چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

از روز جمعه بعدازظهر که در خونه مامانش اینا بهم فحاشی کرد و منم جوابشو دادم، تا حالا با هم حرف نزده ایم. مگه به ضرورت. البته من هیچ تلاشی برای ظاهرسازی جلوی خانواده اش نمیکنم چون دلیلی نمی بینم. کسی که تو خیابون دم در خونه مامانش به زنش فحش میده، حتما دیگه قید خیلی چیزها رو زده. شنبه صبح هم که خودم صبح زود بیدار شدم رفتم سر کار و برگشتم. دیروز هم همینطور.

فقط شنبه بعدازظهر گفت چقدر پول میتونی بهم بدی واسه خرید تلویزیون، که از سیصد تومنی که قبلا بهم داده بود، گفتم دویست بهت میدم. همین. دیروز ظهر اون دویست و پونصد که از دوستم گرفته بودم رو ریختم به حسابش. اس داد: «ممنون. هرچند که بی معرفتی» !!!!!!!!!! یعنی بازم توپ رو می اندازه تو زمین من. یعنی تو بی معرفتی که من بهت فحش میدم. تا حالا ندیده بودم کسی به بی معرفت فحش بده!! البته در نهایت منظورش اینه که چرا وقتی بهت فحش میدم، ناراحت میشی و جوابمو میدی. بذار من هی به تو فحش بدم و بی محلی کنم و از صبح تا شب سرزنشت کنم و ازت ایراد بگیرم، تو هم هی قربون صدقه من برو. تازه با همه اینا، بازم ازت راضی نیستم. حالا حالاها باید روی تربیتت کار بشه!!!!!!!!!!!!!!!!!کلافه

منم اصلا جوابشو ندادم. بعدازظهر دوباره با اون دوستم که روانشناسه صحبت کردم و بعدش زنگیدم به خواهر شوهر بزرگم. البته میگم بزرگ، سه سال از من کوچکتره. ولی بزرگترین خواهر شوهرمه. خواستم یه چیزهایی رو سر بسته بدونه. به چند دلیل. اول اینکه گفتم شاید مهدی مثل یه شاگرد درس نخونه که دیگه هرچی معلم میگه بخون، گوش نمیده و صدای اون معلم رو نمی شنوه. یه وقتهایی بچه ها درس رو از همکلاسی شون بهتر یاد می گیرند! دلیل دوم اینکه، مهدی این خواهرش رو خیلی دوست داره و یه وقتهایی به حرفش گوش میده.

خلاصه زنگیدم بهش و اولش گفتم:«من نزنگیدم که شما مشکل منو حل کنید! چون نمی تونید!! ولی گفتم درجریان باشید که اگه فردا روز ما تصمیم به جدایی گرفتیم، شوکه نشید!» خودش هم گفت: «اتفاقا من خودم خیلی وقته فهمیده ام که شما مشکل دارید. روز جمعه هم فهمیدم با هم دعوا دارید.» و البته یکی از محاسن خانواده مهدی اینه که خیلی خوددارند و اصلا تا بهشون رجوع نشه، دخالت نمی کنند. این خواهرش با کسی که دوست داشت ازدواج کرد و شکر خدا خیلی همدیگر رو دوست دارند و واقعا از کنار هم بودن لذت می برند و اگه یکیشون نباشه، اون یکی دلتنگ میشه!

بهش گفتم: «از مامانت هم توقع ندارم قضاوت کنه چون خودش میگه که طرف بچه ها مو با هیچی عوض نمیکنم. خب ظرفیتش همینه و من توقعی ندارم. الانم نمیخوام تو قضاوت کنی.» بعد جریان رو واسش تعریف کردم. شاخ درآورد!!!!!!!!! وقتی بهش گفتم که بهم فحاشی میکنه، واسه خودش سینگل زندگی میکنه، از صبح تا شب منو هی سرزنش میکنه، بی حرمتی میکنه، هی دعوا میکنه، هی به مانی فحش میده و سرش داد میکشه.... خدایش خیلی ناراحت شد. همه اش هم حق رو بهم میداد. میگفت: «خب تو بهش محبت نکن! تو دیگه محل بهش نذار.» بعد گفت: « امکان نداره یه مردی بدون مشکل باشه و یه ماه یه بار سراغ زنش نره. مهدی حتما مشکل داره.» و معتقد بود که این بیماری اینترنتیه و یه مشاور اومده تو اداره شون و به یکی از مواردی که اشاره کرده این بوده که بعضی ها دچار این بیماری میشن که از طریق تصاویر و سایتهای اینترنت ار.ض.ا میشن.

خلاصه خیلی با هم حرف زدیم. اونم قبول کرد که این شرایط واسه مانی سمه و اگه مهدی رفتارشو درست نکنه، بهتره که جدا شیم. وقتی بهش گفتم: «مهدی میگه از من متنفره!»، همه اش میگفت: «آخه چرا؟!!!» بعدش گفت: «تو هم مقصری! شاید نباید اون وقتها بار زندگی رو اونجوری به دوش میکشیدی!!»  البته بیچاره به حالت سرزنش نگفت. منظورش این بودکه مهدی قدر منو نمیدونه.

بعد بهش گفتم: «مثلا وقتی اسم فلان خانم میشه که گفته من دیگه نمیرم سر کار چون خسته میشم، یا اون کار رو دوست نداشتم، نشسته تو خونه، یا هیچ کارشو خودش نمیکنه و همه اش منتظره دیگران واسش کار کنند، مهدی همیشه میگه: اگه فلانی زن بود، طلاقش میدادم، یه ساعت تحملش نمیکردم. بعد یه بار با خودش نمیگه خب، زن من اصلا  این خصوصیات رو نداره و پا به پام داره کار میکنه و بار زندگی رو به دوش میکشه. پس من قدرشو بدونم. وقتی هم که بهش میگفتم اینا رو، میگفت: خب تو باید اینجوری باشی!!!!!!!!!!!!!! اگه اینجوری نبودی من باهات ازدواج نمیکردم!!!!!!!!!!!!

بعدش قرار شد ایشون به مهدی بزنگه و نگه که من بهش زنگیده ام. بگه خودم روز جمعه دیدم داشتی با آشتی تو کوچه دعوا میکردی. جریان چی بوده. خلاصه که من رفتم خونه دیشب و مهدی بعد از یکی دو ساعت اومد. من یواشکی از تو اتاق به خواهرش زنگیدم که چی شد؟ باهاش حرف زدی؟ اونم گفت: «باهاش حرف زدم و البته مهدی گفته من میدونم آشتی باهات حرفیده و البته قبول کرده و گفته من و آشتی خیلی با هم مشکل داریم و اصلا نمیتونیم با هم زندگی کنیم و گفته :«آشتی یه کارهایی میکنه که منو عصبانی میکنه.»  اینم گفته: «خب تو حق نداری هرچقدر هم که عصبانی بشی فحش بدی. مثلا  روز جمعه چرا بهش فحش دادی؟» مهدی گفته: «من به آشتی گفتم مانی داره عر عر میکنه، اونم ناراحت شد. برای همین دعوامون شد.» اینم بهش گفته: «خب تو چرا راجع به بچه ات این حرف رو میزنی؟ چرا بهش توهین میکنی؟ این بچه هر لحظه در حال یادگیریه! چی داره از تو یاد میگیره؟» خلاصه درد سرتون ندم. این خواهر مهدی قبلا از همون مشاوری که اومده بوده اداره شون، یه وقت مشاوره واسه خودش گرفته بوده که همینطوری باهاش حرف بزنه و ازش راهنمایی بخواد. حالا دیروز به مهدی گفته که مهدی اول خودش بره پیش این مشاوره و در مورد کنترل خشم و رفتارهاش مشکلش رو بگه. وقت مشاوره واسه 18 بهمنه.

بعد مهدی گفته: «اتفاقا خودم هم میخوام به آشتی بگم که هفته آینده رو از هم دور زندگی کنیم.» که با این اوصاف، من میرم خونه بابام اینا چون نوبت اوناست، بهشون میگم مهدی رفته شیراز ماموریت. مهدی هم واسه خودش خونه ما زندگی کنه. اینقدر فیلم ببینه و بشینه پای اینترنت که سیر بشه. منم یه هفته دور ازش باشم. چند تا حسن هم داره. اولیش اینکه من خودم با ماشین میرم و میام. این مدت هی عادت کرده بودم اون منو ببره و بیاره. حالا اگه بنا باشه جدا بشیم، بذارم این وابستگیم از بین بره و خودم بشینم پشت ماشین. البته جهت اطلاع میگم که تاریخ اخذ گواهینامه اینجانب، خیلی قبل از مهدیه!!! خونه بابام هم که بودم، ماشین بابا همه اش دست من بود.ولی الان دیگه اون میشینه پشت ماشین و ما رو اینور و اونور میبره. اینجوری تسلط به ماشین هم واسم بیشتر میشه.

حالا فکر کنید دیشب قبل از اینکه به خواهر بزنگم، مهدی یه فیلم آورده بود و داشت با مامانش اینا میدید. منم داشتم تو اتاق موهامو سشوار می کشیدم. مانی هم هی از تو اتاق می دوید تو هال و بازی میکرد و این وسط جیغ میکشید. یه دفعه دیدم صدای عربده مهدی بلند شد و مانی با گریه شدید اومد تو اتاق! به طوری که اشک از چشماش همینطوری می اومد. مانی رو بغل کردم و دویدم تو هال. اول باور نکردم داد مهدی بابت چی بوده! بعد رفتم میگم: «سر مانی داد کشیدی؟ چرا؟» میگه: «آخه جیغ میکشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!» مانی بغلم بود و داشتم آرومش میکردم. چپ چپ نگاش کردم و آروم گفتم: «تو نمیدونی این داره حرف زدن یاد میگیره و این جیغ کشیدن مال حرف زدنشه؟ نمی بینی داره بازی میکنه؟ مزاحم فیلم دیدنت شد که هوار کشیدی؟» دیگه محلش ندادم. بچه رو بغل کردم و بردم تو اتاق و سرش رو گرم کردم. شب که پوشک مانی رو عوض کردم و شستمش، دادمش مهدی ببره پوشکش کنه. وقتی رفتم، دیدم مامان مهدی داره کمک میکنه و داشت به مهدی میگفت که نباید سر مانی داد میکشیده. مهدی گفت: «من ؟ من که داد نکشیدم!!!!!!!!!!!!» مامانش هم گفت: «آره نکشیدی. فقط نمیدونم چرا موهای همه مون سیخ شد از دادی که کشیدی!!!!!!!!!» دیگه من واینسادم. مانی رو بغل کردم و رفتم تو اتاق.

حالا منتظرم امشب بریم خونه خودمون. طبق برنامه قبلی، قرار بود امشب بریم خونه خودمون. فردا هم که تعطیله، چهارشنبه هم مهدی خودش نمیره و میمونه که مانی رو نگه داره. منم میام اداره و برمیگردم چهارشنبه. حالا همه اینا وقتیه که من فردا مجبور نشم بیام اداره.

[ دوشنبه ٩ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ۸:٠٧ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ