چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلاااااااام به قلب پاکتون. به دلهای مهربونتون که این روزها و شبها اینهمه دارید برام دعا میکنید. صبح قشنگتون بخیر و شادی.

من دلم نمیاد به یه روزه دار بگم برام دعا کنه. اون داره اینهمه ساعت چیزی نمیخوره، اونوقت بهره اش رو من چه جوری ببرم. ولی می بینم سحر و افطار و کلا همه روز همه دارید دعام می کنید. همه اش حس میکنم یه عالمه ادم دارند برام انرژی مثبت می فرستند. همه اش رو جذب میکنم. غیر از کسانی که کامنت میذارند هم میدونم یه عده هم دعا می کنند و اینجا نمیگن. کاملا حس میکنم.

دستهای پاک همه تون رو می بوسم. منم برای شماها دعا میکنم. اندازه اونی که هستم.


خب این روزها ساعت یکربع به پنج  از اداره میام بیرون. یعنی چون ماه رمضونه خیلی ها رفته اند از شرکت. ولی من مجبورم بمونم. اگه کاری نداشته باشم، یا وب میخونم یا قرآن. جالبه این دو سه روز که حالم خوب نبود ـ حال دلم خوب نبود ـ سوره توبه رو میخوندم. یعنی رسیده بودم به سوره توبه. خدا منو ببخشه ولی هی میخوندم که زود تموم بشه! آخه تو سوره توبه خدا خیلی از دست یه سری ناراحته و هی اونا رو به عذاب مژده (!) میده. و هی کارهای بدشون رو می شمره. و صد البته که هیچکس اینقدر نیست که بتونه خدا رو ناراحت کنه و خدا از همه بزرگتره. ولی خب، مراتب کار زشتشون رو اینجور نشون میده.

من نمیدونم چه عذابی خدا در نظر گرفته. درسته اسم آتیش و جهنم و این عذابها رو میاره. ولی به نظرم همه اش انتزاعیه. یعنی به نظرم دور شدن از رحمت خدا، تبدیل میشه به آتیش. حالا نه حتما اونی که میسوزونه. یعنی دوری از رحمت خدا اینقدر عذاب آور میشه. البته اینا تعابیر منه. نه علم قرآنی دارم و نه دانش اسلامی. با دلم خدا رو شناخته ام و همینقدر هم می شناسمش. شاید هم اشتباه کنم.

البته تو همین سوره توبه هم از رحمتش اسم میاره و میگه هرکی کار خوب کنه، منم چیزهای خوب براش در نظر میگیرم. حتما منظورش توجه و لطفشه. خلاصه بالاخره دیروز رسیدم به سوره یونس و همه اش منتظر بودم برسه به جایی که قصه تعریف میشه. جایی که حضرت یونس میره تو شکم نهنگ ولی لطف خدا شامل حالش میشه.

القصه، این روزها قرآن حالمو بهتر میکنه. لااقل یه کم آرومم میکنه در لحظه. قبلا اینجوری نبودم و صدای قرآن منو یاد مراسم تدفین و فاتحه می انداخت. خدا رو شکر به خاطر این روزها.

رفتم دنبال مانی و دیروز برای اولین بار، پلیس جریمه ام کرد چون روز فرد بود و پلاک ماشین منم زوج! خب چه جوری میشه تا ساعت شش و هفت وایسم که طرح تموم بشه؟؟!! کجا وایسم؟ بهم اشاره کرد که وایسم ولی جای وایسادن نبود و منم رفتم و از تو آینه دیدم که نوشت!

فدای سر همه مون!

حالا اگه ببینم زیاد گیر میدن، مجبورم طرح بخرم هر هفته و البته روزی دو بار برای یکشنبه ها و سه شنبه ها. روزی بیست و چهار تومن! میشه هفته ای پنجاه تومن و ماهی دویست تومن. واقعا زور داره الان با این مشکل جیب خوشگلم! یا اگه مانی صبح بیدار باشه، اون روزها ماشین نیارم. منتها چون گرمه، یه کم دست دست میکنم و مردد میشم.

حالا ببینم تا هفته دیگه چی میشه.

دیروز رفتیم خونه با مانی و مهدی بازم اومد جلومون و خب رفتارش دوباره خوبه. و این بیشتر منو عذاب میده. این یعنی تعادل نیست. یعنی پام رو زمین سفت نیست. همه اش رو پل چوبی معلق دارم راه میرم که دیواره های پل هم طنابهای شله! زیر پا هم یه دره که تهش رو نمی بینم! خودم الان از این تصور، دلم خالی شد. درسته دست خدا محکم نگهم داشته ولی حسم خوب نیست. شریک زندگیم ثبات نداره و نمیتونم رو محبت هاش حساب کنم. چون ممکنه یه ربع دیگه کاملا عوض بشه.

از در که رفتم داخل، اول یه بسته فیله بیرون گذاشتم و بعد زنبیل برداشتیم و با مانی رفتیم خرید. نگفته بودم؟ واسه خلاص شدن از شر کیسه پلاستیکی، چند روزه که یه زنبیل چوبی و البته حصیری در نظر گرفته ام که با اون میریم خرید. خرید که میگم، همون مثلا شیر و ماست ! دیروز هم مانی زنبیل رو برداشت و گفت: زنبیل می بریم که کیسه پلاستیکی استفاده نکنیم!!!!!

خلاصه رفتیم و خرید کردیم و برگشتیم. من رو کاناپه دراز کشیدم و از مانی خواستم پتوشو بندازه روم که بخوابم. مهدی و مانی هم بازی می کردند و در جریان همون بازی، مانی، دستشو پرت کرد و مهدی رو زد. مهدی هم ناراحت شد و دعواش کرد و بردش گذاشتش تو اتاق. منم دخالت نکردم. چون واقعا مانی کار بدی کرده بود! بعد از چند دقیقه که مانی داشت تو اتاق گریه میکرد و صدام میکرد، رفتم تو اتاق و مانی پرید تو بغلم و منم بهش گفتم که نباید به پدرش بی احترامی کنه. گفتم: آدم باید به باباش احترام بذاره. اون از صبح زحمت میکشه و میره کار میکنه و پول میده که تو بری خوردنی های خوشمزه بخری. که لباس و اسباب بازی بخری. وقتی مریض میشی، میره برات دوا میخره و تا صبح مواظبته. اون پدرته و باید بهش احترام بذاری. ببین من به بابا بزرگ احترام میذارم. ببین وقتی از در میاد تو، من جلوی پاش بلند میشم! بابا مهدی هم همینطوره. به پدرش احترام میذاره. احترام کار خوبیه و تو هم باید این کار رو بکنی. حالا برو ازش معذرت بخواه.

از اتاق بیرون رفتیم و مانی رفت جلوی مهدی گفت: بابا...

مهدی نذاشت حرفش تموم بشه. گفت: اصلا طرف من نیا! باهات کاری ندارم!

گفتم: مانی میخواد عذرخواهی کنه.

مانی هم لب پایینشو آویزون کرده بود و سرشو انداخت بود پایین و داشت زمینو نگاه میکرد. مهدی گفت: چی میخوای بگی؟ مانی سرشو بلند کرد و گفت: نخواستم بزنمت! دستم پرت شد!!!!!!! ببخشید! بعد رفت تو بغل مهدی و اونم نتونست رو جدیت خودش باقی بمونه و بغلش کرد. بعد مانی از مهدی جدا شد و اومد طرفم و گفت: بهش احترام گذاشتم! حالا بریم تو اتاق کارتون ببینیم!!!!!!!!!!

گفتم: ولی من میگم بیا یه کم ماشین بازی کنیم. بلدی مسابقه بدی؟ گفت: آره.

رفت ماشینشو آورد و نشستیم به ماشین بازی. همیشه هم بهش نمیگم که تو برنده ای! گاهی میذارم ببازه که اگه یه جا تو زندگی بازنده شد، دهنش صاف نشه. زندگیه دیگه. گاهی برد داره و گاهی باخت!

بعد مانی خودش رفت دنبال بازی و دوباره مهدی حرف زد و تو حرفهاش گفت: اگه از هم جدا زندگی کردیم، میتونی به فلان دوستت بگی بیاد پیشت بمونه! گفتم: نیازی به کسی نیست. خودم تنهایی زندگی میکنم. حوصله کسی رو ندارم. گفت: خب یکی کنارت باشه خیال منم راحت تره!!!!!!!! گفتم: تو دیگه به من چه کار داری؟ من دیگه مستقلم. گفت: خب یه وقتهایی که همدیگر رو می بینیم! گفتم: چرا باید ببینیم؟ دیدار به قیامت باشه. گفت: دیدار به قیامت باشه؟؟؟؟!!! خب آدم دلش تنگ میشه. حالا زیر یه سقف نمیشه زندگی کرد. ولی خب میتونیم مثل دو تا دوست با هم باشیم!

گفتم: دلیلی نداره! دو نفر ـ بعد از ده سال زندگی مشترک ـ یا می تونند با هم زندگی کنند، یا نمی تونند. دیگه شل کن و سفت کن نداره! بعدش وقتی از هم جدا بشیم، ممکنه کسی وارد زندگی من بشه، یا حتی زندگی تو. مسلما دیگه نمیشه برای هم وقت بذاریم!

یه کم فکر کرد و ناراحت شد و گفت: آره خب........ ولی به خاطر مانی!

اینو به شما میگم. من که دیگه رو زانوهام بخندم بخوام کسی رو وارد زندگیم بکنم. اونم بهش بلوف و شکم سیری زدم که بدونه دلم واقعا ازش کنده شده و از دست حرفهاش سیاهه. وگرنه اونی که عشق بود و اونهمه برام عزیز و دوست داشتنی بود، اونی که همه زندگی و احساس و توانم رو برای باهاش بودن گذاشتم، اینجوری به لجن کشیده شد. دیگه بقیه روابط میتونه چه جوری باشه!!!

بعد شما ببینید این آدم واقعا ثبات نداره! خب اگه من اینقدر خوبم که تو نمیتونی دوری منو تحمل کنی و بعد از جدایی هی میخوای از من خبر بگیری و دلت تنگ میشه، خب چرا میخوای جدا بشی؟ اگه اینقدر بدم که میخوای جدا بشی، خب دیگه دلتنگی واسه یه آدم بد، یعنی چی؟ اینا همون تناقضاته.

به قول یک عزیزی: میدونی بن بست زندگی کجاست؟ جایی که نه حق خواستن داری و نه توانایی فراموش کردن!

و اینجوری میشه که آدمها به فنا میرن اساسی. چون نه راه پس دارند و نه راه پیش. مثل همون کسی که روی لبه اره نشسته. نه میتونه بره جلو، نه میتونه بره عقب!همینی که الان من و مهدی روش نشسته ایم!!!!!! اگه مانی نباشه و خودمون هم بتونیم از پس کندن از این زندگی بربیاییم، خب می کنیم و میریم گورمونو گم میکنیم. ولی یه چیزی پامونو به این زندگی زنجیر کرده. شاید عادت به این زندگی باشه. شاید اینکه میدونیم جدایی از هم، شرایط بهتری رو از الان نخواهد داشت. دعواها و بگومگوها تموم میشه. ولی شکل مشکلات عوض میشه. حالا یه بچه وسطه که تا آخر عمرش از این جدایی زجر میکشه و میخواد پدرو مادرش با هم باشند. و برای یکی مثل من ـ که خیلی ها هم شرایط منو دارند ـ باید برگردم خونه بابام و صد نفر بخوان بچه مو تربیت کنند و کلا استقلالم بره به فنا و یکی مثل مهدی دیگه بره بشه بابا بزرگ خانواده اش و از صبح تا شب گره های زندگی باباشو باز کنه!!!!!!

نمیخوام بگم همه اینا دلیل موندنه. اینا هم دلیل موندنه. وگرنه میدونم همون مانی، دیگه کم کم دعواهای ما براش عذاب آور میشه و بزرگتر که بشه، خودش میخواد از این دعواها خلاص بشه و شاید یه روزی ترجیح بده پدر و مادرش از هم جدا باشند تا اینکه بخوان هی با هم بجنگند!!!!!!

آدم روراستی هستم. لااقل سعی میکنم سر خودمو کلاه نذارم. یه وقتهایی میگم آشتی! شاید اگرم مانی نبود، به این راحتی از این زندگی دل نمیکندی. خب آخه خیلی براش زحمت کشیده ام. ساعت به ساعت کار کرده ام و پول تو این زندگی آورده ام. خشت خشتش رو ساخته ام. الان کجا برم که بخوام از اول بسازم؟ و چی رو بسازم. حوصله و اعصاب یه رابطه دیگه رو اصلا ندارم. تنها زندگی کردن لااقل بهتره. ولی خب، خودم هم روزی صد بار اینا رو میگم و میگم و به نتیجه نمیرسم.

همه دوستان دیروز لطف کردند و یه سری بهم آدرس مشاوره هایی رو دادند. ولی خب، تعداد زیادی هم وبلاگ صبورانه ـ اگه اشتباه نکنم ـ رو معرفی کردند که باید باهاشون تماس بگیرم و تا مهدی راغبه، برای جلسات مشاوره اقدام کنم. دیشب هم مهدی دوباره اصرار دشت که بریم پیش مشاور.

پناه بر خدا. تا ببینیم چی میشه. خوبه اینجا هست و من بلند بلند فکر میکنم. یادمه چند سال پیش وبلاگی بود به اسم بلند فکر میکنم. ـ اگه اشتباه نکنم اسمش این بود. ـ و نویسنده اش هم خانمی بود به نام فینگیل بانو که من روزی صد بار میرفتم که نوشته هاشو بخونم. قلم خیلی روون و قشنگی داشت. نمیدونم شماها می شناسیدش یا نه. میخوام بگم منم اینجا با صدای بلند پیش شماها فکر میکنم. تا خدا چی بخواد و نتیجه کار چی بشه.

خلاصه که ساعت هفت بلند شدم و مایه جوجه چینی رو درست کردم و گذاشتم تو یخچال. بعد فیله ها رو خوابوندم تو مواد و گذاشتم تو یخچال بمونه. اول مهدی گفت شام بریم بیرون. گفتم بریم ولی من شنیده ام خیلی خیلی شلوغه و یه ساعت باید تو صف وایسیم. ولی خودت میدونی. بعد بلند شدم واسه شام درست کردن. چون قرار شد دیگه نریم. خلاصه جوجه ها رو سرخ کردم و شکر خدا مانی خورد چند لقمه و منم سفره رو جمع نکردم و بعدش با مانی رفتیم مسواک زدیم و رفتیم که بخوابه. ولی بیدار شد و گفت: من میخوام غذا بخورم! دوباره رفتیم و یکی دو لقمه دیگه خورد و اومد خوابید!!!! دیگه سفره رو جمع کردم و غذاها رو هم جابجا کردم و اومدم نشستم.

یکی از همکارهام دیروز هی با اصرار فیش آزمایش مانی رو گرفت و گفت که سر راه میره جواب رو میگیره. بهش دادم ولی بعد با خودم فکر کردم بهتره خودمون بریم بگیریم و همونجا به دکتر بیمارستان هم نشون بدیم. خلاصه شب به مهدی فیش رو دادم و رفت گرفت جواب رو و وقتی برگشت، دیدم دوباره با یه کیسه دوا برگشته. البته یه شیشه توش بود. دکتر تشخیص داد که مانی کم خونه و براش شربت نوشته بود. دیگه من روم نمیشه این شیشه رو بدم مهد به مانی بدن.

یعنی فکر کنید روزی دو بار که شربت ضدسرفه بهش میدن و یه شربت تقویتی و اینم که صبح گذاشتم تو کیفش که بهش بدن! بعد همین که مربی های این مهد، اینقدر با حوصله برای مانی وقت میذارند و بهش دوا میدن برام یه دنیا می ارزه. دیروز مانی شیشه دوای سرفه اش رو دستش گرفته بود و میگفت: خاله از این بهم داد و خوشمزه بود!

همین برام یه دنیا می ارزه! خدا بهشون سلامتی بده که با زبون روزه، مثل یه مادر رو سر بچه ها هستند و اونهمه هم خوراکی بهشون میدن! با اون حقوق کم! واقعا باید دستهاشون رو بوسید.

حالا باید رو تغذیه مانی برای درمان کم خونی بیشتر کار کنم. مثلا هفته ای دو بار تو مهد، صبحانه عدسی دارند. خودم هم عدس پلو درست میکنم. باید گوشت قرمز بیشتری بهش بدم. و البته زردآلو هم خوبه. ولی میترسم بهش بدم. چون میوه تابستونیه. همون خشک شده و قیسی رو بهش بدم فکر کنم خوبه! ایشالا که بخوره. پناه بر خدا.

دیشب مهدی اومد گفت: آشتی بیداری؟ چشمامو باز کردم و گفت: چیه؟ گفت: بیا ببین چی شد!!!!!! آلمان، شش تا گل زد به برزیل!!!! گفتم: نععععععععع! گفت: بیا ببین! بعد نشونم داد که دو سه تاش به فاصله چند دقیقه بوده و میگفت که طرفدارهای برزیل چه اشکی می ریخته اند!!!!!! بعد من خوابیدم دوباره و بعد از بازی که مهدی اومده بود بخوابه، تو خواب ازش پرسیدم: نتیجه چی شد؟ گفت: هفت بر یک!!!!!!!! بعد هی میگفت: امشب هم هلند سوراختون میکنه! بابای مسی رو درمیارن، حالا بذار!!!!!

تو خواب گفتم: عمرا!!!!!! لوله تون میکنیم امشب! حالا وایسا!!!!!

ولی خب، ته دلم لرزید! امشب اگه هلند رو هم ببریم، ما می مونیم و آلمان. لعنتی امسال چقدر هم خوب داره بازی میکنه و نتیجه میگیره! اگه فینال بین آرژانتین و آلمان باشه، فینال سال 90 دوباره تکرار میشه که آلمان قهرمان شد. مهدی الان دیگه به شدت طرفدار آلمانه. ببینیم چی میشه. ظاهرا بوی خون میاد!!!!!!! چشمک

دیشب که دلش بود بره پیش داداش و پسرخاله ام اینا و فوتبال رو ببینه. بهش گفتم بره، ولی گفت: من زن و بچه ام رو نمیذارم و برم! گفتم: پس چه جوری میخوای از ما جدا زندگی کنی؟ گفت: خب اون فرق میکنه! (شما بگید چه فرقی؟؟!!)

 

 

[ چهارشنبه ۱۸ تیر ۱۳٩۳ ] [ ٦:۳٩ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ