چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلاااااااااااااام. صبح شما بخیر! بغلامروز پنجشنبه است و من قبل از ساعت هفت و نیم کارت زدم و الان هم در اداره تشریف دارم. دیشب ساعت رو کوک نکردم و با خودم گفتم هر ساعتی که بیدار شدم، پامیشم میرم اداره. دیشب مهدی گفت: اگه مانی بیدار شد، ببرش!

ساعت حدود شش و بیست و پنج دقیقه بود که مانی بیدار شد و گفت: برام قصه بگو!

با لبخند بهش سلام کردم و صبح بخیر گفتم و ازش پرسیدم: قصه چی بگم؟ خندید و گفت: قصه خونه مون!


بعد گفتم: میای بریم خانه بازی و شادی؟ گفت: نه. میخوام پیش بابا بمونم.

مهدی یواش زد به شونه ام و گفت: ولش کن! بذار پیش من بمونه. گفتم: باشه پس پیش بابا بمون!

بعد یه اس دادم به مربی مانی و پرسیدم امروز میره سر کار؟ جواب داد: متاسفانه.

دیگه روم نشد بگم امروز نمیخوام ماشین بیارم! نوشتم من تازه بیدار شده ام. نوشت: تو رو خدا زود بیا که اونا (مسوولان مهد) پدرمو درمیارن!

دیگه زود آرایش کردم و با کش، فقط موهامو بستم و رفتم سوار ماشین شدم. بعد بهش اس دادم که بیاد سرکوچه.

هنوز تصمیم نگرفته ام که امروز ناهار بریم خونه مامانم اینا یا نریم. البته اگه بنا بود بریم، من فکر کردم ماشین نیارم و مهدی و مانی بیان دنبالم. ولی خب، وسیله هامم برنداشته ام. امشب خونه داداش کوچیکه دعوتیم. منتها یه نظریه این بود که ناهار بریم خونه مامانم اینا و از اونجا بریم خونه اونا. که مانی هم بیشتر پیش مامانم اینا باشه. آخه مامانم دو هفته است که مانی رو ندیده. چون هفته پیش مشهد بود.

خلاصه که حالا ببینم چی میشه تا ظهر.

امروز صبح تا مربی مانی بیاد سر کوچه، موهامو دوباره بستم و بافتم و اونم اومد و گفت: یه کم زودتر بیا که یه کم با هم حرف بزنیم! خندیدم و راه افتادیم. بعد رسیدیم در مهد و تو ماشین، یه ربعی حرف زدیم و بعدش دیگه پیاده شد و منم اومدم ماشین رو نزدیک شرکت پارک کردم و اومدم اداره. الان هم هیچ کاری برای انجام ندارم.

از دیروز بگم.

رفتم دنبال مانی و با هم رفتیم خونه. سر راه از این ماژیکهای مجاز رنگ کردن صورت خریدیم و منتها من به مانی گفتم که خانمه، این ماژیک رو به ما نمی فروشه! هرکی فقط یه بار می تونه اینا رو ببره خونه و صورتشو نقاشی کنه. اونم به خاطر فوتبال امشب. بعدش فردا باید بیاره تحویل این خانم بده!

خانمه هم تاکید کرد روی این حرفم! مانی هم ظاهرا پذیرفت چون گفت: من قول میدم این ماژیک رو خودم براتون بیارم! خانمه هم باهاش دست داد و گفت: قول! اگرم خودت نتونستی، مامانت بیاره برام!

خلاصه اومدیم خونه و من، پایه دوربین رو که تو ماشین بود رو هم آوردم. دلم میخواست عکس سه نفره بگیریم!

گفته بودم که خیلی خسته ام. واقعا هم خسته بودم. بعد به مهدی گفتم: شام چی میخورین؟ مهدی گفت: نمیخواد چیزی درست کنی. میرم کنسرو لوبیا میخرم.

مهدی لوبیا دوست داره.

گفتم: خب خودم لوبیا درست میکنم. کاری نداره. (واقعا هم کاری نداره!!!)

بعد رو کاناپه ولو شدم و یه ساعت استراحت کردم. بعد پاشدم و دوباره آرایش کردم و با ماژیکها، رو گونه سمت چپم یه دونه پرچم ایران نقاشی کردم و موهامو از دو طرف بافتم و رفتم سراغ مانی و دوتا پرچم ایران رو گونه ها و چونه مانی نقاشی کردم و لباس تیم ملی ایران رو تن مانی و یه تی شرت سفید (مال مهدی !) رو تن خودم کردم و اومدیم از مهدی خواستیم ازمون عکس بندازه. چند تا ژست گرفتیم و عکسها رو دیدم و خوشم نیومد.

مثلا ژست اینکه داریم هوار میکشیم و به شدت به تیم مون ایمان داریم!!!!!! بعد دیدم نه، خیلی ژست ها قشنگ نشده! از مهدی خواستم دوباره عکس بندازه، که گفت: من دیگه حوصله ندارم!!!!!!! منم دوربین رو گذاشتم رو پایه و دوربین رو روی تایمر،  یه ژست با لبخند گرفتیم و عکس انداخته شد و همون رو پسندیدیم. گذاشتمش تو فیس و دوستان اومدند لایک کردند و نظر دادند.

بعدش خستگی ام یه ذره در رفته بود. رفتم لوبیا بار گذاشتم تو جی پاس و لباسهای خودم و مانی رو انداختم تو ماشین و رفتم دوباره دراز کشیدم. یه لیست هم دادم دست مهدی که برامون خرید کنه. اونم رفت و منم دیدم خوابم نمی بره. منتها دراز کشیدم.

بعدش که برگشت، خریدها رو گذاشت جلوی در ورودی و خودش اومد داخل! به مانی گفتم: لطفا خریدها رو کیسه کیسه بیار بذار جلوی یخچال! مانی هم اول خواست همه رو با هم بلند کنه، که نتونست و گفتم: یکی یکی. اونوقت هر کیسه رو که برمیداشت ازش می پرسیدم: چی توشه؟ اونم میگفت: پیاز... سیب زمینی.......... خلاصه همه رو برد در یخچال و منم دیگه ساعت یکربع به هشت رفتم تو آشپزخونه و دیدم واقعا خستگی ام در رفته. کاهو رو خیس کردم و خیار و گوجه رو هم شستم و یه کم هم آرد سرخ کردم و با دو سه تا گوجه رنده شده، ریختم تو لوبیا و گذاشتم جا بیفته و نمک و فلفل هم زدم.

یه کاسه بزرگ هم سالاد درست کردم و دیگه بازی که شروع شد، نشستم به خوردن سالاد و از مهدی پرسیدم کی برات شام بیارم؟ گفت: گرسنه ام! هر وقت دادی، میخورم.

یه بشقاب هم لوبیا براش آوردم و گفت: نون نذاشتی بیرون؟ گفتم: نه! خودش نون گرم کرد و اومد نشست و گفت: برام قاشق نیاوردی؟ گفتم: نه!!!!!! رفت آورد بدون دلخوری!

عین تیم ملی ایرانه!!!!!! یه وقتهایی از در دروازه رد نمیشه و یه وقتهایی از ته سوزن رد میشه!

خلاصه نشستیم به دیدن بازی و این وسطها، یه کم هم لوبیا به مانی دادم خورد. ولی بیشتر تو اتاق بود.

خودم هم یه کم لوبیا خوردم و یه گل خوردیم و بازی چنگی به دلم نزد و کم کم خوابیدم. تا دقیقه سی و پنج رو یادمه! بعدش خوابم برد و یکی دو بار این وسط بیدار شدم و دیدم گل دوم و خورده و دقیقا سر گل سوم، بیدار شدم و دیدم خواب بهتر و دلچسب تره!

دیگه آخرش بلند شدم و اینقدر گیج خواب بودم، دوباره رفتم لوبیا خوردم! یعنی الان می فهمم که دقیقا خواب بودم!!!!!! مهدی هم گفت: بخور، خوشمزه شده! بعد ظرفها رو گذاشتم تو ظرفشویی و بقیه لوبیا رو هم تو یخچال و مسواک و پاک کردن نقاشی ها از رو صورت و لالا!!!!!!!

الان هم سرحالم. صبح هم پاشدم دیدم دو هزار تا پیغام تو وایبر در رابطه با بازی دیشب اومده.

عاقو! یه چیزی شد دیروز که میخوام اینجا بنویسمش!

دیروز تو وب یکی از دوستان (که متاسفانه الان اسم شریفش یادم نیست) دیدم در مورد یه کتابی نوشته و چهار پنج خط هم از متن کتابه رو تو یه پست گذاشته. به نام ملاقات بانوی سالخورده! خوشم اومد و زنگیدم به بابام و گفتم: این کتاب رو خونده اید؟ اصلا داریدش؟ گفت: نه. گفتم: پس برم بخرمش! بعد از بهبود سرفه مانی پرسید و گفتم: شکر خدا بهتره. گفت: خدا رو شکر . حتما به خاطر اینه که دیگه این قرصهای حشره کش رو نمیذارید پشت سرش!

آخه میدونید! خانواده من همیشه با این قرصها و کلا  انواع حشره کشها مخالفند. من یادمه وقتی باردار بودم، از دو تا دکتر پرسیدم که برام مضره، گفتند نه. این قرصها، از بقیه حشره کشها بی خطرتره.

ما هم همیشه استفاده میکنیم. پدر و مادر من منتها از اونجایی که حرف هیچ خدایی رو قبول نمی کنند، همیشه معتقدند که اینا مضره! خب مهدی معتقده که مضر نیست! هر وقت هم میریم خونه بابام اینا، مهدی شب قبل از خواب، تو اتاق از این قرصها میذاره و حشره کش هم می پاشه و بعد از مثلا نیم ساعت، میریم میخوابیم. چون بارها پیش اومده که پشه مانی رو زده و بیدار شده نصف شب، دوساعت جیع کشیده و همه رو زابراه کرده! اینه که چشم مهدی ترسیده که نکنه پشه بخورتش!

خب، یه دسته موافق و یه دسته مخالف! یه بدبختی مثل من هم این وسط گیر مخالفها و موافقها!

دیروز که بابام اونجوری گفت، گفتم: خب دکتر که گفت اینا ضرر نداره. بعدش....

نذاشت حرفم تموم بشه و گفت: آره آره تو راست میگی. هر کاری دلت میخواد بکن. کاری نداری!!!!!!!!!

خنثی

گفتم: نه. بعد خداحافظی کردیم!!!!!! با خودم فکر کردم خب این چه طرز رفتاره. چرا همه مون ـ و حالا بلاخص یکی مثل بابای من ـ تحمل یه کلمه مخالف خودشو نداره. اصلا نمیذاره طرف حرف بزنه ها! البته وقتی جمع دور هم هستیم و داریم بحث میکنیم، بچه ها، خیلی نظرات مخالفش رو میدند و اونم تو بحث شرکت میکنه و مشکلی پیش نمیاد. اتفاقا اونجاها خیلی هم منعطفه. (اینجا دقیقا برعکس بابای مهدی. که کافیه شما یک جمله انتقاد کنی از فلان شخصیت سیاسی که ایشون قبول داره! بلند میشه میره تو اتاق و در و می کوبه به هم!!!!!!!)

میخوام اختلاف فرهنگی دو خانواده رو بگم. تو خانواده مهدی اینا، کلا کسی از کسی انتقاد نمیکنه. همه، همدیگر رو همونجوری که هست می پذیرند. هیچ کس هم سعی نمیکنه حرفی مخالف نظر بقیه نظره. همه چی در ظاهری از سازشه! مااگه مرتکب هر کاری هم در مورد مانی بشیم، خانواده مهدی کمترین نظر رو میدن. اونم در کمال آرامش.

ولی تو خانواده من، همه به هم انتقاد می کنند. حتی یه زمانی مانی دوست داشت بره دستشویی و دستمال کاغذی رو خیس کنه و بیاره باهاش بازی کنه. من و مهدی منعش میکردیم چون لباسشو خیس میکرد و مریض میشد. ولی یادمه یه بار مهدی نذاشت مانی این کار رو بکنه و مانی زد زیر گریه. بابام هم مانی رو برد و بهش دستمال خیس داد!!!!!!!!!!!!! قطعا کارش غلط بود. ولی شما تصور کنید مهدی بعدش چی به روزگار من آورد!!!!!!!!!!!!!! (ای بدبخت اسکندر!!!!!!)گریه

یعنی میخوام بگم خانواده من، خودشون رو محق می دونند که در مورد همدیگه، هرچی میخوان بگن و هر عکس العملی نشون بدن. مهدی به این سیستم عادت نداره. میگه: من خونه بابای خودم، اگه مانی رو دعوا کنم، خانواده ام اون لحظه هیچی نمیگن. ولی خانواده تو، فوری میان میانجی و نمیذارند من بچه مو تربیت کنم! (ای بدبخت اسکندر)

این اسکندر هم که یادتونه! تو اون سریاله که بعد از بدون شرح نشون دادند تو تی وی که الان یادم نیست اسمش بود. همون که فرودگاه داشتند و اسم فرودگاه خصوصی شون، ملکی ایرلاین بود! (ملکی ایرلاین تو بهترین مالی!!!) بعد وقتی اسکندر (که امیر جعفری نقشش رو بازی میکرد) بین مادرش و زنش گیر میکرد، همیشه با استیصال میگفت: ای بدبخت اسکندر!!!!!!!!!! که البته الان نقش اسکند رو، شخص بنده ایفا میکنم!

خلاصه دیروز فکر کردم، اینم یه داستان جدید. حالا چه طوری مدیریتش کنم؟ اول گشتم تو اینترنت و دیدم این قرصها و حشره کش ها، واسه تنفس بچه ها و کسانی که مشکل سرفه و آسم و آلرژی دارند، مضره! بعد زنگیدم به مهدی و خیلی آروم گفتم: من هرچی می زنگم به این دکتر آلرژی که دوستم گفته، جواب نمیدن. الان گشتم تو نت ببینم چه جوری میشه این سرفه ها کم بشه، دیدم نوشته استفاده از این قرصها و حشره کش ها، مضره. ولی واقعا نمیدونم باید چه کار کنیم. خب پشه بچه رو میخوره!!!

اونم گفت: خب چه کار کنم! یعنی میگی دیگه نذاریم؟ خب کباب میشه بچه که!!!! گفتم: چه میدونم والا!!!!! (و نتیجه گیری رو گذاشتم به عهده خودش!)

امروز قبل از ظهر هم میخوام بزنگم به مامانم و بگم: ببین مادر من! .......

نمیدونم چی بگم بهش که اونم ناراحت نشه!!!! چون فوری بهش برمیخوره که باشه، اصلا ما هیچی نمیگیم! اصلا ما چه کار داریم! به ما چه مربوطه. بچه خودته. هر کاری میخوای بکن.

البته در حرف میگه ها. وگرنه این مامان مهربون من، از وقتی ما خیلی کوچیک بودیم، همه چی میگفت و بعدش میگفت: من چه کار دارم. هرکاری که خودت میدونی بکن!!!! من که حرفی نزدم!!!!!!!!!! (حالا همه خط مشی ها رو مشخص میکرد ها!!!!!!)خنده

ولی خب میخوام بگم: خب مهدی بابای بچه است و ناراحت میشه. بذارید تربیتش یکدست باشه. راجع به حشره کش هم چیزی بهش نگید. بذارید دکتر بهش بگه.

اونم قطعا همون جمله های بالا رو به کار می بره.

ای دخترهایی که گله می کنید که شوهرهاتون غلام حلقه به گوش خانواده شون هستند! اون بدبختها، عین من گیر می افتند! چه جوری مدیریت کنند که نه سیخ بسوزه نه کباب! مسلما خودشون کباب میشن!!!!! حالا یکی مثل خانواده مهدی، علنا میگن: لطفا تو کار من دخالت نکنید! کسی هم ناراحت نمیشه چون اون یکی ها هم نمیخوان کسی دخالت کنه!!!!!!!

************

شاید خیلی هاتون اون آهنگ ابی و شادمهر رو شنیده باشید: یه دختر رو تراس روبرویی.....

خب تو این آهنگ، اسم یه سری افراد رو می بره: هدایت، کافکا، فرخزاد، مایکل... مانی این آهنگ رو خیلی دوست داره. خب معنی اش رو که نمیدونه. ولی خوشش میاد. چند روز پیش داشتیم با هم برمی گشتیم خونه، نزدیک خونه بودیم که این آهنگ شروع شد. وقتی در خونه پارک کردم، ابی داشت اسامی رو می آورد. ماشین رو که خاموش کردم، خب آهنگ هم قطع شد! مانی اعتراض کرد که: هنوز فیدل رو نگفته! بذار فیدل رو بگه!!!!!!!

می دونید که. منظور از فیدل تو این آهنگ، فیدل کاستروئه! خندیدم و گفتم: مگه تو کمونیستی که دنبال اسم فیدلی؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!

اولش قرار نبود امروز پست بذارم. بعد گفتم: یه پست کوتاه میذارم. الان دیدم اینهمه شده!!متفکر

[ پنجشنبه ٥ تیر ۱۳٩۳ ] [ ٦:٥٤ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ