چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلاااااااااام صبح همگی بخیرقلب به خیر و شادی و نیکی! به خبرهای خوب! به اتفاقهای خیری که قراره امروز بیفته!

امان از گرما!!!!!! امروز صبح زود همه اش فکر میکردم طفلی بچه های جنوب واقعا چی میکشند از این گرما!

دیشب هم که درست و حسابی نخوابیدم! اینه که الان یه کم گیجم!

راستش دیروز بعدازظهر تو اداره رئیسم رفت بیرون از شرکت جلسه و بعدش از اونجا زنگید و یه کم حرفمون شد و صد درصد تقصیر خودش بود چون هیچ مدیریت ثابتی نداره و هر حرفی که میزنه، بعدا کلا منکرش میشه و از اون بدتر، مدیریتش، شراکتیه! یعنی هر کسی میتونه تصمیماتش رو جابجا کنه و یه چیز دیگه جایگزین کنه! اینه که ما بدبختها همه اش باید تو کش و قوس باشیم.

جایی هم که من می شینم خیلی بده. همه روزه هستند و رفت و آمد زیاده و نمیشه هیچی خورد! البته ناهار میریم یه طبقه دیگه! ولی من دیروز داشتیم از تشنگی تلف میشدم. با رئیسم هم که حرفم شد، همکارم که طفلی روزه هم بود، رفت یه لیوان آب واسم آورد. یعنی دهنم کامل خشک شده بود و یه کلمه هم نمی تونستم بگم.

 


از اون طرف، از دیروز صبح، خودم دچار این حالت تهوع شده ام و دلم از هرچی خوراکیه، سیر شده! چشمام هم به شدت سیاهی میرفت. خلاصه ساعت چهار مامانم اس داد که مانی تازه خوابش برده و زود بیا که من و داداشت بریم.

خلاصه منم زود جمع کردم و رفتم خونه و مامانم داداشم رو بیدار کرد که برن. حالا هرچی میگم مامان! خب داداش که مریضه! بمونید همین جا.

گفت: میترسم مانی بگیره!!!!!! گفتم:تعجب داداش از مانی مریضی گرفته. حالا یه کم غلیظتر! خب بمونید  اینجا. گفت: خب برم به داد بابات برسم.

آخه بابام هم از دیروز صبح که خونه خودشون بود، حالش بد شده بود و داداشم هم همینطور. من قبل از اینکه از اداره بیرون بیام، زنگیدم به مهدی و اون موقع، سعادت آباد بود. گفت: خب من میرم دنبال بابات. کولرشون هم که سوخته، لااقل بیاد اینجا همه دور هم باشیم.

ولی من پدر و مادرم رو می شناسم دیگه.

خلاصه مامانم، داداش بیچاره ام رو به زور بلند کرد که ببره و بدبخت تب و لرزهم داشت. هرچی هم گفتم بمون، گوش نکرد که نکرد.

دیگه اونا که رفتند، مانی همچنان خواب بود. رفتم حموم و یه دلی از عزا درآوردم. از هفته پیش که موهامو رنگ کرده بودم، موهامو نشسته بودم!!!!!!!!! فقط چند بار بدنم رو شسته بودم! این مریضی مانی، همه برنامه هامو ریخت به هم!

خلاصه هر چند دقیقه یکبار هم لای در رو باز میکردم که نکنه بیدار شه.

بیرون اومدم و دیدم مهدی نشسته رو کاناپه!!!!! گفت: بچه رو گذاشتی و رفتی حموم؟ گفتم: حواسم بود اگه بیدار بشه، بیام بیرون. گفت: من که اومده ام تو خونه، تو اصلا نفهمیدی!

رفتم حوله موهامو عوض کردم و حالم بدتر از این بود که بخوام باهاش حرف بزنم. احساس کرختی داشتم و حالم به هم میخورد. بعد مهدی گله کرد که: نمیدونم چرا مامانت اینا از اینجا فرار می کنند. خب من میرفتم دنبال بابات و کولرشون هم که سوخته و همه اینجا دور هم بودیم. طفلی داداشت که مریضه. الان ازش خبر داری؟

گفتم: قرار بود شوهرخاله ام ببرتش بیمارستان. بعد زنگید به داداشم و اونم گفت که زیر سرمه و یه کم بهتره.

بعد مهدی قطع کرد و گفت: نمیدونم بابات چرا فرار میکنه از اینجا. گفتم: خب 63 سالشه. حوصله شلوغی رو نداره و هیچکی هم حریفش نمیشه! هر کاری بخواد بکنه، میکنه.

بعدش دراز کشیدم بلکه یه کم بهتر بشم. صدای مانی از تو اتاق اومد و مامانمو میخواست. یکربع تمام، گریه میکرد و میگفت: مامان بزرگ رو میخوام! هرکاری هم میکردیم ساکت نمیشد. بعد از یکربع، مانتو پوشیدم و یه کش بستم دور موهام و شال انداختم رو سرم و گفتم: اصلا بیا بریم بیرون، شاید زود از دکتر برگردند! اومد بغلم و رفتیم بیرون و بردمش سوپر محل. هرچی گفتم چی دوست داری؟ گفت: هیچی نمیخوام. بعد آقاهه گفت: مانی! من شنیده ام مریض بوده ای و منم گفتم که براش سرم زده اند ولی آخ هم نگفته. بعد مانی یه رانی خواست و براش خریدم و فروشنده هم یه بسته از این پکهای جایزه شانسی به مانی جایزه داد و هر کاری کردم پولشو نگرفت! مانی هم کلی خوشحال شد و برگشتیم خونه.

بچه است دیگه! دو دقیقه بعد یادش میره که بابت چی اونهمه گریه کرده.

این روزها مانی هرچی که بخواد، بهش میدیم بخوره. چون اینقدر ضعیف شده و هیچی نخورده، میگیم بذار اونی که دوست داره رو بخوره بلکه اشتهاش باز بشه. رسیدیم خونه و با ذوق بسته رو باز کرد و یه سی دی توش بود و یه کم اسباب بازی. کلی ذوق کرد و سی دی رو برد گذاشت تو دستگاه و نشست به تماشا کردن.

منم دوباره یه حوله پیچیدم دور موهام. هر کاری میکردم نمیتونستم از جام پاشم. میدونستم یه عالمه غذا تو یخچاله از قبل. با خودم گفتم یه چیزی واسه شب گرم میکنیم و میخوریم.

دیگه ساعت طرفهای نه، یه کم غذا گرم کردم و یه کم دیگه کشیدم برای امروز اداره. نمیدونم چرا اینقدر چشمام سیاهی میره. مال رژیمم هم نیست. اتفاقا رژیمم، همه چی داره. از میوه و شیر و غذا تا نون و همه چی! همین الان هم حس ضعف دارم.

خلاصه یه کم هم یخچال رو خالی کردم و ظرفهای اضافه رو گذاشتم تو سینک و سفره انداختم و نشستیم سر سفره. سالاد هم درست کرده بودم ولی نتونستم لب بزنم. همه اش رو ریختم تو ظرف آوردم امروز اداره ببینم میشه بخورم یا نه.

سفره رو جمع کردم و دیگه سراغ ظرفشویی نرفتم. موهامو خشک کردم و نمازمو خوندم. مهدی زنگید به مامانم و کلی ازش بابت این چند روز تشکر کرد و گفت که شما برای ما کلی دلگرمی هستید و کاشکی بیشتر می موندید و از این حرفها.

خوشم اومد که قدرشناسه. فکر کنید این دو سه روزه، مامانم همه خونه رو شسته و پهن کرده. از جمله دیروز که پرده اتاق رو شسته و خودش هم آویزونش کرده! میگم: آ[ه مگه میای اینجا که کار کنی؟ میگه هیچ کاری نداره اینا کارها!!!!!!!!

دیگه من و مانی رفتیم خوابیدیم و هوا، عجیب گرم بود. کولر رو هر یه ساعت یه بار خاموش میکردیم و دوباره روشن می کردیم. که یه سره هم زیر کولر نباشیم.

ساعت حوالی یک و نیم بلند شدم و دیدم حالم بده. رفتم تو هال و مهدی داشت فوتبال نگاه میکرد. گفتم: یه کم کمپوت سیب برام میاری؟ رفت یه کمپوت سیب آورد و باز کرد و یه کم از آبش سرکشیدم و حس کردم کم کم دارم بهتر میشم. انگار که مثلا قند خونم پایین باشه. ولی این حالت تهوع لعنتی دست از سرم برنمیداره. مهدی گفت: اگه فردا تو اداره حالت بد شد، خبرم کن بیام ببرمت دکتر. سرم بزنی خوب میشی.

فعلا که دارم مقاومت میکنم. یعنی چون فقط حالتشه، سعی میکنم به روی خودم نیارم.

خلاصه تا ساعت دو و نیم بیدار بودم و بعدش دیگه اومدم خوابیدم. ساعت پنج و نیم، با صدای مانی بیدار شدم که بالا آورد!!!!!!!!!!

دست و صورتشو پاک کردیم و مهدی همونجا پایین کنارش خوابید و ساعت شش و بیست دقیقه که بلند شدم، مانی هم بیدار شد و با باباش داشتند حرف می زدند در مورد پشه ای که دیشب پای مانی رو خورده بود.

بلند شدم رفتم حاضر شدم و شربت تقویتی مانی رو هم گذاشتم تو کیفش که تو مهد بهش بدن یه کم جون بگیره. البته حالا امروز که شاید مناسب نباشه برای دوا دادن. بعد مانی گفت: مامان! ببین اون پشه هی میخواد منو بخوره. گفتم: داره بهت سلام میکنه. تو هم بگو سلام. صبح بخیر.

بعد مانی به پشه سلام کرد و لباس دادم مهدی تنش کرد و دیگه داشتیم راه می افتادیم که اس دادم به مربی اش که ما داریم راه می افتیم. بعد اومدیم و ایشون رو سوار کردیم و اونا رفتند مهد و منم اومدم اداره.

دیشب یه متنی تو وایبر برام اومد، دیدم حیفه اینجا نذارمش. نمیدونم کدوم یک از شماها، حاج آقا اسماعیل دولابی رو می شناسید. یادمه سال هفتاد و نه، من و دوستام گاهی میرفتیم حضوری خدمت ایشون. یه عارف وارسته که هیچ قدرت سیاسی هم نداشت و فقط عارف بود! خودش خدا رو شناخته بود و کمک میکرد بقیه هم بشناسند. من جایی شنیدم که ایشون استاد الهی قمشه ای بوده اند. یعنی دکتر قمشه ای، پای منبر ایشون بوده.

خلاصه دیشب یه متنی منسوب به ایشون برام اومد که دلم میخواد برای شما عزیزان هم بذارم:

شبهای ماه رمضان است، اغلب شما جوان هستید. وضو بگیرید. نماز بخوانید. کم حرف بزنید. کم قصه بگویید. این چیزهایی که در تلویزیون نشان می دهند برای تفریح است یا برای بچه ها. شماکه روزه دارید، کمتر این و آن را گوش دهید. کمی به کارهایتان برسید. نی ساعت یا یک ساعت بعد از نماز در سجاده بنشینید و خدا را یاد کنید. افطار که کردید، بدنتان که آرام گرفت، به دعایی، به ثنایی یک دقیقه خدا را یاد کنید. با خودتان خلوت کنید. به قرآن نگاه کنید. یا اینکه اصلا ساکت بنشینید.این خیلی قیمتی است. آدم افطار حقیی را با خدا می کند. افطار حقیقی که خوردن نیست. ابعث حیا، آن افطار است.

من خودم خیلی به دلم نشست این متن. البته دیشب هر کاری میکردم یه کم خلوت کنم با خودم، مانی ماشااله نمیذاشت. از مریضی بلند شده بود و هی میخواست باهاش بازی کنم. یه کم بازی کردم ولی خب، حال خودم میزوون نبود. حالا واقعا اگه یکی مثل من نمیتونه روزه بگیره، میشه تمرکز کرد و همینطوری هم خدا رو یاد کرد.

این روزها خیلی حس دعا بهم دست میده. همه تون رو دونه دونه دعا میکنم. همه رو.

و ممنون از همدلی شما عزیزان که این چند روز پا به پام غصه خوردید و برای سلامتی مانی دعا کردید. از خدا بهترین ها رو براتون میخوام. کلی برکت و خیر!

پی نوشت:

عزیزی چند وقت پیش از من درخواستی کرده بودند. چند بار هم پیگیری کرده بودند. از جمله امروز صبح کامنت گذاشته بودند. اینجا میخوام بگم من واقعا شرمنده ام. قادر به انجام اون کار نیستم. امیدوارم منو ببخشید. اگه شما رو تو دنیای مجازی می شناختم قضیه فرق میکرد. ولی اینجا برای من دنیای مجازیه. اصلا دلم نمیخواد شناخته بشم. امیدوارم موقعیت منو درک کنید!

 

[ دوشنبه ٩ تیر ۱۳٩۳ ] [ ٦:۳٤ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ