چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام. صبح همگی به خیر و شادی. به نیکی و طراوت و امید و رسیدن به آرزوها. شنبه است و اول هفته. یه شروع دیگه!

کار، کوشش، حرکت!!!!!!!!!!!!

دین دیری دین دیرین دیرین دیریریریری............قلب

خیلی ها از امروز رفتند به استقبال ماه رمضون و ایشالا که قبول باشه  عبادات همه.

ما که شنبه و جمعه از دستمون در رفته!!!!!!! بازم شنبه..... بازم مانی..........

 


پنجشنبه بعد از اینکه پست رو گذاشتم، یه کم بعدش با مامانم حرفیدم و گفت که غذا درست کرده واسه ناهار. گفتم باشه ناهار میاییم ولی یه کم دیرتر میرسیم. چون من ماشین آورده ام و زودتر از ساعت یک، نمیتونم وارد طرح بشم و تازه طرح زوج و فرد هم هست! گفت: باشه هر وقت اومدید، خوش اومدید. دیگه منم یه کاری رو باید ظهر از یه سری واحدها استعلام میگرفتم و بقیه کارهاشو انجام میدادم که انجام شد و دیگه ساعت ده دقیقه به یک رفتم بیرون و عباس آباد عجب ترافیکی بود!!!!!!

یک و بیست دقیقه رسیدم خونه و تند تند وسایل و دواهای مانی و لباس برای خودم و یه سری وسیله دیگه رو برداشتم و ساعت بیست دقیقه به دو، راه افتادیم. ساعت تقریبا دو و خرده ای رسیدیم و دیدیم مامانم سفره انداخته و بشقابها رو چیده و ماست و سالاد و همه چی هم آماده کرده! ما هم با شرمندگی نشستیم به خوردن!

یه چرت خوابیدم و بیدار شدم دیدم بهتره برم آرایشگاه. رفتم سر کوچه آرایشگاه و گفت که اپیل کار ندارند فعلا و منم دادم ابروهامو مرتب کرد و دور لبم رو هم بند انداخت. چون موهام تیره شده، نمیخوام قیافه ام آشفته باشه! گفتم برم خونه، رنگ میذارم ابروهامو یه درجه دیگه روشنتر میکنم. خلاصه اونجا کارم تموم شد و رفتم یه آرایشگاه دیگه واسه اپیل دستهام. که اونم انجام شد و زود برگشتم خونه چون ساعت پنج دقیقه به شش بود و اینا گفته بودند که شش حرکت می کنند! حالا خودم هم میخواستم خرید کنم از بازار روز شهران واسه خونه. ولی گفتم دیگه زود برم!

نشون به اون نشون که ساعت هفت و بیست دقیقه راه افتادیم!!!! منتظرابروهامم رنگ نکردم. رنگ رو از مامانم گرفتم که شب که میرم خونه، بذارم رو ابروهام!

خلاصه من و مهدی راه افتادیم زودتر رفتیم قنادی که من یه چیزی برای خانم برادرم بگیرم که البته مدنظرم نون زنجبیلی بود که ماه رمضون خیلی دوست داره بخوره. و ایشون هم اهل روزه است. ولی نداشت و منم یه جعبه باقلوا خریدم.

دیگه بابام اینا هم رفتند دوغ خریدند واسه داداشم اینا که خیلی اون دوغ رو دوست دارند. القصه، رفتیم خونه داداشم و دیدیم پدر و مادر خانمش هم هستند و شکر خدا مشکلی با اینا نداریم و کنار اونا، خیلی هم خوش میگذره.

بعد دیگه مانی شروع کرد! یعنی کارهایی میکرد که همه مون انگشت به دهن مونده بودیم. اینقدر شلوغ و شیطونی کرد که یکی دو بار من و مهدی خواستیم بلند شیم و بیاییم خونه مون!!!!! میدونم بچه است، میدونم فقط سه و نیم سالشه! ولی خب بقیه چه گناهی کرده اند!!!!

خلاصه شام خوردیم و خانم برادرم هم یه دسر خیلی خیلی خوشمزه و خوشگل درست کرده بود و وقتی خواستیم بیاییم هم تو یه ظرف کشید که بیارم خونه. کیک شکلاتی هم داشتند که واسه مهدی هم یه ظرف گذاشت که بیاریم. ما هم اومدیم و اونجا دیگه مانی گریه کرد دنبال مامانم و ما هم محلش نذاشتیم و نشستیم تو ماشین و مهدی بهش گفت که نباید کار بد بکنه و نباید تف کنه و باید به حرف گوش بده! اونم در حالیکه گریه میکرد قول داد دیگه تو مهمونی ها، به حرف مامان و باباش گوش بده!

خلاصه رسیدیم خونه و خوابیدیم و نصف شب، با صدای استفراغ مانی از خواب پریدم. نصف شب که میگم، ساعت دو و نیم بود! مهدی که بیدار بود و زودتر به داد مانی رسید و خودم هم از خواب پریدم و لباسهاشو عوض کردیم و نیم ساعت بعد، دوباره تکرار شد! تا به خودمون بجنبیم، دوباره و دوباره، تا ساعت چهار، که داشت  اذان میگفت، چهاربار حالش بهم خورد!

مهدی گفت: آشتی پاشو ببریمش بیمارستان. بلند شدم نماز خوندم و تو کیفم، دفترچه و یه دست لباس و دواهایی که این روزها استفاده میکنه رو گذاشتم و مانی رو که خواب بود رو بغل کردم و رفتیم بیمارستان. یعنی فکر کنید بچه با همه تهوعی که داشت، خواب خواب بود. مهدی گفت: کجا بریم؟

گفتم: من از بیمارستان تخصصی کودکان (سر طالقانی) خوشم نمیاد. بریم مفید.

ولی پشت چراغ قرمز ولیعصر نظرمون عوض شد و دیدیم این نزدیکتره. رفتیم اونجا و دکتر گفت که باید آمپول ضدتهوع بزنه. فکر کنید نصف شب، بچه هم خواب!!!!!

تا ما آماده میشدیم آمپول رو به مانی بزنند، یه مادری جیغ کشان بچه به بغل وارد شد. بچه نه ماهه اش، تشنج کرده بود! یعنی آدم میره بیمارستان، درد خودش از یادش میره. دیگه همه کادر ریختند سر مادره و از اتاق بیرونش کردند و مادره هم داشت های های گریه میکرد. خیلی دلم میخواست برم دلداریش بدم. ولی مانی بغلم خواب بود و روی صندلی نشسته بودم! ولی با دیدن مادره، اشکام بی اختیار سرازیر شد. یاد نشمیل عزیزم افتادم....... یاد منای عزیز که چقدر سر الینا اذیت شد!!!!!!!

بعد پرستارها بیرون اومدند و مادره رفت داخل و به بچه سرم وصل کرده بودند و پرستار که فراغت پیدا  کرد، گفت مانی رو ببریم که آمپولش رو بزنه. بیدارش کردیم و رو تخت گذاشتمش و مانی به آقاهه گفت: فقط آمپول نزن!!!!!! آقاهه گفت: باشه. خلاصه آمپول رو زد و ماهم اومدیم خونه. البته میگم پرستار، من سمتهاشون رو نمیدونم. قطعا پرستار نبودند!!!!!! منتها من به همه این مهربونها میگم پرستار!!!!!

خلاصه برگشتیم خونه و دیگه ساعت حوالی پنج بود. یکربع بعد، دوباره حال مانی بهم خورد! مهدی دیگه داشت خودشو می کشت! گفتم: خب هنوز داروش اثر نکرده. بعد قطره متوکلوپرامید دادم مانی خورد و هر دو کنار هم خوابیدیم و نیم ساعت بعد، دوباره حالش به هم خورد و تا ساعت هفت، دو بار دیگه. یعنی وقتی برای بار دوم رسیدیم بیمارستان، ساعت هفت و نیم بود و مانی چهار بار بالا آورده بود. از زمان زدن آمپول!

خوشبختانه اون خانم دکتر مهربون هنوز تو بیمارستان حضور داشت و گفت: دیگه باید براش سرم بزنیم!!!! گفتم: آخه خیلی کوچیکه و واینمیسه زیر سرم! گفت: چاره ای نیست!

اونجا دیگه حال خودم بد شد. انگار یکی به دلم چنگ می انداخت. همیشه هر وقت مانی حالش بد شده و مریض بوده، من آروم بودم و مهدی رو تسلی میدادم. ولی این بار داشتند تو دل خودم رخت می شستند! بغلش کردم و بردمش تو اتاق تزریقات و خانم پرستار مهربون به من گفت: خودت از اتاق برو بیرون! مانی دستمو گرفت و گفت: نرو! به استیصال به پرستار نگاه کردم و گفتم: میشه پیشش بمونم؟ گفت: نباشی بهتره. برو ما هستیم!

بیرون اومدم و اونا در اتاق رو بستند و منم زدم زیر گریه. به جرات میتونم بگم از زمان تولد مانی تا اون زمان، اولین باری بود که حالم بد میشد در رابطه با مانی. یعنی همیشه غصه مریضی هاشو میخوردم و اعصابم خرد میشد ولی این بار حالم یه جور دیگه بود! مثل ابر بهاری اشک میریختم. مهدی اومد بغلم کرد. از هق هق نمیتونستم حرف بزنم. گفت: آخه مانی خیلی ضعیفه. بازوهاش اندازه ملخه! چه جوری میخواد سرم رو تحمل کنه! مهدی سرمو بغل کرد و گفت: اون الان صورت تو رو می بینه. تو باید آروم باشی و بهش ارامش بدی.

خودش هم حالش بهتر از من نبود. ولی خب، این اولین باری بود که شاید داشت منو تسکین میداد. بعد از چند دقیقه دیدم از تو اتاق صدای مانی نمیاد. رفتم پشت در و یه لحظه در باز شد و دیدم روی ساعد دست چپش آنژِیو وصل کرده اند و مانی آروم رو تخت دراز کشیده. به پرستار گفتم: گریه نکرد؟

گفت: نه خانم! اصلا  گریه نکرد. لبخندی که مانی بهم زد، دنیا رو بهم دادند. گفت: من پسر شجاعی هستم. گفتم: درد نداشت؟ گفت: نه!!!!!!!!

واقعا باید دست این عزیزان رو بوسید که اینجوری باعث آرامش پدرها و مادرهان. که اینقدر قشنگ کارشون رو بلدند که بچه بی تابی نمیکنه! خدا به همه شون عمر باعزت و یه عمر سلامتی بده. و یه دل خوش و هرچی خوبیه تو دنیا.

بعد پرستار بهم گفت: بغلش کن بیارش تو اتاق بستری موقت. مانی رو بغل کردم و بردمش اونجا و گذاشتمش رو تخت و صبر کردیم تا سرمش تموم بشه.

دیگه ساعت هشت و نیم بود و مهدی رو فرستادم خونه که بخوابه.اگه من بین حالت تهوع های مانی یه چرتی میزدم، اونکه تا صبح اصلا نخوابید! گفتم: تو برو خونه بخواب. اینم که زیر سرمه، فاصله خونه تا اینجا هم که پنج دقیقه است. تو یه استراحتی بکن که تجدید قوا کرده باشی و واسه بقیه روز انرژی داشته باشی. اگه کاری پیش اومد، خبرت میکنم.

مهدی رفت و یه کم بعد، مانی دوباره بالا آورد!!!!!!! ولی خودم حس کردم باید صبر کنیم تا داروهایی که تو سرم ریخته اند، بهش اثر کنه. به مهدی هم خبر ندادم. تا اینکه ساعت نه شد و مامانم زنگید به موبایلم!!!!!!

گفت: آشتی کجایی؟!!! گفتم: خونه نیستم. گفت: خب کجایی؟ گفتم: مانی یه کم حال ندار بود، آوردمش دکتر!

خودم شاخ درآوردم از اینکه مامانم اون وقت صبح جمعه زنگیده بود بهم. گفت که تا ساعت پنج صبح نخوابیده و بعدش یه خواب خیلی بد دیده و نگران شده و از ساعت هشت هی میخواد به ما بزنگه ببینه ما خوبیم یا نه!!!!!!!!!!!!!!

الله اکبر به این حس مادری!!!!!!!!!!

بعد منم شرح ماوقع رو دادم و گفتم که نکنه یه وقت پاشی بیایی بیمارستان. شما خونه باشید و بیخودی خودتون رو خسته نکنید. شاید من و مهدی دیگه نکشیدیم و گفتیم شما بیایید. لااقل جون داشته باشید. گفت: نه نمیاییم. خبرمون کن.

خلاصه تلفن تموم شد و تخت بغل مانی هم که یه خانواده مهربون بودند سرم بچه شون تموم شد و رفتند و قبل از رفتن اونا، ازشون خواستم حواسشون به مانی باشه تا من برم براش آب سیب بخرم. آخه باید اواخر سرم بهش آب سیب میدادم که اگه تهوع میداشت، بازم تو سرمش دوا می ریختند. خلاصه برگشتم و اون خانواده رفتند و من و مانی موندیم تو اتاق. مانی که خواب بود وخودم هم یه صندلی گذاشتم جلوی پام و پاهامو دراز کردم و یه چرتی زدم. البته چرت مادرانه دیگه! چون باید دائم حواسم بود که مانی یه وقت نغلته سرم رو نپیچونه!

اون چرت کوتاه خیلی بهم چسبید و بعدش با صدای زنگ موبایل یبدار شدم. مامانم بود که گفت: همین بیمارستانید که نوشته مرکز تخصصی کودکان؟ گفتم: اومدی؟ مگه نگفت نیا!!!!!!! قطع کرد و چند دقیقه بعد با بابام و داداشم وارد شد و بعدش مانی بیدار شد و اونجا لبخند قشنگ دوم رو زد و به تک تک شون نگاه کرد و حاضر غایبشون کرد که ببینه هر سه هستند یا نه!

بعد براشون از شجاعتش گفت که گریه نکرده و خلاصه ساعت یازده و نیم دیگه سرم تموم شد و ما تا سه ربع بعد منتظر موندیم ببینیم مانی بازم حالش به هم میخوره یا نه. که شکر خدا به هم نخورد و دیگه ترخیص شد و اینم بگم که حدس ما، به گیلاسهایی که مانی شب قبل خونه داداشم خورده بود. البته بچه پرخوری نیست ولی یه بار دیگه هم یه حساسیتی به گیلاس نشون داد و ما جدی نگرفتیم. الان دیگه میدونم نباید گیلاس بخوره. و جالبه بدونیدکه عین ده باری که بالا آورد، اثراتی از گیلاس دیده میشد!!!!!!!!! بعد از ده بار!!!!!!!!!

خلاصه یه اسباب بازی براش گرفتم. همونها که با قلاب ماهیگیری، ماهیها رو میگیریم و قبلا شنیده بودم که برای تقویت تمرکز بچه خیلی خوبه ولی ندیده بودم . خریدم و بردم کنار تختش گذاشتم و بیدار که شد و پرستار خواست آنژیو رو از دستش بکشه به مانی گفتم: خانم پرستار زحمت کشیده اند و برات این جایزه رو خریده اند. چون پسر شجاعی بودی و گریه نکردی.

پرستاره خودش خنده اش گرفته بود. مانی هم کلی ازش تشکر کرد و چون علائم دیگه ای مثل تب و اسهال نداشت، ترخیص شد.

مامان مهربونم هم از خونه غذا آورده بود و همه رفتیم خونه ما. البته مهدی هم اومد بیمارستان و با ما برگشت. تو راه برگشت به خونه طبق معمول مانی نشست تو ماشین بابام اینا و من و مهدی هم تو ماشین خودمون. بعد مهدی ازم عذرخواهی کرد که مجبور شده منو تنها بذاره و بره خونه بخوابه. بعد دوباره گریه کرد و گفت: آشتی! اون جمله آتیشم زد که گفتی دستاش اندازه ملخه!!!!!!

خونه که رسیدیم مامانم افتاد به جون آشپزخونه و غداها رو گرم کرد و ظرفها رو شست و بعدش خونه رو تمیز و مرتب کرد و هرچی بهش میگفتم ول کن خونه رو، گفت: خودم طاقتم نمیگیره. خلاصه تا ناهار آماده بشه، خونه عین دسته گل شد و بعد از ناهار هم همگی خوابیدیم و بیدار که شدم، دیدم مامانم چای درست کرده و بازم مشغول تمیز کردن خونه است!

خب البته خونه ما کمد نداره و همه لباسها، یا به بارفیکس آویزونه یا از پشتی صندلی ها آویزون!!!! بعدش مهدی گفت که مامانش این میان که به مانی سربزنند.

فرستادمش یه هندونه بخره و قاچ کردم و گذاشتم تو یخچال و بابام و داداشم رفتند شهران چون داداشم باید ماشینش رو میذاشت و وانت رو می آورد که امروز با وانت بره کارگاه. بابام هم که شب خونه رو خالی نمیذاره. دیگه خانواده مهدی هم اومدند و دو ساعتی نشستند و داداشم هم برگشت و یه کم گفتیم و خندیدیم و مانی هم تمام این مدت خواب بود و اصلا بیدار نشد! ولی اونا رفتند بوسش کردند و براش یه عالمه هم خوراکی آوردند.

تو این فاصله که بیان و برن، مواد لوبیاپلو رو واسه شام امشب آماده کردم و گوشت هم بیرون گذاشتم و اونا که رفتند، به توصیه مامانم، سه تا سیب زمینی لای پارچه پیچیدم و پنج دقیقه گذاشتم تو ماکروفر و بعدش صندلی گذاشتم جلوی گاز و مواد رو مخلوط کردم و کتلت درست کردم. با ماست و سالاد خوردیم و منم که کلا رژیمم از دستم در رفته. نه که زیاد بخورم ها، نه! آب و میوه خوردنم کم شده و کلا خودم از یادم رفته ام!

دیشب دوباره مانی بالا آورد و البته اینم بگم که کلا از دیروز که از بیمارستان آوردمیش تا دیشب، هیچی نخورد. یه کم مایعات که قلپ قلپ میخورد. تند تند چک میکردیم که تب نداشته باشه. امروز صبح هم که من اومدم، یه کم تو خواب بی تابی میکرد. البته به نظرم گرسنه بود. ولی توی خواب بود و اینم بگم که دیشب مامانمو آورد تو اتاق که رو زمین کنار خودش بخوابه!

خداوکیلی عین مادر و پسر میمونند. حالا دیشب مهدی میگفت ببریمش پیش خاله اش که میتونه گلو بگیره. شاید این اصطلاح رو شنیده باشید. که مثلا پوست سیب یا مثلا هسته گیلاس تو حلق (یه جایی مثل زیر چونه و اون حوالی) گیر میکنه و یه عده هستند که بلدند اونو رد کنند. گذاشته ام نیم ساعت دیگه بزنگم به مهدی و بگم با مامانم، مانی رو ببره پیش خاله اش که این راه رو هم  امتحان کرده باشیم!

ببخشید که این پست، همه اش شرح ماوقع مریضی مانی بود! آخه این دو روز، همه وقتم به همین مساله گذشت.

ایشالا این هفته برای همگی پر از خیر و برکت باشه!قلب

 

[ شنبه ٧ تیر ۱۳٩۳ ] [ ٦:٤٦ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ