چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلاااااااااااام صبح همگی به خیر و خوشی. قلب

عبادات همه هم قبول باشه ایشالا به درگاه دوست مهربون!بغلروزه دار و بی روزه. هرکی که دلش با خداست و البته باید دعا کنیم واسه کسی که دلش با خدا نیست. که اونم دستشو بذاره تو دست خدا و آروم بشه.

امروز صبح رسیدیم سر کوچه مربی مانی و بهش اس دادم که ما سر کوچه ایم. ایشون هم زنگید که من خواب مونده ام و شما برید. منم گفتم می مونم تا بیایی. بعد شیشه جلوی ماشین رو شستم چون آب مخزن برف پاک کن تموم شده بود و شیشه به گند کشیده شده بود. بعد ایشون اومد و با مانی بردمش مهد و گفت که مانی دیروز خوب غذا خورده و دل ما هم پر شد از شادی!

 


بعد هم چون دیر شده بود، گفتم حتما جاپارک گیرم نمیاد. ولی خب به خاطر ماه رمضون، خیلی ها دیرتر میان سر کار. در نتیجه یه جاپارک دبش منتظر ما بود که فقط بریم پارک کنیم.

بعدش هم که اومدم اداره.

دیروز هم ساعت پنج و خرده ای رئیسم رفت و منم تا جمع و جور کردم، شد پنج و نیم و رفتم خونه. اصلا حال خوبی نداشتم. شاید به خاطر آب نخوردن باشه. چون تو اداره نهایت تا عصر بتونم یه لیوان آب بخورم.

همه اش حالت تهوع و سرگیجه داشتم. خلاصه رسیدم خونه و از اونجا که مهدی دسته کلیدش رو گم کرده، کلیدهامو بهش داده بودم که ببره از روش بسازه. زنگ زدم و در و برام باز کرد و گفت: چته؟ گفتم: حالم خوب نیست.

رفتم داخل و خنکی هوای خونه یه کم حالمو بهتر کرد. ولی فقط تونستم لباسهامو دربیارم. بعد مهدی برام شربت آبلیمو اورد و خوردم و بعد دیگه مانی نذاشت از کنارش جم بخورم. داشت کارتون نگاه میکرد و میگفت: تو بیا سرتو بذار رو پای من! بعد من که میخواستم سرمو بذارم رو پاهاش، پاهاشو از هم باز میکرد و سرم، می افتاد رو تشک تخت!!!!!!! اونوقت ناز کرد موهامو و کش موهامو باز کرد و البته نتیجه اش این شد که کش کوچیک امروز صبح نبود که موهامو باهاش ببافم!!!!!!

خلاصه یه ساعت پیشش بودم و بعدش بهتر شدم و رفتم تو هال و مهدی دیروز حالش خوب بود! دیگه می شناسیدش دیگه. منم در مورد اون قضیه افطاری هیچی بهش نگفتم تا به وقتش. قبلا همون موقع عکس العمل نشون میدادم ولی یه مدته بیشتر صبر میکنم تا زمان خودش مطرح کنم.

بعد مهدی گفت که رفته دنبال مانی و با هم اومده اند و مانی گفته برام شیرموز بخر و نمیدونسته که ماه رمضون بسته است. بعدش هم اومدیم خونه. منتها تا رسیده ایم، مانی حالش به هم خورده.

گفتم: حق داشته! هوا خیلی کثیفه و من دیگه داشتم نفله میشدم تو خیابون.

یه کم گذشت و بهتر شدم. رو کاناپه دراز کشیدم و یه کم با مهدی حرفیدیم.

اگه یادتون باشه، یه همکاری داشتم که گفتم قبلا همکارم بوده و الان بیرون از اینجاست و میخواد دوباره برگرده شرکت. همون که یه جا، قول یه کاری رو واسه مهدی گرفته و بهش اوکی داده اند، منتها گفته اند یه کم صبر کنید!!

یه کم ها!

بعد ایشون قرار شد بیاد شرکت و مشغول به کار بشه. منتها متاسفانه دیروز که قرار بود روز اول کاری ایشون باشه اتفاق بدی افتاد. اینجوری که، ما یه خانمی تو شرکت داریم که سالها، من عاشق کار کردن با ایشون بودم. به نظرم خیلی کاربلده. پارسال ایشون یه پستی رو گرفت و همه خوشحال بودیم که بعد از سالهای زیاد، ایشون به یه جایی رسید و خیال خودمون هم راحت شد. ولی خب، یادتونه که همین خانم پارسال چی به روزگار من آورد و چه دماری ازم درآورد و امسال هم همینه. یعنی همه به غلط کردن افتاده اند از اینکه خوشحالی کردند بابت مقام گرفتن این خانم.

من یه چیزی میگم، شما یه چیزی می شنوید! فکر کنید این خانم اوایل نیروی ساعتی بود و همین همکار سابق ما با مدیرعامل صحبت کرد که ایشون تمام وقت بشه. اونوقت دیروز که همکار سابق میخواست بیاد تو شرکت و مشغول به کار بشه، این خانم یه روی قشنگ از نیاتش رو نشون داد و طوری زمینه چینی کرد و جایگاه خیلی خیلی پایینی واسه این آقا درنظر گرفت، که من واقعا گریه ام گرفته بود. خب این همکارم هم یه ساله بیکاره! خانمش هم شاغل نیست. دختر بزرگش دانشگاه آزاد میره و دختر کوچیکه اش هم تیزهوشان قبول شده.

پیش من درددل میکرد که بعد از عید هم دو تا عروسی تو فامیلشونه و واقعا دستش تنگه. اونوقت این خانم عزیز(!) یه ماهه که قراره ایشون بیاد، چنان زمینه چینی کرده تو شرکت که دیگه احتیاج به کشتن نیست. واقعا غیبت، کشتن ادمهاست. قدرت کلام خیلی بالاست. اینطوری که کلام این خانم تو این یه ماهه تونست جو رو علیه این اقا عوض کنه و حتی خبرهایی از جاهای دیگه رسیده که از اینم فراتر رفته و خیلی سمپاشی کرده!

خب چرا؟ چرا به کسی که بهش یه زمانی خیر رسونده، باید اینطوری بکنه. دیروز تو اداره واقعا حالم بد بود. با چشمام، شکستن یه مرد رو دیدم. که میخواست تحقیرش کنه و یه شغل خیلی خیلی پایینی براش در نظر بگیره!!!!

بعد جالبه، این خانم روزه هم میگیره! آخه من نمیدونم فایده این گشنگی و تشنگی چیه. اگه فقط دهن بستنه، که خب مگه آدم دور از جون، سگ دهن بسته است؟! لابد یه حکمتی تو این گرسنگی و تشنگی بوده! خدا که شکنجه گر نیست که. بگه اینهمه خوردنی، ولی شما حق ندارید بخورید. لابد میخواست خیلی چیزهای دیگه از قشنگی این ماه و کلا از عبادتها نشونمون بده.

من میگم بعضی هامون راه رو اشتباه میریم. فلسفه نماز و روزه و دین و عبادت رو گم میکنیم. میخونیم که خونده باشیم. روزه میگیریم که گرفته باشیم. این ساعتهای طولانی و واقعا طولانی، دهن از خوردن می بندیم که در نهایت همون یه ذره توانی رو که داریم، صرف خنجر زدن به بقیه بکنیم؟؟؟!!! پس راه عبادت رو قطعا اشتباه رفته ایم. به نظر من این راه نیست. امام حسین گفت: اگه دین ندارید آزاده باشید. اگه واقعا آدم هیچ دین و مذهبی هم نداره و به هیچی هم اعتقاد نداره، قطعا یه باورهایی داره. حالا کسی که داره دستورات دین رو اجرا میکنه، چطور میتونه از لحظه ای که از خواب پامیشه، برای بقیه بزنه و نون بری بکنه و تخریب شخصیت بکنه؟!

پناه بر خدا.

خلاصه عصر با همکار سابق حرفیدم و یه کم دلداریش دادم و چی میتونستم بگم! فقط امید به خدا. ایشون هم خیلی آدم باایمانیه. ولی دیگه دیروز من از صبر این مرد خجالت کشیدم. گفتم خدایا تا کجا میخوای آدم رو امتحان کنی. و چون شوهر خودم هم واسه بار سوم بیکار شده، حالشو می فهمم.

القصه! دیشب چون شام داشتیم، منم پا نذاشتم تو آشپزخونه تا ساعت هشت که دیگه رفتم غذا رو گرم کردم و گفتم: مانی بیا! الان آرژانتین بازی داره. مانی گفت: من پسپولیسی ام! گفتم: باشه! ولی من آرژانتینی ام. بعد یه کم فکر کرد و گفت: من آرژانتینی ام! گفتم: باش! خیلی خوبه! یه کم ماست و خیار درست کردم و سبزی هم آوردم و شکر خدا مانی هفت هشت قاشق غذا خورد.

دیگه من و مهدی سر از پا نمی شناختیم! بعدش رفت دنبال بازی و من و مهدی هم نشستیم به بازی دیدن. خب مهدی دیگه براش مهم نیست کی جام رو ببره. فقط دوست داره آرژانتین قهرمان نشه!!!!!

خلاصه که این علایق ما هم مثل خیلی چیزهای دیگه، مثل تفاوت شب و روزه!

خب، یادتون باشه یه دوستی یه نذری داشت که قرار بود هرکی یه جز قرآن بخونه. شاید یه هفته قبل از ماه رمضون بود. جز شش مال من بود و از اون به بعد، سعی کردم قرآن خوندن رو ادامه بدم و معنی رو هم میخونم. خب به خاطر مهمون داشتن پنجشنبه، یه کم جا موندم و جمعه عصر خونه بابام اینا، نشستم از رو قران اونا خوندم ولی خب ترجمه اش، کلمه به کلمه است و درسته یه سوره رو خوندم، ولی صادقانه به خودم گفتم:

ما که چیزی نفهمیدیم! بهتره با خودم روراست باشم و نخوام حتما روزی یه جز قرآن بخونم! فوقش یه هفته بعد از ماه رمضون هم طول بکشه ختم قرآن.مسابقه که نیست. قطعا کیفیت خیلی بهتره. یعنی اینی که آدم میخونه، بفهمه چی داره میگه. پس بیشتر وقت میذارم و یه بار دیگه اون سوره رو میخونم.

حالا امروز سعی میکنم زمان بیشتری رو بذارم برای قرآن. البته دست منم نیست. دیروز اینجا اینقدر کار بود که نگو. که البته بحث من کار کردن نیست. چون آدمی ام که از کار کردن لذت می برم. چیزی که آدمو ناراحت میکنه، عدم مدیریته که باعث میشه یه سری کارها، تو یه واحد کومه بشن و یه نفر که راس کاره، به هیچ دیارالبشری اعتماد نکنه و بخواد همممممممممه کارهای سازمان رو خودش بکنه و گند بزنه به همه چی!

خلاصه اینجوری.

دیگه چیزی برای نوشتن ندارم. اجازه بدید من برم. چون آدم وقتی حرفی برای گفتن نداره، هرچی بیشتر بگه، مطالبش بی ارزش تر میشه. یه فرصت بهم بدید که بیام سراغ نوشته های قشنگتون. شرایطم رو درک کنید که وقت کم دارم. وگرنه دلم پیشتونه.

همه رو به خدای بزرگ و دستهای مهربونش می سپارم.بغل

[ یکشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩۳ ] [ ٦:٥۱ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ