چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلاااااااااام. صبح بخیر. خدا رو شکر که امروز یه کم خنک شده. دیروز واقعا خفه کننده بود. یه ذره خنک شده ها! ولی واقعا حال آدم خوب میشه. ایشالا که همه خوب باشید.

میگم یه وقتهایی یه چیزهایی اتفاق می افته که در لحظه، آدم ناراحت میشه. ولی یه ذره که فکر میکنه که حکمتش چی بوده، به یه نتیجه ای میرسه که یه کم آروم میشه. البته من اینجوری ام. یعنی وقتی از یه موضوعی ناراحت میشم، فوری میگردم دنبال حکمتش. حالا با عقل ناقص خودم شاید به نتیجه ای برسم که درست نباشه. ولی خب، آدمیزاد به امید زنده است دیگه!!!!!!!

 


اینجوری که نصف شب ـ نصف شب که میگم، ساعت نزدیک پنج بود!!!!!!ـ مانی بیدار شد و البته تو خواب و بیداری بود. بعد شروع کرد به نق زدن که مامان! پاشو بریم سوپر! من گشنمه برام کیک و شیر بخر!!!!! منم از همون روی تخت گفتم: بیا دستتو بده به مامان. نق زد که: تاریکه من تو رو نمی بینم. چراغو روشن کن. با موبایل، یه کم اتاق رو روشن کردم و دستمو دراز کردم و آوردمش پیش خودم. هی داشت نق میزد و میرفت که یه اعصاب خردی یه ساعته برامون درست کنه.

آروم در گوشش گفتم:

مانی! میدونی چرا آدمها، نصف شب، آروم حرف می زنند؟ ساکت شد و آروم گفت: چرا؟ گفتم: آخه پشه ها خیلی کوچیکند، با صدای آدمها بیدار میشن. وقتی هم که بیدار میشن، میان دست و پای آدمها رو می خورند. برای همین آدمها یواش حرف می زنند که پشه ها، بیدار نشن!

با صدای آهسته گفت: مامان! یواشتر حرف بزن!!!!!!!!!! گفتم: باشه. حالا بیا اینجا رو بالش مامان بخواب، تا برم برات کیک و شیر بیارم بخوری.

رفتم تو آشپزخونه و برگشتم دیدم خوابش برده. بعد فکر کردم حتما حکمت این کار این بوده که خدا منو بیدار کنه. آخه خدا همیشه با بنده هاش کار داره، به خصوص صبح زود که میشه. کلا منم این اخلاقم به خدا رفته! انرژیم صبح زوده!

اونم خیلی دوست داره صبح ها بیدارمون کنه. نماز خوندم و همه تونو سر نماز دعا کردم. یعنی دونه دونه می اومدید جلوی نظرم. حتی کسانی که اسماشون یادم نبود ولی یادم بود یه نفر مثلا گفته من فلان روز کنکور دارم و برام دعا کن. اینا رو برای این نمیگم که بگم من بنده نظرکرده خدام و اگه دعا کنم، ال میشه و بل میشه. اولا که همه بنده خداییم و خدا از اون جهت که به همه بنده هاش برکت میده و مهربونه، رحیمه. و خب از اون جهت که به یه عده، خاص مهربونی میکنه، رحمانه! یعنی اون رحمت خاصش. که البته به نظر من، بنده ها هرگز سر درنمیارن که کی خاصه و کی عامه. من یکی که فکر میکنم سفره خدا پهنه و رحمتش هم تمومی نداره. پس هر لحظه میشه سبد بیاریم و پر کنیم.

آخرش که داشتم چادر رو تا میکردم، واسه سلامتی مانی و کار مهدی هم دعا کردم.

بعدش خوابیدم و شش و ربع بیدار شدم و دیدم خیلی خوابم میاد. یه کم دیگه خوابیدم و بالاخره بیدار شدم و وسایل رو گذاشتم تو ماشین و مهدی رو هم بیدار کردم که مانی رو بیاره. مانی بیدار شد و هیچی هم از نصف شب یادش نبود. بعدش هم مثل هر روز اومدیم.

دیروز دوباره ساعت سه و نیم رئیس ما، یه دست لباس قهوه ای تن ما کرد!!!! میدونید مشکل چیه! یعنی همه بهش میگن! یه حرفی میزنه، بعد میزنه زیرش! یه چیزهایی رو همه اش میگه: با خودم هماهنگ کن! بعد که میری باهاش هماهنگ کنی، میگه: تو کار نداشته باش! خودم هماهنگ کرده ام!

من نمیدونم این چه طالع خنده داریه که من باید با آدمهای مودی سر و کار داشته باشم. با مهدی و این آقای رئیس!

دیروز خلاصه قرار شد ساعت کار ما صبح و بعدازظهر نیم ساعت کم بشه. یعنی ساعت کاری صبح، بشه ساعت هشت، بعد از ظهر هم از یکربع به چهار میتونیم بریم! خب خیلی هم خوبه. فقط من یه مشکل دارم و اون اینکه، من اگه یکربع به چهار برم بیرون و دنبال مانی، خب ما که زودتر از پنج نمیتونیم وارد طرح بشیم!!!!! در نتیجه من همون چهار و ربع باید برم دنبال مانی و بگیرمش و سلانه سلانه بریم که طرح رو رد کنیم. یعنی حکایت همون دوچرخه است که به آدم میدن و نمیشه سوارش بشیم!!!!!نیشخند

دیروز وسط روز این برنامه رو فهمیدیم و از قبل واسه دیروز عصر برنامه گذاشته بودیم تو شرکت. خلاصه تا چهار و بیست دقیقه بودم و بعدش رفتم دنبال مانی و وقتی خواستیم سوار ماشین بشیم، دیدم دزدگیر کار نمیکنه!!!!!متفکر یعنی هرچی شاسی رو فشار میدادم، عمل نمیکرد و در باز نمیشد! حالا ماشین هم تو آفتاب بود و به مانی گفتم تو اینجا در مهد وایسا که سایه است، تا من ببینم این چشه!

مانی هم گریه میکرد که: بریم خونه مون! من دوست ندارم ماشینمون خراب بشه!!!

زنگیدم به مهدی و بهش گفتم جریان رو. خب طبق معمول گارد گرفت که معلوم نیست چه بلایی سر ماشین آورده ای!!!!! گفتم: به نظرت من از صبح که ماشین رو اینجا پارک کرده و رفته ام، چه بلایی می تونستم سر ماشین بیارم! گفت: حتما دزدگیرش رو روشن گذاشته ای، اونم هی زده و زده، تا باطری خالی کرده. بدبخت شدیم. تازه باطری عوض کرده ایم، دوباره حتما خالی کرده! داغونش کردی...

دیدم باید تو این گرما آفتاب تو مغزم بخوره و هی باید سرزنش کار نکرده رو بشنوم. گفتم: باشه باشه خودم یه کاری میکنم!!!!!!!

بعد میاین به من میگی: یه کاری کن که حس کنه تکیه گاه توئه. خب نمونه اش، الان! من زنگ زده ام مشکل رو حل کنه، هی میخواد سرزنش کنه. تصمیم گرفتم طبق معمول، خودم یه غلطی بکنم.

اول خواستم مانی رو بذارم تو مهد و برم دنبال تعمیرکار، که مانی داشت وحشتناک گریه میکرد و از وضعیت ترسیده بود!!!!!!!! آخه بگو خراب شدن ماشین چه مساله ترسناکیه!!!!!!!! بچه ها هم احمقند ها!

بعدش به توصیه مهدی، با خود سوئیچ در رو باز کردم که صدای دزدگیر دراومد. یه آقایی رد میشد از اونجا که ازش خواهش کردم یه کاری بکنه! آقاهه رفت نشست تو ماشین و یه کم انگولکش کرد و بعد صدا قطع شد. یعنی وقتی در و با سوئیچ باز کردم و صدا داد، آقاهه دزدگیر رو زد و صدا قطع شد. گفت: فعلا که میتونید برید. ولی حتما یه جا نشونش بده که دیگه دچار این مشکل نشه.

من و مانی سوار شدیم و  بعد از یکربع مهدی زنگید که چی شد!!!!!!!!! منم گفتم یه آقایی یه کاری کرد که فعلا درست شد!

عاقا عجب گرمایی بود. تمام مدت، مقنعه ام رو زده بودم بالا و گردنم رو گرفته بودم جلوی کولر ماشین! خلاصه یه جوری شد که همون ساعت پنج و بعد از طرح رسیدیم خونه. تا رسیدیم به مهدی گفتم: بهتره ماشین رو به یکی ببری نشون بدی. خلاصه مهدی از خونه رفت بیرون و بهش گفتم برو فیله بخر شب جوجه بخوریم. ماست کم چرب هم بگیر.

بعدش دراز کشیدم یه کم و مهدی هم اومد و بهش گفتم خریدها رو بذاره تو یخچال. ازش پرسیدم: ماشین رو نشون دادی به کسی؟ گفت: نه. چیزیش نیست حتما. من خودم دیروز دزدگیرش رو فعال کردم و الان دیگه بستمش!!!!!!

یعنی ببینید! کار خودش بوده که دزدگیر صدا داشته. چون ما همیشه دزدگیر رو سایلنت میکنیم. به دلیل اینکه پارکینگ نداریم و ماشین تو خیابون پارکه و هرکی از کنارش رد میشه، هی صدا میده. ما هم کلا میذاریمش رو سایلنت! حالا عاقا برداشته روز قبلش دزدگیر رو فعال کرده و وقتی من می زنگم که کار نمیکنه، از من طلبکاره!!!!!!! الله اکبر!

بعد از نیم ساعت بلند شدم زعفرون دم کردم و رفتم سراغ فیله ها که دیدم خیلی بو میده! حتی یه بارم شستمشون. ولی بوش شدید بود. بردم به مهدی دادمو گفتم: ببر پس بده میترسم مسموم باشه. بعد مهدی دوباره لباس پوشید و رفت و برگشت و دوباره فیله آورد و گفت: یارو گفته: مشکلی نداره. چون تو نایلون بوده، شما فکر می کنید بو میده!

ما هم که هالو!!!!!! کلا نیم ساعت تو نایلون بود تو یخچال! نایلونها رو که از فاضلاب نمی سازند که!!!! بعدش رفتم فیله ها رو شستم و گذاشتم یه کم آبش بره و دیدم سینک ظرفشویی پره از ظرفهای غذا! آخه شب قبلش یخچال رو خالی کردم و یه عالمه ظرف غذای دردار بود که مواد غذایی توش بود. منتها چون پریشب حالم بد بود، دیگه نشستمشون. اینه که دیروز عصر همه ظرفهای غذا رو با دست شستم. اینا رو نمیذارم تو ماشین. میگن درجه حرارت ماشین ظرفشویی، واسه این ظرفها خوب نیست. الله اعلم. همه رو شستم و بعدش پیاز خرد کردم و فیله ها رو آغشته (!) کردم به زعفرون و آبلیمو و گذاشتم تو یخچال.

بعد هندونه بریدم و نصفش رو قاچ کردم و ریختم تو ظرف و نصف دیگه اش رو سفلون کشیدم و همه رو گذاشتم تو یخچال. برنج هم خیس کردم و ساعت یکربع به هشت آب برنج گذاشتم و تا برنج آماده آبکش بشه و دم بندازمش، رفتم سراغ قرآن و یه کم خوندم تا ساعت هشت و نیم. دیگه وسایل سفره رو آماده کردم و فیله ها رو چیدم تو توری و دلتون نخواد، شام خوردیم. مانی که همچنان بی اشتهاست. ولی خب مثلا هر روز دو لقمه بیشتر از روز قبل میخوره. مثلا دیشب لب نزد به جوجه ها و فقط چند لقمه نون و پنیر خورد با چای شیرین. منم زورش نکردم.

و البته طبق توصیه مامانم، هر روز بهش چای نبات میدم که سردیش نشه. من سر مانی ویار آلبالو داشتم. شاید قبلا هم گفته باشم. خلاصه قبل از اینکه اصلا بدونم باردارم، همه اش دلم آلبالو میخواست. البته آلبالو و انار. تا اینکه فهمیدم باردارم و این ویار همچنان به قوت خودش باقی بود. ولی یه دونه آلبالو که دهنم میذاشتم، تا دو روز حالم بد بود. کلا مانی طبعش خیلی سرده و هر روز حتما باید گرمی بخوره. منم هر روز براش موز میذارم که ببره. هرچند که این روزها خیلی کم میخوره. ولی همون دو سه گاز موزی که میخوره، خودش خوبه. تا ایشالا کامل خوب بشه.

خودم هم دیروز حال خیلی بدی داشتم. تا عصر هم این حالت بود. از عصر یه کم بهتر شدم. الان هم این حالت رو خیلی کم دارم. ولی شکر خدا خوب شدم. از لطف خدا و دعای خیر شما دوستان.

از مهدی بگم که دیروز کلا با من تو گارد بود. من اصلا دم پرش نپریدم! خب حس میکردم هی میخواد بهم بپره. اینه که زیاد طرفش نرفتم. دیشب همینطوری که رو مبل ولو بودیم و داشتیم فوتبال می دیدیم، بهش گفتم: اداره مون داره استخدام میکنه و از اون ارگان بزرگه هی دارند نیرو معرفی می کنند. منم گفته ام خب بذارید شوهر منم بیاد اینجا. مهدی گفت: اونا نگفتند تو خسته نشدی از بس چند ساله داری واسه شوهرت دنبال کار میگردی؟ نه واقعا آشتی! خسته نشدی هی سنگ خودتو سبک میکنی؟ گفتم: نه! از چی خسته بشم؟ از چی خجالت بکشم؟ چرا سنگم سبک بشه؟ مگه دزدی کردم؟ شرافتمندانه دارم کار میکنم. خب اوضاع کار خرابه. مملکت بی صاحبه که فوق لیسانس باید در به در دنبال کار بگرده! من چرا باید خجالت بکشم؟!

عاقو من تا دیروز فکر میکردم کم کردن ساعت کار تو ماه رمضون، کار دولته. ولی دیشب فهمیدم این چیزها رو مجلس تصویب میکنه و اگه دولت قبلی ساعتها رو کم میکرده، به خاطر این بوده که در این زمینه هم مثل خیلی از زمینه های دیگه، تو کاری که بهش ربط نداشته دخالت میکرده! در هر حال باید بریم یقه مجلس رو بگیریم!!!!!!! اگه ساعت طرح اصلی رو هم یه ساعت بیارن عقب و بشه ساعت چهار، من دیگه یقه رو ول میکنم!!! چهار و نیم هم خوبه!!!!!! خیرشو ببینی!

القصه! چیزی که از دیشب یادمه، ساعت حوالی ده، رو کاناپه خوابم برد و یه کم بعدش مانی بیدارم کرد که بهم چای بده. منم تو خواب و بیداری گفتم: برو از بابا بگیر!

بعد دیدم مهدی با عصبانیت بلند شد و گفت: تو گفتی از من بگیره؟!

چشمام هی باز و بسته میشد. بعد دیدم پا کوبید و رفت تو آشپزخونه و بهش گفتم: آب داغ تو چای ساز هست. اینم که داغ نمیخوره چای رو! یه لیپتون بنداز تو لیوان و بیار. اونم هی داشت غر میزد و غر میزد. منم خوابیدم!!!!!!!!!!

از دوستم هم خبری نشد. یعنی شوهرش باید بره که ما هم بتونیم بریم خونه اونا. و البته بیماری مانی هم دست و پامون رو بسته بود. تا خدا چی بخواد!

 

[ سه‌شنبه ۱٠ تیر ۱۳٩۳ ] [ ٦:٥۱ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ