چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

به خاطر تعطیلی سه شنبه، ما همون دوشنبه شب اومدیم خونه خودمون. مهدی گفت چهارشنبه رو مرخصی میگیره و مانی رو نگه میداره. الان هم پدر و پسر خونه خواب هستند!خواب خلاصه که این چند رو که من با مهدی سرسنگین بودم، رفتار ایشون یه تغییراتی کرده. البته همونطوری چسبیده به لپ تاب و اینترنت رو ول نمیکنه. ولی خب یه کم آرومتر شده!

دیروز قبل از ظهر بهش گفتم: یه سری خرید واسه یخچال میخوایم. اونم قبل از اینکه بره بیرون، رفت خرید و دوباره رفت بیرون. وقتی برگشت، دیدم با یه تلویزیون برگشته!!! بالاخره تلویزیون رو خرید و همه دیروز در اینترنت در مورد تلویزیونه داشت مطلب جمع میکرد و طریقه دانلود فیلمهای 3d رو بررسی میکرد و اینجوری. منم واسه ناهار دیروز قورمه سبزی درست کردم و دیدم وضع کمرم خیلی خرابه. خلاصه رو کمرم و گردنم هات بک گذاشتم. هات بک یه کیسه پارچه ایه مستطیلی شکله که ظاهرا توش از شن پر شده. شن چون که سنگه، خاصیت درد زدایی داره. این کیسه رو توی یه قابلمه آب می اندازم و میذارم رو حرارت. گرم که شد، یه حوله می اندازم رو کمرم و دراز میکشم و اینو میذارم رو کمرم. حدود یه ربع، بیست دقیقه میذارم رو کمرم باشه. البته اگه مانی بذاره!!!!!!!! چون همه اش میاد کنای ن دراز میکشه و میگه: «من... من...» یعنی واسه منم بذاره!!!!!!! یا همه اش میاد صدام میکنه که واسش کتاب بخونم یا باهاش بازی کنم!

خرد خرد خونه رو جمع کردم و به نظافت خونه رسیدم. وقتی مهدی تلویزیون رو خرید، خیلی ذوق داشت. باهام در مورد اینکه کجا بذاریمش و چه کار کنیم حرف زدیم. البته من همچنان آروم و سرسنگین بودم و فقط نظراتم رو میدادم. دیواری که تلویزیون قبلی مقابلشه، دیگه سیاه شده! یه دیوار تقریبا یک و نیم متریه از نظر عرض. من پیشنهاد دادم که از این برچسبهای مثلا طرح آجر روی کل دیوار بکشیم، بعد تلویزیون رو به دیوار بزنیم. دیگه دلم نمیخواد میز زیر تلویزیون زیر تلویزیون باشه. بعد یه طبقه مثلا به فاصله بیست سی سانتیمتر بالای تلویزیون بزنیم و ریسیور رو روش بذاریم. قرار شد تلویریون قبلی رو توی اتاق خواب بذاریم پایین تخت، که یه وقتهایی که لازم شد از اون هم استفاده کنیم. البته یه برچسب سیاه هم واسه اون طبقه میگیریم که شیک بشه. اگه تعمیرات اساسی نمی کنیم خونه رو، چون معلوم نیست تا کی اینجاییم و اینجا هم، خونه خودمون نیست. همون با همین برچسبها ته و توشو هم بیاریم بسشه!از خود راضی

خلاصه که مهدی خیلی ذوق داشت و هی از من نظر می پرسید. منم با حفظ پرستیژ مربوطه (!) نظر میدادم. بعدش قبل از ناهار گفتم مانی رو بگیره و رفتم یه دوش گرفتم و به خودم رسیدم. آخه می دونید، وسط هفته ها که خونه دیگرانیم، من همه اش مجبورم تی شرت و شلوار بپوشم تو خونه. دیگه حالم به هم میخوره از این لباسهای تکراری. ولی خونه خودمون واسه لباس پوشیدن خیلی آزادی عمل دارم. اگه این در به دری تموم بشه، خیلی از مشکلاتمون حل میشه. خلاصه بعد از ناهار، هی مهدی بهم میگفت: «بیا اینجا این فیلم رو ببین! میخوام اولین فیلمی که دانلود میکنم، با سلیقه تو باشه!»تعجب منم گفتم: «واسه من فرقی نداره.»

گفت: «چرا ذوق نداری؟ بیا اینجا بشین پیش من!» گفتم: «نمیام. بیام که چی بشه؟ که دوباره باهام صمیمی بشی و بهم توهین کنی؟ من ترجیح میدم همین جوری سرد بریم و بیاییم.» گفت: «آخه چرا؟» گفتم: «آخه تو توهین میکنی.» اونم گفت: «ببین آشتی! یه تخم مرغ دستت میدن، بعد از نیم ساعت تو میگی این پخته شده، میگن چه جوری؟ میگی زیرشو روشن کردم. خب، یه تخم مرغ پخته شده، حتما حرارت دیده که پخته شده. منم اگه فحش دادم، حتما تو یه کاری کردی که فحش دادم!!!!!!! (حالا نمیدونم این مثل رو از کجاش آورده بود!!!یول) منم گفتم: «یعنی اگه کسی یه کاری بکنه که بر خلاف میل تو باشه، تو باید فحش بدی؟ اگه شوهر خواهرت همچین منطفی برای فحش دادن به خواهرت داشته باشه، تو تایید میکنی این منطق رو؟» دیگه هیچی نگفت.

یکی دو بار دیگه در مورد این مساله صحبت شد. خیلی آروم با هم حرف میزدیم. دیگه داد نمیکشید! بعد گفت: «تو این سه روز خونه مامانم اینا با من سرسنگین بودی. همه شون فهمیدند که ما با هم مشکل داریم. ولی بارها شده که ما با هم قهر بودیم ولی من نذاشتم خانواده تو بفهمند. الان  خواهرم تو چت فیث بوک ازم می پرسه که چرا با آشتی قهری؟ و فکر کرده که ما سر مانی با هم مشکل داریم.» منم گفتم: «به خواهرت میگفتی که من تو خیابون به زنم، به ناموسم، به همسرم فحش دادم با صدای بلند، اونم به غیرتش برخورد و دیگه باهام حرف نزد.» بعدش دوباره بهم گفت: «بیا بشین کنارم.» منم گفتم: «نمیام.» گفت: «یعنی دوستم نداریم؟» منم گفتم: «بحث دوست داشتن نیست. تو به من احترام نمیذاری، منم نمی تونم به تو نزدیک بشم.»

خلاصه که باید باهاش این مدلی صحبت کرد و رفتار کرد. حالا باید ببینم چی میشه.

ما یه فضای پرت داریم تو محوطه روشویی دستشویی، که من چند ساله میخوام اونجا رو طبقه بندی کنم، ولی مهدی از تنبلی زیر بار نمیره. عین انباره، وسایل همین جوری روی هم چیده شده است. دیروز زنگیدم به داداش کوچیکه ام و گفت که جمعه صبح میاد واسم طبقه بندی میکنه. البته قطعا خودم باید طبقاتش رو بخرم، اونم دریل و بقیه ابزارش رو بیاره. حالا با توجه به اینکه شب جمعه با مامانم اینا عروسی یکی از دوستان خانوادگی مون دعوتیم، به مهدی گفتم که میگم مامانم اینا جمعه بیان خونه مون که هم داداشم این کار طبقه بندی رو انجام بده و هم اونا یه تنوعی داشته باشند و همه اش ما نریم خونه اونا.

راستی یه چیز دیگه. امروز صبح اومدم مقتعه مو سر کنم بیام سر کار، که می بینم مقنعه گشاد شده! یادم اومد دیروز این پسره (مانی) مقتعه منو تنش کرده بود!!! توجه بفرمایید: تنش کرده بود! بعد من ازش گرفتمش. ولی نگو همون موقع شکافته بوده و من متوجه نشدم. اون وقت صبح هم نمیشد بدوزمش. چون با حداقل سر و صدا حاضر میشدم و نمیخواستم مانی بیدار بشه!!!!!!!!!! الانم با مقنعه گل و گشاد نشسته ام و منتظرم دوستم بیاد که ازش سوزن بگیرم و بدوزمش!!!مژه

[ چهارشنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ۸:٠٤ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ