چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلااااااااااام به روی ماه همه تون! صبح قشنگتون بخیر.

واقعا شرمنده که نشد خبر بدم بهتون. حالا میگم چرا و اصلا چی شد.

سه شنبه که رفتم دنبال مانی، به نظرم همه چی معمولی بود. بعد تو ماشین مانی خوابید تا رسیدیم و بعدش رفتیم خونه. مانی رفت رو تخت دراز کشید و منم لباسهامو جمع کردم برم دوش بگیرم! یه دفعه یه حسی بهم گفت که دستی به مانی بزنم. بله. دیدم بدنش گرمه! به مهدی گفتم اگه این تب داشته باشه، من از این در میرم بیرون! دیگه واقعا کشش ندارم!!!!!!!!!!

 


درجه گذاشتیم و دیدیم تب داره!!!!!!!!!!!!

زود شربت تب بر آوردم و بهش دادم و رفتم حموم دوش گرفتم. یه عالمه هم گریه کردم! آخه دیگه چقدر!!!!!!! دیگه واقعا مریضی های این بچه بس نشد؟؟!!!خودم دیگه روم نمیشه به دیگران بگم که مانی مریضه!!!!!!!

زود بیرون اومدم و بعد از یک ساعت دیدم اصلا پایین نیومده که هیچ، بالا هم رفته. دیگه ساعت هشت، بردیمش بیمارستان فوق تخصصی کودکان سر طالقانی. حالا بچه داشت تو تب میسوخت. خودم بغلش کردم و تا مهدی ماشین رو پارک کنه بردمش داخل.

یه آقای دکتری بود. دیگه کم مونده بود سرمو بذارم رو پاهاش رو های های گریه کنم. گفتم که از بعد از عید این بار دهم یازدهمه که مریض میشه. همین سه روز پیش اینجا بوده به خاطر خوردن گیلاس. الان این تب دیگه چیه!

خود دکتر هم ناراحت شد. گفت حتی به خاطر مهد هم نباید اینقدر مریض بشه! بعد گفت بهتره یه چکاپ از سیستم ایمنی بدنش بشه. یه آزمایش خون نوشت و گفت همین الان میتونید ازش بگیرید!!!

من که دیگه حالم خیلی بد بود. رفتیم طبقه بالا برای آزمایش و صد و پنج تومن هم هزینه اش شد! این روزها با این جیب خالی، همه پول هم صرف دوا و دکتر میشه!!!! بازم خدا رو شکر.

خلاصه رفتیم بالا و من به متصدی گفتم که تو رو خدا از سوزن نازک استفاده کن و اونم گفت که همه اش مخصوص بچه هاست! بعدش از مانی خون گرفت و من دیگه دلم داشت ضعف میرفت. واقعا هیچی از دست و بال بچه نمونده. پوستی به استخونی! اونوقت مهدی بغلش کرد و بردش پایین که بهش جایزه بده چون گریه نکرده بود!!

منم رومو کرده بودم اونور و به پهنای صورتم اشک میریختم. دیگه کنترل اشکام دست خودم نبود.

این روزها خیلی زر زرو شده ام!! خودم میدونم!

بعد با مانی نشستیم تو پیاده رو تا مهدی بره دواهای مانی رو بگیره. منم همینطوری گریه میکردم. تا رفتیم خونه و مهدی بهم تشر زد که چرا بیخودی گریه میکنی!

خب آخه بیخودی بود دیگه!

جواب آزمایش هم هفدهم میاد. بعد اومدیم خونه و دکتر براش تب بر نوشته بود فقط. هر شش ساعت بهش تب بر دادیم و نصف شب هم صد بار تا صبح بیدار شدیم و چکش کردیم و صبح دیگه تبش رفت بالا. منم اس دادم به همکارم که مانی مریضه و نمیام. پیشش موندم و مواظبش بودم و هی تو بغلم میگرفتمش و باهاش بازی میکردم و مهدی هم صد البته غر میزد به همه چی!!!!!

بعد از اونجا که پنجشنبه شب قرار بود افطاری خونواده مهدی بیان خونه مون، مهدی گفت: لازم نکرده کسی بیاد! من بهشون گفته ام که مانی مریضه، اونا هم خودشون گفته اند که نمیان! منم گفتم: حالا بذار ببینیم تا پنجشنبه صبح چی میشه. ایشالا که بهتر بشه. بعد مهدی منو سرویس کرد که من از افطاری دادن بدم میاد!!!!! و تو به من تحمیل کردی این برنامه رو! وقتی من و تو روزه نمیگیریم، چرا باید افطاری بدیم!

گفتم: اولا من اگه روزه بگیرم که دیگه نمیتونم افطاری بدم. دوم اینکه من یه ماه پیش این برنامه رو گذاشتم و به همه اعلام کرده ام که فلان روز بیان. ولی تو نشون ندادی که اینقدر از این کار متنفری!!!!! دیگه این غر زدن چیه!

خلاصه چهارشنبه عصر مانی بهتر شد و به مهدی گفت که ببرتش خونه پدربزرگ و مادربزرگش! منم گفتم که نمیرم و می مونم کارهامو بکنم!

دیگه مانی و مهدی رفتند خونه بابای مهدی و منم سبزی پاک کردم و شستم و چای خریده بودم که قاطی شون کردم و ریختم تو ظرف چای و ظرفها رو بیرون آوردم و شستم و خشک کردم و چیدم رو میز ناهارخوری. کارهامو کم کم انجام دادم و از خلوتی خونه استفاده کردم و نشستم به نماز و قرآن خوندن و های های گریه کردن. واقعا خیلی دلم از روزگار پر بود. یه شمع هم کنار دستم روشن کردم. همینطوری های های گریه میکردم! بعدش سبک شدم و یه ذره سوپ خوردم و مسواک زدم و آماده شدم برای خواب که مهدی و مانی اومدند و مانی از اینکه رفته بود اونا رو دیده بود، خوشحال بود.

پنجشنبه صبح دیگه شکر خدا حال مانی بهتر شد و منم بلند شدم  بردمش سلمونی که کله اش یه کم سبک بشه و بعدش اومدیم خونه و منم نشستم به پختن شله زرد. چون خواهرشوهر وسطی تو فیس عکس یه شله زرد رو گذاشته بود و چون روزه هم میگیره بهش قول داده بودم براش می پزم. خلاصه شله زرد درست کردم و البته خیلی کم. فقط سه لیوان برنج. بعد ریختم تو ظرف یه بار مصرف و کنار گذاشتم که خنک بشه. بقیه اش رو هم ریختم تو یه ظرف دیگه که سر سفره باشه شاید کسی خواست بیشتر بخوره و همچنین تو ظرفی که خانم برادرم توش بهمون کیک داده بود.

خلاصه رفتم مرغ خریدم و تو قصابی، تا آقاهه مرغها رو تکه کنه، یه پسر نوجوونی وارد شد که معلوم بود ضعیفه. گفت: آقا به من گردن بده! گردن مرغ میخواست! یواشکی رفتم پشت یخچال و به آقاهه گفتم: می شناسیش؟ گفت: نه. کارگره. گفتم: یه مرغ براش بکش و من که رفتم بهش بده. نگو من دادم. بذار فکر کنه شما بهش دادید. خلاصه پولشو حساب کردم و برگشتم خونه.

شب قبلش مهدی بهم گفت که باباش بهش گفته: اگه این خونه جور بشه، من نذر کرده ام که یه گوسفند واسه مانی عقیقه کنم. الان دستم تنگه، تو دستت به دهنت میرسه! خودت این کار رو بکن. بعد گفت: فکر میکنند من هنوز میرم سر کار و دستم پره!

اونجا دلم شکست و گفتم: خدایا تصور ما رو تو ذهن بقیه خراب نکن. زودتر مهدی بره سر کار که دیگه له شدیم از بیکاری مهدی.

تو قصابی هم یاد این جریان افتادم و گفتم فعلا که پول گوسفند نداریم. خب فعلا مرغ بدیم تا بعدا!!!!!!! میدونم خیلی فرق معامله است. ولی خب فعلا نداریم که!

خلاصه برگشتم خونه و مرغها و شستم و گذاشتم تو یخچال و بقیه خرده کاریها رو کردم و ناهار هم که از دیروز مونده بود. ناهار خوردیم و این وسط با مانی هم بازی میکردم.

بعد از ناهار خوابیدم و بیدار شدم و مرغها رو سرخ کردم و سس درست کردم و مرغها رو ریختم توش که نم نم بپزه و طعم سس رو بگیره. برنج هم خیس کردم و میوه شستم و سالاد یونانی درست کردم و دیگه همه چی آماده بود. فقط یه سر رفتم میدون جمهوری و یه کم خرت و پرتی که میخواستم خریدم و برگشتم خونه و رفتم حموم.

تو همه این مدت، مهدی هی غر میزد و غر میزد که چرا داریم افطاری میدیم!!!!!!!!!!!

یعنی به گه خوردن افتاده بودم!!!! ولی جوابشو نمیدادم. بچه مریض، چه  گناهی کرده جر و بحث باطل پدر و مادرش رو تحمل کنه. بذار هی اون یه طرفه بگه! خلاصه کم کم از راه رسیدند و هر سال اینا رو با عمه مهدی دعوت میکردم. ولی امسال به خاطر اون جنگ جهانی که دو ماه پیش بین ما در و عمه مهدی راه افتاد، تصمیم گرفتم جدا دعوتشون کنم. و البته بعدا شنیدم که مامان مهدی بهش گفته: اگه عمه ات دعوته، من نمیام!

خلاصه اومدند و مامانش یه ماشین قرمز کنترلی برای مانی خریده بود و خواهرشوهر بزرگه مهدی همه یه ماشین قرمز کنترلی! خب من همیشه با اینا کلنجار میرم که بچه، مگه چند تا اسباب بازی میخواد! اونم همه اینا شبیه به هم! به شرافتم مانی نزدیک هفت هشت تا ماشین قرمز تقریبا یه شکل داره!!!!!!!! بقیه ماشین ها هم فقط رنگ و مدلشون فرق میکنند وگرنه همه شون ماشین هستند! ولی خب، انگار یه حالت تعمدی دارند و میگن بچه باید لذت ببره!!!!!!!! خب روانشناس هم گفت که هر اسباب بازی فقط بیست دقیقه میتونه سر بچه رو گرم کنه و اینهمه ماشین قرمز یه شکل چه جذابیتی میتونه برای بچه داشته باشه؟؟؟؟؟!!!!!!! مشکل دیگه، جای ماست! که هرچی من بهشون میگم مانی اتاق نداره، کلا نمیخوان گوش بدن و همه اسباب بازیها تو تخت مانی، انبار میشه و البته بعد از چند ماه، من یه کیسه پر میکنم و می برم میدم به بچه های بی بضاعت!

دیگه هرکی یه جور محبتش رو نشون میده. گاهی به قیمت عذاب صاحبخونه!

خواهرشوهر کوچیکه هم یه عروسک پو واسه مانی آورده بود و بعدش جاری ام هم بعد از یه ساعت با شوهرش بیرون رفتند و من قسمشون میدادم که چیزی برای مانی نخرند! آخه الان به چه مناسبتی باید اینهمه اسباب بازی برای مانی بخرند؟ ولی خب گوش نکردند و رفتند یه لاک پشت شمان براش خریدند!!!!!!!

بعدش جاری طبق معمول اومد تو آشپزخونه که کمک کنه و منم که کلا سالهاست دندون کمک کردن بقیه رو کشیده ام! هرکی رو هرجور که هست باید پذیرفت!

حالا من هی جاری ام رو از اشپزخونه بیرون میکنم و اون هی میاد میگه: تو رو خدا آشتی بذار کمکت کنم!

بعد طفلی بی سحری هم روزه گرفته بود و کلا چهل کیلوئه! البته قدش ماشااله خیلی بلنده. ولی داشت دیگه از هوش میرفت. هی میخواست سر خودشو گرم کنه. منم از مهدی خواستم با ایکس باکس براش بازی بذاره که لااقل سرش گرم بشه.

خلاصه آب برنج رو گذاشتم و آبکش کردم و باقلا پلو رو دم کردم و جاری مهربون هم روی شله زردها رو تزئین کرد و پنیر و خرما و سبزی رو تو ظرف چید و دیگه وقت افطار شد و واسه اونایی که روزه بودند چای ریختم و دم اذان دیگه سرد شد و بقیه هم نشستند سر سفره. اینا شام و افطار رو با هم میخورند. منم تو آشپزخونه. تا افطار اولیه روزه دارها تموم بشه، تند تند مرغها رو تو مرغ خوری کشیدم و سوپش رو هم تو دو تا کاسه دیگه و دادم مهدی برد و حالا فکر کنید تو اون لحظات که آدم داره تند تند کار میکنه که دیر نشه، مهدی اومده رو سر من تو آشپزخونه و میگه: کاشکی اول مرغها رو می پختی و بعد سرخ میکردی! اونجوری خوشمزه تره. آشپز همسایه مامانم اینا درست میکنه، اول می پزه، بعد سرخ میکنه! نمیدونی چقدر.......

در حالیکه داشتم مرغها رو میچیدم تو ظرف، گفتم: دیگه تموم شده و درست شده! این بار بده همون برات غذا بپزه!

و ظرف مرغ خوری رو دستش دادم ببره سر سفره!

خدا رو صد هزار مرتبه شکر که اعتماد به نفسم نسبت به حرفهاش نه بالا میره نه پایین میاد!!!! والا!

بعد برنج رو هم کشیدم و دادم ببره سر سفره. داماد بزرگه شون هم همه اش میگفت: آشتی خودت هم بیا!

خب چه جوری میرفتم وقتی تنهایی داشتم غذا میکشیدم! بقیه خب مهمون بودند.

بعد از شام هم بقیه فقط سفره رو جمع کردند و خودم ظرفها رو چیدم تو ماشین و بقیه موند که با سری بعدی شسته بشن. غذاها رو هم جابجا کردم. اینم بگم که من با علم به اینکه هیچکی از خانواده مهدی کمکم نمی کنه این مهمونی رو دادم و دیگه ازشون توقعی ندارم. من به خاطر خدا این کار رو کردم و اینکه پدر و مادر مهدی از اینکه بیان خونه پسرشون خوشحال میشن! چون پارسال که خواهرشوهرم بهشون افطار نداد البته کمرش درد میکرد. امسال هم فعلا چیزی نگفته واسه افطار.

دیگه بقیه برام مهم نیستند. مهم رضایت خدا و پدر و مادر مهدی بود و البته خواهرشوهر وسطی که همیشه روزه است و جایی هم نداره که بره. اگه تو دهنم نمی زنید، راستش من به خاطر مهدی هم این کار رو نکردم! چون اصلا براش اهمیت نداره و اتفاقا خیلی هم باهام بدرفتاری کرد. ولی خب، یه عهد دیگه هم با خودم بسته ام!

عهد بستم که سال آخری باشه که افطاری میدم. دیگه تموم شد و دیگه این کار رو نمیکنم. یعنی امسال هم نمیدونستم مهدی اینجوری میخواد سرویسم کنه.

خلاصه سری دوم ظرفها رو هم گذاشتم تو ماشین و این وسط، چای هم میدادم بهشون و میوه هم آوردم براشون و دستم هم به پذیرایی شون بود.

نکته جالب اینکه، فقط و فقط خواهرشوهر وسطی شله زرد خورد!!! بقیه حتی یه انگشت هم بهش نزدند. گفتم: یعنی هیچکی یه قاشق هم دوست نداشت بخوره؟ جواب سکوت بود! و من به خودم فحش دادم که خب چرا اصلا درست کردم. خب تا حالا نشنیده بودم که شله زرد دوست ندارند!!!!!! مهدی هم گفت: عیب نداره بده ببرم بدم به مغازه دارها، بعد چند تاش رو تو سینی یه بار مصرف (جای کیک و شیرینی هایی که دور نمیندازم و میشورم نگه میدارم!) گذاشتم و دادم دست مهدی و برد داد به مغازه دارها. بقیه رو هم ریختم تو سطل آشغال!

خب دیگه قرار نیست بهشون افطاری بدم. پس ناراحتی نداره. بار آخر بود.

حتی جالبه بدونید صبح هم که می پختمش، هرکاری کردم، مهدی یه قاشق هم نچشید! هرچی گفتم: خب بخور ببین خوب شده، یه قاشق به زور خورد و روشو کرد اونطرف! انگار روغن کرچک بهش داده بود! خب من به این رفتارها عادت دارم. از این نظرها، کلا عوضی اند!

من اگه از چیزی هم خوش نیاد، وقتی می بینم صاحبخونه از صبح دهنش صاف شده و زحمت کشیده، یه قاشق میخورم! یه چرتی میگم که مثلا دلش خوش بشه که به به خوشمزه شده یا نه، بدمزه شده و دستت بشکنه! خب قرار نیست همه مثل ما فکر کنند.

یعنی فکر کنید سالها من واسه افطاری اینا، آش درست میکردم. همه جور آش. از اش رشته تا آش ماست تا اش عباسعلی کرمانشاهی. ولی اینا لب نمی زدند. دیگه باورم شده که اینا آش دوست ندارند. بعد همون پنجشنبه خواهرشوهر بزرگه ام گفت: اتفاقا من دیروز هوس آش کردم و یه قابلمه بزرررررررررگ آش درست کردم. خیلی زیاد شد و دادم شوهرم ببره سر کار!

گفتم: عه! مگه تو آش دوست داری؟؟؟!! گفت: آره! یه دفعه هوس کردم!!!!!!!!

اینجوری اند دیگه!

خلاصه تشریف بردند و منم جمع و جور ظرفها رو گذاشتم واسه جمعه صبح.

اونا که رفتند، مهدی گفت: اشتی دستت درد نکنه. گفتم: خواهش میکنم. دیگه ببخشید مهمونی بهت تحمیل شد!

به طور کلی لحنش تغییر کرد و توپید بهم که: ببین! من نازتو نمیکشم ها! الان بیخودی روضه نخون که هی بگی فلان و بهمان که من بیام بگم آره تو کار خوبی کردی مهمونی گرفتی. حواست جمع باشه!!!!!!!!! اصلا حوصله ناز کشیدن ندارم! گفتم که بدونی!!

منم مشغول کارهام شدم و رفتم کپه مو گذاشتم. تا بخوابم دو بار اومد تو اتاق به بهانه باهام حرفید و تشکر کرد و منم یه کلمه جوابشو ندادم.

همین که پذیرفته ام بیماره، برام بسه. کششم بیشتر از این نیست!

صبح جمعه سنگینی یه نگاه رو حس کردم و چشم باز کردم و دیدم یه جفت چشم سیاه داره نگام میکنه. با موهای کوتاه! گفت: مامان! بهم کیک و شیر میدی؟ گفتم: آره عزیزم!

بعد با خودم فکر کردم همین که از نون پنیر و چای شیرین کشیده بیرون، خودش کلیه! آخه سه روز بود فقط نون پنیر و چای شیرین میخورد. اشتهاش که صفره!

بعد بهش صبحونه دادم و وسایل رو جمع کردم و مهدی بیدار شد و رفتیم خونه بابام اینا.

بعد از ناهار هم پسرخاله ام و خانمش از سنندج رسیدند تهران و کلی با اونا خوش گذشت و عصر دیگه من ازشون اجازه گرفتم که برم پیش دوستم. یه سری وسیله کنار  گذاشته بودم که بدم بهش که ببره برای بچه های بی بضاعت. با یه کم برنج.

بعد از اونجا هم رفتم شیرینی گرفتم و رفتم دیدن دوست مامانم که مریض بود و دیگه ساعت هفت برگشتم خونه. شام هم خونه مامانم اینا بودیم و مهدی دلش بود که بمونیم و مانی یه روز بیشتر پیش مامانم استراحت کنه! منتها لباسهام مناسب اداره نبود و برگشتیم.

دیروز مامانم هی خاکشیر میشست که بدیم به مانی بخوره بلکه رودلش پاک بشه. بعد چون تا حالا نخورده بود، من گفتم: مانی! بیا ببین مامان بزرگ برات چی درست کرده. این دونه ها، اسمشون، دونه های شاده! ببین چقدر خوشحالند! هی دارند تکون میخورند. بعد یه قلپ خوردم و گفتم: شکممو نگاه کن!

بعد هی شکمم رو تکون تکون میدادم و میگفتم: ببین این دونه ها تو شکمم چه تکونی مخورند! دارند شادی می کنند. اینجوری گولش زدیم و یه کم خورد و تا شب هم چند قاشق دیگه خاکشیر خورد. بعد مامانم هم یه ظرف داد آوردم و امروز بردم مهد دادم مربی اش که بده بخوره کم کم.

ایشالا دیگه دل و روده اش پاک بشه و یه کم اشتهاش برگرده سر جاش!

میدونم خیلی کامنت نخونده دارم. ایشالا در خلال امروز میخونم همه رو! ببخشید که نشد خبر بدم چهارشنبه نمیتونم پست بذارم! اخه تو خونه باید از لپ تاپ مهدی استفاده میکردم اونم حوصله غرغرهاشو نداشتم.

[ شنبه ۱٤ تیر ۱۳٩۳ ] [ ٦:۳۱ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ