چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلاااااااااام. صبح قشنگتون بخیر. ایشالا که همه خوب باشید. من اومدم! (نه بابا)

با یه عالمه حرف!

خب دیروز خیلی کار داشتم. دیگه یه ساعت به اتمام ساعت کاری، کارم تموم شد ولی دیگه ترجیح دادم  پست ننویسم. یه کم قرآن خوندم تا بلکه آروم بشم.

راستش پریروز خیلی حس زنانگی و خونه داری داشتم و چون شب قبلش هم به خاطر شیفت غذا درست نکرده بودم، کلا دوست داشتم برم خونه و حسابی هم استراحت کنم، هم غذا بپزم و سالاد درست کنم و یه عالمه حس کدبانوگری تو دلم می جوشید!!

 


بعد که رسیدم خونه، خب رفتار سرد مهدی مثل همیشه بود و بعدش دو سه تا مورد دیگه پیش اومد که اعصابمو خیلی ریخت به هم. رفتم حموم بلکه آروم بشم ولی بیرون اومدم و سر کارتون دیدن مانی هم ناراحت شدم که از اتاق دیگه بیرون نمی اومد. هرچی هم میگفتم بیا ماشین بازی کنیم، رو تخت ولو شده بود.

عدس گذاشتم بپزه و برنج خیس کردم و ظرفها رو گذاشتم تو ماشین و دستی به آشپزخونه کشیدم و ملافه تخت و روباشی رو هم انداختم تو ماشین. تا آب برنج جوش بیاد و برنج و آبکش کنم و دم بندازم، با مهدی حرفم شد.

البته همینطوری داشتیم حرف میزدیم که یه دفعه یه چیزی گفت که به واقع، دود شدن استخونم رو با چشمام دیدم. یعنی نمیدونید تا کجا سوختم. حرف مفت که زیاد میزنه که تو عاشق من بودی و تو منت منو داشتی و از این دست حرفهای صد تا یه غاز. ولی یه چیزی گفت که دیگه نتونستم تحمل کنم.

دوباره شروع کرد به سرزنش کردن من که فلانی و بهمانی، بعد گفت: فکر کردی من نمیدونم با بچه مریض، چرا خونواده منو واسه افطار دعوت کردی؟ واسه اینکه بتونی اون یکی هفته، خونواده خودتو دعوت کنی. یه جور مجوز!!!!!!!!!

اینو که گفت، منفجر شدم! دیدم دارم با یه زبون نفهم زندگی میکنم و دستی دستی دارم آب میشم. دستامو بردم بالا و گفتم: خدایا واگذار به خودت!!!!

بعد هم شروع کردم به داد کشیدن هرچی دهنم اومد بهش گفتم. تو رو خدا نیایید بگید نباید توهین کنی و پرده پاره میشه که دیگه کار از این حرفها گذشته. وقتی طرف هفته ای ده بار میگه تو دنبال من بودی و تو منت منو داشتی، دیگه لازم به دادن فحش نیست. همون از صد تا فحش بدتره.

بعدش دیگه منم کاسه و کوزه رو به هم کوبیدم و دیدم الانه که سکته کنم. زیر غذا رو خاموش کردم و لباس پوشیدم و رفتم بیرون. گفت: اینجوری که میری، روت میشه برگردی؟ گفتم: اینجا خونه مه. هر وقت دلم بخواد برمیگردم و هرجور که بخوام میام. به بچه ات هم غذا بده! گفت: تو الان نزدیکه پ بشی، اینه اعصابت خرده! گفتم: آره من نزدیکه پ بشم. ولی تو یه عمره که مغزت پ شده!

درو کوبیدم به هم و رفتم! تا سر خیابون جمهوری هم که رسیدم، هنوز بدنم داشت میلرزید. همه بدنم درد میکرد. دوباره دستام قفل شده بود. نشستم تو ایستگاه اتوبوس. صدای قرآن می اومد. نزدیک اذان بود. از دور اتوبوس اومد و بلند شدم ولی در لحظه تصمیم گرفتم سوار نشم و راهم رو به طرف مسجد کج کردم.

قبلا هم چند سال پیش اومده بودم این مسجد. اون روز هم جگرم از دست مادر و خواهر مهدی خون بود. سال هشتاد و هفت که خواهر مهدی جلوی فامیلهاشون به مادرم بی احترامی کرد و من و مهدی دعوامون شد. بازم اومدم همین مسجد.

وارد شدم و یه چادر برداشتم و کشیدم سرم. رفتم یه گوشه نشستم تا اذان گفتند. بعد بلند شدم به نماز خوندن. فضای مسجد، اصلا آرام بخش نبود! یه عده نماز میخوندند و یه سری از خانمها هم یه گوشه نشسته بودند و حرف می زدند. ا ز پشت سر هم صدای حرف و بازی بچه ها می اومد. شاید هم من حالم خیلی بد بود و اینقدر تلاطم داشتم که آروم نمیشدم. اصلا یادم نبود که وضو دارم یا نه. نمی فهمیدم چی دارم میخونم. نماز خیلی تند تند خونده شد. بعد یه خانمی از بقیه خواست که کنار بشینند تا سفره افطار پهن بشه. منم دیگه بلند شدم بیرون اومدم.

بدون اینکه اونجا آروم بشم.

رفتم طرف ایستگاه اتوبوس و با اولین اتوبوس، رفتم بهارستان. تو صندلی اتوبوس ولو شده بودم و به بیرون نگاه میکردم. خوابم می اومد و دلم میخواست دل سیر بخوابم و دیگه بیدار نشم. دستام هم کلا قفل شده بود. کیف پولم رو به زور نگه داشته بودم. به خاطر ماه رمضون، مغازه ها اکثرا بسته بودند. تک و توکی مغازه باز بود. از جلوشون رد میشدم ولی نه حس خرید داشتم، نه اصلا برای اون کار  اومده بودم.

فقط شکم فروشی ها باز بودند. آش فروشها، ساندویچی ها و تک و توک رستورانی که اونجاها هست. میل خوردن نداشتم. یه چیزی گلومو فشار میداد.

بعد رفتم وسط میدون بهارستان و یه جا نشستم و به فواره ها خیره شدم. اونجا بغضم ترکید و گریه کردم. دوست داشتم یکی دو ساعت دیگه همونجا بشینم ولی ترسیدم اتوبوس دیگه ساعت کارش تموم بشه. خب از بهارستان به طرف جمهوری هم فقط باید با اتوبوس رفت و مسیر ماشین رو نداره.

رفتم سوار اتوبوس شدم و بعد از ده دقیقه حرکت کرد. رسیدم خونه و رفتم داخل. مانی خوابیده بود. ساعت ده و خرده ای بود.

تو ظرفشویی، دو تا بشقاب بود. فهمیدم به مانی غذا داده. قابلمه عدس پلو هم روی گاز بود. فقط اونو گذاشتم تو یخچال. دیگه به هیچی دست نزدم. لباسامو درآوردم و بدون اینکه چیزی بخورم، رفتم خوابیدم.

دیروز صبح هم خودم مانی رو بغل کردم گذاشتم تو ماشین و با هم اومدیم. هنوز دستام درد میکرد ولی کارم خیلی زیاد بود. دیدم نمیشه پست بذارم. هی باید برم، هی باید بیام! فایده نداره. رشته کلام از دستم میره.

خلاصه که کار تموم شد و یه کم تونستم قرآن بخونم و بعدش هم رفتم دنبال مانی.

بردم گذاشتمش خونه و مهدی انگار نه انگار از ماجرای دیشب. اومد مانی رو بغل کرد و منم زود رفتم داخل و رختخواب مانی رو انداختم تو ماشین و روشنش کردم. بعد یه تیکه ماهیچه رو گذاشتم تو ماکروفر که آب بشه یخش و یه پیاز پوست گرفتم و با هویچ انداختم تو یه شیشه جای سس و ماهیچه و نمک رو هم بهش اضافه کردم و گذاشتم تو یه قابلمه آب و گذاشتم رو گاز. بعد رفتم لباسمو عوض کردم و یه دستی هم به صورتم کشیدم. مهدی گفت: کجا؟

گفتم: دارم میرم مستاجر بلند کنم!!!!!!! گفت: خب بذار منم بیام! گفتم: مانی گرمازده میشه. با بنگاهی قرار دارم با اون میرم. فقط حواست باشه آب این قابلمه کم شد، توش آب بریز. کار ماشین هم تموم شد رختخواب مانی رو بیرون تو بالکن پهن کن که تا صبح خشک بشه.

بعد در و کشیدم و رفتم سوار ماشین شدم و قبلش به بنگاه زنگیدم که من دارم میام. خلاصه رسیدم در بنگاه و دوباره به آقاهه زنگیدم که بیاد با هم بریم در خونه مستاجر. البته ساعت هفت با خریدار قرار داشتیم که بیاد یه مبلغ دیگه از پول رو بده. منتها تا وقتی ایشون برسه، قرار بود با بنگاهی یه بار دیگه بریم به مستاجر بگیم که بلند بشه. بنگاهی گفت: آشتی خانم! باعرض شرمندگی من الان مشتری دارم و اگه میشه، یکی دیگه از بچه های بنگاه رو بفرستم. گفتم: هر کس که خودتون صلاح میدونید!

بعد یه پسر جوون اومد طرف ماشین که قبلا هم تو بنگاه دیده بودمش. با بینی عمل کرده و خیلی مرتب!!!!! موهاش فشن و یه کلاه کپی هم سرش گذاشته بود. البته کلاهه، فقط نقاب داشت و موهاش از بالاش پیدا بود!!!!!!

ضبط رو خاموش کردم و اومد نشست تو ماشین و راه افتادیم به طرف خونه.

نمیدونم تا حالا بریانک رفته اید یا نه. پره از کوچه های خیلی خیلی باریک که وسطشون هم جوی آبه! من از تو خیابون قزوین رفتم و  سر خیابون مورد نظر خواستم پارک کنم که پسره  گفت: بریم تو خیابون! گفتم کوچه اش خیلی باریکه. میتونیم رد بشیم؟ گفت: آره بابا. اینهمه ماشین چه جوری رفته اند!!!! آقا من احمق هم عقلمو دادم دستش و رفتم داخل و هی کوچه تنگتر و تنگتر میشد. وسط کوچه هم جوب!!!!!!!!!! خلاصه در خونه نگه داشتیم و رفتیم بالا و دیدیم مستاجر نیست! پسره گفت: اینا بلند بشو نیستند! همسایه طبقه بالا اومد و باهام احوالپرسی کرد و گفت که دو روز قبل خانم مستاجر بهش گفته که دارم وسایل رو جمع میکنم که برم!

یه کم خیالم راحت شد و دیگه کاری برای انجام نداشتیم. با ایشون خداحافظی کردیم و اومدیم سوار ماشین شدیم و دیگه نمیشد اون راه رو برگردیم! اینه که مستقیم رفتیم جلو و یه جا باید از یه کوچه ای رد میشدیم که وسطش بازم جوی آب بود و از کناره های ماشین هم هیچ جایی نبود و مثلا از کنار ماشین تا دیوار، از هر طرف دو وجب فاصله بود! خلاصه کوچه رو تا ته رفتیم و باید می پیچیدیم تو یه کوچه دیگه!

به خودم لعنت می فرستادم چرا به حرف این پسره گوش کرده ام!!!!! خلاصه ما از کوچه بیرون اومدیم و پسره گفت: بپیچ سمت راست. منم پیچیدم و اون طرف هم یه تاکسی وایساده بود که من رد بشم که پشت سرم بیاد. من دیگه جلو رو ندیدم. چون اولا به خیابونهای اونجا آشنا نیستم، دوم اینکه اصلا جای دور زدن نبود.

یه دفعه لاستیک جلو سمت چپ، افتاد تو جوی آب!!!!!!! از ماشین پیاده شدم و هاج و واج فقط نگاه میکردم! همزمان در دو سه تا خونه باز شد و یه سری هم وایسادند به تماشای فیلم سینمایی!

راننده تاکسی پشت سرم گفت: من گفتم خخخخخخخخخخخخخخب! ولی گوش نکردی. من سی ساله راننده ام، از این کوچه نمیام! شوما چطور اومدی؟؟!!

هیچی نداشتم بگم. همون موقع یه پسر تنومند با موتور رد شد و گفت: یکی باید بشینه رو صندوق عقب ماشین، سمت چپ، که سنگین بشه و بتونی ماشین رو دربیاری.

فکر کردم خودش این کار رو میکنه. ولی یه پسر دیگه نمیدونم از کجا اومد پرید پشت ماشین و اون پسره که از بنگاه اومده بود، نشست پشت فرمون و با یه حرکت، ماشین رو درآورد!!! بعد ماشین رو برد جلوتر پارک کرد و منم از همه اهل محل تشکر کردم و رفتم نشستم پشت فرمون و با پسره برگشتیم بنگاه! خلاصه رسیدیم بنگاه و خیلی شلوغ بود و دو هراز نفر نشسته بودند و بنگاهی هم عذرخواهی کرد و گفت یه کم صبر کن تا کار اینا رو راه بندازم. خیالشو راحت کردم که قرار ما ساعت هفته و حالا بیست دقیقه زمان داریم. اونم به کارهاش رسید و بقیه هم کم کم میرفتند و بنگاه خلوت میشد. خلاصه هفت و بیست دقیقه خانم خریدار اومد و عذرخواهی کرد از تاخیرش و گفت که ماشینش خراب شده بوده و برده داده تعمیرگاه.

خلاصه این خانم یه کم دیگه به ما پول داد و تشکر کرد که دارم باهاش راه میام و اونم داره به شدت کار میکنه که بتونه پول این خونه رو جور کنه. البته 45 تومن اوراق میخره و وام میگیره و بیست تومن هم حدودا وقتی خونه رهن بره دستمونو میگیره.

خلاصه اینکه اون خانم رفت و منم جمع کردم که بیام، دیدم بنگاهی داره با دو انگشت، تایپ میکنه و جون میکنه! گفتم: من دستم تنده! اگه میخواهید براتون بزنم! گفت: خدا خیرتون بده! خلاصه منم نشستم و تند تند براش زدم و بعدش یه جاهاییش رو اصلاح کردم و یه قرارداد بود که جای امضا هم براش گذاشتم و کلی دعا به جونم کرد! بعدش دیگه سوار ماشین شدم و راه افتادم به طرف خونه.

بیست دقیقه به نه رسیدم. جنازه بودم!

از در که وارد شدم مانی گفت: مامان آشتی رو دوست ندارم! لباسهامو درآوردم و کیفم رو کنار مبل گذاشتم و گفتم: چرا؟ روشو کرد اونور. رفتم بغلش کردم و خودشو تو بغلم لوس کرد و گفت: خوابم میاد. گفتم بیا اول شام بخوریم.

بعد رفتم آشپزخونه و عدس پلو رو گذاشتم گرم بشه و تا آماده بشه، یه کم سالاد خوردم و بعدش سفره انداختم و هر کاری کردم، مانی غذا نخورد. به زور یه کم هندونه خورد. بعد هم سرشو گذاشت رو پام. البته یه کم هم سر سفره با هم بازی کردیم و مهدی کمک کرد سفره جمع شد و دیگه ساعت بیست دقیقه به ده بود. یه همت کردم و تو اون بیست دقیقه مسواک زدم و ارایشم رو پاک کردم و رفتم تو آشپزخونه و ظرفها رو گذاشتم تو ماشین و دستی به آشپزخونه کشیدم و رفتم پای فیس نشستم. مانی رفت خوابید ولی هی سرفه میکرد. هی سرفه میکرد. خب مال آلرژیشه دیگه. مهدی هم هی نگران میرفت تو اتاق و برمیگشت. یه کم آب جوش برای مانی بردم که نخورد. چون تو خواب بود. مهدی گفت: چه کار کنم؟

گفتم: برو از داروخونه شبانه روزی، شربت ضد سرفه بگیر. بگو برای حساسیت. رفت و منم کنار مانی دراز کشیدم و پشتشو مالیدم. بعد مانی هی سرفه کرد و سرفه کرد تا بالاخره تو خواب بالا آورد. ما هم همیشه یه سطل کنار رختخوابش آماده داریم. خلاصه دیگه بچه بیدار شد و پاشد نشست و دست و صورتشو پاک کردم و مهدی که رسید، به زور بهش شربتش رو دادیم و خوابید.

بعد رفتیم تو هال و من میخواستم برم دوش بگیرم و بخوابم که مهدی سر حرف رو باز کرد و گفت: یه مشاور پیدا کن که بریم پیشش!!!!!!!!!!

خیلی سال گذشت تا به اینجا رسیدم. خیلی تحمل کردم تا به اینجا رسیدم. سالها من گفتم مشاور، اون گفت نه! تکراریه! ولی چند وقت پیش یکی از دوستام که روانشناسه گفت: مهدی تو رو گذاشته گوشه رینگ و هی داره بهت بوکس میزنه. ولی اون زودتر از تو خسته میشه. آره مهدی خسته شده! ولی دیگه از منم چیزی نمونده! نه از جسمم نه از روح و روانم!

هیچی نگفتم. گفت: بریم مشاور بگه چه کار کنیم. اینجوری داریم آب میشیم ذره ذره. مانی هم کم کم داره بزرگ میشه. دیگه می فهمه. روش تاثیر میذاره. عصر که اومدی داشتی رختخوابهای مانی رو جمع میکردی، فکر کردم میخوای بری خونه دوستت! میخواستم نذارم! چون بدون مانی نمیتونم زندگی کنم! من از صبح تا شب به مانی فکر میکنم. عصرها چشمم به دره که مانی بیاد. دوریشو نمیتونم تحمل کنم!!!!! ولی آشتی بیا یه کاری بکنیم.

بعد شرایط جدایی رو گفت که اگه جدا بشیم چی میشه و چی نمیشه و از این حرفا. دوباره حرف زدیم و این بار دیگه من رغبتی برای حرف زدن نداشتم. چقدر حرف بی عمل و بی نتیجه! ولی اون میخواست به نتیجه برسه. میخواست یه کاری بکنه. گفت: یه مشاور پیدا کن. ولی نه مثل اون یکی که هی کلمه های قلنبه سلنبه میگفت و ما نمی فهمیدیم! گفتم: من از کجا پیدا کنم؟ چه میدونم طرف چه جوریه! از حالا داری تعیین تکلیف میکنی که مشاور فلان باشه و بهمان نباشه؟؟!! خودت پیدا کن اصلا.

گفت: تو خودت با هزار نفر رابطه داری. خب بپرس. من کسی رو ندارم که.

بعدش حرف افطاری شد و بهش گفتم: دیگه خیالت راحت باشه. افطاری آخر هفته مامانم این رو کنسل کردم! گفت: چرا این کا ررو کردی؟ ما با هم این برنامه رو گذاشته بودیم (!!!!!!!!!!!!!) چرا تنهایی کنسل کردی؟؟!!

گفتم: با هم برنامه گذاشته بودیم؟؟؟؟!!!!!!!! من یه ماه پیش برنامه گذاشته بودم. تو هم عین این یه ماه مغز منو خوردی. مامانت اینا هم اومدند و رفتند، دهن منو سرویس کردی. دیگه نخواستم این عذاب رو سر خانواده خودم بکشم. اینه که کنسلش کردم.

گفت: نباید این کار رو میکردی!!!!!! گفتم: به هر حال کردم! دیگه توان و کششم ته کشیده و حوصله ندارم. نمیدونم آخرش کجاست. ولی من دیگه بریده ام. فقط اون نقطه آخر رو نمیدونم.

البته اینم بگم که مامانم خودش کنسل کرد! یعنی دیروز زنگید که آشتی تو هفته پیش مهمون داشتی و پدرت دراومده و من میدونم خسته هستی. با کار و بچه و همه اینا. ول کن ما نمیاییم. داداشت هم که امسال حالش بده و روزه نمیگیره. گفتم: آخه مامان وقتی داشتم عروسمون رو دعوت میکردم واسه افطاری، خیلی خوشحال شد و گفت برم به مامانم بگم که آشتی منو واسه افطار دعوت کرده! بعد مامانم گفت: خب میخوای بعد از ماه رمضون یه شب شام بیار که بریم دریاچه ته همت که هواش هم عالیه. تو خونه عذاب میشه واست پذیرایی کردن. گفتم: خب یه کار بهتر بکنیم. افطاری روز پنجشنبه رو ببریم اونجا بخوریم. من شوید پلو با ماهیچه درست میکنم! گفت: میوه و تنقلات هم با من.

بعد قرار شد بزنگه به داداشم و بهش بگه. یعنی دیگه عذاب خونه تمیز کردن هم نداریم. هرچند خونه مرتبه. پذیرایی هم نمیخواد بکنیم. فقط خانم برادرم روزه است که واسش نون زنجفیلی میخرم که ماه رمضونها خیلی دوست داره بخوره. ولی دیگه اینا رو به مهدی نگفتم، تا یه کم عذاب وجدان بگیره فعلا!

حالا یه مشاور هم نزدیک اداره هست، که فعلا امروز بزنگم ببینم کی یه وقت به خودم میده! یه بار برم پیشش، بعد اگه خوب بود بگم مهدی هم بیاد.

بالاخره به اونجا رسید که اونم به ستوه بیاد.

هرچند که دیگه هیچی ازم نمونده. واقعا نمونده.

دیروز یه نشانه قشنگ دیدم که دلمو آروم کرد. فعلا دستام خیلی درد میکنه. اجازه بدید دیگه ننویسم در اون مورد. طلب شما از من، نشانه ای که فردا براتون میگم!

 

[ سه‌شنبه ۱٧ تیر ۱۳٩۳ ] [ ٦:٥٠ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ