چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلاااااااااااام. صبح قشنگتون بخیر. عبادتهای همگی قبول باشه ایشالا. طفلک کسانی که جاهای خیلی گرم زندگی می کنند. و کسانیکه مثل پیک موتوری ها حداقل هفت هشت ساعت آفتاب میخوره تو سرشون. دیگه روزه اونا چه روزه ایه. یا مادرهایی که روزه میگیرند و احیانا کار می کنند ولی باید افطار و سحری درست کنند. خدا به همه کمک کنه.

 


هفته پیش یه دوستی تو وبش خواسته بود که برای رفع مشکل شوهرش هرکی یه جز قرآن رو بخونه. جز شش رو من برداشتم. الان اگه بگم یادم نیست اون دوست عزیز کی بود، ازم دلخور که نمیشید؟؟؟!!!! خب باور کنید این دو سه روزه که درگیر مانی بودم، اصلا هوش و حواسم سر جاش نیست! نیشخند

خودم همون روز اومدم از تو نت، یه سایت قرآن و ترجمه فارسی اش رو پیدا کردم و نشستم به خوندن. چقدر هم به دلم نشست. واقعا آرام بخشه. البته بگم ها، اینقدر که ما قرآن رو تو مراسم ختم گوش میدیم، خیلی شاید گاهی حس خوبی نسبت به شنیدن قران نداشته باشیم. البته اینم بگم که یکی مثل بابای من، حداقل روزی دو سه ساعت پای رادیو قرآنه و کلا خیلی با قرآن رابطه خوبی داره. ولی خب، ماها (خودمو میگم) یه مدت هم تصمیم گرفتم لااقل هر روز یه سر کوچیک بزنم، ولی نشد. یعنی همه چی رو ترجیح دادم به قرآن خوندن.گریه

ولی از هفته پیش به بهانه رفع گرفتاری اون دوست، خوندم و خیلی هم بهم مزه داد. به طوری که جز شش مال من بود و دیدم وسطهای جز هفت هستم. حالا خودمو ملزم کرده ام که حتما هر روز بخونم. انگار که دارم به وبلاگ خدا سرمیزنم. ببینم چی داره میگه و شاید یه چیزی بگه که به کارم بیاد. شاید که، حتما به کارم میاد.

یه جاهایی در مورد اقوام دیگه است. خب آدم ممکنه بگه خب به من چه که اونا چه کار کرده اند! ولی داستان اونا رو میگه و وسطهاش هی میگه خدا مهربونه، خدا بخشنده است. خدا سخت عقوبته! ولی خب من مهربونیهاش رو می بینم و دلم رو بهش پیوند میزنم.

ایشالا همه مریض ها شفا پیدا کنند و گرفتاری از کار همه بره.

دیروز تو اداره چند بار هی رفتم دستشویی و گریه کردم. از غصه مانی که اشتهاش دیگه صفره. البته خب حق هم داره. روز جمعه، یازده بار حالش بهم خورد و ما خودمون هم اگه باشیم، همین حال رو داریم. دیروز مهدی واسش کمپوت آناناس خریده ولی مانی لبشو بهش نزده.

دیروز به مهدی زنگیدم که مانی رو ببره خونه خاله اش تا گلوشو بگیره. خلاصه مانی و مهدی و مامانم میرن اونجا و مانی درسته که فامیلهای مهدی رو خیلی وقته ندیده ولی خب، خون، خونو میکشه و رفته نشسته رو پای خاله مهدی و ایشون هم زحمت کشیده و گلوشو گرفته و گفته که خیلی هم گلو داشته اتفاقا!!! بعد مانی اونجا، یه کم داشته حالش به هم میخورده، ولی جلوی خودشو گرفته. بعد که میان خونه، تو بغل مامانم، حالش بهم میخوره!

از بی اشتهایی مانی، مامانم و مهدی هم از ناراحتی دیگه ناهار نمی خورند و میرن میگیرند می خوابند! منم هی از اداره می زنگیدم که ببینم چیزی خورده یا نه. که مامانم میگفت: لب به هیچی نزده. منم تلفن رو قطع میکردم و گریه میکردم.

البته خودم خجالت میکشم از اینهمه گریه. از مادرهای مقاومی خجالت میکشم که بچه هاشون مریضی هاس سخت دارند و همه سال رو تو بیمارستان هستند. واقعا خجالت داره!!!!!!!! خجالت ای خدا خودت کمک کن و به داد دل اون مادرها برس!!!بغلبغلبغل

همه امیدم دیروز به این بود که بتونم زودتر برم. ولی روز شیفتم بود و یکی از رئیسهام تازه واسه ساعت شش و نیم برنامه گذاشته بود! بهش گفتم: آخه فردا ماه رمضونه (!) خب بذارید امروز زودتر بریم. گفت: آخه من کار دارم و میخوام برم دکتر و شش و نیم برمیگردم! خب من نمیدونم، تو داری میری دکتر، کارمند بدبخت باید چه کار کنه و چرا باید جور تو رو بکشه!!!!!!

خلاصه تا ساعت شش و نیم موندم و دیگه آقاتشریف نیاورد و منم بقیه کارها رو کردم و رفتم خونه. سر راه هم سبزی خوردن خریدم و خیلی هم تازه نبود ولی به هر حال خریدم!

رفتم داخل و دیدم مانی بی حال رو زمین دراز کشیده. مامانم هم برنج رو ریخته بود تو آب جوش و میخواست صافش کنه. مواد لوبیاپلو هم که بود. بابام هم داشت حاضر میشد بره شهران. مانی هم گریه میکرد که نرو! مامان و داداشم هم با بابام دعوا میکردند که به خاطر بچه نرو دیگه! خلاصه هیچکی حریف نشد و بابام رفت. مانی هم زد زیر گریه و مامانم هم کلی عصبانی شد. بعد مامانم برنج رو صاف کرد و لباس پوشید مانی رو بغل کرد و بردش بیرون که یه هوایی به کله اش بخوره! هرچند هوا اینقدر گرم و کثیف بود که همون بهتر که اون هوا به کله کسی نخوره!

خلاصه برنج و مواد رو لابلای هم ریختم و گذاشتم دم بکشه و سبزی رو هم پاک کردم و ریختم تو کاسه و روش آب گرفتم. بعد دستامو شستم و رفتم نشستم. اینم بگم که از همون ساعت شش تو اداره، حس کردم حالم بده و فوری ـ بر خلاف رژیمم ـ یه لیوان چای و عسل خوردم. تو خونه هم همه اش حس میکردم حالم به هم میخوره. شاید هم به خاطر این بود که خیلی به حال مانی فکر میکردم و روش متمرکز شده بودم.

خلاصه مانی یه کم آروم شد و با مامانم رفتند تو اتاق و کارتون نگاه کردند. برنج که دم کشید، یه کم واسه مانی کشیدم که خنک بشه و بعدش رفتم رو تخت باهاش بالش بازی کردم. اینجوری که مانی میخوابه و روش ملافه میکشه. بعد من میام و سرمو میذارم رو بدنش و میگم: آخیییییییش چه بالش نرمی! یه ذره بخوابم! بعد مانی تکون میخوره و من مثلا تعجب میکنم و میگم: بالش که تکون نمیخوره. بهتره بخوابم دوباره! بعد اون دوباره میخنده و من میگم: عه! بالش که نمی خنده! عجب بالش عجیبیه. و مانی بیشتر می خنده و تکون میخوره و من دستمو میکشم رو بالش و دستم میخوره به موهای مانی و میگم: عه!!!!! بالش که مو نداره آخه! یه دفعه ملافه رو میزنم کنار و می بینم مانیه!!!!!!!

همیشه  عاشق این بازیه و وقتی تموم میشه میگه: دوباره... دوباره!!!!!!

خلاصه هی بغلش کردم و بوسش کردم و دیدم تو صورتش فقط دندونهاش مونده و واقعا بچه تکیده شده!!!!! مربی اش هم حالش رو پرسیده بود که بهش اس دادم که فردا رو هم میذارم استراحت کنه و نمیاد. خیلی ابراز ناراحتی کرد و آخر شب هم دوباره اس داد و حال مانی رو پرسید.

خلاصه واسه مانی لوبیاپلو بردم و لب نزد و هرچند که همیشه خیلی دوست داره ولی نخورد!بعد اومدم واسه خودمون تو هال غذا کشیدم و نوشابه آوردم و همه میگفتند: واااااااااای چه نوشابه خوشمزه ای و مانی کم کم از اتاق بیرون اومد و گفت: منم میخورم نوشابه! یکی دو قلپ خورد و مامانم یه قاشق غذا دهنش گذاشت ولی دیگه نتونست بخوره. بازم خدا رو شکر که همون یه قاشق رو خورد! پریروز که اصلا هیچی نخورد.

مامانم گفت عصر هم که از خواب بیدار شده، گفته بهم کیک و شیرکاکائو بده. یه کم شیرکاکائو خورده، ولی به کیک لب نزده. خب باید بیشتر مایعات بخوره. ما که زورش نمیکنیم برای خوردن. ولی خب از نخوردنش هم حرص میخوریم!

مامانم تو ماستش هم یه کم عرق نعنا و پونه ریخت و مانی یکی دو قاشق خورد. آخه نعنا، خیلی برای حالت تهوع خوبه.

حالا خودم اصلا اشتها نداشتم و دلم نمیخواست هیچی بخورم! خلاصه دیگه بازی شیلی و برزیل رو هم پیگیری میکردیم و مامانم هم یه عمره که برزیلیه و من ولی دلم نمیخواست برزیل ببره. آخه تیم به این خوبی و حرفه ای، ولی دست از شانتاژ برنمیداره. اصلا احتیاج نداره به شانتاژ، ولی خب، نمیدونم چرا هر سال از این کارها میکنه!

آخرش هم که برزیل برد و مانی هم دیگه رفت بغل مامانم و تو پذیرایی خوابید و منم رفتم سراغ مسواک و پاک کردن آرایش و عجیب از منه که اصلا دلم نمیخواست برم حموم. فقط دستی به بدنم کشیدم و لباس خواب پوشیدم و رفتم دراز کشیدم. بعد برای سحری داداشم غذا گذاشتم چون روزه میگیره. ساعت نزدیک دوازده بود.

صبح هم پاشدم اومدم اداره. تازه رسیده بودم که مامانم اس داد که حال داداشم بد شده و عرق نعنا کجاست!!!! زنگیدم بهش و آدرس عرق نعنا رو دادم بهش و گفتم که شربت نبات هم تو یخچاله!

حالا یه مساله دیگه. این دو روزی که مامانم اینا بودند خونه مون، خب یه روزش که جمعه بود و همه تعطیل بودند. دیروز مهدی قرار بود یه سر بره پیش همکارهای سابقش که یه سری شون یه جا جمعند، بعد بره مدرسه یه سر بزنه. که اینجوری مامانم اینا فکر کنند مهدی هنوز میره سر کار! خب دیروز حالش بد بوده و نرفته. خب فکر کرده اند مریض بوده که نرفته. مهدی دیشب یواشکی گفت: فردا چه کار کنم آشتی؟ و خندید!

گفتم: خب بازم برو پیش همکارهات و بعدش برو مدرسه. گفت: آخه پیش اون همکارها که فوقش بشه یه ساعت بشینم! مدرسه هم چهار به بعد هستند! این مدت رو برم کجا؟؟!!

اینم بدبختیه دیگه! چه کار باید کرد! از یه طرف چه خوبه که مامانم پیش مانیه و مواظبشه. یه اطمینان خاطریه واسه مون. از یه طرف دیگه، مشکل مهدی رو چه کار کنیم!!!!!!!

ای خدا خودت اون بالایی و داری می بینی. نذار بیشتر از این، غرور یه مرد له بشه.

اون همکارم هم که قرار بود بیاد دوباره تو شرکت خودمون مشغول به کار بشه، مجوز رو از هیات مدیره گرفته ولی یه سری هستند که موش می دوونند. حالا منم از اینور پیگیر کارش هستم و هر روز تقریبا با هم می حرفیم. تاببینیم چی میشه! امروز قراره دوباره بیاد بحرفه ایشالا که مشغول به کار بشه.

عاقا این ساعت کاری ادارات چرا امسال تغییر نکرده؟ من با تعطیلی های بیخودی واقعا مخالفم. مملکت کلا به فنا میره. ولی الان ماه رمضونه. من روزه نمیگیرم. ولی روزه دار بدبخت داغون میشه با این ساعت طولانی. نه به ادارات دولتی که پارسال شده بودند نه تا دو، نه به امسال که کلا هیچی به هیچی. خب الان مهد مانی اینا آخرین زمان رو گذاشته برای ساعت چهار. خب ما هم ظاهرا تغییری نکرده ساعتمون. من چه جوری ساعت چهار و ربع از اداره برم و برسم به مهد و ساعت چهار مانی رو بردارم؟؟؟!!!

خوبه یه تصمیمی بگیرند و بشه بهش عمل کنند!!!!!! آخه یعنی چی. بعد حالا شما برفرض هم که مردم رو تو ادارات نگه داشتید و خوشحال بودید که ساعتی کم نشده. آیا به نظرتون اون کارمند روزه دار می تونه همونقدر کارایی داشته باشه؟ قطعا نه! فقط عذابه براش!

عقل و انصاف و برنامه ریزی کلا چیزهای بدی نیست به خدا!!!!

دیروز که دلم از مریضی مانی شکسته بود، ولی سعی کردم اول بقیه رو دعا کنم. آرامش عجیبی این کار به آدم میده که با همه ناراحتی ها و گرفتاری ها، اول، بقیه رو دعا کنه. خب نهایت پنج دقیقه دیگه نوبت خودش میرسه. ولی واقعا آرامش قشنگی داره که اول بقیه رو دعا کنیم.

 

[ یکشنبه ۸ تیر ۱۳٩۳ ] [ ٦:٥٧ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ