چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلاااااااااااااام صبح قشنگ همه تون بخیر و نیکی و شادی و هرچی خوبیه تو دنیاست!

بهترین ها رو براتون میخوام. تو این روزهای گرم. ولی ایشالا دلهاتون گرم باشه!

بازم انگار رفته ام تو جلد این گوینده های رادیو! خدا رو شکر به خاطر امروز. امروزم هدیه زندگی رو از خدا گرفته ایم و تا حالا که زنده ایم! معلوم هم نیست تا کی، ولی هستیم. پس تا مهلت تموم نشده، به بهترین شکل زندگی کنیم. به بهترین شکل زندگی کردن هم یعنی شاد بودن و به دیگران شادی بخشیدن! رمز زندگی به نظر من، همینه!


یه اتفاق خیلی خیلی بزرگ برای من افتاده. خیلی بزرگ. البته تو فکرم. و همین، باعث شده چند روزه که زیر و رو شده ام. الان براتون میگم. خدا کنه نشانه از یادم نره و به اونم برسم. اووووووه چقدر حرف دارم امروز. خدا به دادتون برسه!نیشخند

از چهارشنبه بگم که تا ظهر که با مامانم می حرفیدم ایشون گفتند که برنامه افطاری رو کنسل کن و بعدش قرار شد من گوشت بپزم و اونم شوید پلو درست کنه و پنجشنبه شب بریم بیرون. اینو که یادتونه. بعدش یه دفعه گفتم خب چه کاریه! همون چهارشنبه شب شام بریم بیرون. که بعد از تماس با مهدی فهمیدم پسرها رو دعوت کرده که چهارشنبه شب بیان خونه مون!!!!!! دیگه برنامه افطاری و بیرون رفتن موند برای پنجشنبه شب.

چهارشنبه عصر که با مانی میرفتم خونه، سر راه اول شیرینی زنجفیلی برای خانم برادرم خریدم که روزه میگیره و ماه رمضون این نوع شیرینی رو میخوره. بعد رفتم دو کیلو ماهیچه  و نیم کیلو فیله خریدم و دو تا هم قلم. بعد اومدیم خونه و سبزی خوردن هم گرفتم سر راه و دیگه رسیدیم و دیدم یکی از پسرخاله هام اومده و دیگه رفتم تو آشپزخونه و مشغول شدم.

اول سبزی رو پاک کردم و تو کاسه بزرگ خیسوندم! بعدش قلم رو شستم و تو بزرگترین قابلمه ام (!) بارگذاشتم. بعد فیله و ماهیچه رو گذاشتم تو یخچال و آشپزخونه رو جمع و جور کردم و یه سری ظرف بود که شستم و سبزی رو از آب درآوردم و شستم و رفتم ده دقیقه دراز کشیدم. تو این فاصله داداشم هم رسید و دیگه ساعت هفت و نیم شد و دوباره رفتم تو آشپزخونه و دوباره خمیر جوجه چینی رو درست کردم و فیله ها رو شستم و خرد کردم و کنار گذاشتم. یه پسرخاله دیگه ام هم قرار بود بیاد. فکر کنید ده دقیقه به افطار رسید و همون موقع داداشم گفت: عه اشتی! این روزه است ها!!!!!!

گفتم: الان میگی؟؟!!! بعد فوری دویدم چای ساز رو روشن کردم و نون از فریزر بیرون گذاشتم تو ماکروفر و زود چای دم کردم و ریختم تو قوری و گذاشتم رو شیرجوش که سر گاز دم بکشه. اذان رو که گفت: نون و پنیر و سبزی و خرما رو میز بود و البته عسل که اونو نخورد. تا اینا رو بخوره، صندلی رو گذاشتم جلوی گاز و چند تا جوجه درست کردم و پسرخاله ام هم اومد تو آشپزخونه کنارم نشست و دادم یه کم بخوره. منم در مورد موضوعی که میخواستم باهاش بحرفم، باهاش حرفیدم و کلی تبادل نظر کردیم. مهدی اینا هم پای ایکس باکس بودند.

راستش اون موضوعی که تو فکرمه چند روزه، همین موضوعه که من و مهدی با هم یه کاسبی راه بندازیم و با این پولی که از فروش خونه بریانک به دستمون میرسه، یه غلطی بکنیم.

خب میدونید که این خونه، آخرین سالیه که بهش وام تعلق میگیره و میشه به راحتی فروختش! پس دیگه امسال باید فروخته میشد. ولی تا همین سه ماه پیش ما فکر میکردیم که می فروشیمش و با پولش، زمین شمال رو میسازیم و با پولی هم که از خونه بابای مهدی بهمون میرسه، تهران یه خونه می خریم و به همین زندگی معمولی مون ادامه میدیم. خب شرایط فرق کرد و خونه بابای مهدی اونجوری شد و کار مهدی هم اینجوری شد و خونه هم فروش رفت و ما موندیم و این شرایط. از سه شنبه شب به این چیزها فکر میکنم و یه جرقه ای تو ذهنم خورده و در این مورد یه مشورتی با پسرخاله ام کردم که البته اگه به اون گفتم، چون یه جورایی قراره با اون شریک بشیم.

میدونم شراکت بده ولی خب الان نمیشه براتون توضیح بدم. الان اگه تصمیم قطعی گرفته بشه برای انجام اون کار، ابتدا باید شریک باشیم. اگه عرضه داشتیم و کار رو توسعه دادیم، به راحتی میتونیم جدا بشیم. تا شرایط چی باشه. ولی به حمایت این پسرخاله ام خیلی نیاز داریم.

منو ببخشید که نمیتونم در موردش چیزی بهتون بگم. ولی سر فرصت ایشالا بشه که توضیح بدم براتون. شاید هم نشه! تا ببینیم چی پیش میاد!!!!!!!!

خلاصه که این چند روز به شدت دارم در این مورد فکر میکنم و فکر میکنم و فکر میکنم. و البته هنوز به خانواده هامون چیزی نگفته ایم. چون نه به داره نه به باره. ولی این سه روز دوباره سقف فکرم برداشته شده و فکر نکنید بلند پروازیه. همه اش فکر میکنم خودمون یه کاسبی راه بندازیم و لااقل اوایلش خیلی بیشتر مایه بذاریم و شاید خدا بخواد و از این زندگی کارمندی خلاص بشیم. به مهدی هم گفتم که دیگه خسته شدم از بس دنبال کار کم ساعت برای خودم و کار پر درآمد برای تو گشتم. دیگه من و تو سی و شش سالمونه و استخدام در مراکز دولتی که دیگه خواب و خیاله و جاهای خصوصی هم که پارتی آنچنانی میخواد. پس دیگه بی خیال استخدام بشیم.

این بیکاری تو و فروش خونه بریانک و این پولی که دستمون میاد، شاید خودش یه نشانه است. از هیچکی کمتر نیستیم و با پشتکار میتونیم خودمون یه کاری بکنیم. و البته با راهنمایی های پسرخاله ام که تو این زمینه تجربه داره.

خلاصه هی با پسرخاله ام می حرفیدم و مانی هم گشنه شد و اومد تو بغل پسرخاله ام نشست و اونم تند تند بهش جوجه چینی میداد. دیگه وقت شام شد و شام خوردیم و بعدش من دوباره رفتم تو آشپزخونه و به جابجایی ظرفها مشغول شدم و هی میخواستم برم یه دوش بگیرم که وقت نمیشد.

ارایش پاک کردم و مسواک زدم و دیدم گوشت رو هنوز خرد نکرده ام. دوباره رفتم تو آشپزخونه و ماهیچه رو شستم و خرد کردم و گذاشتم تو فریزر برای فردا. زیر قلم رو هم خاموش کردم. اول خواستم همون شب با مانی برم خونه بابام اینا ولی داداشم گفت بمون که بازی آرژانتین و هلند رو با هم ببینیم. خلاصه دیگه تا کارهام تموم شد، ساعت دوازده شب شد و منم فقط رسیدم برم پیرهن آرژانتین رو بپوشم و بیام روی کاناپه ولو بشم.

بازی شروع شد و بعد از نیم ساعت خوابم برد. یه بار هم آرژانتین گل خورد ولی آفساید بود. تو اون نیم ساعت از بازی هلند هم خیلی خوشم اومد و البته اگه جلوی هرکی دیگه بود، طرفدار هلند بودم ولی خب دیگه نمیشد آرژانتین رو ول کنم! خلاصه که دیدم اینطوری نمیشه. رفتم خوابیدم و وقتی بیدار شدم که مهدی اومد بخوابه. جرات نداشتم نتیجه رو بپرسم. گفتم: چی شد؟ گفت: تیمت برنده شد! گفتم: خدا رو شکر!

و اینم بگم که مهدی طرفدار اسپانیاست ولی الان که آلمان اومده فینال، وحشتناک طرفدار آلمانه و البته سالها طرفدار آلمان بوده ولی خب بیشتر باشگاهی دوست داره و اگه از اسپانیا و پرتقال طرفداری میکنه به خاطر کریستین رونالدوئه. خلاصه که جدال سختی در پیشه!!!!!!!!! ولی ما برنده میشیم!!!!!!!!

خلاصه پنجشنبه صبح بیدار شدم و  قابلمه قلم رو گذاشتم تو یخچال و یه دور ماشین لباسشویی رو روشن کردم و بی خیال ناهار پسرها شدم و سبزی و گوشت و گذاشتم تو کیسه و دو دست لباس هم واسه مانی و خودم برداشتم و به مهدی گفتم که کار ماشین که تموم شد، لباسها رو پهن کنه. بعد با مانی رفتیم اول ظرف یه بار مصرف خریدیم، بعد رفتیم خونه بابام اینا.

ناهار اونجا بودیم و مانی حسابی با پدربزرگ و مادربزرگش کیف کرد و منم ظهر حسابی خوابیدم و خستگی در کردم و عصر پاشدم یه دوش گرفتم و آرایش کردم و ماهیچه رو بار گذاشتم و مامان هم تصمیمش برای شوید پلو عوض شد و باقلا پلو درست کرد و برادر کوچیکه ام رسید و خاله اینا هم اومدند و پسرها هم همینطور و رفتیم نزدیک آبشار ته همت که البته من که تا حالا آبشاری ندیده ام.

جاتون خالی خیلی خوش گذشت. شب برگشتیم و من و مهدی خواستیم بریم خونه خودمون که مانی زد زیر گریه و چسبید به مامانم که میخوام پیش اینا بمونم و مامانم هم تو ماشین ما بود و ما رو به هیچی نگرفت و مانی رو زد زیر بغل و برد بالا! من و مهدی به هم نگاه کردیم و مهدی گفت: چه حرف ما، چه نکاح سگ!!!!!!!

خودم هم از کار مامانم ناراحت شدم. بالا رفتیم و در یک فرصت پیش اومده، به مامانم گفت که ما تصمیم داشتیم بریم خونه مون. ولی شما برای حرف ما ارزش قائل نشدی و مانی رو آوردی بالا. خب این دیگه از ما حساب نمی بره.  مامانم تازه فهمید که واقعا ما قصد رفتن داشتیم! هیچی نگفت.

خلاصه رختخواب انداختیم و خوابیدیم، اون شب داداشم و خانمش هم اونجا موندند و مامانم وقتی فهمید اونا می مونند، واسه عروسمون سحری درست کرد هرچند که ایشون میگفت: نمیخوام و بیدار نمیشم و الان خیلی سیرم. ولی مامان و بابام میگفتند تعارف نکن و حتما باید بلند شی سحر!

خلاصه خوابیدیم و دم خواب، مهدی بهم گفت: عیب نداره اگه موندیم. خودمون هم بچه بودیم، اینجور وقتها دوست نداشتیم بریم خونه خودمون. بذار به مانی هم خوش بگذره!

دیگه خوابیدیم و فردا صبح من ساعت ده بیدار شدم! آشتی دیگه خیلی تنبل شده تازگی ها!!!!!!!! دیگه ناهار هم اونجا بودیم و به مانی که حسابی خوش گذشت. هرچند که به شدت سرفه میکنه و آبریزش هم داره تو حدودی. حالا دوشنبه از دکتر فوق تحصص ریه هم وقت گرفتیم براش. ایشالا دیگه خوب خوب بشه و ایشالا هیچ نی نی هیچوقت مریض نباشه!

دیگه عصر جمعه رفتیم خونه مادرشوهرم و شام هم اونجا بودیم و برای خواب برگشتیم خونه مون و بازم من و مهدی راجع به این کاری که قراره با هم انجام بدیم صحبت کردیم و دیگه رسیدیم خونه، رفتم آرایش پاک کردم و مسواک زدم و بازم با مهدی حرفیدم و البته که مهدی هنوز دو دله و یه کم می ترسه و طبق معمول من پیشتازم و البته همه اش بهش میگم که من بدون کمک تو نمی تونم و تا تو نباشی و نمیشه این کار رو کرد و تو حتما باید باشی و حمایت تو، صد در صد باید باشه!!!!!!!!!

بعدش هم خوابیدم تا امروز صبح. خیلی این هفته شلوغ خواهد بود طبق برنامه و حالا فردا برنامه های این هفته رو به سمع و نظرتون (!) میرسونم.

عاقو تا یادم نرفته اون نشانه رو بگم.

خب هفته پیش حال دلم خوب نبود دیگه. یادتونه. یکی از اون شبها که ناراحت بودم، با خودم فکر کردم که امسال با این دست درد، شب احیا، مفاتیح سبک هم ندارم که از روش جوشن کبیر بخونم. البته اگه یادم باشه یه جوشن کبیر کوچیک داشتم ولی الان یادم نیست کجاست. چون سالی یه بار این دعا رو میخونیم به سلامتی!

خلاصه این از ذهنم گذشت و حالم هم خوب نبود. تا فرداش رفتم اداره. یه همکاری ما داشتیم تو اداره که خیلی آقا بود. یه اقای بسیار بسیار مودب و مهربون و محترم. همین هم سن و سال خودم هم بود. دو سه سال پیش رفت خارج از کشور و ارتباط همه مون هم با ایشون از طریق نت بود. تا اینکه خبر داد که داره میاد ایران. البته حدود نه ماه پیش، پدر ایشون تو ایران فوت کرد و ایشون نتونست بیاد برای مراسم و همیشه خیلی ناراحت بود و غربت خیلی بیشتر از قبل بهش فشار می آورد ولی خب، پسر خیلی با ایمانیه. القصه، هفته پیش روز بعد از اون شب که من به نداشتن مفاتیح فکر میکردم، اومد اداره و باور نمی کنید که همه مون چقدر از دیدنش خوشحال شدیم و چقدر به همه مون انرژی مثبت داد. بعد یه چمدون کوچیک همراهش داشت. دو تا کتاب به من داد و یه قرآن به یکی از دوستام. کتاب رو که بهم داد، حس کردم نو نیست. ولی خیلی تشکر کردم و خیلی خیلی هم خوشحال شدم. بعد از همه مون خداحافظی کرد و رفت طبقات دیگه پیش بقیه دوستامون! اون که رفت، دوستم گفت: اشتی! میدونستی این کتابهای پدرشه؟ گفت: جدی؟ گفت: آره. اومده همه وسایل و کتابهای پدرش رو میده به دوستاش و ازشون میخواد برای پدرش دعا کنند!

موهای بدنم سیخ شد و خیلی خیلی حس خوبی بهم داد. یعنی این آدم فکر کرده وسایل پدرش رو بده به کسانی که ممکنه به کارشون بیاد. به جای اینکه همه رو انبار کنه به اسم یادگاری!!!!!! خلاصه کتابها رو بردم گذاشتم تو کشو   میزم. اون روز اداره داغون بود و چند بار از دست رئیسم حسابی حرص خوردم. داشتم حسابی غصه بی صاحبی و اعصاب خردم رو میخوردم که دیدم همین همکار عزیز دوباره برگشت و گفت: آشتی خانم! شما اهل دعاهای اسلامی هستید؟ گفتم: فقط جوشن کبیر! گفت: پس یه چیزی پیش من جا گذاشته اید! اونوقت از تو همون چمدون، یه مفاتیح خیلی کوچیک و سبک بهم داد به همراه یه عینک کوچیک تاشو و گفت که پدرم هرگز نرسید از این عینک استفاده کنه!

حالا فکر کنید من چند بار میخواستم از این عینک تاشوها واسه بابام بخرم که نشده بود!!!!!! گفتم: اجازه بدید من این عینک رو میدم به بابام. بعد اشک تو چشمام حلقه بست و دیگه نتونستم بقیه حرفم رو بگم. فقط نگاش کردم. اونم گفت: چه خوب. بهتر از این نمیشد!!!!!! بعد خداحافظی کرد و منم داشتم با چشمهای اشکبار نگاش میکردم.

از اون روز تا حالا چند بار برای پدرش فاتحه خونده ام و طلب آمرزش کرده ام. این برام یه نشونه بود. اینکه تو اوج ناراحتی، یه نفر که میدونم اونم خیلی آشفته بود، یه کار قشنگی کرد و حالمو خوب کرد. یه کتاب دعا بهم داد. من فقط جوشن کبیر رو از تو اون کتاب میخونم ولی اونو بهم داد که به یادش باشم و برای پدر رفته اش دعا کنم. این حس بهم منتقل شد که وقتی حالمون بده، میتونیم یه جورهایی تسکین هم باشیم. میتونیم کنار هم باشیم و همدل باشیم.

این یه نشانه است از حضور خدا. یعنی میخواد بگه من هستم و در هر حالی به یاد همه تون!

دیروز مامانم داشت قرآن میخوند و مانی هی از سر و کولش بالا میرفت. آخر رفت به مامانم گفت: قصه شو برام بگو! بعد رفت نشست تو بغل مامانم و مامانم قران رو باز کرد و شروع کرد قصه حضرت یوسف رو گفت. که یه پسر خوبی بود که باداداش هاش رفت بازی و برادرهاش مواظبش نبودند و تو چاه افتاد و یه آقایی پیداش کرد و ....... خب خیلی جاهاشو حذف کرد و سر و تهش رو زد. اونجوی گفت که واسه مانی جالب باشه.

بعد مانی رفت دنبال بازیش. یه کم که دقت کردم دیدم یکی از عروسکهاشو گرفته تو دستش و داره بهش میگه: یوسف! نجاتت میدم!!!!!!!!

بعد با خودم فکر کردم، یوسفی که تو چاه افتاده، کی نجاتش داد؟ جز خدا هیچکس. خودش همه یوسف ها رو نجات میده. هر یوسفی که تو چاه دلتنگی و غصه و گمراهی و بدبختی گرفتاره. کافیه دستمونو دراز کنیم و از ته چاه صداش کنیم. از چاه بدتر که نداریم. ولی اگه اون بخواد، از ته چاه میتونه ما رو دربیاره و تا پادشاهی ما رو ببره. دل بهش بدیم و دستمونو بدیم به دستش!

همه رو به خدای بزرگ می سپارم. هفته خوبی رو براتون آرزو میکنم!

[ شنبه ٢۱ تیر ۱۳٩۳ ] [ ٧:٠٠ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ