور زده بودم به جنازه.

وارد شدم و دیدم مهدی و مانی رو تخت دراز کشیده اند و کارتون نگاه می کنند. گفتند عصر یه عالمه تو خونه فوتبال بازی کرده ایم و دیگه خسته شده ایم.

بعد اومدم و تلوتلو خوران رفتم تو آشپزخونه! به مهدی گفتم: من اگه بیام بشینم رو مبل، دیگه تا فردا نمی تونم بلند بشم. بذار همین جا کارهامو بکنم.

خلاصه دست به کار شدم و اول، یه کم ماکارونی ریختم تو قابلمه کوچیک و گذاشتم گرم بشه. بعد یه تخم مرغ گذاشتم واسه دودوش که بپزه واسه امروزش. اونوقت ماهیتابه گذاشتم رو گاز و یه گوجه شستم و تو ماهیتابه خرد کردم و گذاشتم رو حرارت.

رفتم سراغ یخچال و کاهو بیرون آوردم و البته دیدم سالادی که عطاویچ رو سرویس دیروزش فرستاده، خورده نشده توسط مهدی. اومدم ریختمش تو ظرف و دوباره کاهو و خیار و گوجه خرد کردم و تو دوتا ظرف سالاد درست کردم. یکی برای دیشب و یکی هم برای امروزم. یه تخم مرغ شکستم تو ماهیتابه گوجه و بهش نمک زدم و گذاشتم یه کم سفت بشه. بعد دو تا هویچ هم پوست گرفتم و تو کیسه فریزر خرد کردم و گره زدم و کنار گذاشتم. یه ظرف ماکارونی و ظرف سالاد و کیسه هویچ رو گذاشتم طبقه اول یخچال که یادم بمونه صبح همه اش رو ببرم. دیگه ماکارونی گرم شده بود و از مهدی و مانی خواستم بیان وسایل سفره رو ببرند تا زانوهام منفجر نشده از درد.

بعد به مهدی گفتم: ماست میخوری؟ گفت: نه. من کی با ماکارونی ماست خورده ام. بعد یادم نیومد با ماکارونی چی میخورده! یعنی مغزم کلا پکیده بود! بعد از اونهمه سر و کله زدن تو بنگاه!

بعدش نشستیم سر سفره و مهدی با غیظ بلند شد و رفت از تو یخچال پنیر آورد! گفت: بعد از نه سال زندگی، نمیدونی من پنیر میخورم با ماکارونی؟ گفتم: خب ازت پرسیدم ماست میخوری؟ میگفتی، نه، پنیر میخورم! این دیگه ناراحتی نداره که.

همونجا تصمیم گرفتم روشم رو عوض کنم. خب همیشه اینجور وقتها، دیگه باهاش حرف نمیزدم و طرفش نمی رفتم. این بار ناراحت شدم ولی غذامو خوردم و با قصه، به مانی غذا دادم چون با بازیگوشی میخواست از غذاخوردن در بره! حسابی که سیر شد، ته مونده غذاشو ریختم تو یه ظرف دیگه و بشقابها رو پاک کردم و مهدی هم کمک کرد سفره جمع شد.

تو آشپزخونه ظرفها رو گذاشتم تو ماشین و زیر تخم مرغ آب پز رو خاموش کردم و گذاشتم رو کابینت که خنک بشه. و دست آخر رو رو کابینت کشیدم و رفتم به بابام اینا زنگیدم. ولی مانی نذاشت من حرف بزنم که. هی حرف زد و زد و زد، تو حرفاش هم به مامانم میگه:

یه چیزی پیدا کرده ام که مال در فرودیه! (منظورش در ورودیه!)

بعد چون وقتی مانی حرف میزنه، مامانم اینا تلفن رو میذارند رو اسپیکر، صدای شلیک خنده همه شون بلند شد!

در فرودی!

بعد من دیگه ناامید شدم از حرف زدن. رفتم مسواک زدم و آرایشم رو پاک کردم و اومدم نماز خوندم و مانی هنوز داشت می حرفید!!!!! این وسط مسط ها، ایتالیا هم حذف شد و البته خیلی باحال بود! سوارز، بازیکن تیم اروگوئه، یکی از بازیکنهای ایتالیا رو گاز گرفت!!! و ظاهرا قبلا هم سابقه داشته که چند بار بقیه رو گاز گرفته! خو مگه سگی تو؟؟!! تو لیورپول هم بازی میکنه! ولی دیشب چنان گازی از بازیکن بدبخت گرفت که یارو پیرهنشو از سرشونه پایین کشیده بود که همه جای گاز رو ببینند!

اینا مثلا ورزشکار و الگو هستند!!!! داور هم که کلا تو خواب بود و ایتالیا هم باخت و حذف شد. به سلامتی! اینم از تیم دوم ما! البته خب جان کلام، بازی امشب ایران و بوسنیه. چه حالی میده.

خلاصه مانی رفت خوابید و منم رفتم دوش گرفتم و لباس خواب پوشیدم و اومدم رو کاناپه افتادم و دیگه جرثقیل هم نتونست بلندم کنه.

اکه چقدر سخت جونی آشتی! فیلم سخت جان رو دیده اید؟ من آشتی شونم! از خود راضی

بعدش یه کم با مهدی حرفیدیم و حرف نزدیک شدن به هم وسط اومد و اونجا، با خنده بهش گلایه کردم که چرا مواظبم نیستی و چرا سر یه پنیر، سر شام اونجوری رفتار کردی. خودش فهمید کارش غلط بوده ولی خب زیاد هم خودشو از تک و تا ننداخت!

منم لمیده بودم رو کاناپه و پای فیس بودم. تو فیس، عکس یه کیک شکلاتی خیلی خوشمزه بود که به مهدی نشون دادم و گفتم: اگه اینو برات درست کنم، چی بهم میدی؟ گفت: یه چیز خوب که همیشه مال خودت باشه!!!!!!! گفتم: جدی؟ خب منم به جای این کیک، یه چیزی معادل همون چیزی که تو داری رو بهت میدم! گفت: نه خو! کیک درست کن و بده بخورم! گفتم: نه بابا!!!!!!!!!!

چقذه پررو!!چشمک

بعدش بهم نزدیک شدیم و من دیگه بیهوش شدم تا صبح.

صبح هم البته با خستگی بیدار شدم. یعنی چشمم بیدار بود ولی جسمم خسته. فردا هم باید بیام اداره. برای همین، امروز وقتی برسم خونه، نهایت نیم ساعت میخوام کار کنم. شام هم یه چیز حاضری میخوریم. میخوام تا فردا صبح، دراز بکشم و استراحت کنم.

امروز صبح هم دودوش خودش بیدار شد و بردمش دستشویی و صورتش رو شستم و بعد از آرایش و حاضر شدن، راه افتادیم به طرف مهد. مربی اش رو هم سوار کردیم و اومدیم. مانی هم عین بچه آدم رفت تو مهد و خداحافظی کرد! منم خدا رو شکر کردم و اومدم به طرف اداره.

یه لیوان آب خوردم و یه لیوان دیگه هم آوردم رو میزم گذاشتم و بعد یه کاسه اسپشیال کی درست کردمو خوردم و بعدش نشستم به نوشتن این پست. این وسطها، اون یکی لیوان آب رو هم خوردم. الان هم میخوام برم یه لیوان دیگه بخورم. تشنه ام!!!!!!!

اگه میخواهید وزن کم کنید، آب زیاد بخورید. من حداقل روزی هفت هشت لیوان آب میخورم.

الانم برم به کارهای اداره برسم و اون وسط مسط ها، به حساب و کتاب خونه بریانک هم دستی برسونم. البته رئیسم هنوز نیومده و فعلا باید به کارها برسم. حساب کتاب رو تو خونه هم میشه کرد!!!!!

خب دیگه رئیسم اومد. من دیگه برم. به قول خارجی ها:

آخر هفته خوبی داشته باشید!

آها، راستی برنامه از هم جدا بودنمون هم سر جاشه. برنامه دوستم ظاهرا برای این هفته جور نشد. ایشالا هفته دیگه!چشمک

[ چهارشنبه ٤ تیر ۱۳٩۳ ] [ ٦:۳٤ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ